موضوع: زندگی نامه

فرمانده لشکر17علی ابن ابی طالب(ع) (سپاه پاسداران انقلاب اسلامی)

 جنگی که در شهریور 1359ه ش توسط دیکتاتور معدوم عراق ،صدام حسین به مردم ایران تحمیل شد؛ظهور اسطوره هایی رادر پی داشت که غیر از تاریخ صدر اسلام،در هیچ برهه ای از تاریخ بشرنشانی از آنها نیست.

ومهدی زین الدین یکی از این اسطوره هاست؛اسطوره ی زنده.
  سال 1338 ه ش در كانون گرم خانواده‌اي مذهبي، متدين و از پيروان مكتب سرخ تشيع، در تهران ديده به جهان گشود. مادرش كه بانويي مانوس با قرآن و آشناي با دين و مذهب بود براي تربيت فرزندش كوشش فراواني نمود. داشتن وضو، مخصوصاً هنگام شيردان فرزندانش برايش فريضه بود و با مهر و محبت مادري، مسائل اسلامي را به آنها تعليم مي‌داد. 
نبوغ و استعداد مهدي باعث شد كه او دراوان كودكي قرآن را بدون معلم و استاد ياد بگيرد و بر قرائت مستمر آن تلاش نمايد. پس از ورود به دبستان در اوقات بيكاري به پدرش كه كتابفروشي داشت، كمك مي‌كرد و به عنوان يك فروند، پدر و مادر را در امور زندگي ياري مي‌داد. 
مهدي در دوران تحصيلات متوسطه‌اش به لحاظ زمينه‌هايي كه داشت با مسائل سياسي و مذهبي آشنا و در اين مدت (كه با شهيد محرب آيت‌الله مدني (ره) مانوس بود)، روح تشنه خود را با نصايح ارزنده و هدايتگر آن شهيد بزرگوار سيراب مي‌نمود و در واقع در حساسترين دوران جواني به هدايت ويژه‌اي دست يافته بود. به همين دليل از حضرت آيت‌الله مدني بسيار ياد مي‌كرد و رشد مذهبي خود را مديون ايشان مي‌دانست. 
در مسير مبارزات سياسي عليه رژيم پهلوي، پدر شهيدان – مهدي و مجيد زين‌الدين – براي بار دوم از خرم‌آباد به سقز تبعيد گرديد. اين امر باعث شد تا مهدي كه خود در مبارزات نقش فعالي داشت دوري پدر را تحمل كند و سهم پدر را نيز در مبارزات خرم‌آباد بردوش كشد. 
در ادامه مبارزات سياسي دوران دبيرستان، كينه عميقي نسبت به رژيم پهلوي پيدا كرد و زماني كه حزب رستاخيز شروع به عضوگيري اجباري مي‌نمود. شهيد زين‌الدين به عضويت اين حزب در نيامد و با سوابقي كه از او داشتند از دبيرستان اخراجش كردند. به ناچار براي ادامه تحصيل، با تغيير رشته از رياضي به طبيعي موفق به اخذ ديپلم گرديد و در كنكور سال 1356 شركت كرد و ضمن موفقيت، توانست رتبه چهارم را در بين پذيرفته‌شدگان دانشگاه شيراز بدست آورد. اين امر مصادف با تبعيد پدرش به جرم حمايت از امام خميني(ره) از خرم‌آباد به سقز و موجب انصراف از ادامه تحصيل و ورود جدي‌تر ايشان در سنگر مبارزه پدرش شد. 
پس از مدتي پدر شهيد زين‌الدين از سقز به اقليد فارس تبعيد شد. اين ايام كه مصادف با جريانات انقلاب اسلامي بود، پدر با استفاده از فرصت پيش‌آمده، مخفيانه محل زندگي را به قم انتقال داد. مهدي نيز همراه سايراعضاي خانواده، از خرم آباد به قم آمد و در هدايت مبارزات مردمي نقش موثرتري را عهده‌دار شد. 

بعد از پيروزي انقلاب اسلامي جزو اولين كساني بود كه جذب نهاد مقدس جهادسازندگي شد و با تشكيل سپاه پاسداران انقلاب اسلامي قم، براي انجام وظيفه شرعي و اجتماعي خود و حفظ و حراست از دست‌آوردهاي خونين انقلاب، به اين نهاد مقدس پيوست. ابتدا در قسمت پذيرش و پس از آن به عنوان مسئول واحد اطلاعات سپاه قم انجام وظيفه كرد. 
شهيد زين‌الدين در زمان مسئوليت خود در واحد اطلاعات (كه همزمان با غائله خلق مسلمان و توطئه‌هاي پيچيده ضدانقلاب در شهر خونين و قيام قم بود) با ابراز نقش فعال خود و با برخورداري از بينش عميق سياسي، در خنثي كردن حركتهاي انحرافي و ضدانقلابي گروهكهاي آمريكايي نقش به سزايي داشت. 
با آغاز تهاجم دشمن بعثي به مرزهاي ميهن اسلامي، شهيد زين‌الدين بي‌درنگ پس از گذراندن آموزش كوتاه مدت نظامي، به همراه يك گروه صدنفره خود را به جبهه رساند و به نبرد بي‌امان عليه كفار بعثي پرداخت. 
پس از مدتي مسئول شناسايي يگانهاي رزمي شد. و بعد از آن نيز مسئول اطلاعات – عمليات سپاه دزفول و سوسنگرد گرديد. در اين مسئوليتها با شجاعت، ايمان و قوت قلب،‌تا عمق مواضع دشمن نفوذ مي‌كرد و با شناسايي دقيق و هدايت رزمندگان اسلام، ضربات كوبنده‌اي بر پيكر لشكريان صدام وارد مي‌آورد. بخشي از موفقيتهاي بدست آمده توسط رزمندگان اسلام در عمليات فتح‌المبين، مرهون تلاش و زحمات ايشان و همكارانش در زمان تصدي مسئوليت اطلاعات – عمليات سپاه دزفول و محورهاي عملياتي بود. 
شهيد زين‌الدين در عمليات بيت‌المقدس مسئوليت اطلاعات – عمليات قرارگاه نصر را برعهده داشت و بخاطر لياقت، ايمان، خلوص، استعداد رزمي و شجاعت فراوان، در عمليات رمضان به عنوان فرمانده تيپ علي‌بن ابيطالب(ع) - كه بعدها به لشكر تبديل شد – انتخاب گرديد. 
در عمليات رمضان، تيپ علي‌بن ابيطالب(ع) جزو يگانهاي مانوري و خط‌شكن بود و به حول و قوه الهي و با قدرت فرماندهي و هدايت ايشان – در بكارگيري صحيح نيروها و موفقيت آن يگان در اين عمليات – بعدها اين تيپ، به لشكر تبديل شد. 
لشكر مقدس علي‌بن ابيطالب(ع) در تمام صحنه‌هاي نبرد سپاهيان اسلام (عمليات محرم، والفجرمقدماتي، والفجر3 و والفجر4) خط شكن و به عنوان يكي از يگانهاي هميشه موفق، نقش حساس و تعيين كننده‌اي را برعهده داشت. 
صبر، استقامت، مقاومت جانانه و به يادماندني اين يگان، همگام با ساير يگانها در عمليات پيروزمندانه خيبر بسيار مشهور است. هنگامي كه دشمن از هوا و زمين و با انواع جنگ‌افزارها و هواپيماهاي توپولوف و ميگ و بمبهاي شيميايي و پرتاب يك ميليون و دويست هزار گلوله توپ و خمپاره، جزاير مجنون را آماج حملات خويش قرار داده بود، او و يگان تحت امرش مردانه و تا آخرين نفس جنگيدند و دشمن زبون را به عقب راندند و جزاير و حفظ كردند. 

