تاريخ شفاهي جنگ تحميلي(49)
روايت زنان مقاومت


*زيرنظر: سيدمهدي فهيمي
* مصاحبه با خانم چترچي - قسمت 12
* خانم شعرباف به ما گفتند كه ظاهرا يكبار موشها در اتاق شما همه لباس‌ها و رختخواب شما را جويده بودند. چه نوع مشكلاتي با موشها در جنوب داشتيد؟
- ما قسمت دستشويي و توالت فرنگي را تقريبا به انباري تبديل كرده بوديم. موشها هم در خوابگاه رژه مي‌رفتند. در انباري بچه گذاشته بودند. من كه براي مرخصي به تهران رفتم، خانم خوش‌طينت تلفني گفت آنقدر موش زياد شده كه اتاق ما هم موش گذاشته است. من خودم نسبت به موش خيلي حساس بودم. گفتم كجاست، گفت بيشتر در انباري است. وقتي به بيمارستان برگشتم، انباري را به هم ريختيم. موشهاي كوچك در انباري پر بود كه همه را كشتيم و از بين برديم. موش مادر را هم به نحوي گرفتيم. در خوابگاه هيچ كس جرأت نمي‌كرد موش بگيرد. وقتي موش مي‌ديدند، صدا مي‌كردند كه چترچي را بگوييد بيايد ما موش داريم، موشها را بگيرد. من دل و جرأتم بيشتر از بقيه بود. به هر نحوي بود، بايد موش را مي‌گرفتيم و مي‌كشتيم و در چاه مي‌انداختيم. توالت ايراني هم كه در حياط زده بوديم. موش صحرايي از راه فاضلاب از آن بالا مي‌آمد. من در اتاق بودم يكدفعه مي‌ديدم صداي جيغ مي‌آمد. اين بندگان خدا به دستشويي مي‌رفتند و يك دفعه موش از سوراخ بيرون مي‌پريد. موش هم كه نبود بچه گربه بود. از نظر روحي اين مسئله خيلي بد بود. به خاطر ميكروب و بيماري هم خيلي جاي نگراني بود. گروه بهداشت مرتب سم‌پاشي مي‌كرد ولي در اين زمينه ديگر نمي‌شد كاري كرد.
يك اتاقي داشتيم كه بچه‌ها نان خشك‌هايشان را آنجا توي يك گوني مي‌گذاشتند. اين اتاق به حياط راه داشت. به من گفتند خواهر چترچي از داخل اين گوني نان خشك صدا مي‌آيد، نكند موش اينجا باشد. نگاه كردم ديدم داخل آن موش است پارچه‌اي برداشتم و دمپايي‌هايم را هم درآوردم چون موشها شنوايي بالايي دارند. مواظب بودم صداي پايم را نشنود، آرام جلو رفتم و سرگوني را بستم. بعد كه موش متوجه شد گير افتاده خودش را به تنه گوني مي‌زد و سعي مي‌كرد راهي پيدا كند. خيلي بزرگ بود. گفتم اين را كه نمي‌توانم اينجا بكشم. به خدمات هم دسترسي نداشتم كه بيايند گوني را ببرند و در بيابان آتش بزنند. به فكرم رسيد با سرنگ به موش آمپول هوا بزنم. سرنگ پنجاه سي سي آوردم و هوا مي‌كشيدم در تن موش فرو مي‌كردم. اصلا سوزن به اين كلفتي را كج كرده بود. ولي من سمج‌تر از موش بودم. سوزن را عوض كردم و سوزن ديگري جايش گذاشتم. آنقدر آمپول هوا به بدنش زدم كه مرد. بعد از بخش نيروي خدمات آمد و آن را در داخل يك گوني ديگري انداختند و بردند در بيابان دور از بيمارستان آتش زدند.
* در اعياد و مراسم مذهبي مثل ميلاد پيامبر يا ائمه چه مراسم خاصي برگزار مي‌كرديد؟
- در اعياد و مراسم مذهبي در هر بخش بين نيروها رقابت بود كه بخششان را زيباتر تزئين كنند. چون اين تزئينات در روحيه بيماران هم تاثير مي‌گذاشت. من چون از اول در بخش پرستاري مشغول به كار شدم، نسبت به اين بخش حس خاصي داشتم. وقتي وارد اين بخش مي‌شدم روحم تازه مي‌شد و حالت خاصي پيدا مي‌كردم. خيلي خاطرات از بخش جراحي داشتم. براي خريد وسايل همه روي هم پول مي‌گذاشتيم و بعد كاغذ رنگي مي‌خريديم و هر كس با ذوق و سليقه خودش چيزي درست مي‌كرد. چيزهايي درست مي‌كردند كه مناسبت با جنگ جبهه و شهادت داشته و آن را با آن عيد منطبق مي‌كردند. گاهي نقاشي مي‌كردند و گاهي با كاغذ رنگي و نوشتار يك متن تابلويي درست مي‌كردند. از دزفول لامپ كرايه مي‌كردند و وقتي مغازه‌دار مي‌ديد كه از بيمارستان شهيد كلانتري براي اجاره لامپ آمده‌اند، خيلي تخفيف مي‌دادند، چون مي‌دانستند اين مراسم براي مجروحان است. پرسنل قديمي بيمارستان مثل ما در انديمشك و دزفول شناخته شده بوديم. در بخش‌هايي هم آقايان از خودشان ذوق و سليقه نشان مي‌دادند و كمك مي‌كردند. تا تزئينات مراسم به بهترين وجهي نصب شود.
