دستور اجازه استفاده از لباس روحانیت توسط رضا شاه به آیت الله جرقویه ای

مجوز آیت الله جرقویه ای


برچسب‌ها: جرقویه ای
+ نوشته شده در  جمعه ۶ تیر ۱۳۹۹ساعت 23:5  توسط سيد مصطفي محمدزاده   | 

 

مردی باهمسرش در خانه تماس گرفت و گفت : “عزیزم ازمن خواسته شده که با رئیس و چند تا از دوستانش برای ماهیگیری به کانادابرویم ” ما به مدت یک هفته آنجا خواهیم بود .این فرصت خوبی است تا ارتقا شغلی که منتظرش بودم بگیرم بنابراین لطفا لباس های کافی برای یک هفته برایم بردار و وسایل ماهیگیری مرا هم آماده کن  ما از اداره حرکت خواهیم کرد و من سر راه وسایلم را از خانه برخواهم داشت راستی اون لباس های راحتی ابریشمی آبی رنگم را هم بردار زن با خودش فکر کرد که این مساله یک کمی غیرطبیعی است اما بخاطر این که نشان دهد همسر خوبی است دقیقا کارهایی را که همسرش خواسته بود انجام داد .. .

یک کمی خسته به نظر می رسید اما ظاهرش خوب ومرتب بود ، هفته بعد مرد به خانه آمد همسرش به او خوش آمد گفت و از او پرسید که آیا او ماهی گرفته است یا نه ؟

مرد گفت  :” بله تعداد زیادی ماهی قزل آلا، چند تایی ماهی فلس آبی و چند تا هم اره ماهی گرفتیم . اما چرا اون لباس راحتی هایی که گفته بودم برایم نگذاشتی ؟ ” جواب زن خیلی جالب بود … زن جواب داد : لباس های راحتی رو توی جعبه وسایل ماهیگیریت گذاشته بودم!

تقلب و دروغ، تلاش و مبارزه نیستند. بلکه دلایل شکست هستند.

+ نوشته شده در  یکشنبه ۲۲ تیر ۱۳۹۹ساعت 13:30  توسط سيد مصطفي محمدزاده   | 

ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه ۲۲ تیر ۱۳۹۹ساعت 9:23  توسط سيد مصطفي محمدزاده   | 

ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه ۱۵ تیر ۱۳۹۹ساعت 15:34  توسط سيد مصطفي محمدزاده   | 

ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه ۱۴ تیر ۱۳۹۹ساعت 23:0  توسط سيد مصطفي محمدزاده   | 

ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه ۱۴ تیر ۱۳۹۹ساعت 22:29  توسط سيد مصطفي محمدزاده   | 

ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه ۶ تیر ۱۳۹۹ساعت 23:20  توسط سيد مصطفي محمدزاده   | 


 ملا حسین ینگ آبادی (محمد حسین رضوانی)

 روزگار جوانی را نزد یکی از مکتب داران آن زمان به نام سلطان ینگ آبادی به فراگیری قرآن و ادبیات گذراند و سپس برای فراگیری بیشتر علم راهی اصفهان شد و در مدرسه ی کاسه گران نزد آخوند ملا علی اصفهانی به فراگیری عربی و دیگر دانش های آن زمان پرداخت و پس از ده سال به ینگ آباد بازگشت.
 ملاحسین دارای خط خوبی بود و قرآن هایی با خط زیبای او برجا مانده است.

 خط خوب ملاحسین ، او را برآن داشت تا از این هنر در راه نامه نگاری به سازمان های کشوری استفاده کند و دستاورد او نیز در این راه نخستین بیمارستان سازمان خدمات اجتماعی در ینگ آباد بود.


 از دیگر کارهای برجسته وی گردآوری نسخه های پراکنده نمایش های سوگواری شهدای کربلا و برخی پیامبران است که با کوشش ۲۰ ساله او گردآوری و با خط زیبا در کتاب جنگ تعزیه به سرایش و نگارش در آورده است که از شاهکار های بی مانند در سروده های دینی است که متاسفانه تاکنون چاپ نشده و امید بر آن است که این کتاب ارزشمند چاپ شود.

 وی همچنین کارگردان نمایش تعزیه ینگ آباد بود و چنان در این کار موفق بود که از سوی کارگزاران اصفهان به میر عزا نام آور گردید.