خصوصيات بارز او شجاعت و شهامت بود. خط شكني شبهاي عمليات و جنگيدن با دشمن در روز و مقاومت در برابر سخت‌ترين پاتكها به خاطر اين روحيه بود. روحيه‌اي كه اساس و بنيان آن بر ايمان و اعتقاد به خدا استوار بود. 
مجاهدت دائمي او براي خدا بود و هيچگاه اثر خستگي روحي در وجودش ديده نمي‌شد. 
شهيد زين‌الدين در كنار تلاش بي‌وقفه‌اش، از مستحبات غافل نبود. اعقتاد داشت كه جبهه‌هاي نبرد، مكاني مقدس است و انسان دراين مكان، به خدا تقرب پيدا مي‌كند. هميشه به رزمندگان سفارش مي‌كرد كه به تزكيه نفس و جهاد اكبر بپردازند. 
او همواره سعي مي‌كرد كه با وضو باشد. به ديگران نيز تاكيد مي‌نمود كه هميشه با وضو باشند. به نماز اول وقت توجه بسيار داشت و با قرآن مجيد مانوس بود و به حفظ آيات آن مي‌پرداخت. 
به دليل اهميتي كه براي مسائل معنوي قايل بود نماز را به تاني و خلوص مخصوصي به پا مي‌داشت. فردي سراپا تسليم بود و توجه به دعا، نماز و جلسات مذهبي از همان دوران كودكي در زندگي مهدي متجلي بود. 
با علاقه خاصي به بسيجي‌ها توجه مي‌كرد. محبت اين عناصر مخلص در دل او جايگاه ويژه‌اي داشت. براي رسيدگي به وضعيت نيروها و مطلع شدن از احوال برادران رزمنده خود به واحدها، يگانها و مقرهاي لشكر سركشي مي‌نمود و مشكلات آنان را رسيدگي و پيگيري مي‌كرد. همواره به برادران سفارش مي‌كرد كه نسبت به رزمندگان احترام قائل شوند و هميشه خودشان را نسبت به آنها بدهكار بدانند و يقين داشته باشند كه آنها حق بزرگي بر گردن ما دارند. 
شيفتگي و محبت ويژه‌اي به اهل بيت عصمت و طهارت(ع) داشت. با شناختي كه از ولايت فقيه داشت از صميم قلب به امام خميني(ره) عشق مي‌ورزيد. با قبلي مملو از اخلاص، ايمان و علاقه از دستورات و فرامين آن حضرت تبعيت مي‌نمود. به دقت پيامها و سخنرانيهاي ايشان را گوش مي‌داد و سعي مي‌كرد كه همان را ملاك عمل خود قرار دهد و از حدود تعيين شده به هيچ وجه تجاوز نكند. مي‌گفت: 
ما چشم و گوشمان به رهبر است، تا ببينيم از آن كانون و مركز فرماندهي چه دستوري مي‌رسد، يك جان كه سهل است، اي كال صدها جان مي‌داشتيم و در راه امام فدا مي‌كرديم. 
او در سخت‌ترين مراحل جنگ با عمل به گفته‌هاي حضرت امام خميني(ره) خدمات بزرگي به جبهه‌ها كرد. 
حفظ اموال بيت‌المال براي شهيد زين‌الدين از اهميت خاصي برخوردار بود. همواره در مسئوليت و جايگاهي كه قرار داشت نهايت دقت خود را به كار مي‌برد تا اسراف و تبذير نشود. بارها مي‌گفت: 
در مقابل بيت‌المال مسئول هستيم. 
در استفاده از نعمتهاي الهي و حتي غذاي روزمره ميانه‌روي مي‌كرد. 
او خود را آماده رفتن كرده بود و همواره براي كم كردن تعلقات مادي تلاش مي‌كرد. ايثار و فداكاري او در تمام زمينه‌ها، بيانگر اين ويژگي و خصوصيتش بود. 
براي اخلاص و تعهد آن شهيد كمتر مشابهي مي‌توان يافت. 
او جز به اسلام و انجام تكليف الهي خود نمي‌انديشيد. در مناجات و راز و نيازهايش اين جمله را بارها تكرار مي‌كرد: 
اي خدا! اين جان ناقابل را از ما قبول بفرما و در عوض آن، فقط اسلام را پيروز كن. 
از آنجا كه برادران، ايشان را به عنوان الگويي براي خود قرار داده بودند، سعي مي‌كردند اخلاق و رفتارشان مثل ايشان باشد. 
او شخصيتي چند بعدي داشت: شخصيتي پرورش يافته در مكتب انسان ساز اسلام. خيلي‌ها شيفته اخلاق، رفتار، مديريت و فرماندهي او بودند و او را يك برادر بزرگتر و معلم اخلاق مي‌دانستند. زيرا او قبل از آنكه لشكر را بسازد، خود را ساخته بود. 
اخلاق و رفتار او باتوجه به اقتضاي مسئوليتهاي نظامي‌اش كه داراي صلابت و قدرت خاصي بود، زماني كه با بسيجيان مواجه مي‌شد برادري صميمي و دلسوز براي آنها بود. 
شهيد مهدي زين‌الدين در زمينه تربيت كادرهاي پرتوان براي مسئوليتهاي مختلف لشكر به گونه‌اي برنامه‌ريزي كرده بود كه در واحدهاي مختلف، حداقل سه نفر در راس امور و در جريان كارها باشند. مي‌گفت: 
من خيالم از لشكر راحت است. اگر چند ماه هم در لشكر نباشم مطمئنم كه هيچ مسئله‌اي به وجود نخواهد آمد. 
در كنار اين بزرگوار صدها انسان ساخته شدند، زيرا رفتار و صحبتهايش در عمق جان نيروهاي رزمنده مي‌نشست. بارها پس از سخنراني، او را در آغوش خويش مي‌كشيدند و بر بالاي دستهايشان بلند مي‌كردند. 
او يكي از فرماندهان محبوب جبهه‌ها به شمار مي‌آمد. فرماندهي كه نور معرفت، تقوا، صبر و استقامت سراسر وجودش را فراگرفته بود و اين نورانيت به اطرافيان نيز سرايت كرده بود. چنانچه گفته مي‌شود: 70% نيروهاي پاسدار و بسيجي آن لشكر، نماز شب مي‌خواندند. 
سردار رحيم صفوي‌فرمانده سابق سپاه درباره او مي‌گويد: 
شهيد مهدي زين‌الدين فرماندهي بود كه هم از علم جنگي و هم از علم اخلاق اسلامي برخوردار بود. در ميدان اسلام و اخلاق، توانا و در عرصه‌هاي جنگ شجاع، رشيد، مقاوم و پرصلابت بود. 
شهادت مزدی بودکه خدا برای مجاهدات بی شمار این بنده برگزیده اش قرارداده بود.
در آبان سال 1363 شهيد زين‌الدين به همراه برادرش مجيد (كه مسئول اطلاعات و عمليات تيپ 2 لشكر علي‌بن ابيطالب(ع) بود) جهت شناسايي منطقه عملياتي از کرمانشاه به سمت سردشت حركت مي‌كنند. در آنجا به برادران مي‌گويد: من چند ساعت پيش خواب ديدم كه خودم و برادرم شهيد شديم! 
موقعي كه عازم منطقه مي‌شوند، راننده‌شان را پياده كرده و مي‌گويند: خودمان مي‌رويم. حتي در مقابل درخواست يكي از برادران، مبني بر همراه شدن با آنها، برادر مهدي به او مي‌گويد: تو اگر شهيد بشوي، جواب عمويت را نمي‌توانيم بدهيم، اما ما دو برادر اگر شهيد بشويم جواب پدرمان را مي‌توانيم بدهيم. 
فرمانده محبوب بسيجيها، سرانجام پس از ساليان طولاني دفاع در جبهه‌ها و شركت در عمليات و صحنه‌هاي افتخارآفرين، در درگيري با ضدانقلاب شربت شهادت نوشيد و روح بلندش را از اين جسم خاكي به پرواز درآمد تا در نزد پروردگارش ماوي گزيند. 
همان طور كه برادران را توصيه مي‌كرد: ما بايد حسين‌وار بجنگيم؛ حسين‌وار جنگيدن يعني مقاومت تا آخرين لحظه؛ حسين‌وار جنگيدن يعني دست از همه چيز كشيدن در زندگي؛ اي كاش جانها مي‌داشتيم و در راه امام حسين(ع) فدا مي‌كرديم؛ از همرزمانش سبقت گرفت و صادقانه به آنچه معتقد بود و مي‌گفت عمل كرد و عاشقانه به ديدار حق شتافت. 
منبع:پرونده شهید درسازمان بنیاد شهید وامور ایثارگران قم ومصاحبه با خانواده ودوستان شهید



