اعماق ماده


در يونان باستان، «ليوسيپوس» و «دمكريتوس» اين ذرات را «اتم» ناميدند. مكتب «مو» در چين طي دوران بهار و پاييز، اين ذرات را «نقطه پاياني كه نمي‌توان آن را خردتر كرد» خواند. «پايان تقسيم‌پذيري» به اين معني است كه ذره به آخرين حد خود رسيده است و ديگر نمي‌تواند تقسيم شود. آنها جنبه تقسيم‌پذيري نسبي ماده را مي‌ديدند. در آن زمان اين نقطه‌نظري انتقادي بود كه جنبه گول زننده تقسيم‌پذيري مطلق را نشانه گرفته بود. يك معيار عيني براي اندازه ماده وجود دارد. تفاوت‌هاي كمي موجود هستند. سوراخ سوزن با دنيا فرق دارد. اين بازتاب جنبه تقسيم‌ناپذير ماده است. وقتي ما آب را به ملكول‌هاي آب تقسيم كرديم، تا آنجا كه در چارچوب آب بحث مي‌كنيم، ديگر نمي‌توان تقسيمش كرد. اگر ما يك ملكول آب را باز هم تقسيم كنيم به دو اتم هيدروژن و يك اتم اكسيژن تبديل مي‌شود و ديگر آب نيست. «انگلس» گفت كه در فيزيك ما «كوچك‌ترين ذرات... معيني» را قبول مي‌كنيم؛ «در شيمي، تقسيم‌پذيري يك حد معين دارد.» (ديالكتيك طبيعت) به علت اين تقسيم‌پذيري نسبي، ملكول‌ها و اتم‌ها مي‌توانند وجود داشته باشند كه اين نقطه شروع تكامل فيزيك و شيمي است.

اما تقسيم‌پذيري اتم‌ها نيز فقط مي‌تواند نسبي باشد نه مطلق. اگر كسي تقسيم‌پذيري را مطلق ببيند، ماده را به عنوان يك چيز مطلقا مجزا در نظر مي‌گيرد و ادامه دار بودن آن را نفي مي‌كند.

بدين ترتيب شخص به ايده‌اليسم و متافيزيك مي‌رسد. نيوتون چنين بود. او فكر كرد هر چه ماده بر اثر تقسيم كوچك‌تر شود، محكم‌تر مي‌شود و زماني كه اندازه‌اش به حد ميكرو رسيد، آن چنان محكم و پايدار خواهد شد كه هيچ نيرويي غير از خدا قادر به تقسيم آن نيست. اين منطق «ايده اليسم عيني» است. ‏

‏«ايده اليسم ذهني»، تقسيم‌پذيري را از جانبي ديگر تحريف مي‌كند. «بركلي» و «هيوم» هر دو فكر مي‌كردند كه چون ماده فقط مجموعه‌اي از احساسات است، بنابراين آن چه كوچك‌ترين ذره قابل مشاهده براي انسان بود، تقسيم‌ناپذير است. «يك پديده نمي‌تواند جدا از ذهني كه آن را تصور کرده موجوديت داشته باشد.» (مقاله جديد درباره قدرت تصور، بركلي)‏

نيوتون بر مبناي تئوري اتم‌ها، «تصويري از دنياي اتمي» ترسيم کرد. همه اجرام آسماني كه از اتم‌هاي جداگانه تشكيل شده و خلاء كائنات را نقطه وار پر كرده‌اند، بي‌وقفه بر حسب قوانين حركت مكانيكي در فضاي مطلق حركت مي‌كنند. همه تغييرات و تكامل پديده‌ها در دنيا هيچ چيز نيست مگر تجمع و تجزيه اتم‌ها. مهم نيست كه پديده‌ها چه اندازه تغيير كنند، منشاء تغييرات آنها يكي است. از آنجا كه اتم‌ها خود توسط خداوند آفريده شده‌اند، هرگز تغيير نمي‌يابند. بنابراين، تا وقتي كه انسان حركت اتم‌ها را بفهمد، مي‌تواند «گذشته و آينده را بداند»؛ همه چيز را بداند. بدين طريق، مكانيك نيوتوني به «حقيقت نهائي» تبديل شد. ‏

بنابراين به نظر مي‌آمد كه تداوم مطلق و جدايي مطلق، غير قابل دفاع است. اين يك تضاد است. «كانت» اين تضاد را عميقاً مدنظر قرار داد و يك «آلياژ انعطاف‌پذير» پيشنهاد كرد: درست است كه گفته شود هر چيز در دنيا از پديده‌هاي تقسيم‌ناپذير و مطلقاً ساده تشكيل شده است. زيرا فقط يك پديده مطلقاً ساده مي‌تواند يك پديده اوليه باشد. در غير اين صورت هيچ چيز پيچيده‌اي كه از چنين پديده‌هاي ابتدايي تشكيل شده باشد وجود نخواهد داشت و در دنيا هيچ چيز نمي‌تواند موجود باشد. به همين ترتيب، اين نيز درست است كه گفته شود هيچ چيز مطلقاً ساده‌اي وجود ندارد. هر چيز نوعي پديده مطلقاً تقسيم‌پذير است؛ زيرا پديده هر قدر هم كه ساده باشد بايد حجمي از فضا را اشغال كند و بنابراين مي‌تواند به طور مداوم تقسيم شود. «آلياژ» كانت تضاد را آشكار ساخت و اين پرسش را فرموله كرد. اين يك شرط ضروري براي پيشروي به سمت ديالكتيك و ارتقاء شناخت بشر بود. اما كانت تضاد را حل نكرد. بالاخره پديده‌هاي عيني تقسيم‌پذيرند يا تقسيم ناپذير، تداوم دارند يا جدا هستند؟ ‏