اما تزئينات بخش جراحي هميشه زيباترين بود. گاهي در بخش يك مجروح خطاط داشتيم يا اينكه طراح بود. از اينها استفاده مي‌كرديم. يكبار رئيس بيمارستان به من زنگ زد كه خواهر چترچي به بخش‌هاي ديگر هم به اندازه بخش جراحي توجه كن. همه بخشها يكي هستند. گفتم من اصلا فرقي نمي‌گذارم. هر چه داريم به صورت مساوي بين بخشها تقسيم مي‌كنيم. اين ديگر ابتكار خود نيروهاست كه تا چه اندازه تزئينات را زيباتر كنند. البته بخش جراحي به عقيده من به خاطر روح پاك بچه‌هايي كه در آنجا شهيد شدند هميشه پر نور بود. آنها نورهايي بودند كه از روي تخت به آسمان رفتند حالا همان نورهاي آنها اينجا را اينقدر زيبا كرده است. حال تزئينات را در بخشهاي ديگر هم به كار مي‌بردند، اما در بخش جراحي، هر تزئيني جلوه ديگري پيدا مي‌كرد. من معتقد بودم اين به خاطر وجود شهيد است.
* شهيد كلانتري كه نام بيمارستان به نام ايشان بود، كه بودند آيا از نيروهاي پزشكي بودند؟
- نه. ايشان وزير راه و ترابري بودند كه شهيد شدند. رئيس بيمارستان هم براي مدت طولاني، شهيد دكتر رهنمون بود كه وقتي ايشان شهيد شدند، رياست بيمارستان ديگر به تناوب هر چند مدت يك بار عوض مي‌شد. ما جزو نيروهاي ثابت و ماندگار بيمارستان بوديم.
در رابط با تزئينات يك نكته‌اي كه يادم آمد، در اعياد و مراسم مذهبي امام جمعه انديمشك آقاي نهاونديان و مسئولين براي بازديد از مجروحين به بيمارستان مي‌آمدند. يكبار دو روز مانده به تولد امام زمان(ع) ايشان به بيمارستان آمدند و وقتي تزئينات ما را ديدند گفتند مي‌شود نيروهاي شما مكان نمازجمعه را نيز براي ميلاد حضرت تزئين كنند. تنها دو روز وقت داشتيم. بودجه‌اي در اختيار ما گذاشتند و خانمها آن شب تا صبح انواع تزئينات را با كاغذ و نوار درست كردند و فردا با كمك نيروهاي نمازجمعه همه را در مكان برگزاري نمازجمعه نصب كردند. در سالهايي كه ما آنجا بوديم آقاي نهاونديان و خانواده‌شان مرتب از نيروهاي ساكن در بيمارستان سركشي كرده و به تناوب براي افطار يا مراسم ملي يا مذهبي دعوت مي‌كردند. ما هم در مراسم خودمان از خانواده ايشان دعوت مي‌كرديم. بعد از پايان جنگ هم وقتي ما به تهران بازمي‌گشتيم هديه‌اي براي خداحافظي به ما دادند.
* در آنجا به شما لقب يا عنوان خاصي نداده بودند؟ منظورم نوعي اصطلاح‌ است كه در ميان خودتان باب شده باشد؟
- چرا به من فرمانده مي‌گفتند و به خانم خوش‌طينت معاون مي‌گفتند. وقتي چيزي نياز داشتند و از خانم خوش‌طينت مي‌خواشتند، ايشان مي‌گفت بايد با فرمانده هماهنگ كنيد. اگر فرمانده اجازه بدهد، مشكلي نيست. الان هم خانواده من وقتي مي‌خواهند احوال خانم خوش‌طينت را از من بپرسند، مي‌گويند از معاونت چه خبر. حال معاونت چطور است؟ گاهي بچه‌ها وقتي درخواستي داشتند و نمي‌خواستند مستقيم مطرح كنند خوش‌طينت را رابط قرار مي‌دادند و از طريق او مطرح مي‌كردند. مي‌گفتم چرا مستقيما با خود من مطرح نمي‌كنيد؟ مي‌گفت بگذار اين فاصله بين شما و نيروها وجود داشته باشد. البته من هرگز به خاطر مسئوليتي كه داشتم، حس غروري نمي‌كردم و احساس فاصله‌اي با هيچ كدام از نيروها نداشتم. سعي مي‌كردم به حالت زيردست، تمام كارهايي كه مي‌توانم برايشان انجام بدهم كه معناي رابطه رئيس و مرئوسي وجود نداشته باشد، ولي باز اين فاصله را بعضي ملاحظه مي‌كردند و به من فرمانده مي‌گفتند.
