باورهای مردم کابل وکابلشاهان مقارن ظهوراسلام
 
هنگام نفوذ اسلام در سيستان، کابل از طرف شاهانی اداره و رهبری ميشد که در تاريخ بنامکابلشاهان یا زنبيل و رتبيل ناميده شده اند، وقلمرو حکومت شان تا بُست وزرنگ گسترده بود.ترديدی نيست که کابلشاهان و زنبيل ها دوخاندان ازهم جدا بوده اند و مثل مردم کابل مذهب برهمنی یا هندویی  داشته اند و ميل نداشتند که مهاجمان عرب از حوزه فرمان روايی شان گذرکنند، وبه همین دلیل دوقرن ونیم  در برابر ايشان سرسختانه ايستادند و راه پيشروی اعراب را به جنوب و مشرق برای رسيدن آنان به دره سند بستند.(۱)   
 بوسورت معتقد است که: کمابيش يک سده پيش از آمدن اسلام به افغانستان برخی فرمانروايان هپتالی جنوب هندوکش مانند تورامانا (حدود ۵۱۵ _۴۹۰م) و ميراکولا(حدود ۵۱۵_۵۴۴) قدرت بزرگی درشمال هند ساخته بودند. رفته رفته چنگ اندازی به شمال هند سست شد و در سراشيبی زوال قرارگرفت، اما در بخشهای جنوب و مشرق هندوکش فرمانروا يان هپتالی به صورت امرای محلی به زندگی خود ادامه دادند و چنانکه ديده ايم اين اميران لقب زنبيل (يارتبيل) داشتند. پيدا شدن اين لقب در دوره های ديرپايی ازخلافت معاويه تا هارون الرشيد و روزگار امرای نخستين صفاری نشان ميدهد که "زنبيل" قطعاً لقب سلسله پادشاهی بوده نه نام شخصی. با اينهمه شکل دقيق اين لقب تا اندازه ای مبهم است. (٢)
محقق دانشمند ایران محمدتقی بهاردرنشان دادن صورت دقیق ترونزدیک به یقین این لقب گامی بجلو نهاده در نخستین یادآوری از این لقب درحواشی  تاریخ سیستان (چاپ۱۳۱۴ش) مینگارد: « این اسم درغالب کتب تاریخ ،خاصه نسخ چاپی" رُتبیل" ضبط شده است وآن لقب پادشاهان کابل وسجستان ورخج بوده است. لیکن دراین نسخه (تاریخ سیستان) گاهی "زبیل" وگاه "زنبیل" ودرچندین جای هم "زیبیل" با تمام نقاط نوشته شده است وحتی یکجاهم "رتبیل" مطابق ضبط معروف نوشته نشده است. چون این نسخه درصحت اسامی وسنین کم نظیراست ، همه جا این اسم رایا بی نقطه ویا "زنبیل" مطلقاً با زاء ضبط کرده است، اسباب این شد که نگارنده را درضبط معروف این اسم تردیدی حاصل شود واز قضا نسخه خطی ومعتبر وکم غلط وقدیمی از ترجمه طبری بدست افتاد  که در اواخر قرن ششم هجری نوشته شده و به عقیده حقیرصحیح ترین ترجمه های طبری است که تا امروز دیده ام ودرآن نسخه دیده شد که همه جا این اسم " زنتبیل" با زا هوز ونون وتای مثناة بعد از آن وباء ویاء[ول] ضبط آمده بود و دریک مورد همین اسم را "زنده پیل" نوشته است.از دیدن این املاء اخیربرای نگارنده تردیدی باقی نماندکه اصل این کلمه "زنتبیل" بوده و"زنتبیل" همان "زنده پیل" است که درادبیات فارسی هم مکرر درتعریف پهلوانان استعمال شده است، چنانکه فردوسی گوید:بتن زند پیل وبجان جبرئیل... به معنی فیل ژیان وبزرگ. توضیح آنکه "تاء" و"دال" باهم مکررتبدیل میشوند. و"رُتبیل " با تحقیقاتی که نگارنده بعمل آورده نه بفارسی ونه به هندی هیچکدام معنی ندارد.» (۳)
باتوجه به این تحقیق میتوان گفت: زنبیل اولاً،لقب شاهان کابلستان تا سیستان بوده است و نه نام یکنفر از این سلسله.  دوماً ، زنبیل مخفف زنده پیل است به معنی کسیکه مثل فیل نیرو وتوانایی دارد. وسوم آنکه صورت درست و نزدیک به اصل این نام "زنتبیل"است ونه "رتبیل" وحرف آخر اینکه نام زنبیل در میان عوام الناس کابل بصورت "زنبیلکشاه" و یا "زنبورکشاه" تاامروز زبانزد است مگر هیچگاهی این نام را "رتبیلکشاه" تلفظ نمیکنند واین گواه دیگری است برحدس مرحوم بهار خراسانی.پس میشود گفت که "رتبیل" شکل مضبوط در فتوح البلدان بلاذری سهو کاتبان عرب زبان است .
    بوسورت مدعی است که بنابرگزارش زایربودایی هسوان- تانگ (اوایل سده هفتم میلادی)، لقب زنبیل "شون- تا" بوده است. مارکوارت تلفظ باستانی "شون- تا" را بصورت "زون داذ" توضیح کرده است. شايد مارکوارت در اصرار اينکه زُنبيل- ژنبيل، شکل واقعی اين کلمه است محق باشد. وی اين کلمه را واژه مرکبی ميداند که دربخش اول آن نام  خدا آمده است و ريشه آن به «زُن داتبر»(زُن داددهنده) يا «زُن داذ» (زُن داده) درفارسی ميانه ميرسد.