جواب كانت چنين بود: كسي نمي‌داند. ‏

او فكر كرد كه پديده‌هاي عيني به هر حال غير قابل فهم هستند. اگر بر فهم آنها اصرار ورزيد، آن گاه تضاد ايجاد مي‌شود. بنابراين، اين تضاد فقط زائيده «توهمي» است كه از توانايي ذهني ادراكي و احساسي انسان بر مي‌خيزد و بر «منطقي استوار است» كه «از نتايج حركت مي‌كند تا به دلايل برسد.» بدين ترتيب كار كانت از آشكار ساختن تضاد آغاز شده و به پوشاندن و به سازش كشاندن آن منتهي مي‌شود و به «اپريوريسم ايده‌اليستيم در مي‌غلتد. در مورد اين مسأله، حرف هگل درست بود كه مي‌گفت: «انقطاع و تداوم هر يك به تنهايي حاوي حقيقت نيست، فقط در وحدت اين دو حقيقت وجود دارد.» انگلس گفت: «ماده، هم تقسيم‌پذير است و هم ادامه‌دار؛ و در آن واحد، هيچ يك از اين دو نيست. اين نكته مسلم است و اينك تقريباً به اثبات رسيده است.» (ديالكتيك طبيعت) بعدها، هر گام در تكامل علوم طبيعي مداوماً اين اظهاريه علمي انگلس را به اثبات رسانده و محتواي غني اشكال گوناگون ماده را به عنوان وجودي ادامه دار و جداگانه آشكار کرده است. ‏



جسم و حوزه (ميدان) ‏

بشر براي فهم ساختار ماده، نخست ماده را به دو شكل متضاد مشخص طبقه‌بندي كرد. بشر در ابتدا، مقوله «جسم» (چيز واقعي) را از همه اشكال ديگر ماده، تجريد کرد. خصوصيت اجسام، محكم بودنشان است. نيوتون اين نظر را جلو گذاشت كه همه اجسام از اتم‌ها، كوچك‌ترين ذرات اجسام، درست شده‌اند. يك اتم، يك ذره مطلقاً مجزا و مشخص مادي كروي است. اتم «محكم، منسجم، سخت، غيرقابل نفوذ» است. ‏

بدين معني، اتم يك چيز محكم ايده اليزه شده است، يك جسم فوق‌العاده فشرده است. خصوصيت اساسي اتم، تقسيم‌ناپذيري آنست. هيچ «فضاي بازي» درون اتم وجود ندارد. «نه آب مي‌تواند به درونش نفوذ كند و نه سوزن مي‌تواند درونش فرو شود.» با اين وجود، «استحكام» بدون «تهي بودن»، «چيزي بودن» بدون «چيزي نبودن» وجود ندارد. اشياء خالي نيستند؛ هر تهي بودني از بيرون بر اشياء احاطه دارد. ‏

در زندگي عادي ما شاهد پديده‌هاي گوناگون هستيم: ستارگان، كوه‌ها، خانه‌ها، خاك و شن و غيره همه اينها جسم هستند. اما اينها قادر به پر كردن كل فضا نيستند. آن چه فضاي بين ستارگان پراكنده و پخش شده را پر مي‌كند خلاء است. بين بيشه‌ها زمين‌هاي خالي وجود دارد. حتي درون يك دانه شن فضاي خالي وجود دارد. اگر اجسام موجود هستند پس بايد تهي بودن هم موجود باشد. به همين خاطر بود كه «دموكريتوس» هنگام ارائه تئوري اتم‌ها گفت در جهان «فقط اتم‌ها و تهي‌ها واقعي هستند.» تهي يك مكمل ضروري جسم است. ‏

اين نشان مي‌دهد كه دنياي مادي همواره وحدت بين انقطاع و تداوم است. اگر ماده را به عنوان اجسام مطلقاً جداگانه در نظر بگيريم آن وقت لازم است درك وارونه‌اي از تداوم ماده از دل فضاي تهي به‌دست آوريم. تخالف استحكام و تهي بودن، تخالف بين چيز واقعي و چيز خالي است. يعني بين «آن چه هست» و «آنچه نيست». اين نخستين «تقسيم يك به دو» در پروسه شناخت بشر از دنياي مادي است. اما چگونه استحكام و تهي بودن، يا «آن چه هست» و «آن چه نيست» با يكديگر متحد مي‌شوند؟ ‏

كدام يك اساسي است. ‏

‏«لائودان» چنين پاسخ داد كه «هر چيز در جهان از «آن چه هست» بر مي‌خيزد و «آن چه هست» از «آنچه نيست» بر مي‌خيزد.» (فصل 40 از كتاب لائوتسي) بر مبناي اين حرف نبود اساسي است و جسم حالت منتج شده دارد. اين «مونيسم ايده‌آليستي» است. «في وي» از سلسله «جين» (420 ـ 265 بعد از ميلاد مسيح) در ضديت با گفته بالا و «در دفاع از آن چه هست» چنين نوشت كه همه چيز در دنيا بايد از «آن چه هست» برخيزد و نمي‌تواند از «آن چه نيست» منتج شود. اين مونيسم ماترياليستي است. نيوتن در تحليل نهايي يكي از طرفداران «آن چه هست» بود. او اتم را به عنوان نماينده كلي اجسام در نظر مي‌گرفت و از آن براي ترسيم يك تصوير كلي از طبيعت كه در آن، ماده به طور خالص مقوله‌اي جداگانه بوده و تداوم كاملاً به تهي بودن مطلق ربط داده شده، استفاده مي‌كرد. ‏

‏*نوشته: بيان سيزو

+ نوشته شده در  یکشنبه ۲۰ فروردین ۱۳۹۱ساعت 23:11  توسط سيد مصطفي محمدزاده   |