گویند روزی پادشاهی این سوال برایش پیش می آید و می خواهد بداند که نجس ترین چیزها در دنیای آبی - خاکی چیست. برای همین کار وزیرش را مامور می کند که برود و این نجس ترین نجس ترینها را پیدا کند و درصورتی که آنرا پیدا کند و یا هر کسی که بداند  یک هزاری به او بدهد. 
وزیر هم به طمع هزاری عازم سفر می شود و پس از یکسال جستجو و پرس و جو از افراد مختلف و با توجه به حرفها و صحبت های مردم ٰبه این نتیجه رسید که باید پاسخ همان سگ باشد. 
عازم دیار خود می شود در نزدیکی های شهر چوپانی را می بیند و به خود می گوید بگذار ازاو هم سؤال کنم شاید جواب تازه ای داشت بعد از صحبت با چوپان، او به وزیر می گوید من جواب را می دانم اما یک شرط دارد و وزیر نشنیده شرط را می پذیرد چوپان هم می گوید تو باید هزارتومان بدهی، وزیر آنچنان عصبانی می شود که می خواهد چوپان را بکشد زیرا پادشاه فقط هزار به او می داد، ولی چوپان به او می گوید تو می توانی من را بکشی اما مطمئن باش پاسخی که پیدا کرده ای غلط است تو هزاری را بده، اگر جواب قانع کننده ای نشنیدی من را بکش. 

 خلاصه وزیر به خاطر رسیدن به جواب هم که شده قبول می کند که هزاری را بدهد، سپس چوپان به او می گوید:

" کثیف ترین و نجس ترین چیزها طمع است که تو به خاطرش حاضر شدی یک هزاری برای دانستن آن بدهی.
بعد وزیر به پادشاه جواب را گفت پادشاه هم یک پانصدی از جیب درآورد و به او داد ، وزیر گفت قول هزاری داده بودی ، پادشاه گفت همین بس است دیگر چانه نزن تا شکمت را سفره نکرده ام.
لازم به یادآوری است که قدیما هزاری بسیار ارزش داشت

+ نوشته شده در  چهارشنبه ۴ تیر ۱۳۹۹ساعت 13:31  توسط سيد مصطفي محمدزاده   |