درموردنخست- بخش داتبر- احتمالاً درنام جغرافيايی زمينداور، زمين-داتبر (زمين داددهنده) بازتاب يافته است. به باور بوسورت،زنبيلها زمستان را در گرمسير الرخج( قندهار) قشلاق ميکردند وييلاق تابستانی آنهابلنديهای سردسير زابلستان بود، اما مرکز دينی وفرهنگی پادشاهی در زمينداور قرارداشت. پرستش ايزد زون= سون يا زور= (آفتاب) که هیوان تسنگ با شیفتگی وتفصیل ازآن توصیف کرده است، بريکی از تپه های اين ناحيه [درنزديک «ده زور» کنونی زمينداور] صورت ميگرفت. بوسورت علاوه میکند: درگزارشی درباره فتوح یعقوب بن لیث که دوقرن پس از حمله عبدالرحمن بن سمره برزمینداور روی داد از پرستشگاه زون یاد میشود که برسرکوهی نهاده بود. دراینجا شاه راخدا ميخواندند وبرتخت زرينی که دوازده نفرآن راحمل ميکردند، ازيکجا به جای دیگری میرفت. بوسورت میگوید: خاستگاه وبستگیهای این آئین معلوم نیست، اما تردیدی نیست که هیچ بستگی وارتباطی با آئین بودائی یا زرتشتی نداشته است. هیوئن تسانگ توضیح میدهد که زوندرجایگاه مقدسی جانشین ایزدی کهن گردید. ومارکوارت عقیده داشت که پرستش زون احتمالا به پرستشگاه کهن بنیاد"خور- خدای آدیتا" درملتان پیوند داشت. (۴)
بوسورت در پیوست کتاب "سیستان" خود ازقول پروفسورتوچی باستان شناس معروف ایتالیائی میگوید: امکان پیوند میان ایزد زون وایزدهندی شیوا، قابل بحث است، بنابگفته جهان گردان چینائی، میان پرستش سونا وشیوا پاره ای همانندیهای مهم بچشم میخورد. پروفیسر توچی نتیجه میگیرد که :« هیچ چیزی پای این باورما را سست نمیکند که زون(یا زونا)، سون (یاسونا) برگرفته از شکل شیوا یا انطباق دادن شیوا با ایزدی محلی است که ازهند به کاپیسی (شمال کابل) آورده شده و سپس به جاگوند (=جاغوری، در غرب غزنی) انتقال یافته است.» (۵)

       HINDU-SHAHI MARBLE STELE OF DURGA - Afghanistan 8th Century                                     
   برگرفته از سایتAfghanHindu.com” www."
 
 
بگفتهً غبار،هیوان تسانگ زایرچینایی که درسال ششم هجری (اوایل قرن هفتم میلادی) از افغانستان عبور کرده، درکاپیسا (شمال کابل) ازمعبد "سونا" (= سون، سور، زور= آفتاب) سخن میگوید که روحانیون پیرو آئینسونا با بدنهای نیمه برهنه وخاکستر مالیده، زنار های از استخوان جمجمه در دست داشتند. همچنان این زایرچینائی در مسیر سیاحتش در افغانستان از بیش ازهزارمعبد بوداپی وهشتهزار روحانی خبر میدهد. (۶)  وقایع نگاران عرب نیز هنگام حملات خود بر زابلستان و کابل وبامیان از معابد "شاه بهار" زابلستان و شاه بهار کابل وشاه بهار بامیان خبرمیدهند. منظور از شاه بهار بتکده  های بودایی است که درمناطق مختلف کشور، ازجمله در هدهً جلال آباد وتپهً مرنجان کابل و بامیان مجسمه های بزرگ و دیدنی از این معابد باقی مانده اند. دربلخ نیز بتکدهً بزرگی وجود داشت که بنام"نوبهار" یاد میشد و برمک نیای خاندان معروف برمکی متولی آن بتکده بوده است.
آئین بودائی درافغانستان درعصر "آشوکا" سومین شخصیت مقتدر خاندان موریا در نیمه قرن سوم قبل ازمیلاد راه باز کرد و مبلغین دیانت بودائی ازهند وارد سرزمین ماشدند و آئین بودائی به تدریج دربخشهای جنوب هندوکش از گندهارا (حوزه رودکابل) تا  بامیان وبلخ پیروانی فراوانی پیداکرد. دوران کوشانیان بزرگ(از قرن اول تا سوم میلادی)که با سلطنت کنیشکا آغاز میگردد، اوج شکوفائی نشر وپخش آئین بودائی درافغانستان بشمار میرود، زیرا دراین دوره است که معابدبزرگ بودائی در بامیان و بلخ به میان می آیند وزوّار از نقاط دور دست به زیارت بتهای ۳۵متری و۵۶ متری بامیان وارد افغانستان میشدند. موازی بارونق آئین بودائی، بتدریج آئین زردشتی به سوی غرب وجنوب غرب (هرات وسیستان) عقب نشینی کرد.البته آئین های برهمنی ومیترائی در کنار آئین تازه با آزادی کامل مراسم نیایش خودرا بجا آ می آوردند.
تردیدی نیست که کابلشاهان ومردم کابل واکثریت مردم زابلستان تا زمینداور، مقارن ظهور اسلامآئین شیوائی یا برهمنی داشته اند ولی در نقاطی چون با میان و ننگرهار و بلخ، پیروان آئین بودائی کم نبوده اند. آئینهای  برهمنی , شیوائی، و ویشنوئی ازجمله آئین های مروج هندوستان وجنوب شرق آسیا است. تنوع عقاید وباورهای مذهبی درهندوستان به حدی زیاد وپیچیده است که همه گونه احساسات وافکار مذهبی راشامل میشود. برای درک باورمردم کابل وزابلستان قدیم باید به سراغ خدایان سه گانه هندوها ( برهما ،شیوا، ویشنو) رفت.