شعری از ملاحسین رضوانی

خواهم از پیری کنم شرحی بیان
کز جوانی قدر داند نوجوان
شیر در پیری شود رو به شعار
گرگ پیر از میش بنماید فرار
خفت و خواری بسی در پیری است
از غم و غصه شبش دل گیری است
وای با افتادگی گر شد قرین
مرگ با این حال باشد به ازین
اوخ و اوخ و داد از افتادگی
ناله و فریاد از افتادگی
منزل دور از نظر جایش دهند
جای نامطبوع ماوایش دهند
نه کسی آید ببیند حال او
نی بپرسد دیگری احوال او
اقربا از دیدنش دوری کنند
نفرت از آن رنج و رنجوری کنند
نه کسی سازد لباسش شستشو
نه نماید جایگاهش رفت و رو
از دوا و از غذا و از طبیب
کم کم او را مینمایند بی نصیب
روز اشک چشم خود دارد دوا
شب بود خون جگر او را غذا
گر سخن گوید نگویندش جواب
غیر اوف و اف و تندی و عتاب
هرچه باشد صاحب مال و منال
خوار گردد در بر اهل و عیال
گر به طول انجامد آن رنج و عنا
مرگ او را خواستارند از خدا
الغرض افتادگی بد بدختی است
سختیش بالاتر از هر سختی است
مرگ از افتادگی بهتر بود
تلخی جان کندنش شکر بود
ای خدا بر ما مباد این روز را
روز آتش سوز و جان افروز را
خاصه رضوانی که پیر است و علیل
ملجئی یا رب یا حی جلیل
گرچه یا رب آنچه را داری صلاح
هست بهر بندگان خیر و صلاح
بار الها حق پنج آل عبا
در چنین محنت نسازم مبتلا
چون ندارم طاقت افتادگی
راضیم با مردن آزادگی
ملاحسین ینگابادی


برچسب‌ها: جرقویه ای
+ نوشته شده در  جمعه ۶ تیر ۱۳۹۹ساعت 22:52  توسط سيد مصطفي محمدزاده   | 

spaek now 2 testing  آزمون اسپیک ناو ۲ با جواب همه درس ها آزمون میان ترم و پایان ترم mp3  همه درس ها
هر امتحان و آزمونی مربوط به اسپیک ناو ۲

برای دانلود رایگان اسپیک نو ۲ spaek now 2 کنید


برچسب‌ها: اسپیک نو 2
+ نوشته شده در  پنجشنبه ۵ تیر ۱۳۹۹ساعت 12:47  توسط سيد مصطفي محمدزاده   | 

گویند روزی پادشاهی این سوال برایش پیش می آید و می خواهد بداند که نجس ترین چیزها در دنیای آبی - خاکی چیست. برای همین کار وزیرش را مامور می کند که برود و این نجس ترین نجس ترینها را پیدا کند و درصورتی که آنرا پیدا کند و یا هر کسی که بداند  یک هزاری به او بدهد. 
وزیر هم به طمع هزاری عازم سفر می شود و پس از یکسال جستجو و پرس و جو از افراد مختلف و با توجه به حرفها و صحبت های مردم ٰبه این نتیجه رسید که باید پاسخ همان سگ باشد. 
عازم دیار خود می شود در نزدیکی های شهر چوپانی را می بیند و به خود می گوید بگذار ازاو هم سؤال کنم شاید جواب تازه ای داشت بعد از صحبت با چوپان، او به وزیر می گوید من جواب را می دانم اما یک شرط دارد و وزیر نشنیده شرط را می پذیرد چوپان هم می گوید تو باید هزارتومان بدهی، وزیر آنچنان عصبانی می شود که می خواهد چوپان را بکشد زیرا پادشاه فقط هزار به او می داد، ولی چوپان به او می گوید تو می توانی من را بکشی اما مطمئن باش پاسخی که پیدا کرده ای غلط است تو هزاری را بده، اگر جواب قانع کننده ای نشنیدی من را بکش. 

