مرا می پایید. پسر خاله ام بود خوب می شناختمش پسر مومنی بود. برای همین تعجب کرده بودم. پیش خودم می گفتم:«آقا سعدی و نگاه به نامحرم؟!» ته دلم دوستش داشتم ولی هرگز مستقیم به او نگاه نکرده بودم. خیلی طول نکشید که پدر و مادرش به خواستگاری ام آمدند. همه چیز به سرعت انجام شد. سال چهل و سه سفره ی عقد چیده شد.شنیدم که می گویند مهریه ی پروین خانم هزار و صد تومان. برایم فرقی نمی کرد. واقعا دوستش داشتم. مرد کار و مرد ایمان بود. هفت سال با پدر و مادرش توی یک حیاط و خانه زندگی کردم. خاله و شوهرخاله و او را دوست داشتم. چند سال هم کرمان زندگی کردیم باز هم خوشحال بودیم.

چندسال هم شهرسازی دامغان بودیم باز هم خوش بودیم ولی اکنون که بیست و هشت سال است که باز هم از او.... (و اشکهایش را پاک کرد.)

بچه ی میانه بود. قدبلند و سفیدرو. کم حرف و اخلاقی. دیر با کسی طرح دوستی  می ریخت ولی اگر دوست می شد می توانستی رویش حساب کنی. راننده ی بلدوزر خوبی بود. جاده می زد سکوی حفاری درست می کرد. هرکاری را که قبول می کرد کم نمی گذاشت. ما پنج-شش نفر بودیم که راننده ی بلدوزر گریدر و لودر بودیم. گاهی که وقت استراحت بود کشتی می گرفتیم ! و از همه ی ما قوی تر بود. افتخار می کرد که آذری زبان است. بین همه ی دوستان برای آمد و شد خانوادگی مرا انتخاب کرده بود. تازه از جبهه برگشته بودم. گفت: « اگه بیای با هم بریم جبهه خوبه!» بقدری به او علاقه داشتم که قبول کردم. مقدمات کار فراهم شد و با هم به منطقه رفتیم.

غروب رسیدیم زینبیه ی اهواز، محل استارحت رزمندگان. سر سفره ی شام بودیم که حاج ابوالفضل حسن بیکی و حجت الاسلام داودالموسوی از گرد راه رسیدند. ما دو نفر را بغل زدند و احوالپرسی گرمی کردند. مخصوصا وقتی دانستند که آقا سعدی هم راننده ی بلدوزر است بیشتر تحویلمان گرفتند.

صبح با آن ها بطرف دشت آزادگان حرکت کردیم. من دو کیلو خیار خریدم. بعد از نهار و نماز ظهر به طرف پادگان حمیدیه باتفاق حاج ابوالفضل حرکت کردیم.یک باره سر و کله دو فروند میگ پیدا شد. یکی از آنها برایمان یک راکت پرت کرد. حاج ابوالفضل تا می توانست به تویوتای لندکروز گاز می داد. هواپیما ها دور زدند دو مرتبه بطرف ما آمدند. باز هم به طرف ما راکت پرت کردند.

حاج ابوالفضل با سرعت زیاد مرتب ویراژ می داد. مثل هنرپیشه های سینما و بدل کارها. من نفر وسط بودم. گاهی خیار می خوردم.آقا سعدی گفت: «ما شاء اله به این شکم!» او دو دستی دستگیره ی در و جلوی داشپورد را چسبیده بود. حاج ابوالفضل به او گفت: « دفعه ی چندمته که اومدی خط؟» آقا سعدی گفت: « دفعه ی اولمه.» حاج ابوالفضل گفت: « تا بحال دعوا کردی؟» آقا سعدی گفت: « نه مگه چطور؟» حاجی گفت: « اینجا جنگه هم باید نترسی و هم این که باید مواظب خودت باشی.»

 

وقتی به بچه های خط و وسایل و دستگاههای سنگینی رسیدیم. حاج ابوالفضل گفت: « به دوستت آموزش بده که وقتی خمپاره میاد چکار کنه»

ساعت یک شب بود حجم آتش دشمن خیلی زیاد شد. آقا سعدی گفت: «می دانم قلبم گواهی می ده که شهید می شم منو ببر میانه!» و حرف های دیگر.

همین اتفاق هم افتاد. او را توی پتو پیچیده و توی یک ساختمان گذاشتیم. باید جلو می رفتیم من با لودر حرکت می کردم. یکی، دو کیلو متر که جلو رفتم. ماشین حاج ابوالفضل را دیدم. کنار ماشین روی زمین دراز کشیده بود. بالای سرش رفتم تیر به رانش خورده بود و خون ریزی داشت. به من گفت: «دفتر یادداشتم توی داشتبورد ماشینه اونو بده به حاج رضا!» هنوز حرف هایش تمام نشده بود که حاج رضا با چند نفر دیگر سر رسیدند.

فردای آن روز صیاد شیازی پیش من آمد و گفت : که مامور هستم یک باند هلی کوپتر بسازم. تا غروب آنچه که گفته بود انجام دادم. آقای صیاد می خواست دستم را ببوسد نگذاشتم. همان وقت یک هلی کوپتر را مامور کرد تا جنازه آقا سعدی و یک فرد دیگر را به اهواز ببریم.

در تهران دو دستگاه اتوبوس هم از دامغان به ما پیوستند. تعدادی از دوستان و خانواده ی شهید آمده بودند. با آنها به شهر میانه و سپس روستای جناق بلاق رفتیم. همان وقت تعداد زیادی از روستاهای مجاور و شهر میانه امده بودند. چندین گوسفند برای شهید قربانی کردند. همان وقت فرماندار شهر میانه با تعدادی از مسوولین نیز به جماعت تشیع کننده پیوستند. فرماندار در سخنرانی اش اعلام کرد: «وقتی خبر شهادت شهید زمانی  را به ما دادند ما جلسه ی نامگذاری داشتیم. اعضاء در صورتی که مردم موافق باشند تصویب کردند که از امروز جناق بلاق به نام سعد آباد به جهت تجلیل از این شهید بزرگوار که اولین شهید این روستاست نامیده شود.» تکبیرهای پیاپی مردم لحظاتی ادامه یافت.

مرتضی خلج همرزم و دوست شهید


برچسب‌ها: دفاع مقدس
+ نوشته شده در  یکشنبه ۱۴ اسفند ۱۳۹۰ساعت 19:52  توسط سيد مصطفي محمدزاده   |