هندوها معتقد اند که روح مطلق”Ishvara” از ازل وجود داشته وتا ابد وجود خواهد داشت . ازاین روح مطلق وهستهً اصلی ، سه نیروی برهما ،شیوا، ویشنو، جلوه گر شدند.در آغاز این هر سه نیرو برابرهم قرار داشتند، ولی بعد ها بنابر خصومتهای پیروان ، شیوا در مقام بلندتری قرار گرفت. خصوصیتهای این سه نیروعبارت اند از:
 ۱- شیوا: یکی از بزرگترین خدایان مناطق جنوب وجنوب شرق آسیا، خدای کشنده وهلاک کننده، مظهر فعالیت ویااستراحت مطلق، منبع خوبی ویابدی، بطورخلاصه شیوا خدائی است که تمام صفات مخالف، برای تشکیل وحدت، دراو جمع است.اگر کسی میمیرد ویا برگ درختی بزمین می افتد، معلول اراده وقدرت شیوا است. به باور این آئین مرگ ونیستی معنا ندارد، بلکه مردن عبارت از انتقال حیات فعلی به زندگانی دیگراست(تثلیث). بدین سبب عمل شیوا موجب سعادت بشر وسر سبزی عالم است نه نابودی ونیستی کامل.
شیوا را درنقوش محتلف مجسم میکنند. شیوا را به تقلید از مجسمه های بسیار قدیمی ، گاهی بصورت انسانی با بدنی نیمه مرد ونیمه زن با دست های متعدد، گردنبندی از استخوان جمجمه برگردن، تبرزین وزوبین هائی در دست، هلالی از ماه بر روی سرکه جسم او را مارها احاطه کرده اند، مجسم مینمایند.ویا تصویری ازمردبرهنه ای با الت تناسلی به حالت نعوظ کامل که درمقابل او زن برهنه ای برزمین نشسته وبه آلت مردنظاره  ویا آنرا لمس میکند، ترسیم کرده ومیکنند. مجسمه ها ویا تصاویری که هندوها ازشیوا ویا سایرخدایان درحال اعمال جنسی میسازند، معرف صمیمیتی است که بین پرستش کنندگان وخدایان هندوحکمفرماست.این تصاویر را هندوها باخلوص نیت در اتاق های منازل خود ویا درمعابد آویزان میکنند وبا احترام کامل به آنها مینگرند.
۲- برهما: اوخالق کل است، ولی پس از آفرینش جهان وزمین، فعالیت او به تبدیل اجسام واحد به تعداد بیشتری از موجودات، محدود شده است. برهما رابصورت پادشاهی نقش میکنند که دارای چهاردست است. در دست های اویک کوزه، یک تسبیح، یک قاشق مقدس ومقداری دوا وجود دارد. گاهی او را سواربرقو ویا نشسته برنیلوفرآبی (به این باور که برهما از کسی زاده نشده) نقش مینمایند. برهما، نویسنده وداها وقانون گذار هندوهاست. زوج اوبنام Srasvatiساراس واتی (الههً آب های مقدس) خوانده میشود. در اوستا این نام بگونهًHarakhavti به رودخانه ارغنداب اطلاق شده است) برهما میتوانددرعین حال بصورت مختلفی تجلی نماید. به همین دلیل پرستش خدایان متعدد درنظر هندوها، تثلیث تلقی نمیشود، زیرا هریک از این خدایان، تجلی از وجود برهماست.
 
   FIGURE OF BRAHMA - Afghanistan 3rd-4th Century AD
      برگرفته از سایت AfghanHindu.com” www."
۳- ویشنو: محافظ گل ومظهر مهر ومحبت، خدائی که از فراز آسمانها مراقب اعمال انسان است. و درمواقع خطر به یاری وی میشتابد.ویشنو، محبوب مردم هند است. صورت او را درنقش مردی با چهار دست وبازو مصور میکنند که در یک دست حلقهً آهنی، در دست دیگر گوزن آهنی به علامت پادشاهی و در دودست دیگر، صدف حلزون وگل نیلوفرآبی به علامت عصمت وطهارت گرفته است. برسراو تاجی است، پاهای اوکبود و جامه ای زرد بتن دارد . موقع خواب برروی چنبره ماری استراحت میکند.یا او را به عنوان نشانهً خورشید، سواربرعقاب بزرگی(Garuda)درحال عبوراز اسمان ها نقش مینمایند. ویشنوبرای نجات انسان ده مرتبه  بصورت مختلف ظاهرشده که ازهمه معروفتر کریشنا ارابه ران شاهزاده آرجونا وراما می باشد.
هدف هندو در زندگی:
هدف هرهندو در زندگی وصول به رستگاری، رهائی از ناخواسته های زندگی، از قبیل نگرانیها، فساد و بدیها، و در درجه اول از دور و تسلسل حیات ومرگ و دستیابی به آرامش وامنیت، زندگی جاوید بدون بازگشت به حیات دیگر، و بالاخره الحاق به نیروانا است. فلسفهً مربوط به رستگاری شخص، در بدو پیدایش هندوئیسم وجود نداشته واین فکر همزمان با پیدایش فلسفه  تناسخ ، در آئین هندو پیدا شد و رکن اساسی وهدف مذهبی را تشکیل داد. عشق به رستگاری وآزادی تنها به عوامل روحی وابستگی دارد ودر زندگی سیاسی شخص به هیچ وجه اثری نمیگذارد. دستورات اوپانیشادها تنها ناظر آزادی از قید جهالت مذهبی است. وقتی که شخصی به حقیقت امری پی برد وناپایداری ها وخطاهای باصره واشتباهات را به دور انداخت، به اصول دانشJana magra که به رستگاریMokshaمنتهی میگردد، دست خواهدیافت.
خلاصه یک فرد هندو در زندگی خود باید چهارهدف زیر را دنبال کند:
۱- تکلیف نسبت به خدایان که آن را Dhamaدهاما"شریعت" میگویند.
