|
فدک قسمت اعظم اقتصاد عربستان، از نظر کشاورزی و سرمایهداری، به دست یهودیانی بود که در اطراف شهر یثرب، دو منطقهی بزرگ را اشغال کرده بودند: یکی منطقهی خیبر و دیگری منطقهی فدک. البته امارت خیبر، نیرومندتر از حکومت فدک بود. دنیای عرب، چشم به جنگ مسلمانان با جهود خیبر دوخته بودند؛ زیرا تا قبل از این جنگ، بزرگترین نقطهضعفی که دشمنان اسلام برای مسلمین سراغ داشتند، فقر و ناتوانی مادی آنها بود؛ روی این حساب، فکر میکردند سرانجام مسلمانان شکست خواهند خورد؛ زیرا هر اندازه دلاور و متحور باشند، ولی بر اثر عدم دسترسی به وسایل جنگی، شکست بر سرنوشت آنان حاکم خواهد بود. پس از فتح خیبر، این نقص ظاهری اجتماع اسلامی هم جبران شد و رکن اساسی اقتصاد شبه جزیرةالعرب و حجاز در دسترس مسلمین قرار گرفت. گنجهای هنگفت را از زیر خاکهای خیبر بیرون کشیدند و کاروان شتران بارکش، با حمل طلا و نقره، از خیبر به طرف مدینه براه افتاد. همزمان با ورود لشگر به سرزمین خیبر، رسولاللّه (صلي الله عليه و آله و سلم) برای یکسره کردن اراضی جهودنشین عربستان، محیصة بن مسعود را بسوی رؤسای سرزمین فدک فرستاد و به آنها پیغام داد: «یا اسلام بیاورند؛ یا آمادهی جنگ باشند و یا اینکه جزیه بپردازند». فدک از نظر جغرافیایی، هفت دهکدهی بزرگ بوده است که در دامنهی کوههای مدینه، از کوه احد در یک فرسنگی مدینه تا سیفالبحر (کنار دریا) امتداد داشته است؛ از یک طرف به عریش و از طرف دیگر به حومهی دومةالجندل متصل بوده؛ تمامی این سرزمین، حاصلخیز و از نخلستان خرما تشکیل میشده و در تمام سرزمین حجاز، از نظر کشاورزی اول بوده است[1] . محیصه وارد فدک شد. بزرگان و رؤسای فدک، اطراف محیصه را گرفته و علت آمدن او را پرسیدند. محیصه با کمال قدرت اظهار داشت: «پیغمبر (صلي الله عليه و آله و سلم) عازم جنگ با شما است. یا اسلام بیاورید؛ یا آماده جنگ باشید و یا زیر بار ذلت جزیه بروید». جهودان فدک، اولتیماتوم محیصه را به باد استهزا گرفته و گفتند: «اگر محمد راست میگوید، قهرمانان خیبر را مسلمان کند و یا بکشد؛ بعد به سراغ ما بیاید». محیصه گفت: «هماکنون خدمت پیغمبر (صلي الله عليه و آله و سلم) برمیگردم و پاسخ شما را به عرض رسولاللّه میرسانم». بزرگان و پیرمردان از مراجعت محیصه مانع شده و گفتند: «چند روزی صبر کن تا ما بعد از مشورت، تصمیم نهایی خود را اظهار کنیم». از آن طرف، جاسوسی را به طرف خیبر فرستادند که از نتیجهی جنگ خیبر خبر بیاورد. جاسوس با سرعت هر چه تمامتر برگشت و جریان کشته شدن مرحب و شجعان جهود و پیروزی مسلمین را به جهودان فدک گزارش داد. وحشت شدیدی اهالی فدک را فراگرفت؛ نسبت به جسارتهای گذشتهی خود، از محیصه عذرخواهی کردند و از او خواهش نمودند گفتار ناهنجار و بیادبی آنها را به عرض پیغمبر (صلي الله عليه و آله و سلم) نرساند؛ در مقابل، هر چه بخواهد، به او بدهند. محیصه ضمن پذیرش پوزش آنان، اظهار داشت که: «نمیتوانم آنچه را که دیده و یا شنیدهام، از پیغمبر (صلي الله عليه و آله و سلم) مخفی کنم. اگر من از او مخفی نمایم، خدای او به وی خبر خواهد داد». سرانجام یهودیان فدک، پیرمرد محاسن سفیدی بنام نون بن یوشع را- که از مشایخ آنها بود- با عدهای از محترمین، همراه محیصه خدمت پیغمبر (صلي الله عليه و آله و سلم) در خیبر فرستادند؛ از آن طرف هم، تمام دربهای قلعه