حال هجران تو چه داني كه چه مشكل حالي ست

هادي فردي
ننه علي را نديده بودم؛ يعني عكس او را در مسير اتوبان تندگويان كه به سمت قم مي رود، ديده بودم. كنار عكس دردانه پسرش... ولي خود او را هيچ وقت نديدم. كلبه و به قول دوستان آلونك او را هم بارها ديده بودم. آلونكي به ظاهر محقر كه وقتي داخل آن مي شدي، انگار قلبت به وسعت جهان مي شد. ديوارهاي آن، تا جايي كه جا داشت پر بود از يادگاري ها و يادداشتهاي كساني كه به ديدار ننه علي آمده بودند... خوش به حالشان كه ننه علي را هم ديدند... آن روزها كه كنار پسرش بود؛ هر بار رفتيم، روزيمان نبود كه ببينمش. بعدها هم كه آلزايمر گرفت؛ در خانه اش را بستند و هركس كه از كنار اين كلبه آسماني رد مي شد؛ دعايي مكتوب مي نوشت به تكه بنري كه شرح مختصري از زندگي ننه را داشت...
بعضي مي نوشتند: ننه دعايمان كن. عده اي نوشته بودند: ننه شفاعتمان كن. گاهي قطعه اي از يك مداحي مي ديدي؛ فرازي از وصيت نامه يك شهيد. درود به امام عصر و دعا براي سلامتي آقا...
ننه هم رفت از پيش ما و بالاخره براي هميشه رفت پيش پسر نازدانه اش... نوه ننه علي مي گويد: اول مراسم بود و از بنياد شهيد برگه اي آوردند براي امضاء. گفتند راجع به دفن ايشان كنار دايي است. ما هم در گير و دار مراسم بوديم و به محتواي نامه نگاه نكرده امضا كرديم. روز دفن، متوجه شديم كه اتاق خراب شده. وقتي علت را جويا شديم، گفتند چون جا نبوده؛ مجبور به اين كار شده اند و البته در برگه اي هم كه امضا كرده بوديم اين موضوع آمده. خيلي متعجب شديم. اعتراض ها زياد شد. بعد از مدتي به ماگفتند كه همان جا دوباره اتاقكي بنا خواهد شد. خيلي بهتر از قبلي!!!
نمي دانم چرا بعضي ها بهتر بودن را جور ديگري فهم مي كنند. با طرز تفكر آنها، بهتر بود كه اصلا جنازه پسر ننه علي به تهران نمي آمد. يا بهتر بود ننه علي بعداز چند وقت، سر خانه و زندگي اش برمي گشت و اين همه سال كنار پسرش نمي ماند. شايد اصلا بهتر اين بود كه... عجب!
البته آنهايي كه گورستاني متحد الشكل مي خواهند؛ بهتر بودن را هم به شيوه خودشان تفسير مي كنند. به هرحال 40 روز از رفتن ننه علي گذشت و رفتنش انگار مارا هراسناك تر كرد... نه به خاطر خودش كه خوش به حالش شد؛ به خاطر خودمان و كساني كه مي خواهند ما را مدرن كنند. كساني كه مي خواهند ما را بهتر كنند...
انگار زودتر احساس مي كنيم كه در حال از دست دادن نسلي هستيم كه به قول امام خميني (ره) در هيچ برهه اي يافت نمي شوند. نسلي عاشورايي و عاشورايي پرور... مگر اين پدران و مادران شهدا، چند سال ديگر كنارمان خواهند بود؟ پنج سال؟ فوقش 10 سال ... آن وقت چه برسر ميراث شفاهي ما خواهد آمد؟ به نظر مي رسد آن روز، ديگر كسي نيست تا نگران عوض شدن جاي قبر فرزندش، علاوه بر تعويض سنگش باشد. ديگرهم نسلان من پنج شنبه ها، گلزار شهدا را كه به واسطه عطر نفس و قامت خميده همين پدران و مادراني كه به ديدن فرزندان تا ابد زنده تاريخ مي آمدند، زنده ترين شهر جهان نمي بينند و فقط اهل دل مي فهمند اينجا كجاست و ما صاحبان چشم سر، تنها حيران از گفته ها و شنيدها خواهيم شد. چرا كه قهرمانان يادآوري ياد شهدا؛ خودشان كه ملكوتي شده اند و آثار و يادگاري هاشان هم كه كمي جلوتر يا همزمان با آنها از بين رفته...