 خلاصه وزیر به خاطر رسیدن به جواب هم که شده قبول می کند که هزاری را بدهد، سپس چوپان به او می گوید:

" کثیف ترین و نجس ترین چیزها طمع است که تو به خاطرش حاضر شدی یک هزاری برای دانستن آن بدهی.
بعد وزیر به پادشاه جواب را گفت پادشاه هم یک پانصدی از جیب درآورد و به او داد ، وزیر گفت قول هزاری داده بودی ، پادشاه گفت همین بس است دیگر چانه نزن تا شکمت را سفره نکرده ام.
لازم به یادآوری است که قدیما هزاری بسیار ارزش داشت

+ نوشته شده در  چهارشنبه ۴ تیر ۱۳۹۹ساعت 13:31  توسط سيد مصطفي محمدزاده   | 

شهری بود كه مردمش, اصلاً فیل ندیده بودند, از هند فیلی آوردند و به خانة تاریكی بردند و مردم را به تماشای آن دعوت كردند.مردم در آن تاریكی نمی توانستند فیل را با چشم ببینید.ناچار بودند با دست آن را لمس كنند. كسی كه دستش به خرطوم فیل رسید. گفت: فیل مانند یك لوله بزرگ است. دیگری كه گوش فیل را با دست گرفت؛ گفت: فیل مثل بادبزن است. یكی بر پای فیل دست كشید و گفت: فیل مثل ستون است. و كسی دیگر پشت فیل را با دست لمس كرد و فكر كرد كه فیل مانند تخت خواب است.

آنها وقتی نام فیل را میشنیدند هر كدام گمان میكردند كه فیل همان است كه تصور كرده اند. فهم و تصور آنها از فیل مختلف بود و سخنانشان نیز متفاوت بود. اگر در آن خانه شمعی می بود. اختلاف سخنان آنان از بین میرفت. ادراك حسی مانند ادراك كف دست، ناقص و نارسا است. نمیتوان همه چیز را با حس و عقل شناخت.

_______________________________________________

                               پند بهلول 

 

روزی بهلول بر هارون وارد شد. هارون گفت: ای بهلول مرا پندی ده. بهلول گفت: اگر در بیابانی هیچ آبی نباشد تشنگی بر تو غلبه کند و می خواهی به هلاکت برسی چه می دهی تا تو را جرئه ای آب دهند که خود را سیراب کنی؟ گفت: صد دینار طلا. بهلول گفت اگر صاحب آن به پول رضایت ندهد چه می دهی؟ گفت:... نصف پادشاهی خود را می دهم. بهلول گفت: پس از آنکه آشامیدی، اگر به مرض حیس الیوم مبتلا گردی و نتوانی آن را رفع کنی، باز چه می دهی تا کسی آن مریضی را از بین ببرد؟ هارون گفت: نصف دیگر پادشاهی خود را می دهم. بهلول گفت: پس مغرور به این پادشاهی نباش که قیمت آن یک جرعه آب بیش نیست. آیا سزاوار نیست که با خلق خدای عزوجل نیکوئی کنی؟!

+ نوشته شده در  چهارشنبه ۴ تیر ۱۳۹۹ساعت 13:28  توسط سيد مصطفي محمدزاده   | 

پیرمردی در دامنه کوه های دمشق هیزم جمع می کرد ودر بازار می فروخت تا ضروریات خویش را رفع کند
یک روز حضرت سلیمان (ع) پیر مرد را درحالت جمع آوری هیزم دید دلش برایش بسیار  سوخت 
تصمیم گرفت زندگی پیرمرد را تغییر دهد یک نگین قیمتی  به پیرمرد داد که بفروشد تا در زندگی اش بهبود یابد
پیرمرد ازحضرت  سلیمان (ع) تشکری کرد وبسوی خانه روان شد 
و نگین قیمتی را به همسرش نشان داد همسرش بسیار خوشحال شد ونگین را در نمکدانی گذاشت یک ساعت بعد بکلی فراموشش شد که نگین را کجا گذاشته بود

زن همسایه نمک نیاز داشت به خانه آنها رفت و زن نمکدان را به او داداما زن همسایه که چشمش به نگین افتاد نگین را پیش خود مخفی کرد.

پیر مرد بسیار مایوس شد و از دست همسرش بسیار ناراخت و عصبانی وخانم پیرمرد هم  گریه میکرد که چرا نگین را گم کردم 

چند روز بعد پیرمرد به طرف کوه رفت درآنجا با حضرت سلیمان (ع) روبرو شد جریان گم شدن نگین به حضرت سلیمان (ع) را گفت . حضرت سلیمان (ع) یک نگین دیگری به او داد و گفت احتیاط کن که این را هم گم نکنی 

پیرمرد ازحضرت  سلیمان (ع) تشکری کرد و خوشحال بسوی خانه روان شد در مسیر راه نگین را از جیب خود بیرون کشید و بالای سنگی گذاشت و خودش چند قدم  دور نشست تا نگین را خوب ببیند ولذت ببرد 
در این وقت ناگهان پرنده ای نگین را در نوکش گرفت و پرید 
پیرمرد هرچه که دوید و هیاهو کرد فایده نداشت 