را محکم بسته و کلیدهای آنها را به دست یکی از افراد خود- که مورد اطمینان بود- سپردند. تمام دلاوران و جوانان مسلح آماده به جنگ هم، در خارج قلعهها صف بستند که اگر گفتگوی بزرگان آنها با پیغمبر (صلي الله عليه و آله و سلم) بینتیجه ماند، تا آنجا که میتوانند، از خود دفاع کنند. فرستادگان جهود فدک، خدمت رسولاللّه (صلي الله عليه و آله و سلم) آمدند. پیغمبر (صلي الله عليه و آله و سلم) به آنها فرمود: «مشاهده کنید که چگونه خیبر را فتح کردم؛ اگر شما اسلام نیاورید و من بناچار بر شما بتازم، میدانید چه خواهم کرد؟» فدکیان عرض کردند: «گشایش قلعههای ما و شکست سپاهیانمان، کار آسانی نیست. هماکنون که ما آمدیم، دربهای قلعهها محکم بسته شده و مردان دلاور، آماده به جنگ ایستادهاند. ما از جنگ نمیترسیم اما اگر خونی ریخته نشود و کشتاری انجام نگیرد، بهتر است». پیغمبر (صلي الله عليه و آله و سلم) فرمود: «شما درهای حصارها را محکم بسته و قفل زدهاید؛ اما فکر نمیکنید کلیدهای آنها نزد من است؟» رسولاللّه (صلي الله عليه و آله و سلم) فرمود کلیدها را آوردند. وقتی چشم جهودان به کلیدهای درهای قلعهها افتاد، سخت درشگفت شدند؛ با خود گفتند: «یقیناً خازن و نگهبان این کلیدها خیانت کرده و مخفیانه آنها را نزد پیغمبر (صلي الله عليه و آله و سلم) فرستاده». یکی از آنها با سرعت هر چه تمامتر، رفت و صندوقدار کلیدها را احضار کرد. از او بازخواست کردند. کلیددار اظهار داشت: «من کلیدها را در صندوقی گذاردم و چون این مرد را ساحر زبردستی میپنداشتم، برای حفظ آنها به تورات توسل جستم و چند آیه تورات بر آنها خواندم». صندوق در بستهی مهر شده را هم با خود آورده بود. یهودیان از رسولاللّه (صلي الله عليه و آله و سلم) راز این مطلب را سؤال کردند: «چه کسی اینها را خدمت شما آورد؟» پیغمبر (صلي الله عليه و آله و سلم) فرمود: همان كس که الواح را برای موسی آورد (جبرئیل). این مطلب موجب شد که چند نفری از آنان مسلمان شدند و بقیه با پیغمبر (صلي الله عليه و آله و سلم) قراردادی را امضا کردند که بر طبق آن، تمام باغستانهای این هفت دهکده ملک پیغمبر (صلي الله عليه و آله و سلم) باشد و رسولاللّه (صلي الله عليه و آله و سلم) از جنگ با آنها صرفنظر فرماید. در پایان این قراداد، فرمان الهی نازل شد: وَ ما اَفاء اللّهُ عَلی رَسُولِهِ مِنْهُمْ فَما اَوْجَفْتُمْ عَلَیْهِ مِنْ خَیْل و لَارِکاب وَلکِنَّ اللَّه یُسَلِّطُ رُسُلَهُ عَلی مَنْ یَشاءُ وَاللَّهُ عَلی کُلِّ شَیْءِ قَدیرٌ (آنچه از ثروت و دارایی کفار را خدا مخصوص پیغمبر (صلي الله عليه و آله و سلم) قرار داده سواران و پیادگان شما- مسلمین- آن را با جنگ بدست نیاوردهاند بلکه خداوند مسلط میکند پیامبران خود را بر هر کس بخواهد و خدا بر هر چیزی توانا است)[2] . بر طبق این ابلاغ آسمانی، معلوم شد که باغستانهای فدک ملک اختصاصی پیغمبر (صلي الله عليه و آله و سلم) است و سایر مسلمین در آن حقی ندارند، سپس در مقام تقسیم و تصرف این ملک اختصاصی، فرمان دیگری از ناحیهی پروردگار نازل گردید: وَ ما اَفاءَ اللَّهُ عَلی رَسُوْلِهِ مِنْ اَهْلِ الْقُری فلِلَّهِ وَ لِلرَسُوْلِ وَ لذِی الْقُرْبی وَالْیَتامی وَالْمَساکین وَابنِ السَّبیل کَیْ لایَکُونَ دُوْلَة بَیْنَ الْاَغْنِیاءِ مِنْکُمْ: فیی (ملک اختصاصی) حق خدا پیغمبر (صلي الله