شهید زین الدین از نگاه منیره ارمغان ،همسر شهید

من آخرین بچه از شش بچه ی یك خانواده معمولی بودم . تا راهنمایی هم بچه ماندم . هنوز كه حیاط خانه نه چندان بزرگمان را در محله ی باجك قم می بینم ، یاد شیطنت های خودم و خواهرم می افتم . یادم می آید كه از انبار دوچرخه – فروشی پدر دوچرخه بر می داشتیم و در ساعت استراحت بین شیفت صبح و بعد از ظهر مدرسه مان بازی می كردیم . پدرم كه سرش به كار خودش بود . ما هم مثل خیلی دیگر از دخترها به مادر نزدیك تر بودیم تا پدر . مادرم هوای بچه هایش ، مخصوصاً ما دخترها ، را زیاد داشت . سعی كرد كه ما تا دیپلم گرفتن راحت باشیم و به چیزی جز درسمان فكر نكنیم ، آن هم در قم آن زمان ، كه تعداد كمی از دخترها دیپلم می گرفتند . این توجه مادرانه را بگذارید كنار این كه من ته تغاری و عزیزكرده ی مادر هم بودم . همیشه بهترین لباسهایی را كه می شد برایم می خرید یا می دوخت . هرجا هم كه می رفت معمولاً مرا هم همراه خودش می برد . جلسه ی قرآن را كه خوب یادم هست ، با هم می رفتیم . سوره های ریز و درشت قرآن كه آن جا حفظ كردم از آن به بعد همیشه یادم بودند . 
شروع به جوانی من هم زمان با انقلاب شد . هفده ساله بودم . دوران تغییرات بزرگ ، این تغییر برای من حزب جمهوری به وجود آمد . دبیر زیستمان در حزب كار می كرد . به تشویق او پای من هم به آن جا باز شد . جذب فعالیتهاو كلاس های آن جا شدم . كلاس های احكام ، معارف ، اقتصاد اسلامی ، قبل از انقلاب تنها چیزی كه در مدرسه ها از اسلام یاد بچه ها می دادند مسئله ی ارث بودو این چیزها ، برای این كه اسلام را دین كهنه ای نشان دهند . شروع انقلابی شدن من از آن وقت بود . یعنی سعی می كردیم چیزهایی را كه سر كلاس های آن جا به مان می گفتند در عمل پیاده كنیم . سعی می كردیم در كارهایمان ، همین كارهای روزمره ، بیش تر توجه كنیم ، پیش تر دقت كنیم . در غذا خوردن ، راه رفتن ، برخورد با خانواده و دوستان . حتا مسواك زدن برایمان كاری شده بود . نوارهای شهید مطهری را آن جا شنیده بودم . یادم هست می گفت « آدم كسی را كه دوست دارد همه چیزش شبیه او می شود.» ما هم همین را می خواستیم ؟ كه شبیه آدمهای بزرگ دینمان بشویم كه ساده گیری و ساده زیستن را به ما یاد می دادند . مثلاً یك لباس را كلی وقت می پوشیدیم . آن هم من كه مادرم تا قبل از آن سخت گیرترین بچه اش راجع به لباس بوده ام . آدم به طور طبیعی در سن جوانی دنبال تنوع است ، ولی ما می خواستیم با فدا كردن این چیزها به چیزهای بهتر و متعالی تری برسیم . نه من ، اكثر جوان ها داشتند این طوری می شدند . 
یك روز كه كلاسمان تمام شد گفتند « زود خودتان را برسانید خانه . امشب خاموشی است . » جنگ شروع شده بود . عراق آمده بود و خرمشهر را گرفته بود . جنگ كه شروع شد نوع فعالیتهای حزب هم عوض شد . كلاس های آموزش اسلحه و امداد گیری گذاشتند . اسلحه می آوردند و باز و بسته كردنش را نشانمان می دادند . فكر می كردیم اگر جنگ بخواهد به شهرهای دیگر هم بكشد باید بلد باشیم تیر اندازی كنیم . بعد از مدتی هم ، ساختمان حزب شد تداركات پشت جهبه . آن كلاس های سابق كم رنگ تر شدند و جایش را خیاطی و بافتنی برای رزمندگان گرفت و حزب برای من تمام شد . آن روزها به خوابم هم نمی آمد كه این حزب ها رفتن ها آخرش به ازدواج و آشنایی با او بكشد . پیش از او یك خواستگار دیگر هم برایم آمده بود . آدم بدی نبود ، ولی خوشم نیامد ازش . لباس پوشیدنش به دلم ننشست . 
خدا وقتی بخواهد كاری انجام شود . كسی دیگر نمی تواند كاری كند . خرداد سال شصت ویك ، یك هفته بعد از آن خواستگار اولی ، خانواده ی زین الدین ، مادر و یكی از اقوامشان ، به خانه ی ما آمدند . از یكی از معلم های سابقم در حزب خواسته بودند كه دختر خوب به شان معرفی كند . او هم مرا گفته بود . آمدند شرایط پسرشان را گفتند ، گفتند پاسدار است . بعد هم گفتند به نظرشان یك زن چه چیزهایی باید بلد باشد و چه كارهایی باید بكند . با من و خانواده ام صحبت كردند و بعد به آقا مهدی گفته بودند كه یك دختر مناسب برایت پیدا كرده ایم . قرار شد آن ها جواب بگیرند و اگر مزه ی دهان ما « بله » است جلسه ی بعد خود آقا مهدی بیاید . 
در این مدت پدرم رفت سپاه قم پیش حاج آقا ایرانی . گفته بود « یك همچین آدمی آمده خواستگاری دخترم . می خواهم بدانم شما شناختی از ایشان دارید ؟ » او هم گفته بود « مگر در مورد بچه های سپاه هم كسی باید تحقیق بكند ؟ » پدرم پیغام داد خود آقا مهدی بیاید و ما دو تایی با هم حرف بزنیم . 
قبل از آمدن آقا مهدی یك شب خواب دیدم : همه جا تاریك بود . بعد از یك گوشه انگار نوری بلند شد . درست زیر منبع نور تابوتی بود روباز . جنازه ای آن جا بود ، با لباس سپاه . با آن كه روی صورتش خون خشك شده بود ، بیش تر به نظر می آمد خوابیده باشد تا مرده . جنازه تا كمر از توی تابوت بلند شد . نور هم با بلند شدن او جابه جا شد . حركت كرد تا دوباره بالای سرش ایستاد. 
مرد وقتی از پله ی اتوبوس پایش را پایین گذاشت ، فهمید كه نیامده تا برگردد. بلیتی كه او برای جنگ گرفته بود یك طرفه بود . سپاه قم و شهر و پدر و مادرش رارها كرده بود و مثل یك نیروی معمولی آمده بود جهبه . هوای داغ اهواز را به سینه كشید .بوی باروت می آمد . خوش حال شد . توی سرمای جبهه های غرب هیچ بویی واضح نبود . چند تا از بهترین رفیق هایش را در غرب جا گذاشته بود و الان برف سنگ قبرشان را سفید كرده بود . در دنیا مالك هیچ چیز غیر از لباس سبز سپاهش نبود كه آن هم تنش بود . 
هنوز سال های اول جنگ بود . جنگ بیش تر مثل فیلم های آرتیستی بود تا جنگ واقعی . آدم هایی كه آمده بودند هیچ كدام تا به حال یك جنگ درست و حسابی ندیده بودند . همین بچه های معمولی كوچه و خیابان های شهرهای مختلف بودند كه عزیز ترین چیزشان را ، جانشان را سر دست گرفته بودند و به جبهه آمده بودند . حسن باقری زود فهمید كه این جوان تازه وارد قمی خیلی بیش تر از یك نیروی معمولی می تواند به كار بیاید . جسور ، باهوش ، تیز بین و چه كاری برای چنین آدمی بهتر از شناسایی . مهدی زین الدین و یك موتور و دوربین و یك دشت پهن . همین كه بفهمد عراقی ها از كدام طرف و با چه استعدادی می خواهند حمله كنند و به فرمانده هایش گزارش بدهد كلی كار بود . ولی او شب ها كه بی كار می شد تا دیروقت می نشست و طرح و كالك های منطقه را بررسی می كرد . دوباره فردا . عراقی ها هنوز به فكر استتار و این حرف ها نبودند . تانك هایشان را راحت می شمرد . خودشان را دید می زد . توی خاك ما بودند و سر راهشان همه ی روستایی های اطراف فرار كرده بودند . هم شناسایی بود ، هم گردش . شناسایی ، حتا می گوید نیروهایی كه دیده شیعه بوده اند یا سنی . و او همه ی این ها را داشت . 
اما این جوان خوش رو با خنده ای كم دائم در صورتش شكفته بود ، می دانست كه جنگ حالاحالا ادامه دارد . جنگ روی دیگر سكه ی زندگی او بود . آدم های دیگر می توانستند در خانه هایشان بنشینند و راجع به دلایل شروع جنگ صحبت كنند ، ولی او مرد عمل بود و نمی توانست به خاطر كارش زندگیش را عقب بیندازد . كسی چه می دانست فردا چه می شود . او نمی خواست وقتی می رود مثل الان مجرد باشد . 
چند روز بعد خودش آمد . ساعت شش بعد ازظهر آخرین روز آخرین ماه بهار . اسمش را دور را دور در همان كلاس های آموزش اسلحه شنیده بودم ، ولی ندیده بودمش . آمد و رفت و تنها توی اتاق نشست . خواهر زاده ام هنوز بچه بود . پنچ شش سالش بود . از سوراخ كلید نگاه می كرد . گفت « خاله این پاسداره كیه آمده این جا ؟ » رفتم تو . از جایش بلند شد و سلام و احوال پرسی كرد . با چند متر فاصله كنارش نشستم . هر دو سرمان را از زیر انداخته بودیم . بعد از سلام و علیك اول همان حرفی را گفت كه خانواده اش قبلاً گفته بودند . گفت « برنامه این نیست كه از جبهه برگردم . حتا ممكن است بعد از این جنگ بروم فلسطین . یا هرجای دیگر كه جنگ حق علیه باطل باشد . » بعد از هر دری حرفی زد . گفت « به نظر شما اصلاً لازم است خانم ها خیاطی بلد باشند ؟ » حتا حرف به این جا كشید كه بچه و خانواده برای زن مهم تر است ، یا بهتر است برود بیرون سر كار . این را هم گفت كه « من به دلیل مجروحیت یكی از پاهایم مشكل دارد و اگر كسی دقت كند معلوم است كه روی زمین كشیده می شود . لازم بود كه این نكته را حتماً بگویم . » 
كم كم ترسم ریخت . بعد از این كه حرف های او تمام شد ، برای این كه حرفی زده باشم گفتم « شما می دانید كه من فقط دو سال از شما كوچكترم ؟ مشكلی با این قضیه ندارید ؟ » گفت « من همه چیز شما را از پسر عمه هایتان پرسیدم و می دانم . نیازی نیست شما راجع به این ها بگویید . مشكلی هم با سن شما ندارم . حتا قیافه هم آن قدر مهم نیست كه بتواند سرنوشتمان را رقم بزند . » حرف هایمان در یك جلسه تمام نشد . قرار شد یك بار دیگر هم بیاید . 
از همان زمان كلاس های حزب ، پاسدارها برای ما موجوداتی از دنیایی دیگر بودند . سرمان را كه در خیابان پایین انداخته بودیم فقط پوتین های گتركرده شان را می دیدیم . برایمان حكم قهرمان داشتند ، مجسمه ی تقوا و ایثار ، آدم هایی كه همه چیز در وجودشان جمع است . حالا یكی از همان ها به خواستگاریم آمده بود . جلسه ی اول توانستم دزدكی نگاهش كنم . مخصوصاً كه او هم سرش را زیر انداخته بود . با همان لباس فرم سپاه آمده بود . خیلی مرتب و تمیز . فهمیدم كه باید در زندگیش آدم منظم و دقیقی باشد . از چهره ی گشاده اش هم می شد حدس زد شوخ است . از سؤالاتی كه می پرسید فهمیدم آدم ریز بینی است و همه ی جنبه های زندگی را می بیند . 
دو روز بعد هم با همان لباس سپاه آمد . صحبت های جلسه ی دوم كوتاه تر بود . نیم ساعت بیش تر نشد . این كه چه جوری باید خانه بگیریم ، مدت عقد ، مهریه و این چیزها . آقا مهدی اصلاً موافق مراسم نبود . می گفت « من اصلاً وقت ندارم و الآن هم موقعیت جنگ اجازه نمی دهد . » گمانم عملیات رمضان بود . حالا كه دلم گواهی می داد این آدم می تواند مرد زندگیم باشد ، بقیه ی چیزها فرع قضیه بود . 
دیگر همه ی خانواده مان سر اصل قضیه ازدواج ما موافق بودند . مردها معمولاً در این كارها آسان گیر تر هستند . ایرادهای مادرم را هم خوش رویی و تواضع آقا مهدی جبران می كرد . 
مادرم می گفت « چه طور می شود دو هفته منیر را بگذارید و بروید جبهه ؟» او می گفت « حاج خانم ما سرباز امام زمانیم ، صلوات بفرستید . » و همه چیز حل می شد . مادرم می خندید و صلوات می فرستاد . داماد به دلش نشسته بود . كارها سریع و آسان پیش می رفت . من و آقا مهدی و خواهرشان با هم رفتیم برای من یك حلقه ی طلا خریدیم ، نُه صد تومان ! تنها خرید ازدواجمان ، حلقه ی او هم انگشتر عقیقی بود كه پدرم خریده بود . رفتیم به منزل آیت الله راستی و با مهریه یك جلد قرآن و چهارده سكه ی طلا عقد كردیم . مراسمی در كار نبود . لباس عقدم را هم خواهرم آورد . 