پیرمرد چند روز از خانه بیرون نرفت همسرش گفت برای خوراک چیزی نداریم تا کی در خانه می نشینی 
پیرمرد دوباره به طرف کوه رفت هیزم را جمع آوری کرد که صدای حضرت  سلیمان (ع) را شنید

دید که حضرت  سلیمان (ع) ایستاده است وبه حیرت بسوی  او می نگرد 
پیر مرد باز قصه نگین را تعریف کرد که پرنده آن را ربود. حضرت سلیمان (ع) برایش گفت می دانم که تو به من دروغ نمی گویی این نگین را از هر دو نگین قبلی گرانبهاتر است بگیر و مراقب باش که این را گم نکنی 
و حتما بفروش که در حالت زندگیت تغییری آید

پیر مرد وعده کرد که به قیمت خوب می فروشد نگین خود را گرفت بسوی خانه حرکت کرد خانه پیر مرد کنار نهری بود 
هنگامی به لب نهر رسید خواست که کمی نفس بگیرد و نگین را از جیب خود کشید که در آب بشوید نگین از دستش خطا رفت در نهر افتاد 
هرچه که کوشش کرد و شنا کرد. چیزی به دستش نیآمد . 

با ناراحتی و عجز تمام به خانه برگشت از ترس سلیمان (ع) به کوه نمی رفت 
همسرش به او اطمینان داد صاحب نگین هر کسی که است تو را بسیار دوست دارد اگر دوباره او را دیدی تمام قصه برایش بگو  من مطمئن هستم به تو چیزی نمی گوید 

پیرمرد با ترس به طرف کوه رفت هیزم را جمع آوری کرد به طرف خانه روان شد که تخت حضرت سلیمان (ع) را دید پشتاره را به زمین گذاشت دوید و گریخت . 
حضرت سلیمان (ع) می خواست مانعش شود که فرستاده خدا جبریل امین آمد که ای سلیمان خداوند می گوید که تو کی هستی که حالت بنده مرا تغییر می دهی و مرا فراموش کرده ای ! سلیمان (ع) باسرعت به سجده رفت و از اشتباه خود مغفرت خواست 
خداوند بواسطه جبرییل به حضرت سلیمان گفت که تو حال بنده مرا نتوانستی  تغییر دهی حال ببین که من چطور تغییر می دهم 

پیرمرد که به سرعت بسوی قریه روان بود با ماهی گیری روبرو شد
ماهی گیر به او گفت ای پیر مرد من امروز بسیار ماهی گرفتم بیا چند ماهی به تو بدهم 
پیرمرد ماهی ها را گرفت و برایش دعای خیر کرد وبه خانه رفت 
همسرش شکم ماهی ها را پاره کرد که در شکم یکی از ماهی ها  نگین را یافت وبه شوهرش مژده داد 
شوهرش با خوشحالی به او گفت تو ماهی را نمک بزن من به کوه می روم تا هیزم بیاورم 
هنگامیکه زن پیرمرد نام نمک را شنید نگین اول به یادش آمد که در نمکدانی گذاشته بود سریع به خانه همسایه رفت وقتی که زن همسایه زن پیرمرد را دید ملتمسانه عذر خواهی کرد گفت نگینت را بگیر من خطا کردم خواهش می کنم به شوهرم چیزی نگویی چون شخص پاک نفس است اگر خبردار شود من را از خانه بیرون خواهد کرد.

پیرمرد در جنگل بالای درختی رفت که شاخه خشک را قطع کند 
چشمش به نگین قیمتی درآشیانه پرنده خورد .
 نگین را گرفت به خانه آمد زنش ماهی ها را پخت و یک شکم سیر از ماهی ها خوردند 
فردا پیرمرد به بازار رفت هر سه نگین را به قیمت گزاف فروخت . حضرت سلیمان (ع) تمام جریان را به چشم دید و یقین یافت که بنده حالت بنده را نمیتواند تغییر دهد تا که خداوند نخواهد  
به خداوند یقین و باور داشته باشید.

