اندر احوال دیوانگان و صوفیان
 

حيلت رها کن عاشقا     ديوانه شو      ديوانه شو

و اندر دل آتش درآ         پروانه شو        پروانه شو

1- یک نفر داشت وسط خیابان راه می رفت. پرت و پلا می گفت، عربده می کشید؛ های ، هوی. بی جهت می خندید ، گریه می کرد. عدّه ای هم با حیرت او را نگاه می کردند . گفتم : او را چه شده است؟! یکی گفت: به سرش زده است ؛ دیوانه شده است. گفتم: چه چیزی به سرش زده است؟! گفت : نمی دانم ، به من هم اینطوری گفته اند... 

2- نمی دانم صوفیان شهر ما هم چیزی به سرشان لابد میزند که ؛ پنجشنبه شب ها گرد هم می آیند و با شنیدن سماع و آواز و با اشاره ی انگشت سبّابه ی مرشدشان به طرف آنها ، هو الله گویان بالا می پرند ، پایین می آیند ، می غلطند. راستش را بخواهید فقط پنجشنبه ها نیست بلکه هر از گاهی ممکن است این صوفیان وقتی به نماز ایستاده اند یا در هر انجمنی که باشند ، هویشان بلند شود. و هیچ ابایی ندارند ، که مردم آنها را دیوانه بنامند. وقتی می بینم مولانای نامدار هم به دیوانگی دعوت می کند ، و پروفسورهای جهان دیوان شمس را می خوانند و ما را به خواندن آن ترغیب می کنند ؛  به پدر و مادری  که گله می کنند پسرشان صوفی شده است ؛ می گویم: خیالی نیست ، به حال خودش رهایش کنید. میگویند: موهايش بلند است! می گویم: مرشدشان که سرش را می تراشد ، خُب با این پسرتان درباره ی موهايش صحبت خواهم کرد .

حيلت رها کن عاشقا      ديوانه شو      ديوانه شو

و اندر دل آتش درآ          پروانه شو        پروانه شو

هم خويش را بيگانه کن    هم خانه را     ويرانه کن

وآنگه بيا با عاشقان   هم خانه شو   هم خانه شو

رو سينه را چون سينه ها هفت آب شو از  کينه ها

وآنگه شراب عشق را      پيمانه شو     پيمانه شو

بايد که جمله جان شوی         تا لايق جانان شوی

گر سوی مستان میروی مستانه شو  مستانه شو

3- حاجی آخوندی که از مخالفین اهل تصوّف می نمود ؛ گفت: فلان پیر و مرشد ، به یک مورد از مراجعه کنندگانش گفته است که : « بیا مُریدم باش؛ آخرتت را تضمین می کنم ، نکیر و منکر تو را پاسخگو منم » . او پس از نقل قول ، نعوذبالله گفت و فتوا داد ؛ این قول مرشد کفر و شرک محض است! من گفتم : حاجی آخوند ، این قول بالاتر از سخن سلطان العارفین بایزید بسطامی و منصور حلّاج نیست که داد أناالحق (من خدایم ) سر داده اند . گفت : بله ، اهل تصوّف همه ... گفتم : حاجی آخوند ! مگر نمی دانی که قرآن هم ، رسول اکرم (ص) را و فعلش را، عیناً خدا و فعل خدا می نامد؟! داشت چشمهایش از حدقه در می آمد ،  گفت : کجای قرآن چنین چیزی گفته است ؟! گفتم : وَمَا رَمَيْتَ إِذْ رَمَيْتَ وَلَكِنَّ اللّهَ رَمَی: و چون [ريگ به سوى آنان] افكندى تو نيفكندى بلكه خدا افكند. (انفال / 17) حاجی آخوند: ساکت ماند .


برچسب‌ها: داستان
+ نوشته شده در  چهارشنبه ۱۹ بهمن ۱۳۹۰ساعت 18:42  توسط سيد مصطفي محمدزاده   |