بعد از عقد رفتیم حرم . زیارت كردیم و رفتیم گل زار شهدا ، سر مزار دوستان شهیدش . یادم نمی آید حرفی راجع به خودمان زده باشیم یا سرمان را بالا آورده باشیم تا هم دیگر را نگاه كنیم . سر مزار آیت الله مدنی گفت « من خیلی به ایشان مدیونم . خرم آباد كه بودیم خیلی از ایشان چیز یاد گرفتم . » خانواده شان در مخالفت با رژیم شاه سابقه ای داشت و دو سه بار هم به این شهر و آن شهر تبعید شده بودند . آن شب یك مهمانی كوچك خانوادگی برای آشنایی دو فامیل بود . برای من آن روزها بهترین روزهای زندگیم بود . فردای همان روز كه عقد كردیم او رفت جبهه . 
دو ماه و نیم عقد كرده در خانه ی پدرم ماندم . در این مدت آقا مهدی بعضی وقتها زنگ می زد و می گفت مثلاً « من ساعت نُه جلسه دارم . می آیم قم . بعد از ظهر هم یك سر به شما می زنم . » یك بار بین خرم آباد و اراك تصادف كرده بود وقتی آمد از پنجره ی اتاق دیدم كه دور گردنش پارچه ای سفید شبیه باند بسته . توی اتاق كه آمد بازش كرده بود . پرسیدم « خدای ناكرده مجروح شدید ؟ » گفت « نه چیزی نیست ، از این چیزها توی كار ما زیاده . » مادرم می گفت « آقا مهدی حالا شما یكی مدتی بمانید یك عده تازه نفس بروند . » او هم می خندید و مثل همیشه می گفت « حاج خانم صلوات بفرستید ، ما سرباز امام زمان هستیم ، » این مدت برای آشنا شدن با آدمی مثل او فرصت زیادی نبود ، ولی با قیافه اش پیش تر آشنا شده بودم . از فهمیدن یك چیز هول برم داشت . آن صورت نورانی ای أه درخواب دیده بودم ، صورت خودش بود . آن موقع زیاد خوابم را جدی نگرفتم . ولی تازه داشتم می فهمیدم . باید با آمدی زندگی می كردم أه اصلاً نباید روی بودن و ماندنش حساب می كردم . احساس می كردم دارم به شعار هایی أه می دادم عمل می كنم . باید با یك شهیده زنده زندگی می كردم . یكی از دوستان هم دبیرستانیم أه دانشگاه قبول شده بود به مادرم گفته بود « این منیر از همان اول می گفت من می خواهم به آدم ساده ای شوهر كنم . آخرش هم این كار را كرد . رفت به یك پاسدار شوهر كرد . » گفته بود « مگر پاسداری هم شد شغل ؟ » من هم برایش پیغام فرستادم « این ها با خدا معامله كرده اند . كی از این ها بهتر ؟ » خدا را شكر می كردم كه توانسته بودم طبق نظرم ازدواج كنم . حتا از این كه مراسم نگرفتیم خوش حال بودم . اصلاً در ذهنم نبود كه مثلاً ازدواجم رنگی از ازدواج حضرت علی و حضرت فاطمه داشته باشد . 
بعد از مدتی كه رفت و آمد ، گفت « اگر شما اهواز باشید ، زودتر می توانم بیایم پیشتان . منطقه ی كاریم الآن آن جاست . یكی از دوستانم كه تازه ازدواج كرده . یك خانه می گیریم . یك طبقه ما باشیم ، یك طبقه آن ها ، كه تنهایی برایتان زیاد مشكل نباشد . به یك محلی هم می گوییم كه بیایید و در خرید و این كارها كمكتان كند . » این حرف را من كه عاشق دیدن مناطق جنگی بودم زود می توانستم قبول كنم ، ولی اطرافیان به این راحتی نمی توانستند . می گفتند « هر كاری رسم و رسوم خودش را دارد . » برای خودشان ناراحت نبودند ، می گفتند « جواب مردم را هم باید داد . » همان حرف و حدیث های همیشگی شهرهای كوچك ، كه باید برایشان یك گوش را دركرد و یكی را دروازه . اما پدرم می گفت من در مقابل تواضع این جوان چیزی نمی توانم بگویم . تو هم دخترم ، این نصیحت را از من داشته باش و با شوهرت همیشه صادق باشد . » شهریور همان سالی كه خردادش عقد كرده بودیم رفتیم اهواز . مادرم آن قدر از رفتن بدون تشریفات و عروسی من ناراحت بود كه تا چند روز لب به غذا نزده بود . من هم دختری نبودم كه از خدایم باشد از خانواده ام جدا شوم . دور شدن از پدر و مادر برایم سخت بود ، ولی احساس می كردم اگر هم راه او نروم پشیمان می شوم . شاید آن موقع برای ما طبیعی بود . 
اهواز برای من جایی جدید و قشنگی بود . اثاثمان را ریخته بودیم توی یك تویوتای لندكروز . همه ی اثاثمان نصف جایی بار وانت را هم نمی گرفت . خودمان هم نشستیم جلو . من و آقا مهدی و خواهرش . خیلی خوب شد كه خواهرش هم راهمان آمد . من هنوز رویم نمی شد با آقا مهدی تنها بمانم . از اهواز تا قم خواهرش هر موقع احساس می كرد كه سكوت بین من و آقا مهدی دیگر زیاد شده یك حرفی می زد . مثلاً « شما خیاطی هم بلدی ؟ » شب اول كه رسیدیم ، وارد خانه ای شدیم كه تقریباً هیچ چیز نداشت . توی آن گرمایی كه بهش عادت نداشتم ، حتا كولری هم برای خنك كردن نبود . شب كه خواستیم بخوابیم دیدیم تشك نداریم . از همسایه ی طبقه ی پایین گرفتیم . با خواهر آقا مهدی می گفتیم مگر توی این گرما می شود زندگی كرد . ولی باید می شد . چون اگرچه او مرا انتخاب كرده بود ، ولی این یكی دیگر تصمیم خودم بود كه همراه او بیایم . 
چند روز اهواز ماندم . قبلاً با آقا مهدی در این باره حرف زده بودیم كه اگر دلم خواست ، برای این كه حوصله ام سر نرود آن جا در مدرسه ای درس بدهم . با خواهرش برگشتم قم تا مداركم را بیاورم . 
بعد از چند روز به اهواز برگشتم تا دیگر زندگی مشتركمان را شروع كنیم . یك سری وسایل كم و كسر داشتیم كه با هم رفتیم و خریدیم . گاز و یخچال . مغازه های آن جا به خاطر گرمای هوا صبح زود و بعد از ظهرها باز می كردند . آمد و همه جای شهر را كه برایم نا آشنا بود نشانم داد . بازار میوه و سبزی ، نمایشگاه فرهنگی سپاه ، زینبیه . گفت « اگر بی كار بودی و حوصله ات سر رفت ، این جاها هست كه بیایی . » آقا مهدی یك ماه اول تقریباً هر شب می آمد خانه . 
اما من بی كار نبودم . اوایل مهر بود كه كارم در مدسه شروع كردم . درس دادن به آن بچه های خون گرم جنوبی زیر سر وصدای موشك هایی كه ممكن بود هدف بعدیشان همین كلاسی باشد كه در آن نشسته ایم ، كار سرگم كننده ای بود . احساس می كردم مفید هستم . به خاطر كارم تدریس دینی و قرآن بود ، باید زیاد مطالعه می كردم . ولی باز وقت زیاد می آوردم . آقا مهدی هم صبح زود ، بعد از اذان ، بلند می شد و می رفت و شب بر می گشت . 
كم كم با خانم توفیقی همسایه مان پیش تر آشنا شدم . آدم هم كلام می خواهد . تنهایی داشت برایم قابل تحمل می شد. با هم می رفتیم پشت خانه مان . یك جایی بود ، زینبییه ، كه پایگاه تقویت پشت جبهه بود . كار خیاطی داشتند ، سری دوزی و سبزی پاك كردن . نمی شد آدم در اهواز باشد وبرای جبهه كاری نكند . اهواز تقریباً نزدیك خط مقدم جنگ بود . هم برای پر كردن بی كاری و هم برای كار تدریسم عضو كتاب خانه ی مسجد شدم . كتاب می گرفتم و می بردم خانه . او هم این طور نبود كه از تنهایی من خبر نداشته باشند . فكر كند كه خب ، حالا یك زنی گرفته ام ، باید همه چیز را حتا بر خلاف میلیش تحمل كند . می دانست تنهایی آن هم برای دختری كه تا بیست و چند سالگی پیش خانواده اش بوده بعضی وقت ها عذاب آور است . بعضی وقت ها دو هفته می رفت شناسایی ، ولی تلفن می زد و می گفت كه فعلاً نمی تواند بیاید . همین نفسش می آمد برای من بس بود ، همین كه بفهمم یك جایی روی زمین زنده است و دارد نفس می كشد . وقتی می رفت یك چیزهایی مثل حدیث ، آیه جمله هایی از وصیت شهدا را با ماژیك می نوشت و می زد به دیوار اتاق . می گفت « دفعه ی بعد كه آمدم ، این را حفظ كرده باشی . » بعضی ها وقتی حرف می زنند كلامشان خشونت ندارد ولی طوری است كه احساس می كنی باید به حرفشان گوش كنی . مهدی این طوری بود . نمی خواست در تنهایی فكرهای الكی بكنم . بعضی وقت ها می خواست نیامدنش به خانه را توجیه كند ، ولی احتیاجی نبود . می گفت « بعضی بچه ها برای این كه از دست زنشان راحت باشند شب ها پادگان می خوابند و نمی آیند . » می گفت « این ظرفیت را در تو می بینم ، و گرنه من هم باید به تو برسم .» هندوانه زیر بغلم می داد . اسم نمی آورد ، ولی دلمان می خواست زندگیمان مثل حضرت علی و فاطمه كه نه . یك كم شبیه آن ها بشود . می گفت « بدم می آید از این مردهایی كه می بینم می آیند و به زن هایشان می گویند دوستت داریم و فلان . آن وقت زن هم می گوید خُب اگر این طوری است پس مثلاً فلان چیز را برایم بخر . » می گفت « یك چیزهایی را من از این بچه ها در جبهه می بینم كه زبانم بند می آید . دیروز یك مهندسی از بچه های جهاد آمد پیشم ، گفت آقا مهدی خانمم تماس گرفته ، بچه دار شده ام . اگر امكانش هست مرخصی می خواهم . گفتم اشكالی ندارد تا شما كارت را تمام می كنی من برگه ی مرخصیت را می نویسم . تا برود كارش را تمام كند ، یك خمپاره خورد كنارش و شهید شد . من نمی توانم با دیدن این چیزها خانواده ی خودم را مقدم بر بقیه بدانم . » 
این را فهمیده بودم كه از ابراز مستقیم محبت خوشش نمی آید . از این كه بگوید دوستت دارم و این حرف ها . دوست هم نداشت این حرف ها را بشنود . مثلاً من شماره ی تلفن پایگاه انرژی اتمی را داشتم . بعضی وقت ها هم دلم می خواست كه زنگ بزنم. ولی چه طور بگویم . یك كم می ترسیدم شاید . یك بار هم گفت « دلیلی نداره ، كلی آدم دیگر هم آن جا هستند كه امكان استفاده از تلفن برایشان نیست . » 
درست است كه دیگر با هم زن و شوهر شده بودیم ، ولی من ، هنوز رودربایستی داشتم . حتا روم نمی شد توی صورتش نگاه كنم . یك بار از مدرسه كه برگشتم خانه ، دیدم لباسهایش را شسته ، آویزان كرده و چون لباس دیگری نداشته چادر من را پیچیده دورش ، دارد نماز می خواند . این قدر خجالت كشیدم و خود را سر زنش كردم كه چرا خانه نبودم تا لباسهایش را بشویم . نمازش كه تمام شد احساس من را فهمید . گفت « آدم باید همه جورش را ببیند . » 
هیچ وقت واضح با هم حرف نمی زدیم . راجع به هیچ چیز حتا خودمان . بهانه ی حرف هایمان جبهه و جنگ بود . حالا نه در این مورد ، كلاً آدمی نبود كه حرف زدنش از عمل كردنش بیش تر باشد . حتا راجع به جبهه هم این جور نبود كه مدام در خانه حرف جبهه و جنگ باشد . مسائل مربوط به كارش را اصلاً نمی گفت . از پشت تلفن ، همیشه این حالت بود كه نتوانم حرف هایم را بزنم حتا روم نمی شد بپرسم كی می آیی . 
وقتی هم نبود همین طور . یك بار به من گفت « روزها توی خانه حوصله ات سر می رود رادیو گوش كن . » آن موقع رادیو نداشتیم . از روز بعد یك جعبه ی آهنی روی طاقچه می دیدم . ولی باز ش نمی كردم . می گفتم حتماً بی سیمش داخل آن است . نمی خواستم بهش دست بزنم . چهار پنچ روز فقط نگاهش كردم . یك بار كه آمد ، پرسید « رادیو را توانستی راه بیندازی ؟ » گفتم « كدام رادیو ؟ » گفت « همانی كه توی آن جعبه ، سر طاقچه بود . » نمی تواستم بگویم احساس می كردم آن جعبه جزو حریم اوست و نباید بهش دست بزنم . 
همه كارها و حرف هایش را دربست قبول می كردم . هنوز از جزئیات كارش چیزی نمی دانستم و از این و آن شنیده بودم كه نیروهای قم و اراك و چند جای دیگر با هم یك جا شده اند و تیپ علی ابی طالب را تشكیل داده اند . آقا مهدی هم فرمان ده تیپ شده بود . 