ما يك دفترچه‌اي براي خودمان درست كرده بوديم كه اعمال و اذكار‌مان را در آن مي‌نوشتيم. تا اگر گناهي مرتكب شديم در آن بنويسيم و خودمان را تنبيه كنيم. البته يك برگه‌هايي هم پخش كرده بودند كه نام انواع رذايل اخلاقي مثل غيبت، دروغ، تهمت در آن آمده بود. يك سري ديگر برگه هم اعمال عبادي و مستحبات و نماز شب و نافله‌ها آمده بود. با پركردن اين دفترچه، خودمان را امتحان مي‌كرديم كه چه عملكردي امروز داشته‌ايم. هر شب قبل از خواب اين دفترچه را باز مي‌كرديم و در آن علامت مي‌زديم. بعد هر هفته آن را شمارش مي‌كرديم تا ببينيم هر هفته چقدر تغيير كرده‌ايم و چه پيشرفت يا پسرفتي داشته‌ايم. هركسي دوست داشت دفترچه‌اي اين چنيني داشت و وجود خودش را ارزيابي مي‌كرد تا در رفع رذايل و ارتقاء اخلاقي تلاش كند. اين براي ما تمرين خودسازي در منطقه بود.
يكي ديگر از اسمايي كه به من داده بودند و الان يادم آمد، آدم خنده بود. گاهي مي‌آمدند و با عصبانيت شروع مي‌كردند به حرف زدن كه فلاني، فلان كار را كرد و يا فلان اتفاق افتاد و من فقط با لبخند به آنها نگاه مي‌كردم. مي‌گفتند ما هر چه مي‌گوييم خواهر چترچي فقط مي‌خندند. مي‌گفتم خوب چكار كنم،‌ من وقتي مي‌خندم از عصبانيت تو هم كم مي‌شود. پس بهتر است بخندم كه تو هم عادت كني كه بخندي و آرام باشي. به همين دليل مي‌گفتند كه چترچي آدم خنده است. ما هرگز چترچي را با اخم و جدي نديديم. در خوابگاه هم قانوني داشتيم كه از ساعت 11 شب به بعد سروصدا نكنيم تا نيروهايي كه نياز به استراحت دارند، با آرامش بخوابند يا كتاب بخوانند يا حتي دعا و نماز بخوانند. گاهي كه از اتاقي صداي خنده و سروصدا مي‌آمد، بلند مي‌گفتم ساعت از يازده گذشته، بس است. شما استراحت نمي‌كنيد! بعد فردا مي‌گفتند خانم چترچي ديشب عجب جيغ بنفشي كشيدي.
* آيا در شرايط اضطراري نيروها اگر نياز به اهداء‌خون مي‌شد، اعلام آمادگي مي‌كردند و با آن شرايط سخت كار در هنگام عمليات آيا اين امر امكان‌پذير بود؟ منظورم از نظر پزشكي است؟
- بله، مخصوصا وقتي مجروح با گروه خون او منفي مي‌آمد و ما نياز داشتيم. از طريق بلندگوي تبليغات بيمارستان مي‌گفتيم كه هركسي كه گروه خونش او منفي است سريع به اورژانس مراجعه كند. تنها كسي كه در آن بيمارستان گروه خوني او منفي داشت گاهي فقط خودم بود و اين در شرايطي بود كه يك هفته قبلش اهداء خون داشتم. پس دكترها ديگر از من خون نمي‌گرفتند. بعد در پادگان‌ها اعلام مي‌كرديم و در سطح شهر هم از طريق بلندگو اعلام مي‌كرديم. شما تصور كنيد سربازي كه فردا قرار است به خط مقدم برود و احتمال اين وجود دارد كه خودش زخمي بشود، ديگر در اين شرايط به خودش فكر نمي‌كرد. مي‌آمد و اهداي خون مي‌كرد. وقتي ما ايثار و فداكاري آنها را مي‌ديديم، ديگر از خواب و خوراك زدن براي ما بي‌معنا و عادي مي‌شد. وقتي كسي را مي‌بيني كه از همه چيز خودش مي‌گذرد به هيچ چيزي در رابطه با خودش فكر نمي‌كند و همه چيزش را اهداء مي‌كند، جانش را، خونش را، غذايش را و فقط به ديگران فكر مي‌كند، ما شرمنده مي‌شويم. اصلا وقتي اعلام مي‌كرديم نياز به اهداء خون داريم،‌ بيشتر داوطلبين ما از پادگان‌ها مي‌آمدند و رديف در صف امداد مي‌ايستادند. وقتي