۲- انجام وظایف دنیائی یا ارتا  Artha
۳- لذایذ جسمانی یا کاما   Kama
۴- وصول به مرحله کمال یا مُکشا Moksha (۷)
 
هندوئیسم تنها دینی است که درآن رقص ونواختن موسیقی جزوعبادت است وعبادتی که با رقص وموسیقی بجا آورده شود ،خدا را خوشنود میسازد و برای پرستش کنندگان نیزآرامش دهنده ولذت بخش وشادی آوراست.افراد طبقات سه گانه بالای اجتماع مراسم عبادی را روزانه سه مرتبه ، پس از انداحتن ریسمان مقدس برروی شانهً چپ وگره زدن آن به پهلوی راست، انجام میدهند. جنس این ریسمان برای برهمن ها، از پنبه وبرای امرا وشاهزادگان، از کنف وبرای ملاکان وتجار، از پشم است.به علاوه افراد هریک از طبقات سه گانه، علامت مخصوص طبقهً خود را به پیشانی می چسپانند.
مراسم عبادت صبحگاهی، با زمزمه کلمهً سحرآمیز"U_M_A" آغاز میشود. "اوم"راهموطن آگاه  ما آقای ایشور داس اینطور ضبط ومعنی کرده اند:" کلمهء هندوان به زبان سا نسکريت ،
"اوم ـ بٌهورـ بهوه ـ سوه تت ـ دِرنيم
بهرگوديوسيه ـ دي مهي ـ دهيويونه ـ پرچوديات"
است که در نوشتاربه زبان فارسی بگونه بالا و ميتوان آن را به فارسي چنين برگرداند:
 "ذاتي که خالق کاينات و آسمانهاست، روح ميدمد و زندگي ميدهد، صحتمندي و خوشبختي را ارزاني ميفرمايد، واحد است، و گناهان بندگانش را مي بخشايد، از او استدعا ميداريم تا عقل، شعور و ذهن ما را از کارهاي ناصواب دور داشته به اعمال نيکو ترغيب دهد."ایشور داس می افزاید: بار نخست اين کلمه در ريگويدا که در سرزمين آبايي افغان ها(آريانا) تکميل گرديد، ذکر شده و از آن بعد در آغاز کتاب مقدس گيتاجي و ديگر کتاب هاي مذهبي هندوان که اساطير تاريخي را احتوا ميکنند، بارها ياد شده است. در کلمه هندوان، به واحد بودن ذات خداوند، قدرت اعطاي زندگي، تندرستي، خوشبختي و مهربان بودن آن تکيه شده است. "( مقاله بخوان کلمه ات را... سایت کابل ناتهه)
سپس پرستش کننده نام خدای موردنظر رامرتباً تکرار میکند. ونام عقلای قوم رابرزبان می آورد، واین قسمت از ریگویدا را تکرار میکند: «ما به جلال وعظمت افتخار آمیز آفتاب تابان متوسل میشویم تا فراست و بصیرت به ما الهام فرماید.» درمعابد هندو، آئین پرستش بصورت انفرادی وغالباً با تقدیم هدایائی به مجسمهً خدایان همراه است. عبادت بصورت طواف به دور بت صورت میگیرد. درآئین هندو مجسمه به منزله خدا نیست، بلکه مجسمه مظهری است از وجود برهما.هنگام مراسم پرستش برهمنها قسمت هایی از کتاب مقدس (ویدا) راقرئت میکنند. پرستش کنندگان پس از تقدیم هدایائی از قبیل گل یا پول، به دور محراب طواف میکنند ودرحالی که دوکف دستها را بهم چسپانده وتا پیشانی بالامیبرند، رخ بسوی بت به قهقرا از معبد خارج میشوند. برهمن ها نسبت به اجرای مراسم عبادی خیلی دقیق وسخت گیرند. هندوها همچنان مراسم عبادی را درخانه های خود انجام داده میتوانند. اتاق مخصوصی برای عبادت تخصیص میدهند و درآن تابلو یا مجسمه هایی از خدای مورد پرستش، آب وآتش برای طهارت وگردهای رنگارنگ برای تزئین درآن میگذارند. (۸)
سرودهای ریگویدا درآئین هندوما را به یاد معبدی در زمینداور می اندازد که درسال ۳۳هجری عبدالرحمن بن سمره با شش هزار لشکرخود از زرنگ برزمینداور تاخت و پس ازسرکوب مردم محل بربتکدهً زور دست یافت و «بت زور» را که از طلای ناب بود و دوياقوت سرخ بجای چشمانش قرار داشت، از جای برکند وچشمان بت را بيرون آوردتا به مرزبان سیستان ثابت کند که از بت سود وزیانی متصور نیست. (۹)
پوهاند حبیبی از قول مسعودی میگوید که: درسال ۲۸۳هجری عمرولیث دربلاد بست و زمینداور بتی از روی (صفر) بدست آورد. اين بت مجسمهً زنی بود دارای چهار دست که دو دست آن از برونز طلائی وگردن بندی مرصح با جواهر سرخ و سپيد داشت. عمرو آنرا درجمله بت‌های کوچک ديگری که بر روی آنها زيور وجواهرکار شده بودبه دارالخلافه فرستاد.( ۱۰) ظاهراً اين مجسمه ها نیزمتعلق به ربة النوع زور یا زون یاسون (خورشید) بوده اند.
باید توجه داشت که در زبان هاى هند واروپائى، خورشيد بنامهاى « سون، زون، زور، سور و سول» ناميده ميشود، بنابرین بت زور (یازون) مجسمهً میترایاربة النوع خورشید بوده است. واین امر بیانگر این واقعیت است که دین میترایی دراین مرزها درکنارسایر ادیان(بودایی ، شیوایی وزرتشتی) برای خود پیروانی داشته است. زنبیل ها به شهادت تاریخ  دین برهمنی داشتند که با دیانت میترایی فرق میکرده است.لهذا ییلاق وقشلاق زنبیلهانه تنها بخاطر بجا آوردن مراسم دینی، که بخاطر وارسی ودفاع از مرزهای آن سامان نیزبوده است، زیرا که همواره از سوی فرمانروایان طماع عربی از سمت سیستان مورد تاخت وتاز وغارت قرار میگرفته است.