دیگر به پاییز اهواز خورده بودیم و گرمای هوا زیاد اذیت نمی كرد . با اتوبوس كه می رفتم مدرسه و بر می گشتم ، كنار خیابان رزمنده ها را با چفیه هایشان می دیدم كه جلوی باجه ی تلفن صف كشیده اند تا به خانواده شان زنگ بزنند . از همه جای ایران آمده بودند . برگشتنی برای این كه زود به خانه نرسم ، وسط های راه از اتوبوس پیاده می شدم و بقیه راه را پیاده می آمدم . از جلوی بیمارستان جندی شاپور رد می شدم . آمبولانس آمبولانس مجروح می آوردند ، من هم همین جوری مات و مبهوت می ایستادم و نگاهشان می كردم . حیران در برابر رازی كه این آدم ها با خود داشتند ، چیزی كه می توانستند برایش جان بدهند . دیدن جنگ از نزدیك یعنی همین ، یعنی این كه ببینی آدمها واقعاً زخمی و شهید می شوند . شب كه آقا مهدی بر می گشت خانه می خواستم همه ی چیزهایی را كه آن روز دیده بودم برایش تعریف كنم . ولی فرصت نمی كرد تا آخرش را بشنود 
عملیات والفجر مقدماتی بود گمانم . تلفن زد . تلفنی حرف زدنمان جالب بود پیش تر تلگراف بود تا تلفن . كم و كوتاه . شاید فكر می كردیم همه چیز باید به مختصرترین شكلش انجام بگیرد ، گفت « یك كم مشكل پیدا كردیم . من فردا بر می گردم ، می آیم خانه . » حدس زدم عملیاتشان موفق نبوده است . این قدر نبودنش در خانه برایم طبیعی شده بود و جا افتاده بود كه گفتم « نه لزومی ندارد برگردی . » از او اصرار «كه دارم فردا می آیم » و از من انكار كه « نه ، چه كاری داری كه بیایی .» یك چز دیگر هم می خواستم بگویم . رویم نمی شد . خواست قطع كند . گفت « كاری نداری ؟ » گفتم « می خواستم یك چیزی را بهت بگویم .» 
گفت « خودم می دانم » 
فردا كه از مدرسه آمدم خانه پوتینهایش را جلوی در دیدم . گوشه ی اتاق خوابیده بود ، یك پتو انداخته بود زیرش . نصفش شده بود تشكش ، نصف لحاف . سلام كردم . خواب نبود . گفتم « شكست خوردید ؟» گفت « سپاه اسلام هیچ وقت شكست نمی خورد ، ولی خب ، می دونی ، مجبور شدیم یك كم جمع و جور كنیم . » ذوق زده بودم . جواب آزمایشم توی كیفم بود . می خواستم زودتر خبر پدرشدنش را بگویم . من ومن كردم . گفتم « یك چیزی هم می خواستم بگویم » ذوقم را كور كرد . گفت « می دونم چه می خواهی بگویی . » 
كلاً بنا بر این نبود كه همیشه همدیگر را ببینیم . اصلاً برا خودم حرام می دانستم كه او را ببینم ، چون می دانستم بودنش در جبهه بیشتر به نفع اسلام است . برای خودم هم این سؤال پیش نمی آمد كه « خب این كه حالا شوهر من است ، چرا فقط دو روز در هفته می بینمش ؟» 
من آدمی معمولی بودم . مهدی خودش این را در من دیده بود . حد واندازه ام را می دانستم و او هم می دانست . بعد از آن دوره ، روزها و شب هایی كه او كمتر و دیر تر به خانه می آمد ، احساس می كردم كه با آدمی طرفم كه توانم برای شناختنش كافی نیست . 
مرد در انتهای راه بود . سال های شناسایی تمام شده بودند . ولی او هم مثل همه ی نیروهای شناسایی دیگر بود كه وقتی فرمانده می شدند هم ، دوربین از دستشان نمی افتاد . از بس با همه ی آن هایی كه از این شهر و آن شهر اعزام شده بودند گرم می گرفت ؛ اراكی ها فكر می كردند اراكی است ، قمی ها فكر می كردند قمی . تیپ علی بن ابی طالب شده بود زن و بچه اش . اولِ ازدواج به زنش گفته بود « من قبل از تو سه تا تعلق دیگر دارم ، سپاه ، جبهه ، شهادت .» من أه آدم بی احساسی نبودم . فاصله ی بینمان اذیتم می كرد ، ولی این جوری برایم جا افتاده بود . فكركردم زن خوب باید آن چیزی باشد و آن كاری را بكند أه شوهرش می خواهد . وقتی او ابراز علاقه نمی كرد ، طبیعی بود أه من هم ابراز علاقه نكنم . یا طبیعی است أه تازه عروس دلش لباس بخواهد ، این چیزو آن چیز بخواهد ، ولی من در ذهنم هم چنین چیزی نمی گذشت أه به او بگویم « حالا أه آمدی پاشو برویم فلان چیز را بخریم . » خودش أه اهل چیز خریدن نبود ، نه برای من نه برای خودش . یك بار من و خواهرش پیراهن و شلوار برایش خریدیم . توی خانه لباس ها را پوشید رفت . وقتی برگشت دوباره همان لباس سپاه تنش بود . گفت « یكی از دوستانم می خواست داماد شود ، لباس نو نداشت . دادم به او . » گفت « شما ها فكر می كنید من خیلی به این چیزها وابسته ام ؟ » 
سلیقه اش دستم آمده بود . این أه از چه لباس خوشش می آید یانمی آید . به قول خودش لباس اج وجق دوست نداشت . لباس ساده و تمیز ، كمی هم شیك ، رنگ های آبی آسمانی و سبز . از قرمز بدش می آمد . می گفت « از جبهه این قرمز برای من شده یك جور سمبل قساوت .» قرمزی رژ لب ناراحتش می كرد . یك بار كه زدم به شوخی گفت : « من تو را همان طوری كه هستی می خواهم . » 
زمستان كه شد برای این كه داخل خانه گرم بماند آقا مهدی جلو ایوان را پلاستیك زد . شب ها كنار پنجره می نشستم و گوشه ی پلاستیك را بالا می زدم و خیابان را نگاه می كردم تا ببینم چه وقت ماشین او پیدایش می شود . خانه مان سر چهارراه بیست و چهار متری بود و ازهر طرفی كه می آمد می دیدمش . تویوتای لندكروزش را كه می دیدم . بلند می شدم و خودم را سرگرم كاری نشان میدادم تا نفهمد این همه منتظر او بوده ام . یك بار كه حواسم نبود . همین جوری مات روبه پنجره مانده بودم . صدایش را از پشت سرم شنیدم . گفت « بابا این در و پنجره ها هم شكل تو را یاد گرفتند ، از بس كه آن جا نشستی . » 
خودش هم یك كارهایی می كرد كه فاصله ی بینمان كمتر شود . یك روز صبح خوابیده بودم . چشم هایم را باز كردم، دیدم یك آدم غریبه با سر ماشین شده بالای سرم نشسته دارد نگاهم می كند . اول ترسیدم ، بعد دیدم خود آقا مهدی است . موهایش را با نمره ی هشت زده بود . گفت « چه طور شدم ؟» و خندید . خنده اش مخصوص خودش بود . لب زیرش اول كمی به یك طرف متمایل می شد ، بعد لب بالا با هم باز می شدند . خیلی قشنگ بود . 
نمی دانستم چه توقعی باید از زندگی داشته باشم . یك روز گفت « می خواهی برویم بیرون ؟ امروز را می توانم خانه بمانم . » قرار شد یك گشتی توی شهرهای اطراف بزنیم . من هم از خدا خواسته سالاد الویه درست كردم كه ظهر بخوریم . از اهواز راه افتادیم طرف دزفول . دزفول را با موشك می زدند . از كنار ساختمانی رد شدیم كه ده دقیقه قبلش موشك خورده بود . گفتیم این جا كه نمی شود . جای گشتن نبود ، همه جا سنگر و همه ی آدم ها نظامی . حداقل برویم مزار شهدا فاتحه ای بخوانیم . ظهر هم شده بود . همان جا ناهار را خوردیم . حاشیه ی قبرستان . پیش خودم گفتم « این جا درِ غذا را بردارم پر خاك می شود . » هیچ خوشم نمی آمد آن جا غذا بخوریم اما چاره ای نبود . با اكراه چند لقمه خوردم . گفتم نكند فكر كند دارم لوس بازی در می آورم . چند لقمه هم او خورد . زیاد هم حرف نزدیم . 
از قدیم گفته اند آدم ها توی سفر بیش تر با هم آشنا می شوند . سفر سوریه هم همین خوبی را برای ما داشت . گفتند از طرف سپاه یك مأموریتی به چند نفر داده اند ، گفته اند خانم هایتان را هم می توانید ببرید . یك هفته قبلش به من گفت از دكتر بپرسم با توجه به اینكه بچه ای در راه دارم آیا می توانم سوار هواپیما شوم . مشكلی نبود . سوریه كه رسیدیم فهمیدم آن ها برنامه شان این است كه ما را سوریه بگذارند و خودشان بروند لبنان . یك روز ونصفی قبل از رفتن به لبنان و دو روز بعدش با هم بودیم . خوش حال بودم ، خیلی . از دو چیز ؛ یكی زیارت حضرت زینب و رقیه . دیگر ، فرصتی كه پیش آمده بود تا با هم باشیم . آن قدر ذوق كرده بودم كه می گفتم اصلاً همین جا در هتل بمانیم . لازم نیست مثلاً برویم خرید یا این جور كارها . 
آن چند روز عالی بود . در این مدت فهمیدم پاسدارها هم آدم های معمولی مثل ما هستند . غذا می خورند ، حرف می زنند . آدم هایی كه خوبی هایشان از بدی هایشان بیشتر است ، باهم خرید هم رفتیم . هیچ كداممان نمی دانستیم چه كار باید كنیم . برای زندگی ای كه خرید كردن و مصرف كردن هدفش باشد ساخته نشده بودیم . در بازارهای سوریه خیلی دنبال سوغاتی مناسب بودم . آخرش ده تا سجاده خریدم . آقا مهدی هم یك ساعت خرید تا به مجید سوغات بدهد ؛ تا هر وقت دستش را نگاه می كند یاد او بیفتد . یك بار همین جور كه ویترین مغازه ها را نگاه می كردیم ، جلوی یك لوازم آرایشی ایستادیم . خانمی داشت رژ لب می خرید . آقا مهدی هم رفت تو . همان جا ایستاد . از فروشنده پرسید « این ها چیه . » فروشنده های اطراف هتل اغلب فارسی بلد بودند گفت « روژ لبه بیست و چهارساعته است . » پرسید « یعنی چی ؟» آقایی كه هم راه آن خانم بود گفت « یعنی امروز بزنی تا فردا معلوم می شه .» خنده مان گرفت و زدیم از مغازه بیرون . همین تا دو ساعت برایمان اسباب شوخی خنده بود . بعد خودم یك بار تنهایی رفتم و سرو سوغات برای فامیل هردویمان گرفتم . 
لبنان كه می خواست برود نگران بودم . حاج احمد متوسلیان هم كه آن جا اسیر شده بود . گفتم « او جایی كه می روی جنگه ؟ اگر هست بگو . من كه تا اهوازش را با تو آمده ام . » گفت « نه ، بابا ، خبری نیست . من اینجا شهید نمی شوم . قراره تو وطن خودمان شهید شویم . » اولین بار در سوریه بود كه حرف از شهادت زد . برگشتنی از سوریه دیگر خودمانی تر شده بودیم . دیگر صدایش نمی كردم آقا مهدی . راحت می گفتم مهدی . دلیلش شاید بچه ای بود كه به زودی قرار بود به دنیابیاید . دیگر شرم و حیای تازه عروس و دامادها را نداشتیم . حرف هایمان را راحت تر به هم می گفتیم . 
بعد از این كه از سوریه بر گشتیم . من قم ماندم و او رفت اهواز . ماه آخر بارداریم بود . خانه ی پدر و مادر منتظر به دنیا آمدن بچه ام بودم . ولی پدر و مادر كه جای شوهر آدم را نمی گیرند . او لابد خیالش راحت بود كه من كنار پدر و مادر هستم و آن ها هوایم را دارند . درست است كه نبودنش همیشه برای من طبیعی بود ، ولی انگار وقتی آدم بچه دارد نیازش به مهر و محبت بیش تر می شود . خدا رحمت كند شهید صادقی را . از دوستان نزدیك آقا مهدی بود . حرف هایی را كه به هیچكس نمی زد به او می گفت . آدم نكته سنجی بود . آن روزها مجروح شده بود و باید در قم می ماند و استراحت می كرد . اطرافیان از حال من بی خیر بودند . سه چهار روز قبل از زایمانم شهید صادقی یك پاكت پول آورد دم خانه ی ما . گفت « آقا مهدی پیغام داده اند و گفته اند من نمی توانم با شما تماس بگیرم ، این پول را هم فرستاده اند كه بدهم به شما . » خیلی تعجب كردم . هیچ موقع در زندگی مشتركمان حرفی از پول و خرج زندگی نمی شد .حالا این كه آقا مهدی از جای دور برایم پول بفرستد باور نكردنی بود . بعدها فهمیدم كه قضیه ی پیغام و پول را شهید صادقی از خودش درآورده . 