عليه و آله و سلم) و خویشاوندان و مساکین و ایتام و رهگذر از خاندان رسولاللّه (صلي الله عليه و آله و سلم) تا اینکه این ملک و مال بین ثروتمندان شما ملت مسلمان دست به دست نگردد[3] . پیغمبر (صلي الله عليه و آله و سلم) پس از پایان جنگ خیبر و تقسیم غنایم، علی (عليه السلام) را برای ثبت قرارداد به فدک فرستاد و خود با سپاه اسلام به مدینه بازگشت؛ دربارهی تقسیم فدک، متحیر بود چه کند که فرمان سوم از ناحیهی پروردگار فرود آمد: فآتِ ذَاالْقُرْبی حَقَّهُ وَالْمِسْکینَ وَابْنَ السَّبیلِ ذلِکَ خَیْرٌ لِلَّذینَ یُریدُوْنَ وَجْهَ اللَّهِ وَ اوْلئِکَ هُمُ الْمُفْلِحُوْنَ (حقوق خویشان خود را ادا کن و بیچارگان و رهگذران را به حق خودشان برسان. این عمل برای کسانی که اراده دارند بسوی خدا بروند، بهتر است و هم آنها رستگارانند)[4] . رسولاللّه (صلي الله عليه و آله و سلم) تأمل فرمود که «مراد خدا از ذیالقربی کدامیک از فامیل و بستگان وی هستند؟ و حق آنها چیست؟» مجدداً جبرئیل شرفیاب گردید و عرض کرد: «خدا میفرماید: اِدْفَعْ فَدَکاً اِلی فاطِمَةَ (فدک را به فاطمه (سلام الله عليها) واگذار کن). پیغمبر (صلي الله عليه و آله و سلم) با کمال خوشوقتی، فاطمه (سلام الله عليها) را طلبید و در حضور بزرگان مسلمین، سند مالکیت فدک را بنام فاطمه (سلام الله عليها) نوشت و عموم حضار بعنوان شاهد آن را امضا کردند؛ آنگاه سند را به دست فاطمه (سلام الله عليها) سپرد[5] . نخلستانهای پهناور فدک در تصرف زهرا (سلام الله عليها) درآمد و فاطمه (سلام الله عليها) تمام آنها را به چند نفر از سرمایهداران مدینه، سالی هشتاد هزار دینار طلا، اجاره داد که مالالاجاره را نقداً سر سال بپردازند. با آن همه غنایم و جواهرات و پولهایی که علی (عليه السلام) از خیبر آورد، به ضمیمهی این دارایی کلان و هنگفت، آیا باز هم فاطمه (سلام الله عليها) نان جو میخورد و همان چادر دوازده وصلهی مندرس را میپوشید و شبانگاهان، بر روی تخته پوست گوسفند میخفت؟ آری. این ثروت بیکران نتوانست در زندگی روحانی فاطمه (سلام الله عليها) نقشی داشته باشد و تغییری در برنامهی خوراک و پوشاک او و یا فرزندانش ایجاد کند. در یک سال، هشتاد هزار دینار طلا، عایدی کمی نبود؛ هر یک دینار طلا، معادل یک مثقال طلا بوده است. زندگی این خانواده در دنیا نظیر ندارد. در جهان بشریت، خانوادهای نبوده و نیست که اول هر سال، هشتاد مثقال طلا وارد خانهی آنها بشود ولی باز هم غذای تمام اهل منزل، همان نان جوین خشک و لباسشان هم، همان جامهی مندرس وصلهدار باشد. اول صبح، این نقدینهی هنگفت وارد خانهی فاطمه (سلام الله عليها) میشد. اما تا شب، دیگر چیزی باقی نمیماند طوریکه اگر علی (عليه السلام) میخواست به اندازهی یک درهم از این پول کلان، برای حسن و حسین نانی تهیه کند، نمیتوانست. همهی این پولها، بین بینوایان و فقرایی که از شهر مدینه و اطراف آن، برای این روز خود را آماده کرده بودند، تقسیم میشد.[6] [1] معجمالبلدان، ج 6، ص 343. [2] سورهی حشر، آیهی 6. [3] سورهی حشر، آیهی 7. [4] سورهی روم، آیهی 38. [5] ینابیعالموده شیخ سلیمان حنفی، باب 39؛ و تفسیر درالمنثور امام جلالالدین سیوطی شافعی، ج 4، ص 177. [6] منبع: كتاب زهرا مولود وحي از ص155 الي 159
+ نوشته شده در پنجشنبه ۱۷ فروردین ۱۳۹۱ساعت 17:33  توسط سيد مصطفي محمدزاده
|
|