|
سردار شهید محمدمهدی کازرونی
آن
چه ميآيد، گوشهاي از ناب ترین لحظه های زندگاني سراسر جهاد و حماسهي
سردار شهيد حاج محمّدمهدي كازروني فرماندهي دلير طرح عمليات لشكر 41
ثارالله كرمان است كه به روح ملكوتياش تقديم ميگردد. خاطرات ۱ دو ماهه بود كه مريضي سختي گرفت و دكترها جوابش كردند. باسختی فراوان به شهر رفتيم و منتظر مانديم تا روز بعد ببريمش پيش دكتر. وقت نماز، توي مسجد از خدا خواستم كه اگر قرار است مهدي در آينده پسر نااهلي شود، او را از من بگيرد. روز بعد، وقتي دكتر معاينهاش كردگفت اثري از بيماري در وجودش نيست. مهدي خوب شد و تا زمان شهادتش يك بار هم مريض نشد. ۲ توي روستا اگر از خانهاي صداي قرائت قرآن ميآمد، اهالي تصور ميكردند يك نفر در آن خانه مُرده است. مهدي يك نوار قرآن داشت كه روزها ضبط صوت را روشن و با صداي بلند به آن گوش ميداد. يك روز گفتم: هم سايهها اعتراض دارند كه چرا هميشه از خانهي ما صداي قرآن ميآيد؟ مگر كسي فوت كرده؟! گفت: قرآن برنامهي دين آدمه. روح آدم رو زنده ميكنه. قرآن رو براي مُردهها پخش ميكنن... ولي قرآن مال زندههاست. ۳ سال تحصيلي که شروع می شد، عكس شاه و فرح را از اول تمام كتابهايش می کند. وقتی
بهش تذکر می دادیم که با این کار ممکنه مامورهای رژیم بلایی به سرش
بیاورند،می خندید وميگفت: دوست ندارم هر بار كه كتابم رو باز ميكنم چشمم
به اينها بيفته. ۴ خودش را به مريضي زد تا در مراسم استقبال از فرح که برای افتتاح شرکت پسته به روستا آمده بود شركت نكند.
دليلش را كه پرسيدم، گفت: اول این كه من جلوي يك زن بی حجاب نميرم. دوم
هم اين که فرح كسي است كه به دستورش طلبههاي ما رو توي زندان شكنجه
ميكنن. ۵ درمیان بهت و تعجب بچه های دبیرستان نظامی کرمان، یک خبربه سرعت بر سر زبان ها افتاد. «... نميتوني فكرش رو بكني ... يكي از بچههاي سال اول توي سالن اجتماعات ايستاده و نماز خونده!» توی محیطی که هر کس نماز می خواند انگشت نمای همه می شد، مهدی هر روز نمازش را می خواند. بعد از نماز هم قرآنش را درمی آورد و چند دقيقه قرآن می خواند. گفت: با خودم فكر كردم اگر براي رضاي خدا و شكرِ او نماز ميخونم نبايد از تمسخر ديگران بترسم. خيلي از كساني كه تا آن روز نمازشان را مخفيانه ميخواندند، از روز بعد كنار مهدي ايستادند و نماز خواندند. از
نمازخوان های دبیرستان نظام در سالهاي دفاع مقدس مرداني چون محمود
اخلاقي، مجيد سلماس، حسين مختارآبادي و ... مردانه جنگيدند و به شهادت
رسيدند. ۶
بارها به معلمها ی مدرسه ی روستا که همه گی زن بودند تذكر داده بود كه
حجاب شان را رعايت كنند. پدرش بهش می گفت : تو فقط درست رو بخون، چه كار به
حجاب اونا داري؟ : من که کار بدی نمی کنم. چون توي قرآن اومده كه زن بايد حجاب داشته باشه من بهشون تذكر ميدم كه با حجاب باشن. ۷ معلمهاي مدرسهي روستا ، كتهايشان را در آورده بودند و يك گوشه گذاشته بودند. خودشان هم گرم بازي واليبال بودند. وقتي
مهدي وضع لباس پوشیدن معلم ها را ديدگفت: ديگه بهشون تذكر نميدم... امروز
كاري ميكنم كه معلمها با چادر برن مدرسه. فوراً رفت و از مسجد به تعداد
معلمها چند تا چادر آورد وگذاشت به جاي كتها . كتها را هم برداشت وگذاشت توي مدرسه. آن روز همهي معلمها چادرهایی را که مهدی آورده بود به سر كردند و از وسط روستا به مدرسه رفتند. ۸ اوايل سال پنجاه و شش يك خبر مثل توپ توي روستا صدا كرد. «... عكس شاه از سر در مدرسه گم شده.» مهدي
شب قبل از دبیرستان نظام به روستا آمده بود؛ عكس شاه را از سَر درِ مدرسه
پايين آورد و عكس يك الاغ را نقاشي كرد و گذاشت به جاي آن. ۹ خیابان ها پُربود از مأمور های رژیم. مهدي خيلي آرام و خون سرد داشت روي ديوار شعار مينوشت. با ترس گفتم: «چه طوري اين قدر آرومي؟ اگر گير بيفتي اعدامت ميكنن!» گفت: اونا شجاع نيستن. چون ميدونم مأمورهاي شاه بيش تر از ما ميترسن، خيالم راحته... ۱۰ می خواست يك گوني اعلاميه را ببرد داخل مسجد جامع و پخش کند؛ ولي مأمورهای حكومت نظامي همه جا را به شدت كنترل ميكردند. يك
دست لباس كهنه و پاره پوشيد وخودش را به شکل گداها در آورد. بعد هم
پُرسان، پُرسان خودش را به مسجدجامع رساند و گوني اعلاميه را گذاشت كنار
منبرو یک گوشه نسشت. چند لحظه بعد لباسهايش را عوض كرد و نشست بين جمعيت تا در يك فرصت مناسب اعلاميهها را پخش كند.
برچسبها: دفاع مقدس
+ نوشته شده در دوشنبه ۴ اردیبهشت ۱۳۹۱ساعت 19:56  توسط سيد مصطفي محمدزاده
|
|