ظاهراً تا سال ۵۱هجری در ناحیه گرمسیر هیرمند معابدی برای خورشید پرستی نیز سراغ داده میشود. چنانکه پیش ازاین اشاره شد، هنگامی که زرتشتیان سیستان علیه اقدامات تخریب کارانهً حکمران عربی صدای اعتراض شان را بلند میکنند وحکمران مجبور میشود دوباره از شام هدایت بگیرد، درهدایتنامه ایکه برای والی رسید گفته شده بود که « واجب نکند برکندن چیزیکه دیرینه گردد» زیرا که همه معاهد اند وچون معابد زرتشتی وخورشیدپرستی همانند معابد نصارا ویهود است، پس نباید میان معبد جای ایشان فرق گذاشت، یعنی که اگرمعابد یهودی ونصارا را تخریب نمیکنیم، معابد زرتشتی را نیز نباید ویران نمود. ( ۱۱)

کهزاد درآریانا دایرة المعارف مینویسد که: خورشيد‌پرستی (میتراپرستی) يکی از متقدات مردم قبل ازرواج آیین زردشتی است که در بخش شرقی سيستان و بيشتر درگرمسير و زمينداور معابد و پيروانی داشت و از آنجا از طريق زابل و کابل به هند راه يافته وتا اقصی شرق منتشر شده است. .( ۱۲)دانشمندان باستان شناسى در نيمه دوم قرن بيستم در دامنه کوه خيرخانه(خورخانه) درکابل ، موفق به کشف مجسمه ربة النوع سوريا (خورشيد) شدند. ربة النوع سوريا بشکل يک زن سوار برگردونه خورشید درحالى که گردونهً او را چهاراسپ بالدار بسوى آسمان میکشند، ديده مي شد. (نام مکتب سوریا درکابل از نام همین "بت سوریا" در خیرخانه گرفته شده است.) دردههً هشتاد قرن بیستم در دامنه پشتهً خیرخانه افسران قطعات نظامی شوروی مستقر درآنجا به کشف مجسمه سنگی دیگری از ربةالنوع خورشید دست یافتند که آنرا به موزیم ملی کابل تسلیم دادند وخبرآن در همان زمان از رادیو وتلویزیون کابل پخش شد، متاسفانه این مجسمه ها با سایر آثار هنری انتیک در دوره حکومت مجاهدین برکابل از موزیم ملی افغانستان بسرقت برده شده است .
به شهادت تاریخ شهرکابل در قرون وسطی پيوستگاه راه های تجارتی بلاد شمال هندوکش با سرزمين هند بود. بقول مقدسی، کابل شهر هليله اعلی بود. و بگفته ابن حوقل « تجارتگاه نيل » به حساب می آمد که سالانه دو میليون دينار طلا از مدرک فروش نيل عايد داشت. علاوتاً امتعه نفيس هند و چين در بازار های آن دستياب ميگرديد. کابل با بلخ در شمال هندوکش از طريق پروان که شهر بازرگانان و دروازه هندوستان ناميده ميشد، پيوند داشت.( ۱۳)
چنانکه گفته آمدیم ،آئین مردم کابل تا فتح آن شهردر ۲۵۸هجری به دست یعقوب اللیث سیستانی، موسس نخستین دولت عیاران درسیستان، همانا آئین شیوائی و بودائی بود و بنابر روایت ابوریحان البیرونی، مردم کابل وبخصوص کابل شاهان تا زمان مرگ سلطان محمودغزنوی در ربع اول قرن پنجم هجری هنوز به آئین سابقه خود پایبندی داشتند ومناسک آنرا بجا می آوردند. زنده یاد حبیبی از قول ابوریحان بیرونی روایت میکند که: «... سلسله کابل شاهیان تاشصت  نفرمیرسید. وآخر ایشان لکتورمان است که وزیر او از برهمنان بود وکلر  Kallarنام داشت...چون پندار و کردار او ناپسند بود، مردم از دست وی به وزیر شکایت بردند، بنابرآن  وزیر او را زندانی کرد. وچون توانایی داشت بالاخره تخت وتاج راهم گرفت. بعد از او برهمنان دیگر بشاهی رسیدند... که سامند و پس ازآن کملو، بهیم، جیپال، آنندپال وتروجنپال باشند، که موخرالاذکر درسنه ۴۱۷ هجری بود. پنجسال پس از او پسرش بهیم پال حکم راند که با او سلسله هندوشاهیه منقطع گردید، وکسی نماند که آن کانون راباز افروزد.[بنابر گزارش سازمان هندوهای افغان AfghanHindu.com” " سبکتیگین پدر محمود غزنوی پس از نبردی با جیپال به این توافق رسید تا حاکمیت هندوشاهیان کابل رابرقلمروی برسمیت بشناسد که از کاپیسا تا پنجاب گسترده بود.]
پروفسور حبیبی می افزاید: هندوشاهان باوجود پهنایی کشور به مکارم اخلاق وحسن عهد وپرورش رعایا شهرت داشتند، و بهترین برهان سیرت نیک شان نامهً آنندپال است به سلطان محمود، باوجودی که با سلطان روابط  درشت داشت، نامه ئی به او فرستاد درکمال جوانمردی ودرآن گفت: شنیده ام که ترکان برتو خروج کرده وبه خراسان آمده اند. اگرمیخواهی با پنجزار سوار وده هزار پیاده وصد فیل به یاوری تو خواهم شتافت، والی دوچند همین لشکر را با پسرخودخواهم فرستاد. اما دراین خواهش مقصد من این نیست که خود را به تو گرامی ومحبوب بسازم، چون من تراشکسته ام نمیخواهم جز من دیگری برتوچیره گردد.»( ۱۴)
بدینسان به نظر میرسد که کابلشاهان وقسماً مردم زیرسلطه ایشان تا نیمه قرن پنجم هجری (= نیمه قرن یازدهم میلادی) هنور  برآئین قدیم خود استوار بودند و بعد بنابر علل مختلف ازجمله بار توان فرسای جزیه که با خفت وتحقیر مسلمانان همراه بود از دین قدیم خود اجبار اًبرگشتند واسلام را پذیرفتند، ولی برخی دیگر با تحمل سختیها و تلخی های فراوان عرب وعجم از آئین و فرهنگ بومی خود دل نگسستند وهمچنان تا امروز هندو باقی ماندند و به این حساب هندوهای موجودهً کابل ( با آنکه در دوره حاکمیت تنظیمهای جهادی وامارت طالبانی سخت آسیب دیدند و بسیاری مجبور به ترک زادگاه خود شده اند)، اصیل ترین وقدیمی ترین باشندگان کابل اند وجای بسیار افسوس است که برخی از هموطنان ماکه مدعی روشنفکری هم استند، آنان را هندوهای فرازآمده ازهندوستان تصور میکنند، حالانکه برعکس هندوهای هندوستان از راه رودخانهً کابل به آن سرزمین رفته اند و درآن جا به تشکیل دولت های مقتدری پرداخته اند. کشورهندوستان (یعنی  جایگاه هندوها) با وجود هجوم های پی درپی اقوام غارتگراز شمال وجنوب برآن سرزمین وغارت ثروتهای افسانوی آن کشور باز هم هویت خود را حفظ نمودوامروز از لحاظ اقتصادی وسیاسی یکی از کشورهای خودکفا ودارای بهترین نظام دموکراسی در منطقه است.