بچه مان روز تاسوعا به دنیا آمد . قبلاً با هم صحبت كرده بودیم كه اگر دختر بود اسمش را زهرا بگذاریم . اما به خاطر پدربزرگش اسمش را لیلا گذاشتیم . لیلا دختر شیرینی بود ، من اما آن قدر كه باید خوش حال نبودم . در حقیقت خیلی هم ناراحت بودم . همه اش گریه می كردم . مادرم می گفت « آخر چرا گریه می كنی ؟ این طوری به بچه ات شیر نده . » ولی نمی توانستم . دست خودم نبود . درست است كه همه ی خانواده ام بالای سرم بودند ، خواهرهایم قرار گذاشته بودند كه به نوبت كنارم باشند ، ولی خُب من هم جوان بودم . دوست داشتم موقع مهم ترین واقعه ی زندگیمان شوهرم یا حداقل خانواده اش پیشم باشند . 
ده روز بعد از تولد لیلا تلفن زد . این ده روز اندازه ی یك سال بر من گذشته بود . پرسید « خُب چه طوری رفتی بیمارستان ؟ با كی رفتی ؟ ما را هم دعا كردی ؟ » حرف هایش كه تمام شد ، گفتم « خب ! خیلی حرف زدی كه زبان اعتراض من بسته شود . » گفت « نه ، ان شاءالله می آیم . دوباره بهت زنگ می زنم » بعد از ظهر همان روز دوباره تلفن زد . گفت « امشب مامانم اینها می آیند دیدنت . » این جا بود كه عصانیت ده روز را یك جا خالی كردم . گفتم « نه هیچ لزومی ندارد كه بیایند . » اولین بار بود كه با او این طوری حرف می زدم . از كسی هم ناراحت نبودم . فقط دیگر طاقت تحمل آن وضعیت را نداشتم . باید خالی می شدم . باید خودم را خالی می كردم . گفت « نه ، تو بزرگ تر از این حرف ها فكر می كنی . اگر تو این طوری بگویی من از زن های بقیه چه توقعی می توانم داشته باشم كه اعتراض نكنند . تو با بقیه فرق می كنی . » 
گفتم « عیب ندارد ، هنداونه بذار زیر بغلم » 
گفت « نه به خدا ، راستش را می گویم . تازه ما در مكتبی بزرگ شده ایم كه پیغمبرش بدون پدر و مادر بزرگ شد و به پیغمبری رسید . مگر ما از پیغمبرمان بالاتر هستیم ؟ » 
لیلا چهل روزه شده بود أه تازه او آمد . نصفه شب آمده بود رفته بود خانه ی مادرش . فردا صبح پیش من آمد ، خیلی عادی ؛ نه گُلی ، نه كادویی . صدایش را از آن یكی اتاق می شنیدم كه داشت به پدرم می گفت « حاج آقا ، اصلاً نمی دانم جواب زحمت های شما را چه طور بدهم . » پدرم گفت « حرفش را هم نزنید بروید دخترتان را ببینید . » وقتی وارد اتاق شد ، من بهت زده به او زل زده بودم . مدت ها از او خبری نداشتم ، فكر می كردم شهید شده ، مفقود یااسیر شده . آمد و لیلا را بغل كرد . بغلش كرده بودو نگاهش می كرد . از این كارهایی هم كه معمولاً پدرها احساساتی می شوند و با بچه ی اولشان می كنند ، گازش می گیرند ، می بوسند ، نكرد . فقط نگاهش می كرد . من هم كه قبل از آن این همه عصبانی بودم انگار همه عصبانیتم تمام شد . آرامشش مرا هم در بر گرفته بود ، فهمیدم عصبانیتم بهانه بوده . بهانه ای برای دیدن او و حالا كه دیده بودمش دیگر دلیلی برای عصبانیت نداشتم . به قول مادربزگم مكه رفتن بهانه بود ، مكه در خانه بود . 
هنوز دوروز نشده بود دوباره رفت . وقتی داشت می رفت گفتم « من با این وضعیت كه نمی توانم خانه ی پدرم باشم . شما من ببر توی منطقه ، آن جایی كه همه خانم هایشان را آورده اند . » احساس می كردم تولد لیلا ما را به هم نزدیك تر كرده و من حق دارم از او بخواهم كه با هم یك جا باشیم . فكر می كردم لیلا ما را زن و شوهر تر كرده است . گفتم « تو خیلی كم حرفهایت را می گویی . » خندید و گفت « یك علت ابراز نكردن من این است كه نمی خواهم تو زیاد به من وابسته شوی . » گفتم « چه تو بخواهی چه نخواهی ، این وابستگی ایجاد می شود . این طبیعی است كه دلم برای شما تنگ شود . » گفت « خودم هم این احساس را دارم . ولی نمی خواهم قاطی این بازی ها شوم . از این گذشته می خواهم بعدها اگر بدون من بودی بتوانی مستقل زندگی كنی و تصمیم بگیری . » گفتم « قبلاً فرق می كرد اشكالی نداشت كه من خانه پدرم بودم ، ولی حالا با یك بچه » گفت « اتفاقاً من هم دنبال یك خانه ی مستقل هستم . » گفتم « مهدی گاهی حس می كنم نمی توانم درونت نفوذ كنم » گفت « اشتباه می كنی . به ظواهر فكر نكن . » 
بعد از این كه او رفت . رفتم حرم و یك دل سیر گریه كردم . خیال می كردم تحویلم نگرفته است . خیال می كردم اصلاً مرا نمی خواهد . فكر می كردم اگر دلش می خواست می توانست مرا هم با خودش ببرد . دلم هوای اهواز و جنگ را كرده بود . انگار گریه و دعاهایم در حرم نتیجه داد . چون فردایش تلفن زد . صدایم از گریه گرفته بود . گفت « صدات خیلی ناجوره . فكر كنم هنوز از دست من عصبانی هستی ؟ » گفتم « نه .» هرچه گفت ، گفتم نه . آخرش گفتم « مگر خودتان چیزی بروز می دهید كه حالا من بگویم ؟ » گفت « من برای كارم دلیل دارم » داشتیم عادت می كردیم كه با هم حرف بزنیم . گفت « تنها وقتی كه با خیال ناراحت از پیشت رفتم ، همان شب بود . فكر كردم كه باید یك فكری به حال این وضعیت بكنم » احساساتی ترین جمله ای بود كه تا به حال از دهان او شنیده بودم . ولی می دانستم این بار هم نشسته حساب و كتاب كرده . این عادت همیشه اش بود . این كه یك كاغذ بردارد و جنبه های مثبت و منفی كاری را كه می خواهد انجام بدهد تویش بنویسد . حالا هم مثبت هایش از منفی هایش بیشتر شده بود . به او حق می دادم . من دست و پایش را می گرفتم . اسیر خانه و زندگیش می كردم و او اصلاً آدم زندگی عادی نبود . 
بهمن ماه ، لیلا سه ماهه بود كه دوباره برگشتیم اهواز . سپاه در محله ی كوروش اهواز یك ساختمان برای سكونت بچه های لشكر علی بن ابی طالب گرفته بود . هر طبقه یك راه روی طولانی داشت كه دو طرفش سوییت های محل زندگی زن وبچه بود كه شوهرانشان مثل شوهر من سپاهی بوند . این جا نسبت به خانه ی قبلی مان این خوبی را داشت كه دیگر تنها نبودم . همه ی زن های آن جا كم و بیش وضعی شبیه من داشتند . همه چشم به راهِ آمدن مردشان بودند واین ما را به هم نزدیك تر می كرد . هر هفته چند بار جلسه ی قرآن و دعا داشتیم . بعد از جلسه ها از خودمان و اوضاع و هركداممان می گفتیم . وقتی می دیدیم جلوی در یك خانه یك جفت كفش اضافه شده می فهمیدیم كه مرد آن خانه آمده . بعضی وقت ها هم می فهمیدیم خانمی دو اتاق آن طرق تر می نشست ، شوهرش شهید شده . 
حول و حوش عملیات خیبر بود . خیلی وقت می شد كه از مهدی خبر نداشتم . از یكی از خانم ها كه شوهرش آمده بود پرسیدم « چه خبره ؟ خیلی وقته كه از آقا مهدی و بچه ها خبری نیست » گفت شوهرم می گوید « همه سالم اند ، فقط نمی توانند بیایند خانه . باید مواضعی را كه گرفته اند حفظ كنند . » هر شب به یك بهانه شام نمی خوردم یا دیر تر می خوردم . می گفتم صبر كنم شاید آقا مهدی بیاید . آن شب دیگر خیلی صبر كرده بودم . گفتم حتماً نمی آید دیگر . تا آمدم سفره را بیندازم وغذا بخورم ، مهدی در زد و آمد تو . صورتش سیاهِ سیاه شده بود . توی موهایش ، گوشه چشم هایش و همه ی صورتش پر از شن بود . بعد از سلام و احوال پرسی گفتم « خیلی خسته ای انگار . » گفت « آره چند شبه نخوابیدم .» رفتم غذا گرم كنم و سفره بیندازم . پنج دقیقه بعد برگشتم دیدم همان جا ، دم در ، با پوتین خوابش برده . نشستم و بند پوتین هایش را باز كردم . می خواستم جوراب هایش را در بیاورم كه بیدار شد . وقتی مرا در آن حالت دید عصابنی شد . گفت « من از این كار خیلی بدم می آید . چه معنی دارد كه تو بخواهی جوراب من را دربیاوری ؟ » بلند شد و دست و صورتش را شست دو سه لقمه غذا خورد و رفت خوابید . 
سر این چیزها خیلی حساس بود . دوست نداشت زن بَرده باشد . می گفت « از زمانی كه خودم را شناختم به كسی اجازه ندادم كه جوراب و زیرپوشم را بشوید . » خودش لباسهای خودش را می شست . یك جوری هم می شست كه معلوم بود این كاره نیست بهش می گفتم ، می گفت « نه این مدل جبهه ای است . » 
آن شب بعد از چند ساعت بیدار شد . نشستیم و حرف زدیم . از عملیات خیبر می گفت . می گفت « جنازه ی خیلی از بچه ها آن جا مانده و نتوانستیم برشان گردانیم .» حمید باكری را گفت كه شهید شده . حالا من وسط این آشفته بازار پرسیدم « اصلاً شما ها یاد ما هستید ؟ اصلاً یادت هست كه منیری ، لیلایی وجود دارد ؟» چند ثانیه حرف نزد . بعد گفت « خوب قاعدتاً وقتی كه مشغول كاری هستم ، نمی توانم بگویم كه به فكر شما هستم . اما بقیه ی وقت ها شما از ذهنم بیرون نمی روید . دوستانم را می بینم كه می آیند به خانه هایشان تلفن می زنند و مثلاً می گویند بچه را فلان كار كن . ولی من نمی توانم از این كارها بكنم . » آن شب خیلی با هم حرف زدیم . فهمیدم كه این آدم ها خیلی هم به خانواده شان علاقه مندند ، ولی در شرایط فعلی نمی توانند آن طور كه باید این را بگویند . 
همان شب بود كه گفت « من حالا تازه می خواهم شهید بشوم .» گفتم « مگر حرف شماست . شاید خدا اصلاً نخواهد كه تو شهید بشوی . شاید خدا بخواهد تو بعد از هفتاد سال شهید شوی . » گفت « نه . این را زوركی از خدا می خواهم . شما هم باید راضی شوید . توی قنوت برایم اللم ارزقنی توفیق اشهاده فی سبیلك بخوانید . » 
این دوره دوم با هم بودنمان در اهواز تقریباً یك سال طول كشید . من داشتم بزرگ تر می شدم . مادر شده بودم و دیگر آن جوان نازك دل سابق نبودم . لیلا جای پدرش را خوب برایم پر كرده بود . 
خاطرات این دومین سال بیش تر در ذهنم مانده . كربلا رفتنش را یادم هست . یك بار دیدم زیر لباسهای من ، روی بند رخت یك لباس عربی پهن شده پرسیدم « مهدی این لباس مال شماست ؟ » گفت « آره .» گفتم « كجا بودی مگر؟» گفت « همین طوری ، هوس كرده بودم لباس عربی بپوشم .» گفتم « رفته بودی دبی ؟ مكه ؟» گفت « نه بابا ، ما هم دل داریم . » با موتور زده بود رفته بود كربلا . خودش آن موقع نگفت . بعدها كه خاطرات سفرش را تعریف می كرد ، یك چیز خنده دار هم گفت . وقتی تا آن رفته بود ، همین جوری عادی با لباس عربی زیارت كرده بود و داشته بر می گشته كه به یكی تنه می زند ، به فارسی گفته بود « ببخشید » یك باره می فهمد كه چه اشتباهی كرده . 
ساختمانمان موش زیاد داشت . شب ها از ترس موش ها نمی توانسم به آشپز خانه بروم . یك موكت زدم به آن جایی كه فكر می كردم محل آمد و رفت موش هاست . یك شب كه مهدی آمد گفت « خیلی تشنمه . آب خنكِ خنك می خواهم .» گفتم « پارچ بغله دستته . » گفت « نه ، باید بری واسم درست كنی . » رفتم با ترس و لرز آب یخ درست كردم . وقتی برگشتم دیدم دارد می خندد . گفت « از همان اول كه موكت را آن جا دیدم ، فهمیدم قضیه از چه قرار است . می خواستم سربه سرت بگذارم . » گفتم « آره تو رو خدا مهدی یك كاری بكن از شرّ این راحت بشوم .» گفت « یك شرط داره .» من ساده هم منتظر بودم ببینم چه شرط می گوید . گفت « شرطش اینه كه اگر موش ها رو گرفتم كبابشان كنی . » آن شب من دیگر اصلاً نتوانستم شام بخورم ! 
ما هم آدم های معمولی بودیم . جوان بودیم . می دانستیم خوش گذراندن یعنی چه . می دانستیم كه زندگیمان عادی و امن نیست . ولی وقتی می دیدم آقا مهدی درست در ایام جوانی كه آدم ها وقت خوش گذشتنشان است ، دارد تیر و گلوله می خورد به خودم می گفتم كه از خیلی چیزها می شود گذشت . جای زخم هایش را من یك بار دیدم . تمام گوشت یك پایش سوخته بود . 