🌼مَنْ یتَوَکلْ عَلَی اللَّهِ فَهُوَ حَسْبُهُ إِنَّ اللَّهَ بالِغُ أَمْرِهِ
☘و هر کس بر خدا توکل کند پس او برایش کافی است؛ در حقیقت خدا کارش را (به انجام) می رساند.(طلاق آیه3)

🌹حق غنّی است، برو پیش غنی 
🌹نزد مخلوق، گدایی بس کن

+ نوشته شده در  چهارشنبه ۴ تیر ۱۳۹۹ساعت 13:10  توسط سيد مصطفي محمدزاده   | 

درجات ارتش

چرا درجات سپهبدی و ارتشبدی در زمان حیات کسی داده نشد.

 

در ارتش فرمانده ای با درجه سرلشکری نسبت به فرماندهان سرتیپ و جزء فقط به صورت ارگانی و اداری فرماندهی میکنه. 

به عنوان مثال فرمانده کل ارتش که درجش سرلشکری باشه و نیروی زمینی سرتیپ فقط میتونه سیاست ها، راهبردها،رزمایش ها ، آموزش و ... رو از اون فرمانده بخواد و فرمانده نیروی زمینی باید در راستای سیاست های مافقش حرکت کنه و گزارش دهی کنه. اما بهیچ عنوان فرمانده بادرجه سرلشکر نمیتونه در کارهای درون حیطه اون فرمانده با درجه سرتیپی دخالت کنه. و حتی عزل و یا نصب و یا توبیخ کنه. 

به عنوان مثال در هیچ رئیس دادگاهی نمیتونه تو حکمی که قاضی دیگه داده دخالت کنه اما ریاست رئیس دادگاه خطی مشی دادگاه رو تعیین میکنه. 

ولی در درجه سپهبدی فرمانده با سمت سپهبد حق دخالت در تمام امور فرماندهان خود رو داره که بسیار قدرت زیادی یک سپهبد در ارتش داره. ولی سپهبد نمیتونه فرماندهی رو عزل و یا نصب کنه. 

اما درجه ارتشبد علاوه بر حدود اختیارات سپهبدی میتونه تمامی فرماندهان کل رو عزل و نصب و خلاء و ... انجام بده. که قدرت ما حد تصور رو میشه برای یک ارتشبد و یا یک ژنرال 4 ستاره متصور بود. 

بعضی از دوستان گفتن این دو درجه حذف شده الان در جواب باید بگم اصلا اینجوری نیست. در سال 74 با تصویب نیروی انتظامی بالا ترین درجه این نیرو رو ارتشبدی دونست. 
و در سال 80 سپاه هم همینطور. 

حال اینکه چرا تا الان این دو درجه به کسی داده نشده به این علت هست که تمام درجات بالای سرهنگی با امضای مستقیم رهبری اعطا میشه. 
وتمامی فرماندهان با دستور مقام معظم رهبری مد ظله العالی اعطا میشه و تنها در امور فرماندهان شخص رهبری میتونن دخالت مستقیم کنند. 

یعنی در واقع این دو درجه در حدود تصمیمات رهبری هست و شاید به دلیلی که فرماندهان اون قدرت زمان شاه رو نداشته باشن اعطا نشده باشه برای امکان فساد. 
چون یک ارتشبد میتونه با نصب فرماندهان مورد اعتماد خود حلقه های فساد و حتی کودتا راه بیندازه. 

حال توضیحاتی راجب سرتیپ دومی و ستاد بزرگ ارتشدارن سابق یا فرماندهی کل قوا فعلی موند برای اینکه سر دوستان رو درد نیورده باشم در این پست نگفتم اگر علاقمند بودن من در پست بعدی میذارم

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه ۴ تیر ۱۳۹۹ساعت 11:21  توسط سيد مصطفي محمدزاده   | 

ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه ۲ تیر ۱۳۹۹ساعت 20:35  توسط سيد مصطفي محمدزاده   | 

ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه ۲ تیر ۱۳۹۹ساعت 20:4  توسط سيد مصطفي محمدزاده   | 

ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه ۲ تیر ۱۳۹۹ساعت 19:59  توسط سيد مصطفي محمدزاده   | 

ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه ۲ تیر ۱۳۹۹ساعت 19:56  توسط سيد مصطفي محمدزاده   | 

ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه ۲ تیر ۱۳۹۹ساعت 19:52  توسط سيد مصطفي محمدزاده   | 

ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه ۲ تیر ۱۳۹۹ساعت 19:49  توسط سيد مصطفي محمدزاده   | 

ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه ۲ تیر ۱۳۹۹ساعت 19:48  توسط سيد مصطفي محمدزاده   | 

ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه ۲ تیر ۱۳۹۹ساعت 19:38  توسط سيد مصطفي محمدزاده   |