بدنیست برای حسن ختام این مطلب بخشی از مقاله ممتع آقای ایشور داس رادر رابطه به سیاست حکمرانان افغانستان نسبت  به هندوها بخوانیم که مینویسد: "اهالی کابل در معابد شیوایی و بودایی که در پای قول شمس در نیم میلی جنوبغرب بالاحصار  بین دو نقطه یی  که بعد ها بنام «خضر» و «پنجهء شاه» شهرت پیدا کردند، هنوز هم جا به جا بودند. آواز زنگها و ناقوس از تپهء مرنجان به کنگره های بالاحصار و از آنجا به صخره های کوه تخت شاه اصابت میکرد و انعکاس آن در فضای سهمگین شهر منعکس میشد. آنانیکه به حکم غلبه، مسلمان شده بودند،... واضح است که به رونق دهی بیشر آیین جدید شان کوشیده، به نابود ساختن معابد و نیایشگاه های هندویی و بودایی می پرداختند. از سوی دیگر برای اقلیتی که هنوز به آیین هندو معتقد مانده اند، در اثر ایجاد ضابطه ها، دایرهً آزادی های اجتماعی را تنگتر و مملو از تبعیض و جفاورزی ساختند که در نتیجه سوای چند تن انگشت شمار که به کار های دیوانی و دولتی دست یازیدند، بخش زیاد هندوان جهت تامین نفقهء خانواده های شان به پیشهء آزاد رو آوردند. ایشور داس می افزاید:
 سلطان محمود غزنوی جهت پیشبرد بهتر امور دستگاه سلطنتیش از خدمات شاد روان پهایی «نند لال گویا» بهره مند گردید و او را به صفت منشی دربار مقرر داشت. نند لال گویا دیوان غنامند با اشعار صوفیانه به زبان های فارسی دری و پنجابی دارد. متأسفانه در خانواده فرهنگیان افغان ازین شاعر هندو هرگز یادی نگردیده.
احمدشاه درانی 1747-1773  زمان فتح یک قسمت خاک هندوستان آن وقت، یک تن از هندوان نامور قندهار شادروان (کابل مل) را به حکومت «لاهور» منسوب کرد.
پسانها امیر عبدالرحمن خان 1880-1901 در ادارهً کابل، شاد روان (سده نند) افسر نظامی را که از مکتب حربیه فارغ گردیده بود، قوماندانی قطعه تشریفات دارالسلطنه را محول کرد که اولاد های آن افسر نظامی تا حال متخلص و مشهور به «نظامی» اند. همچنان شاد روان دیوان (رام چند کپور) به حیث مستوفی ولایت هرات مقرر گردید که وظیفه خویش را با عشق و علاقهء سرشار از وطنی دوستی انجام داد. وی در کنار انجام کار های مربوط،، در شهر هرات مسجدی را بنا کرد که تا حال به نام (مسجد مستوفی) مشهور است....امیر حبیب الله خان 1901ـ 1919عرصه زیست را برای هندوان افغانستان تنگتر ساخت و برای بار نخست در تاریخ کهن تر از پنجهزار ساله کشور مان، داشتن علامه فارقهء «قشقه و دستار زرد» را برای هندوان افغانستان امر کرد. دستور داد تا اطفال آنها تنها در مکتب هندوان، شامل گردند و برای کسی که مسلمان شود، ششصد روپیه اعانه تادیه گردد. رویهمرفته تا فرجام امارات امیر حبیب الله خان، افراد سرشناس هندو، به برخی کار های دیوانی موظف گردیده اند، اما این اقلیت مذهبی هیچگاهی از اصل تساوی حقوق شهروندی و شناخت آن در وثیقهء ملی بهره مند نبوده است.
