راست مي گويند . در اين جور مواقع سرش را پائين مي انداخت تا چشمش به آنها نيفتد .

   دعاي كميل وندبه مي خواند . قرآن هر شب هم ترك نمي شد . مي ديدم كتابهايش را پنهان مي كند ، نمي دانستم چرا وقتي صورتش كمي ريش در آورد ، آن را نمي تراشيد . مي گفت :« حرامه »

سال سوم دبيرستان با ما خدا حافظي كرد ورفت تا در حوزه علميه درس بخواند .پدرم نظامي بود درژاندارمري .او را به سمنان منتقل كردند .ما هم به سمنان اثاث كشي كرديم .زندگي ما بد نبود .

   محرم سال دومي كه طلبه شده بود .با سيد علي وسيد حسن شاهچراغي براي تبليغ به سمنان آمد.  يك اتاقمـان در اختيار آنها بود . با آن كه پـدرم ژانـدارم بود .از آنها خوشش آمد .مي گفت : « ذريّه پيغمبر »  مـادرم به آقا سيدعلي  كه مُعمم بود گفت :« چرا علي اصغر لباس روحانيت نمي پوشه » او گفت :« مي خواد فعلاًآزاد باشه .دير نميشه .» 

محرم سال سوم ما سمنان بوديم واو دامغان پيش مادر بزرگمام رفته بود .تو جلسات جوانان ونوجوانان تبليغ مي كرد .شب پنجم  محرم به  او خبر مي رسد كه ساواكشه تا دستگيرش كند آن شب براي خوابيدن خانه ي دايي مان رفت . غافل از آن كه در آن جا هم در كمينش بودند نيمه هاي شب دستگير مي شود ويك راست به ساواك سمنان منتقل مي كنند .

وقتي با خبر شديم فرماندهي ژاندارمري سمنان يك ملاقات براي پدرم از ساواك گرفت .وقتي برگشت گفت :« توي اين يك هفته به وضعي كه در برخورد اول نشناختمش .نمي توانست روي پاي خودش بايستد .كبوديها وخون مردگي هاي سرو صورتش نشان داد تا سرحد مرگ شكنجه شده .خُب ساواك شاه همينه .»

وفتي پدرم تعريف مي كرد مادرم يك ريز اشك مي ريخت .دادش هاي بزرگتر هم بغض كرده بودند .خواهرم  زانويش را بغل گرفته بود مثل مادر اشك مي ريخت .

به خودم گفتم :« مگه علي اصغر چي كار كرده ؟او كه آدم خوبيه !»

بعد از مدتي خبر دار شديم او را به زندان قزل قلعه تهران بردند بعد از چند ماه به گرگان سپس به زندان ساري منتقل شد .دادگاه فرمايشي رژيم شاه او را به سه سال زندان محكوم كرد.كاش فقط زندان خالي بود !

بعد از يك سال با هزار ويك  بدبختي پدرم يك وقت ملاقات ده دقيقه اي جور كرد.  همه خوشحال بوديم مادر كلوچه پخت وپسته شور كرد .لباسهاي نوپوشيديم .توي راه فكر مي كردم با يد به او چي بگم ؟

ماشين آرياي بابا پر بود مادر وآبجي جلو نشسته بودند من وناصرو منصورصندلي عقب .توي ماشين هر كسي چيزي مي گفت .ولي بابا مي گفت :« خيلي عجله نكنين .ايشالله ملاقات انجام بشه .بقيه ش مهم نيست »

ساعت 11 ملاقات بود .ماساعت 10صبح پشت در زندان بوديم زندان بيرون شهر بود .صبرمان نبود ملاقات بشه .وقتي در باز شد زندان بان نگاهي به ما كردو گفت :« مگه چه خبره ؟شيش نفر !» پدرم چشم غرهاي به او رفت وچيزي نگفت .وارد اتاق شديم درب را به پشتمان قفل كردند .در رو برويمان را بازكرد .به همين ترتيب وارد پنج تا اتاق تودر تو شديم كه دو طرفش قفل داشت.

توي اتاق پنجم اخوي ناصر سرش را بلند كرد .سقف را ورانداز مي كرد .زندان بان فرياد كشيد :«چه خبره ؟ چه برنامه اي دارين ، ها ؟» زندان بان به همان ترتيب كه آورده بود برگرداند . اتاق اول . انجا همه را بازديد بدني كردند .باز اتاق به اتاق ما را به همان ترتيب بردند .پدرم ان قدر ناراحت بود كه خدا مي داند.مادرم فقط گريه مي كرد .از ترس چيزي هم نمي گفت .ما هم مثل برق گرفته ها حيران بوديم .