مي‌گفتيم ديگر نياز نداريم، مي‌گفتند اشكالي ندارد، خون را بگيريد و ذخيره كنيد تا بعدا اگر مجروحي نياز داشت، مشكل نداشته باشيد. مي‌گفتيم از فلان گروه خوني، خون نياز داريم، از همه گروه‌هاي خوني مي‌آمدند و اصرار مي‌كردند كه خون‌گيري از آنها انجام بشود. تصور كنيد بيمار در اتاق عمل است و دكتر گفته 5 كيسه خون نياز داريم كه گروه خوني‌اش او منفي باشد. او منفي به همه مي‌تواند خون بدهد ولي تنها از هم گروه خودش مي‌تواند بگيرد. در شرايط اضطراري من ديگر رعايت فاصله بين خون‌دهي را نمي‌كردم گاهي كمتر از يك ماه، دوبار هم اهداء داشتم. مي‌گفتم من اگر خون اهداء كنم كه نمي‌ميرم. من زنده مي‌مانم و خودم را تقويت مي‌كنم كه جايگرين شود ولي آن مريض با يك كيسه خون نجات پيدا مي‌كند تا اينكه بقيه خون يا از اهواز برسد يا دزفول يا كسي با اين گروه خوني به بيمارستان مراجعه كند. دكتر مي‌گفت شما تازه اهداء كردي مي‌گفتم دكتر مايعات زياد مي‌خورم، جبران مي‌كند. اگر نيم ليتر نشد، 250 سي‌سي خون بگيريد كه كمي خون موجود باشد تا بقيه فراهم شود. وقتي اصرار كردم موافقت مي‌كردند. وقتي خون مي‌دادم و بعد مريض را روي تخت مي‌ديدم كه حيات دوباره پيدا كرده آنقدر خوشحال مي‌شدم كه انگار كيسه‌‌هاي خون را به من تزريق كرده‌اند. هميشه بعد از اهداء اين احساس را پيدا مي‌كردم. البته وقتي هم مريض شهيد مي‌شد، بسيار ناراحت مي‌شدم. روي كيسه‌هاي خون اتاق عمل، اسم اهداءكننده را مي‌نوشتند. بچه‌هاي اتاق عمل وقتي از اتاق بيرون مي‌آمدند، به من مي‌گفتند خانم چترچي، متاسفانه خونت شهيد شد. اين اصطلاحي بود بين بچه‌هاي اتاق عمل. مي‌گفتند خون فلاني شهيد شد، به اين معني بود كه مريضي كه خون فلاني را دريافت كرده بود، شهيد شد. من از خدا مي‌خواهم افرادي كه من به آنها خون اهداء كردم در سرپل صراط شفاعت من را بكنند. البته من با طمع شفاعت اين كار را نكردم كه آنها كاري براي من انجام دهند، اين فقط يك خواسته قلبي است.
* وقتي ما ايثار و فداكاري رزمندگان را مي‌ديديم، ديگر خواب و خوراك براي ما بي‌معنا و عادي مي‌شد. ما شرمنده مي‌شديم وقتي كساني را مي‌ديديم كه در راه خدا از جانشان و خونشان و غذايي كه به آنها مي‌داديم مي‌گذشتند و به فكر ديگران و همنوعان خود بودند.
* امام‌جمعه انديشمك و خانواده ايشان مرتب به مجروحين سر‌مي‌زدند و به نيروها و پرستاران ساكن در بيمارستان سركشي مي‌كردند و به تناوب براي افطار و مراسم از ما دعوت مي‌كردند. بعد از پايان جنگ هم كه به تهران باز مي‌گشتيم به ما هديه دادند.
* ما دفترچه‌اي براي خودمان درست كرده بوديم كه اعمال و اذكاري كه انجام مي‌داديم و نمازهاي نوافل و مستحبي را در آن ثبت مي‌كرديم. اگر گناهي مرتكب مي‌شديم هم مي‌نوشتيم. در برگه‌اي از آن نام رذايل اخلاقي همچون دروغ و غيبت و تهمت را نوشته بوديم. آخر هر شب و نيز در پايان هر هفته دفترچه را مطالعه مي‌كرديم و عملكردهايمان را بررسي مي‌كرديم.

http://www.jomhourieslami.com/1391/13910115/13910115_10_jomhori_islami_jebheh_va_jang_0001.html


برچسب‌ها: دفاع مقدس
+ نوشته شده در  سه شنبه ۱۵ فروردین ۱۳۹۱ساعت 12:13  توسط سيد مصطفي محمدزاده   |