شاه امان الله خان غازی آوانیکه در سال ١۹١۹ میلادی به سلطنت رسید فضای زیست را برای مردم شریف کشورش مساعدتر ساخت تا با پروبال بازتر زنده گی نمایند. تساهل، شکیبایی و افق وسیع نظر او را میتوان درین سخنش روشن دید که برای ملت افغان خطاب کرد: «هندو، هزاره، شیعه، سنی، احمدزایی و پوپلزایی نداریم، بلكه همه یك ملت هستیم و آنهم افغان.»( ۱۵)در دوره امانی هموطنان هندوی ما مثل سایر اهالی کشور از حق شهروندی برخوردار شدند وبرطبق فرمان۱۲ حمل ۱۲۹۹ شمسی شاه امـــان الله تمام مظاهر نابرابری اجتماعی از روی دوش آنها برداشته شد. ونمایندگان هندوها در شوراهای ولایتی و حتی مذاکرات بین المللی برای استرداد استقلال کشور سهیم گردیدند وشاه شخصاً به حیث مدافع سرسخت حقوق اقلیتهای مذهبی قرار داشت. چون مردم مکلف شده بودند تا کودکان خود را به مدارس بفرستند، ولی برخی از هندوها از دولت تقاضا نمودند که از رفتن اهل هنود به مدارس بطوراختیاری صورت گیردو نه اجباری. شخص شاه این تقاضای اهل هنود را باکراهت پذیرفت و درماده چهارده فرمان چنین  دستورداد:« 14- هیچ ترقی دنیا بدون علم نمیشود. اگر چه میدانم که بعداز چند سال شما پیشمان خواهید شد. بازهم چون خواهش شما درین است بدون رضای شما در مکتب های عسکری و ملکی حکمی گرفته نمی شود. همچنان امر میگردد: بعض اوقات در حین جنگ و جدل وغیره آنهم از طرف جهال برای هندو ها دشنامهای خیلی کریه که به مذهب شان هم دگه میزند داده میشود. باید محاکم عدلیه و دوایر کوتوالی چنان که در حق مسلمانان این امر را دقت و ممانعت میکنند در حق هندوها هم بشدت رسایل امتناعیه خود را استعمال کنند و جریمه معین از ملامت گرفته شود.»( ۱۶) 
 متاسفانه  با سقوط آن دولت بار دیگر این اقلیت هموطن ما مورد کم توجهی قرار گرفت، اما نه اندازه دوره تنظیمهای جهادی وطالبی که از تمام حقوق مدنی خویش محروم وبه انواع بهانه ها مورد تحقیر وتوهین وشکنجه وغارت قرار گرفتند ومجبور به ترک خانه وکاشانه وحتی وطن خود شدند.
روشنفکران کشور وظیفه دارند تا به نقش تاریخی هندوان کشور در دفاع از میهن، فرهنگ وهویت قومی ومذهبی شان آنها را از یاد نبرند و پیوسته یاد و خاطر آنها را به عنوان هموطنان اصیل وهوشمند و زحمتکش کشور پاس دارند. هرگز نباید فراموش نمود که هموطنان هندوی ما در امانتداری وصداقت وراستی درمیان تمام مردم کشور از اعتبار ویژه ای برخوردارند وهرکه پول ویا زیورات قیمتی دارد ، برای آنکه ازجانب هموطنان همکیش وهم آئین خود مورد دستبرد قرار نگیرند، آن را نزد لاله هندوی کوچه وگذر خود به امانت میگذارند وسالها بعد بدون کوچکترین دغلبازی آنرا دوباره صاحب میشوند، درحالیکه سایردکانداران وکسبه کاران مسلمان از چنین اعتباری در میان اهالی کشور برخوردارنیستند. و این صداقت و درستکاری درمیان قشرهندوی وطن ما ویژه گی و امتیاز اخلاقی وتربیتی است که نصیب هندوان وطن ما چه در کابل وچه در جلال آباد، چه در قندهار و چه  در گردیز شده است . جاوید باد چنین اخلاق وتربیت پسندیده ای.           پایان
 
  مآخذ ورویکردها:
    ۱- بوسورت ، سيستان ( از آمدن اعراب تا برآمدن صفاريان ، ترجمه حسن انوشه )، ص۷۸
    ۲- بوسورت ، سيستان، ص ۷۹
    ۳- محمدتقی بهار، تاریخ سیستان (چاپ۱۳۱۴ش)،  صفحه۹۱

    ۴- بوسورت، سيستان، ص ۸۰ ، ۸۱،فتوح البلدان،ترجمهً فارسی، ص۲۷۱    
    ۵ - بوسورت، سيستان، ص  ۲۵۷
    ۶ -غبار، افغانستان درمسیرتاریخ، ج۱، ص۶۶ 
    ۷-  وانسان خدا راآفرید، الف، ب، ص۸۲_۸۰
    ۸ - همان منبع، ص ۷۵ ببعد
    ۹- افغانستان بعد از اسلام، ج ۱، ص ۱۵۸، بوسورت، سيستان، ص ۸۱  
    ۱۰ - حبیبی،افغانستان بعد از اسلام ص ۲۷۱ ، مسعودی، مروج الذهب، ترجمه فارسی ج ۲، ص ۶۳۲
    ۱۱- تاریخ سیستان، ص ۹۳
    ۱۲- افغانستان، آريانا دايره المعارف ص ۴۰۱ 
    ۱۳- لسترانج ، سرزمین های خلافت شرقی، ترجمه محمودعرفان، ص ۵۲۸، حبيبی ،افغانستان بعداز اسلام ص ۴۸۰
    ۱۴- سیطره ۱۴۰۰ ساله اعراب برافغانستان، ص۲۱۵
    ۱۵- سایت فردا، نگاهی به دوره امانی، بقلم آقای ایشور داس
    ۱۶- همان مقاله،  بحواله جریده امان افغان،  شماره 8 سال اول، 30 ثور سال 1299 مطابق20 می 1920. قسمت 2 
بخش دوم
 
 
مقاومت کابل دربرابر لشکرهای اموی
 
ترديدی نيست که زنبيل ها مثل مردم کابل مذهب برهمنی یا هندویی  داشته اند و ميل نداشتند که مهاجمان عرب از حوزه فرمانروايی شان گذرکنند، بلکه در برابر ايشان سرسختانه می ايستادند وبه همین دلیل راه پيشروی اعراب را به جنوب و مشرق برای رسيدن آنان به دره سند بستند.
     شهر بست درمشرق  زرنگ ومقابل  ثغور زمينداور و الرخج (قندهار) دشواريهای خاصی برای زنبیلها پيش می آورد. زیرا قرارگاه نظامی نيرومندی از سپاهيان عرب درآنجا مستقربود. افزون برآن داوطلبان جهادی يا غازيان برای تاخت وتاز برقلمرو زنبيل درآنجا گردمی آمدند. وگاه گاهی لشکرهای عرب میتوانستند تا غزنه، کابل وباميان پیشروی کنند، اما اين لشکرکشیها اساساً به قصد غارت و گرفتن برده بود نه به نيت نشر اسلام . در يکی دو مورد زنبيل ها دست به ضد حمله زدند، و تا بُست و سيستان پيش رفتند و موقعيت اعراب را در اين نواحی دستخوش خطر کلی ساختند.