وقتي به سالن ملاقات رسيديم بلند گو اعلان كرد.:« ملاقاتي علي اصغر كشاورز»

كمي جلو رفتيم گردن كشيديم .دو نفر زير بغل يك را گرفتند كشان كشان مي آوردند .جلو تر كه رسيدند پدر گفت :« اين كه اصغر نيست !»چيزي نگفتندو او را برگرداندند .نيم ساعتي معطل شديم . باز هم صداي گوش خراش بلند گو بلند شد .اين بار هم فرد ديگري را كشان كشان مي آوردندكه باز هم پدر صدايش در آمد . :« مگه ما مسخره ايم يا مي خواين زن وبچه مرا بترسانين.اين فيلم ها چيه ؟»

دفعه سوم كه بلند گو اعلان كرد علي اصغر بود .اما نه علي اصغر يك سال پيش ! لاغر و تكيده .چشم ها به گودي نشسته وغروب كرده ، مثل پير مردهاي هفتاد، هشتاد ساله ي مريض راه مي رفت .بين ما واو شيشه اي بود تا با تلفن با هم صحبت كنيم .او صدايش را بلند كرد :« مگه ملاقات حضوري نيه ؟اين چه وضعيه ؟»

حتي به ما سلام هم نكرد .پدر گفت :« او مي دونه اگه سلام كنه، مي گن ملاقات انجام شده.» برگشت ورفت .ماها گريه مي كرديم .از زندان رفتيم بيرون .پدر گفت :« تا تعطيل نشده بريم پيش دادستان ساري ،برگه بگيريم شما همين جا باشين .»

ساعت سختي را پشت سر گذاشتيم .مادر يواش يواش شاه ودار ودسته اش را نفرين مي كرد.ما هم ساكت بوديم نمي دانستم كه چي بگوييم . وقتي پدر با نامه برگشت .باز هم آن پنج بند تو در تو را با همان مراسم پشت سر گذاشتيم علي اصغر آمد ما واو گريه مي كرديم .ده دقيقه اي بايد همه ي حرفهايمان را مي گفتيم .متوجه شديم ، اثر نامه هاي او را به ما ونامه هاي ما را به او نمي دادند .از هر ده نامه يكي را ميدهند .از راديو بي بي سي اسم او را  شنيده بوديم  .كه يكياز اعتصاب غذا كنندهاي بيست ويك روزه زندان ساري است .پدر م از او پرسيد .:« چه طوري زنده ماندين ؟» گفت :« سه روز اول روزي يك ليوان آب موقع وضو خورديم واز روز سوم هم روزي يك حبه ي قند به آناضافه كرديم .فشار خونمان خيلي پائين آمد براي همين هم ترسيدند .چاره اي نداشتيم .اب براي طهارت ووضو نداشتيم .حتي از قرآن وكتاب دعا محروم بوديم .پس از اعتصاب وضع كمي بهتر شد .»سال 54 پس از سه سال زندان وشكنجه آزاد شد. ولي هميشه وهمه جا دنبالش بودند.بحدي كه خسته شده بوديم .پدرم برايش يك ماشين وانت خريده بود .تا كار كند .ولي او حوصله ودل ودماغ اين گونه كارها را نداشت كتاب مي خواند .در تهران ،روستاي  وامرزان ،دامغان وسمنان روزگار مي گزراند .با اوج گيري انقلاب روياهاي خود را محقق شده يافت .بعد از پيروزي انقلاب يك سال در سپاه پاسداران  دامغان خدمت كرد .بعد از آن به جهاد سازندگي رفت شهادت .

 برادر شهيد مسعود  كشاورزيان

 

اوائل تشكيل جهاد مسئول كميته آب بود .بعد از شروع جنگ تحميلي در پادگان شهيد ساجدي آموزش پايه يك ديد .

توي عمليات خيبر يك كاميون دستش بود .براي جاده سيد الشهداء خاك مي آورد .

خستگي برايش مفهومي نداشت .از گلوله وخمپاره هم تري بدل راه نمي داد . حتي در سخت ترين شرايط لبخند از لبانش دور نمي شد .

محمد قرباني همرزم شهيد

در عمليات والفجر هشت ، مسئوليت پر كردن آب گرفتگي قبل از جزيره بوارين بعهده جهاد دامغان بود .آتش  شديد دشمن لحظه اي قطع نمي شد .او مسئول كمپرسي هاي بود كه خاك به مي بردند .

وقتي راننده ها براي بارگيري خاك مي آمدند مي گفت ومي خنديد . ازآنها با شربت آبليمو وچاي پذيرايي مي كرد .

راننده اي از راه رسيد .از ترس مي لرزيد .  بنده ي خدا تا آن وقت اين قدر گلوله توپ وخمپاره دشمن نديده بود . علي اصغر به او يك ليوان شربت دادوگفت :« تا  شربتتو بخوري من برم  هم بارو خالي كنم وهم از كار سر بزنم .»

 همرزم شهيد محمد تقي عبدالله زاده

 

عمليات كربلاي پنج بشدت ادامه داشت .بچه هاي جهاد شب وروز كار مي كردند .

علي اصغر هم مسئوليت كمپرسي ها را بعهده داشت .يك لحظه آرام وقرار نداشت .مرتب اين طرف وآن طرف مي رفت ونيروها را هدايت مي كرد .

چند گلوله خمپاره اطراف ما اثابت كرد .وقتي گردو خاك خوابيد، او را ديدم كه در خون خودش مي غلتيد .جلو رفتم تركش به كمرش خورده بود .تمام بدنش خوني بود . نمي دانستيم چكار كنيم .آمبولانس نبود .متوجه اش شدم ذكر مي گفت .به ذهنم گذشت:«  پس از سالها شكنجه هاي ر‍ژيم ستم شاهي ، مبارزه وجهاد بلاخره خدا قبولش كرد وبه آرزويش رسيد .»

حسين حسن بيكي همرزم شهيد .


برچسب‌ها: دفاع مقدس
+ نوشته شده در  یکشنبه ۱۴ اسفند ۱۳۹۰ساعت 19:51  توسط سيد مصطفي محمدزاده   |