|
در قسمت تبلیغات اداره بنیاد شهید شهرستان اردبیل کار میکردم. گاهی از بسیج ادارات عازم جبهه میشدیم. وقتی دیدیم فرمانده به زبان محلی صحبت میکند، خوشحال شدیم. بعد از کمی صحبت متوجه شدیم که او نیز از همشهریهای ماست و اسمش ابوالفضل است. در حالی که گرم گفت و گو بودیم، از لابهلای نیزارها به طرف دشمن حرکت میکردیم. بعد از یک ساعت پارو زدن به منطقهی حساسی رسیدیم. گلولههای بیهدف عراقیها از بالای سرمان رد میشدند. صدای عراقیها که با هم صحبت میکردند به وضوح شنیده میشد. برای اینکه صدای پارو زدن ما را نشنوند، پاروها را جمع کردیم و در داخل بلمها گذاشتیم. آرام با گرفتن نیزارها بلمها را پیش میراندیم. ما
که در اولین حضورمان در آن نیزارها، کمی دلهره داشتیم، ولی ابوالفضل
عادی رفتار میکرد؛ انگار نه انگار که در منطقهی عراقیهاست. در چهرهاش
اصلا نگرانی و اضطراب و ترس دیده نمیشد. او بارها در لای همین نیزارها به
کمین دشمن رفته، وجب به وجب منطقه را مثل کف دستش میشناخت. تنها
چیزی که به ما روحیه میداد لبخند و تبسم جاودانهی ابوالفضل بود. هیچ وقت
در آن موقعیت نیز ندیدم که گل لبخند در لبانش پرپر شود. با روحیهی نترس و
شجاعی که داشت ما را از نگرانی در میآورد. در راه از سخنان فرمانده متوجه شدم که از نیروهای اطلاعاتی سپاه پاسداران شهرستان اردبیل است. بعد از کلی گفتوگو پرسیدم: آیا ازدواج کردهای یا نه؟! علتش را پرسیدم، لبخند زد! وقتی اصرارهای مرا دید گفت: بیچاره
مادرم! مدتی است که گیر داده باید حتما ازدواج کنی! مادرم از ترس شهادت،
میخواهد ازدواج کنم تا شاید به خاطر عروسش هم که شده دست از جبهه دست
بردارم . به خاطر این، همه فکر و ذکرش این شده تا مرا سروسامان دهد. این
است که هر وقت به مرخصی میروم میگوید، حتما باید این بار ازدواج کنی. من
هم تصمیم گرفتهام تا جنگ تمام نشده ازدواج نکنم و تا پیروزی در جنگ در
جبهه بمانم. بار آخر که به مرخصی رفته بودم پایش را در یک کفش کرد و گفت که
حتما باید این بار ازدواج کنی.
از من خواست نشانی دختری را به او بدهم تا به خواستگاریاش برود. هر چه کردم تا موضوع خواستگاری را عوض کنم نتوانستم. زیرا این بار با دفعهای دیگر فرق میکرد. مادر تصمیم گرفته بود به هر نحوی شده از من نشانی دختری را بگیرد تا از آن دختر برایم خواستگاری کند. بعد از ساعتها پافشاری، ناچار برای اینکه این قضیه را تمام کنم، نشانی الکی را در قریه نیار به او دادم. اسم و فامیلی دختر را از من پرسید، گفتم فامیلیاش را نمیدانم ولی اسمش مریم خانم است. آن روز مادر خوشحال و خندان برای این که دختر را ببیند و از او خواستگاری کند، از خانه بیرون رفت. بعد از دو ساعت وقتی به خانه برگشت، دیدم عصبانی است. به قول معروف توپش پر بود. مفصل با من دعوا کرد. در حالی که میخندیدم گفتم: ندادندکه ندادند! من که نمیخواهم ازدواج کنم. این نشانی را هم به خاطر این که شما را ناراحت نکنم، در اختیارتان گذاشتم. مادر در حالی که دست از دعوا کشیده بود و همچون من میخندید گفت: آخر پسر نشانیای که به من داده بودی، نشانی پیرزن نود سالهای به نام مریم خانم بود. همه او را میشناسند با این کار پاک آبرویم را بردی! آن روز با مادر به خاطر این خواستگاری کلی خندیدیم. با این کارم مادر فهمید که من در تصمیمی که گرفتهام، جدی هستم و تا پایان جنگ دست از جبهه نخواهم کشید و این چنین بود که در نهایت در منطقهی عملیاتی فاو به اوج آسمانها پر گشود. برچسبها: دفاع مقدس
+ نوشته شده در جمعه ۱۵ اردیبهشت ۱۳۹۱ساعت 22:42  توسط سيد مصطفي محمدزاده
|
|