هر بار كه لیلا را بغل می كرد لیلا تمام جیب هایش را می كشید بیرون و هرچی توی جیب هایش بود بر می داشت توی دهنش می كرد . می گفتم « این ها كثیفه .» می گفت « اشكالی ندارد . » 
زن با خودش منتظر آمدن مرد نشسته بود تا این روزِ به نظر او مهم را در كنار هم باشند . سال گرد ازدواجشان بود . چیزی كه مرد روحش هم از آن خبر نداشت . خسته چشم هایش را باز كرد و هم سر خوش حالش را دید كه توی خانه مخصوصاً سر وصدا راه انداخته كه او بیدار شود . مرد دوباره چشم هایش را هم گذاشت . با زندگی معمولی آشتی كرده بود . حداقل تنش در خانه راحت بود . گلوله و جنگی در كار نبود . ولی پشت پلك هایش را هر بار روشنی انفجاری پر می كرد . خوابیدن آرزویی قدیمی شده بود . جنگ امان همه را می برید . 
فكر كرد « توی این یك كه دیگر می توانم كمكش كنم . » زن توی حمام داشت بچه را می شست . 
گرمای تن بچه اش را حس كرد . زندگی همه ی لطفش را با دادن آن بچه به او نشان داده بود . دماغ و دهان بچه به خودش رفته بود . او نقش خود رادر دنیای زنده ها بازی كرده بود . بچه گریه اش بلند شد . حواسش نبود ، شامپو زیاد زده بود . 
تا دو ساعت بعد لیلا همین جور یك ریز گریه می كرد . مجید كه آمد به شوخی گفت « مجید ما اصلاً این بچه را نمی خواهیم . باشه مال تو .» مجید بغلش كرد و بردش بیرون . برگشتنی ساكت شده بود . 
حالا كه حرفی از مجید زدم باید از این بردار بیش تر بگویم . مجید پسر دوست داشتنی فامیل زین الدین بود . كوچك ترین بچه ی خانواده بود . قیافه نورانی داشت . مهدی پای مجید را به منطقه باز كرده بود ، گردان تخریب . هر جا می رفت مجید را هم با خودش می برد . همدیگر را خوب می فهمیدند . بعضی وقت ها می شد مهدی هنوز حرفی را نگفته مجید می گفت « می دونم چی می خوای بگی .» و می رفت تا كار را انجام دهد . در یكی از عملیاتها مجید مجبور شده بود دو سه روز در نی زارها قایم شود . وقتی آقا مهدی او را به خانه آورد . از شدت مسمویمت همه ی بدنش تاول زده بود . یك هفته ازش پرستاری كردم آن قدر سردی بهش بستم كه حالش خوب شد . همان جا او را خوب شناختم . با مهدی هم كه دیگر حسابی صمیمی شده بودم ، ولی باز هم به روش خودمان . وسط اتاقمان رخت خوابها را چیده بودم و اتاق را دو قسمت كرده بودم . پشت رختخوابها اتاق مهدی بود . بعضی شب ها كه از منطقه بر می گشت ، می رفت می نشست توی قسمت خودش و بیدار می ماند . من هم سعی می كردم وقتی او آن جا است زیاد مزاحمش نشوم ، راحت باشد . زن خانه بودم و باید به كارهایم می رسیدم ، ولی گوشم پیش صدای دعا خواندن او بود . یك بار هم سعی كردم وقتی دعا می خواند صدایش را ظبط كنم . فهمید گفت « این كارها چیه می كنی ؟» 
بعد از چند روز آقا مهدی تلفن زد گفت « آماده شوید می خواهیم برویم مشهد . » گفتم « چه طور ؟ مگر شما كار ندارید ؟ » گفت « فعلاً عملیات نیست . دارند بچه ها را آموزش می دهند . » برایم خیلی عجیب بود . همیشه فكر می كردم این ها آن قدر كار دارند كه سفر كردن خوش گذارنی ِ زیادی برایشان حساب می شود . آن قدر سؤال پیچش كردم كه « حالا چه شده می خواهی بری مسافرت ؟» گفت « مدت ها دنبال فرصت بودم كه یك جایی ببرمت . فكر كردم چه جایی بهتر از امام رضا ، كه زیارت هم رفته باشیم . » با راننده اش ، آقای یزدی ، آمدیم قم و دو خانواده همراه یكدیگر رفتیم مشهد . مشهد خیلی خوش گذشت . رفت و برگشتنمان چهار روز طول كشید . 
بعد از مشهد رفتن ، و بر گشتنمان به اهواز مهدی تغییر كرده بود . دیگر حرف زدنهایمان فقط در صحبت های پنج دقیقه ای پشت تلفن خلاصه نمی شد . راحت تر شده بود . شاید می دانست وقت چندانی نمانده ، ولی من نمی دانستم . 
بعد از مدتی آقا مهدی گفت « منطقه ی عملیاتی من دیگر جنوب نیست . دیگر نمی توانم بیایم اهواز . » گفت « دارم می روم غرب آنجا ها نا امن است ونمی توانم تو را با خودم ببرم . وسایلتان را جمع كنید تا برویم و من شما را بگذارم قم . » وسایل زیادی كه نداشتیم . 
آقا مهدی باكری با مهدی صحبت كرده بودكه همسر بردارش ، حمید حالا كه حمید شهید شده ، نمی خواهد ارومیه بماند . خانم شهید همت هم بعد از سه چهار ماه تصمیم گرفته بود بیاید قم . با آقا مهدی صحبت كرده بودند كه شما كه با قم آشنایید یك جایی برای ما پیدا كنید كه مستقل باشیم . بعد آقا مهدی به من گفت « اگر موافقی یك جا بگیریم ، شما هم وسایلت را یك گوشه آن جا بگذاری . » بعد از دو سال دوره كردن شب های تنهایی در گرما و غربت اهواز ، دوباره به قم برگشتم . 
دقیقاً روز عاشورا بود كه آمدیم قم . مهدی فردا همان روز برگشت . آدم بعدها می گوید كه به دلم امده بود كه آخرین باری است كه می بینمش . ولی من نمی دانستم . نمی دانستم كه دیگر نمی بینمش . آن روز خانه ی پدرشان یك مهمانی خانوادگی بود . من هم آن جا بودم . مهمان ها كه رفتند ، من آن جا ماندم . یك ساعت بعد مهدی آمد . من رفتم و در را برایش باز كردم . محرّم بودو لباس مشكی پوشیده بودم . آمدم داخل و تا مهدی با خواهر و مادر و پدرش از هر دری حرف می زد ، از پیروزی ها ؛ از شكست ها . من تند تند انار دانه كردم . ظرف انار را بردو توی اتاق و كنارش نشتم و لیلا را گذاشتم بینمان . دم غروب بود . چند دقیقه همه ساكت شدند . حرف نزدن او هم مرا اذیت كننده نبود . لبخند همیشگی اش را بر لب داشت . دوتایی لیلا را نگاه می كردیم . بلاخره مادرش سكوت بینمان را شكست . به مهدی گفت « باز هم بگو ! تعریف كن .» مهدی با لحنی بغض آلود گفت « مادر دیگه خسته شده ام . می خواهم شهید شوم .» بعد رو كرد به من و لبخند زد . یعنی أه این هم می داند . همه فكر كردیم خوب دلش گرفته خوب می شود . فردا صبح دوتایی قبل از اذان بیدار شدیم و رفتیم زیارت . خنكی هوای دم سحر و رفتن او هوای حرم را برای غمگین كرده بود . وقتی داشتیم بر می گشتیم ، توی یكی ازایوان های حرم دو تا بچه ی پنج شش ساله ی عبا به دوش دیدم كه با پدرشان نشسته بودند و جلویشان كتاب سیوطی باز بود . مهدی رفت وبا پدر بچه ها صحبت كرد . بچه ها هم برایش از حفظ دو سه خط قرآن خواندند . بچه های جالبی بودند . مهدی آمد و مرا رساند دم خانه و رفت . این آخرین باری بود كه دیدمش . 
خانه ای كه برایمان گرفته بود كنار سپاه بود . یك خانه ی دو اتاقه كه مهدی هیچ وقت فرصت نكرد شب آن جا بخوابد . به من گفت كه « خودت برو آن جا . مجید را می فرستم بیاید سر اسباب كشی كمكت كند . » مجید آمد ووسایلمان را جابه جا كرد . موقع رفتن گفت « من دارم می روم منطقه . با آقا مهدی كاری ندارید ؟ » گفتم « سلام برسان .» گفت « سلام لیلا را هم برسانم ؟» گفتم « سلام لیلا را هم برسان . » مجید موقع رفتن واقعاً قیافه اش نورانی شده بود . 
اول كه به آن خانه رفتم ، خانم باكری قرار بود دو – سه ساعت بعدش برود ارومیه ، خانم همت ، ژیلا را از قبل ، از اردوی تحكیم می شناختم . ولی ژیلایی كه الآن می دیم با آن دختر پر و شر و شور سابق خیلی فرق داشت . شكسته شده بود . با خانم باكری همه كم كم آشنا شدم . سعی می كردم جلوی آن ها جوری رفتار كنم انگار كه من هم شوهر ندارم . فكر می كردم زندگی آن ها بعد از رفتن آدم هایی كه دوستشان داشته اند چه قدر سخت است . فكر كردم خُب ، اگر برای من هم پیش بیاید چه ؟ اگر دیگر مهدی را نبینم …. فكر می كردم حالا من پدرو مادرم توی قم هستند آن چه ؟ ولی روحیه ی سرزنده و شوخشان را كه می دیدم ، می فهمیدم توانسته اند خودشان را نگه دارند . بعضی وقت ها هم آن قدر به سر نوشت خانم همت و باكری فكر می كردم كه یادم می رفت من هم شاید روزی مثل آن ها بشوم . 
یك شب گفتند « حالا ببینیم قمی ها چطور غذا درست می كنند . » من هم خواستم كه برایشان نرگسی درست كنم . داشتم غذا درست می كردم كه یك خانمی آمد در زد و یك چیزی به آن گفت . به خودم گفتم « خب ، به من چه ؟ » شام كه آماده شد هیچ كدام لب به غذا نزدند . گفتند « اشتها نداریم » سیم تلویزیون را هم درآورند . 
فردا خواهرم آمد دنبالم . گفت « لباس بپوش باید برویم جایی . » شكی كه از دیشب به دلم افتاده بود و خواب های پریشانی كه دیده بودم ، همه داشت درست از آب در می آمد . عكس مهدی و مجید هردو را سر خیابانشان دیدم . 
آقای صادقی كه چند ماه بعد از ایشان شهید شد جریان شهادتش را برایم تعریف كرد . آقا مهدی راه می افتد از بانه برود پیرانشهر در یك جلسه ای شركت كند . طبق معمول با راننده بوده ، ولی همان لحظه كه می خواسته اند راه بیفتند ، مجید می رسد و آقا مهدی هم به راننده می گوید « دیگری نیازی نیست شما بیایید . با برادرم می روم .» بین راه هوا بارانی بوده و دیدشان محدود . مجبور بودند یواش یواش بروند . كه به كمین ضدّ انقلاب بر می خورند . آن ها آرپی جی می زنند كه می خورد به در ماشین و مجید همان جا پشت فرمان شهید می شود . آقا مهدی از ماشین پایین می آید تا از خوش دفاع كند و تیر می خورد . تازه فردا صبح جنازه هایشان را پیدا كرده بودند كه با فاصله از هم افتاده بود . 
خواب زمان را كوتاه تر می كند . دو سال پیش او را همین جوری خواب دیده بودم . می خواستم همان جوری باشم كه او خواسته . قرص و محكم . سعی می كردم گریه و زاری راه نیندازم . تمام مدت هم بالای سرش بودم . وقتی تو خاك می گذاشتند ، وقتی تلقین می خواندند ، وقتی رویش خاك می ریختند . بعضی مواقع خدا آدم را پوست كلفت می كند . بچه های سپاه و لشكرش توی سر و صورت خود می زدند . نمی دانستم این همه آدم دوستش داشته اند . حرم پر از جمعیتی بود كه سینه می زدند و نوحه می خواندند . بهت زده بودم . مدام با خود می گفتم چرا نفهمیدم كه شهید می شود . خیلی ها گفتند « چرا گریه نمی كند . چرا به سر و صورتش نمی زند ؟» 
وقتی قرار است مرگ گردن بندی زیبا بر گردن دختر زندگی باشد ، در بر گرفتن آن هم مثل نوشیدن شیر از سینه ی مادر است ؛ همان قدر گرم ، همان قدر گشوده به دنیایی دیگر ، پر از شگفتی موعود . 
مدتی در خانه ی آقا مهدی ماندم . بعد از برگشتم پیش خانم همت و باكری . حالا من هم مثل آن ها شده بودم . دیگر منتظر كسی و چیزی نبودم . حادثه ای كه نباید پیش آمده بود . آن ها خیلی هوایم را داشتند . تجربه های خودشان را به من می گفتند . صبر بعد از مدتی آمد ومن آرام تر شدم . می نشستم و از خاطرات شهدایمان حرف می زدیم . آن روزها آن قدر مصیبت ریخته بود كه گریه كردن كار خنده داری به نظر می رسید . 
یادگاری های زندگی با او همین خاطرات ریز و درشتی است كه بعضی وقت ها یادم می آید و آن مرجان بزرگی هم كه آن جاست ، او یك بار برایم آورد . یك قرآن و تسبیح هم به من داد . از دوستش گرفته بود كه شهید شده . 
باز هم انگار اتاق ذهنم دو قسمت شده و او پشت آن دیوار كمیل می خواند . صدای كمیل خواندش را می شنوم . باورتان می شود ؟ 



