|
+ نوشته شده در جمعه ۶ تیر ۱۳۹۹ساعت 23:5  توسط سيد مصطفي محمدزاده
|
مردی باهمسرش در خانه تماس گرفت و گفت : “عزیزم ازمن خواسته شده که با رئیس و چند تا از دوستانش برای ماهیگیری به کانادابرویم ” ما به مدت یک هفته آنجا خواهیم بود .این فرصت خوبی است تا ارتقا شغلی که منتظرش بودم بگیرم بنابراین لطفا لباس های کافی برای یک هفته برایم بردار و وسایل ماهیگیری مرا هم آماده کن ما از اداره حرکت خواهیم کرد و من سر راه وسایلم را از خانه برخواهم داشت راستی اون لباس های راحتی ابریشمی آبی رنگم را هم بردار زن با خودش فکر کرد که این مساله یک کمی غیرطبیعی است اما بخاطر این که نشان دهد همسر خوبی است دقیقا کارهایی را که همسرش خواسته بود انجام داد .. . یک کمی خسته به نظر می رسید اما ظاهرش خوب ومرتب بود ، هفته بعد مرد به خانه آمد همسرش به او خوش آمد گفت و از او پرسید که آیا او ماهی گرفته است یا نه ؟ مرد گفت :” بله تعداد زیادی ماهی قزل آلا، چند تایی ماهی فلس آبی و چند تا هم اره ماهی گرفتیم . اما چرا اون لباس راحتی هایی که گفته بودم برایم نگذاشتی ؟ ” جواب زن خیلی جالب بود … زن جواب داد : لباس های راحتی رو توی جعبه وسایل ماهیگیریت گذاشته بودم! تقلب و دروغ، تلاش و مبارزه نیستند. بلکه دلایل شکست هستند.
+ نوشته شده در یکشنبه ۲۲ تیر ۱۳۹۹ساعت 13:30  توسط سيد مصطفي محمدزاده
|
+ نوشته شده در یکشنبه ۲۲ تیر ۱۳۹۹ساعت 9:23  توسط سيد مصطفي محمدزاده
|
+ نوشته شده در یکشنبه ۱۵ تیر ۱۳۹۹ساعت 15:34  توسط سيد مصطفي محمدزاده
|
+ نوشته شده در شنبه ۱۴ تیر ۱۳۹۹ساعت 23:0  توسط سيد مصطفي محمدزاده
|
+ نوشته شده در شنبه ۱۴ تیر ۱۳۹۹ساعت 22:29  توسط سيد مصطفي محمدزاده
|
شعری از ملاحسین رضوانی برچسبها: جرقویه ای
+ نوشته شده در جمعه ۶ تیر ۱۳۹۹ساعت 22:52  توسط سيد مصطفي محمدزاده
|
spaek now 2 testing آزمون اسپیک ناو ۲ با جواب همه درس ها آزمون میان ترم و پایان ترم mp3 همه درس ها برای دانلود رایگان اسپیک نو ۲ spaek now 2 کنید برچسبها: اسپیک نو 2
+ نوشته شده در پنجشنبه ۵ تیر ۱۳۹۹ساعت 12:47  توسط سيد مصطفي محمدزاده
|
گویند روزی پادشاهی این سوال برایش پیش می آید و می خواهد بداند که نجس ترین چیزها در دنیای آبی - خاکی چیست. برای همین کار وزیرش را مامور می کند که برود و این نجس ترین نجس ترینها را پیدا کند و درصورتی که آنرا پیدا کند و یا هر کسی که بداند یک هزاری به او بدهد. خلاصه وزیر به خاطر رسیدن به جواب هم که شده قبول می کند که هزاری را بدهد، سپس چوپان به او می گوید: " کثیف ترین و نجس ترین چیزها طمع است که تو به خاطرش حاضر شدی یک هزاری برای دانستن آن بدهی.
+ نوشته شده در چهارشنبه ۴ تیر ۱۳۹۹ساعت 13:31  توسط سيد مصطفي محمدزاده
|
شهری بود كه مردمش, اصلاً فیل ندیده بودند, از هند فیلی آوردند و به خانة تاریكی بردند و مردم را به تماشای آن دعوت كردند.مردم در آن تاریكی نمی توانستند فیل را با چشم ببینید.ناچار بودند با دست آن را لمس كنند. كسی كه دستش به خرطوم فیل رسید. گفت: فیل مانند یك لوله بزرگ است. دیگری كه گوش فیل را با دست گرفت؛ گفت: فیل مثل بادبزن است. یكی بر پای فیل دست كشید و گفت: فیل مثل ستون است. و كسی دیگر پشت فیل را با دست لمس كرد و فكر كرد كه فیل مانند تخت خواب است. آنها وقتی نام فیل را میشنیدند هر كدام گمان میكردند كه فیل همان است كه تصور كرده اند. فهم و تصور آنها از فیل مختلف بود و سخنانشان نیز متفاوت بود. اگر در آن خانه شمعی می بود. اختلاف سخنان آنان از بین میرفت. ادراك حسی مانند ادراك كف دست، ناقص و نارسا است. نمیتوان همه چیز را با حس و عقل شناخت. _______________________________________________ پند بهلول
روزی بهلول بر هارون وارد شد. هارون گفت: ای بهلول مرا پندی ده. بهلول گفت: اگر در بیابانی هیچ آبی نباشد تشنگی بر تو غلبه کند و می خواهی به هلاکت برسی چه می دهی تا تو را جرئه ای آب دهند که خود را سیراب کنی؟ گفت: صد دینار طلا. بهلول گفت اگر صاحب آن به پول رضایت ندهد چه می دهی؟ گفت:... نصف پادشاهی خود را می دهم. بهلول گفت: پس از آنکه آشامیدی، اگر به مرض حیس الیوم مبتلا گردی و نتوانی آن را رفع کنی، باز چه می دهی تا کسی آن مریضی را از بین ببرد؟ هارون گفت: نصف دیگر پادشاهی خود را می دهم. بهلول گفت: پس مغرور به این پادشاهی نباش که قیمت آن یک جرعه آب بیش نیست. آیا سزاوار نیست که با خلق خدای عزوجل نیکوئی کنی؟!