راستي كساني كه جنگ رفتند و شهيد شدند؛ از اول بهتر نبودند... بهتر شدند و بعد معراجي شدند و به اصحاب عاشورايي پسر زهرا سلام الله عليه پيوستند. جالب آنكه «شهيد»، «شاهد» و «شهدا» 72 بار در قرآن كريم آمده است؛ يعني به اندازه شهداي كربلا، «وجه» و «وجوه» هم در قرآن 72 بار استفاده شده است؛ زيرا شهيد نظر مي كند به وجه الله.
آن قدر از ماجرايي كه بر ننه علي رفت، روحم آزرده است كه انگار تنها يك فيلسوف مي تواند لايه هاي فرسوده آن را تحليل و حلاجي كند. چقدر خوب است كساني كه بهترين را معاني پيچيده مي كنند؛ هنوز زورشان به فتح خون آويني نرسيده:
«آري، انسان امانتدار آفرينش خويش است و عوالم بيروني اش عكسي است از عالم درون او در لوح آينه سان وجود. طوفان كربلا، طوفان ابتلايي است كه انسانيت را درخود گرفته و آن كرانه هاي فراغت، سراب هاي غفلتي بيش نيست. انسان كشتي شكسته طوفان صدفه نيست، رها شده بر پهنه اقيانوس آسمان؛ انسان قلب عالم هستي و حامل عرش الرحمن است، و اين سياره؛ عرصه تكوين. اينجا پهنه اختيار انسان است و آسمان عرصه جبروت، و امرتكوين در اين ميانه تقدير مي شود... آه از بار امانت كه چه سنگين است! »
از كنار مزارش كه مي گذري، انگار نسيمي روحت را مي نوازد. ناراحت مي شوي از اينكه چرا زمانه و عمرت نگذاشت او را درك كني...يادت مي آيد آقا به او لقب
سيد شهداي اهل قلم را داد و بر تابوت او بوسه زد... مي گويند آقا تنها بر تابوت سه شهيد بوسه اي مهر كرده... كمي كه سر مي چرخاني، نفر دوم را مي بيني... سرباز رشيد اسلام كه منافقين را در مرصاد به گرداب هلاكت انداخت و اين كوردلان، سالها بعد انتقامشان را جلوي چشمان پسرش آقا مهدي گرفتند و او را به آرزويش رساندند... مي گويند آقا به صياد لقب مالك اشتر داده بود و فرداي روزي كه شهيد شد، حتي زودتر از خانواده اش بر سرمزارش حاضر بود... صياد شيرازي، به گفته آقا، صياد دلها بود و نشد زماني كه به زيارتش مي رويم، مهمان نداشته باشد...
آويني و صياد، فرزندان ننه علي ها هستند... فرزند مادراني كه ، وقتي به طفلان خود شير مي دهند، اين شير در همسايگي خوني است كه با شنيدن نام سيدالشهداء به غليان وجوشش مي افتد و حتي گاهي، اين شيرخواره ها، شيريني عشق جانبازي و سلحشوري را همراه با شوري قطرات اشك دركامشان حس مي كنند.
مادراني كه به كودكانشان از كودكي آموختند: مادر همه ما حضرت زهراست...
اين روزها، ايام فاطميه و سوگ مادرمان است. اين روزها، سالروز شهادت صياد و آويني است... اين روزها، روزهاي هجران است و حال ما... آجرك الله؛ بقيه الله.

 


برچسب‌ها: دفاع مقدس
+ نوشته شده در  یکشنبه ۲۰ فروردین ۱۳۹۱ساعت 22:43  توسط سيد مصطفي محمدزاده   |