خاطرات

سردار صفوی فرمانده سابق سپاه: 
عقبه منطقه در عمليات خيبر به وسعت بيست كيلومتر آب بود و امكاناتي كه بتوانيم توپخانه، ضدهوايي و امكانات و وسايل سنگين را به جزاير برسانيم نبود. در چنين شرايطي وقتي كه پيام امام عزيز را به فرماندهان رسانديم، تمام آن عزيزان از جمله مهدي را پشت بي‌سيم آوردم و به چند نفر از فرماندهان عزيزمان از جمله شهيد حاج همت گفتم: برادران! امام فرموده‌اند شما بايد استقامتتان را در جزاير به دنيا نشان بدهيد، همين فقط. و بعد از آن ما آنچنان رزم، مقاومت، قدرت و توكل برخدا از اين برادران ديديم كه در اوج فقر امكانات مادي،‌ در جزاير ماندند و جنگيدند و جزاير را حفظ كردند. 

حسین رجب‌زاده:
قبل از شروع عملیات والفجر 4 عازم منطقه شدیم و به تجربه در خاك زیستن، چادرها را سر پا كردیم. شبی برادر زین الدین با یكی دوتای دیگر برای شناسایی منطقه آمده بودند توی چادر ما استراحت می‌كردند. من خواب بودم كه رسیدند. خبری از آمدنشان نداشتیم. داخل چادر هم خیلی تاریك بود. چهره‌ها به خوبی تشخیص داده نمی‌شد. بالا خره بیدارشدم رفتم سر پست. مدتی گذشت. خواب و خستگی امانم را بریده بود. پست من درست افتاده بود به ساعتی كه می‌گویند شیرینی یك چرت خواییدن در آن با كیف یك عمر بیداری برابری می‌ كند، یعنی ساعت 2 تا 4 نیمه شب لحظات به كندی می‌گذشت. تلو تلو خوران خودم را رساندم به چادر. رفتم سراغ «ناصری» كه باید پست بعدی را تحویل می‌گرفت. تكانش دادم. بیدار كه شد، گفتم: «ناصری. نوبت توست، برو سر پست» بعد اسلحه را گذاشتم روی پایش. او هم بدون اینكه چیزی بگوید، پا شد رفت. من هم گرفتم خوابیدم. چشمم تازه گرم شده بود كه یكهو دیدم یكی به شدت تكانم میدهد … «رجب‌زاده. رجب‌زاده.» به زحمت چشم باز كردم. «بله؟» ناصری سرا سیمه گفت: «كی سر پسته؟» «مگه خودت نیستی؟» «نه تو كه بیدارم نكردی» با تعجب گفتم: «پس اون كی بود كه بیدارش كردم؟» ناصری نگاه كرد به جای خالی آقا مهدی. گفت: «فرمانده لشكر» حسابی گیج شده بودم. بلند شدم نشستم. «جدی میگی؟» «آره» چشمانم به شدت می‌سوخت. با ناباوری از چادر زدیم بیرون. راست می‌گفت. خود آقامهدی بود. یك دستش اسلحه بود، دست دیگرش تسبیح. ذكر می‌گفت. تا متوجه‌مان شد، سلام كرد. زبانمان از خجالت بند آمده بود. ناصری اصرار كرد كه اسلحه را از او بگیرد اما نپذیرفت. گفت: «من كار دارم می‌خواهم اینجا باشم» مثل پدری مهربان به چادر فرستادمان. بعد خودش تا اذان صبح به جایمان پست داد.

محمد رضا اشعری:
بعد از چند شبانه‌روز بی‌خوابی، بالاخره فرصتی دست داد و حاج مهدی در یكی از سنگرهای فتح شده عراقی خوابید. پنج روز از عملیات در جزیره مجنون می‌گذشت و آقا مهدی به خاطر كار زیاد فرصتی برای استراحت نداشت. چهره‌اش زرد بود و چشمان قرمزش از بی‌خوابی‌ها و شب بیداری‌های ممتد حكایت می‌كرد. ساعتی نگذشت كه یك گلوله خمپاره صد و بیست روی طاق سنگر فرود آمد. داد زدم: «بچه‌ها آقا مهدی» همه دویدند طرف سنگر. هنوز نرسیده بودیم كه او در حالیكه سرفه می‌كرد و خاك‌ها را كنار می‌زد، دیدیم. كمكش كردیم تا بیرون بیاید. همه نگران بودند «حاج آقا طوری نشدین؟» و او همانطور كه خاك‌های لباسش را می‌تكاند خندید و گفت: «انگار عراقی‌ها هم می‌دانند كه خواب به ما نیامده . »

مرتضی سبوحی:
حدوداً چهل و پنج روز بود كه برای عملیات لحظه‌شماری می‌كردیم. یك روز اعلام شد كه فرمانده لشكر آمده و می‌خواهد با مردها صحبت كند. همگی با اشتیاق جمع شده تا وعده عملیات، خستگی‌مان را زائل كند. شهید زین الدین گفت: «از محضر حضرت امام (ره) می‌آیم ... وضعیت نیروها را خدمت ایشان بیان كردم و گفتم شاید تا یك ماه دیگر نتوانیم عملیات را شروع كنیم ... امام فرمودند سلام مرا به رزمندگان برسانید و آنان را به مرخصی بفرستید. خودتان از طرف من از آنان بیعت بگیرید كه بازگردند و هركدام، یكی دو نفر را هم همراه خویش بیاورند ...» هنوز حرفهای آقا مهدی تمام نشده بود كه بچه‌ها با شنیدن نام مبارك امام (ره) شروع به گریستن كردند. حال خوشی به همه دست داده بود. صدای آقا مهدی با هق‌هق عاشقانه یاران امام گره خورد و در آن دشت سوخته به آسمان پر كشید. پس از پایان مرخصی، یاران با وفای امام با یكصد و پنجاه نیروی تازه نفس دیگر بازگشتند و بدین ترتیب عملیات محرم شكل گرفت.

محمد جواد سامی:
صبح شروع عملیات با شهید زین الدین قرار داشتیم. مدتی گذشت اما خبری نشد. داشتیم نگران می‌شدیم كه ناگهان یك نفربر زرهی، پیش رویمان توقف كرد و آقا مهدی پرید بیرون. با تبسمی‌ بر لب و سر و رویی غبار آلود. ما را كه دید، خندید و گفت: «عذر می‌خواهم كه شما را منتظر گذاشتم. آخر می‌دانید، ما هم جوانیم و به تفریح احتیاج داریم. رفته بودم خیابانگردی ...» گفتم: «آقا مهدی . كدام شهر دشمن را می‌گشتی؟» قیافه جدی‌تری به خود گرفت و ادامه داد: «از آشفتگی‌شان استفاده كردم و تا عمق پنجاه كیلومتری خاكشان پیش رفتم. برای شناسایی عملیات بعدی.» سپس گردنش را كمی‌ خم كرد و با تبسم گفت: «ما كه نمی‌خواهیم اینجا بمانیم. تا كربلا هم كه راه الی ماشاء الله است.»

در آبان ماه سال 1363 شهید زین الدین به همراه برادرش مجید جهت شناسایی منطقه عملیاتی از باختران به سمت سردشت حركت می‌ كنند. در آنجا به برادران می‌ گوید: «من چند ساعت پیش خواب دیدم كه خودم و برادرم شهید شدیم» موقعی كه عازم منطقه می‌‌شوند، راننده‌شان را پیاده كرده و می‌گویند: «ما خودمان می‌رویم.» فرمانده محبوب لشكر 17 علی بن ابیطالب (ع) سرانجام پس از سالیان طولانی دفاع در جبهه‌ها و شركت در عملیات و صحنه‌های افتخار آفرین بر اثر درگیری با ضدانقلاب به همراه برادر شربت شهادت نوشید و روح بلندش از این جسم خاكی به پرواز در آمد تا نزد پروردگارش مأوی گزیند.

یكبار با آقا مهدی صحبت می‌كردیم، او به من گفت: «حاج علی، من نزدیك به دویست روز، روزه بدهكارم» اول حرفش را باور نكردم. آقا مهدی و این حرفها ؟ اما او توضیح داد كه: «شش سال تمام چون دائماً در مأموریت بودم و نشد كه ده روز در یك جا بمانم، روزه‌هایم ماند.» و درست پنج روز بعد به شهادت رسید. مدتی بعد از این، موضوع را با شهید صادقی در میان گذاشتم و ایشان تمام بچه‌ها را كه چند هزار نفر می‌شدند، جمع كرد و پس از اینكه خبر شهادت «مهدی زین الدین» را به آنها داد، گفت: «عزیزان. آقا مهدی پیش از شهادت، به یكی از دوستانش گفته‌اند كه حدود 200 روزه قضا دارند، اگر كسی مایل است، دین او را ادا كند، بسم الله.» یكباره تمام میدان به خروش آمد و فریاد كه : «ما آماده ایم» در دلم گفتم: «عجب معامله‌ای چند هزار روزه در مقابل دویست روز؟»

+ نوشته شده در  شنبه ۲۶ فروردین ۱۳۹۱ساعت 19:42  توسط سيد مصطفي محمدزاده   |