+ نوشته شده در چهارشنبه ۴ تیر ۱۳۹۹ساعت 13:28  توسط سيد مصطفي محمدزاده
|
پیرمردی در دامنه کوه های دمشق هیزم جمع می کرد ودر بازار می فروخت تا ضروریات خویش را رفع کند زن همسایه نمک نیاز داشت به خانه آنها رفت و زن نمکدان را به او داداما زن همسایه که چشمش به نگین افتاد نگین را پیش خود مخفی کرد. پیر مرد بسیار مایوس شد و از دست همسرش بسیار ناراخت و عصبانی وخانم پیرمرد هم گریه میکرد که چرا نگین را گم کردم چند روز بعد پیرمرد به طرف کوه رفت درآنجا با حضرت سلیمان (ع) روبرو شد جریان گم شدن نگین به حضرت سلیمان (ع) را گفت . حضرت سلیمان (ع) یک نگین دیگری به او داد و گفت احتیاط کن که این را هم گم نکنی پیرمرد ازحضرت سلیمان (ع) تشکری کرد و خوشحال بسوی خانه روان شد در مسیر راه نگین را از جیب خود بیرون کشید و بالای سنگی گذاشت و خودش چند قدم دور نشست تا نگین را خوب ببیند ولذت ببرد پیرمرد چند روز از خانه بیرون نرفت همسرش گفت برای خوراک چیزی نداریم تا کی در خانه می نشینی دید که حضرت سلیمان (ع) ایستاده است وبه حیرت بسوی او می نگرد پیر مرد وعده کرد که به قیمت خوب می فروشد نگین خود را گرفت بسوی خانه حرکت کرد خانه پیر مرد کنار نهری بود با ناراحتی و عجز تمام به خانه برگشت از ترس سلیمان (ع) به کوه نمی رفت پیرمرد با ترس به طرف کوه رفت هیزم را جمع آوری کرد به طرف خانه روان شد که تخت حضرت سلیمان (ع) را دید پشتاره را به زمین گذاشت دوید و گریخت . پیرمرد که به سرعت بسوی قریه روان بود با ماهی گیری روبرو شد پیرمرد در جنگل بالای درختی رفت که شاخه خشک را قطع کند 🌼مَنْ یتَوَکلْ عَلَی اللَّهِ فَهُوَ حَسْبُهُ إِنَّ اللَّهَ بالِغُ أَمْرِهِ 🌹حق غنّی است، برو پیش غنی
+ نوشته شده در چهارشنبه ۴ تیر ۱۳۹۹ساعت 13:10  توسط سيد مصطفي محمدزاده
|
چرا درجات سپهبدی و ارتشبدی در زمان حیات کسی داده نشد.
در ارتش فرمانده ای با درجه سرلشکری نسبت به فرماندهان سرتیپ و جزء فقط به صورت ارگانی و اداری فرماندهی میکنه.
+ نوشته شده در چهارشنبه ۴ تیر ۱۳۹۹ساعت 11:21  توسط سيد مصطفي محمدزاده
|
+ نوشته شده در دوشنبه ۲ تیر ۱۳۹۹ساعت 20:35  توسط سيد مصطفي محمدزاده
|
+ نوشته شده در دوشنبه ۲ تیر ۱۳۹۹ساعت 20:4  توسط سيد مصطفي محمدزاده
|
+ نوشته شده در دوشنبه ۲ تیر ۱۳۹۹ساعت 19:56  توسط سيد مصطفي محمدزاده
|
+ نوشته شده در دوشنبه ۲ تیر ۱۳۹۹ساعت 19:52  توسط سيد مصطفي محمدزاده
|
+ نوشته شده در دوشنبه ۲ تیر ۱۳۹۹ساعت 19:49  توسط سيد مصطفي محمدزاده
|
+ نوشته شده در دوشنبه ۲ تیر ۱۳۹۹ساعت 19:48  توسط سيد مصطفي محمدزاده
|
+ نوشته شده در دوشنبه ۲ تیر ۱۳۹۹ساعت 19:38  توسط سيد مصطفي محمدزاده
|
|