عبدالرحمن بن سمره درسال۳۶هجری ازطرف معاویه دوباره به حکومت سیستان نامزدشد. مردم  ورود او را استقبال کردند. او سه سال درسیستان باقی ماند و در این مدت او مسجد جامع زرنج  را بنیاد گذاشت  و حسن بصری یکی از صحابهً پیامبر در آن به امامت  پرداخت ومردم وادار ساخته شدند تا قرآن را از حسن بصری بیاموزند.
ظاهراً درهمان سال ۳۶ ویا یک سال پس از ورودش یعنی درسال۳۷هجری عبدالرحمن همراه با رجال جنگ آوری چون: عمر بن عبیدالله تمیمی وعبدالله بن خازم سلمی وقطری بن فجاة ومهلب بن ابی صفره و عباد بن الحصین وغیره در راًس لشکرهای عربی بعزم جنگ با زنبیل عازم بست شد (۱۷) و پس ازغارت خاش درشرق زرنج از راه بیابان به بست رسید واز آنجا به رخد (قندهار) شتافت وبعد از فتح آن به زابلستان وسپس خود را درپشت دروازه های کابل رساند وبه محاصره شهر پرداخت.
سپاه عرب شهررا پیوسته با منجنیق میکوفتند.سر انجام نبردی خونین میان نیروهای عرب ومدافعین کابل به سرآمد وگروهی انبوه از مهاجمان عرب بخاک وخون علطیدند. کابلشاه مردی پرقوت وجنگ آوردلیری بود که همواره در پیشاپیش سپاه خود قرار میگرفت و با لشکر دشمن می جنگید.
بنابر تاریخ سیستان: «شاه کابل حرب بنفس خویش همی کرد، مردی بود که هیچکس برو برابری نکرد، بسیار بکشت تا بیست واند هزار مسلمان بردست او شهید گشت.» ( ۱۸) معهذا پس از آنکه دیوارهای کابل براثر پرتاب منجنیق  شگاف برداشت و دیگر مجال مرمت میسر نگشت وسپاه مهاجم ازآن شگاف بدرون شهر ریختند و به قتل عام مردم غیرنظامی پرداختند. کابلشاه چاره درآن دید تا با سردار سپاه عرب عبدالرحمن بن سمره از در مذاکره وصلح پیش آید وموقتاً شر عرب را در بدل پرداخت پول و برده از سر کابل بر طرف نماید.
و بقول تاریخ سیستان،عبدالرحمن «کابل بگشاد وبردگان بسیار از آنجا بیاورد وبسیار بزرگان بودند.... » (۱۹) گرچه ابن اثیر این موفقیت اعراب را تحت سرکردگی عبدالرحمن بسال ۴۳ هجری نسبت میدهد، مگر واقعیت اینست که عبدالرحمن قبل از سال  ۴۱ هجری که معاویه خلافتش را اعلام میکند، در راه بازگشت به شام در بصره از دنیا در گذشته بود و آنچه که بر سر کابل از دست اعراب آمده است مربوط  به قبل از سال ۴۰هجری است و تاریخ سیستان که یگانه تاریخی معتبر وقایع محلی است بر این نکته تاکید دارد.
 
 بهرحال این موفقیت اعراب برکابلشاه موقتی بود و دوباره مردم کابل از پرداخت باج وخراج به عمال عرب  که در سیستان  نشسته بودند سرباز زدند. بنابرین باز در سال ۵۱ هجری عمال طماع عرب به قصد غنیمت و برده وکنیز بر قلمرو  زنبیل تاختند. در این نوبت عبيدالله بن ابی بکروالی عربی سيستان بسوی کابل لشکرکشید و زنبیل را در تنگنای سخت قرارداد تا جایی که اجبارا ً« زنبیل صلح کرد با دو هزارهزار (دوميليون) درم.»
درسال۶۱ هجری بار دیگر فرمانده نظامی عرب در سيستان ابوعبيده و برادرش  يزيد به سوی کابل لشکر کشيدند، اما در مقابله با زنبيل سپاه عرب شکست سختی خورد و شمار فراوانی از مسلمانان  به اسارت زنبیل درآمدند که درآن جمله خود ابوعبيده شامل بود و برادرش يزيد بن زياد کشته شد. درسال ۶۲ حاکم اموی سيستان طلحه توانست با پرداختن ۵۰۰ هزار درهم به زنبيل ابوعبيده را ازاسارت رها سازد و خود از شغل خود کناره گيری نمايد.( ۲۰)

 در سال ۷۴ هجری (=۶۹۲ م) عبدالله بن اميه بن عبدالله حاکم سيستان شد و او به فکر تسخير کابل افتاد و بازنبيل، به نبرد پرداخت و بر او پیروزشد و شاه کابل «يک خروار زر هديه فرستاد و با دو هزار هزار (دومليون) درم صلح کرد.» ( ۲۱) اما بلاذری  که همه جا زنبیل را بگونه "رتبیل" ضبط کرده، متذکر ميشود که «عبدالله بقصد نبرد بارتبیل رهسپار بست گرديد. وی در آغاز پيشنهاد رتبيل را که ميخواست يک ميليون درهم به او خراج بدهد و به صلح برسد نپذيرفت، وگفت هرگاه این رواق (منظور طاق بست است) را پر از زر کند صلح خواهد کرد ورنه شمشیر دو رویه کاریکرویه کند. رتبيل نپذیرفت واز پيش اوبه نواحی کوهستانی زابلستان عقب نشست، اما ناگهان برگشت وبا او به نبرد پرداخت. عبدالله که خود را با ايستادگی سخت رتبيل روبرو ديد، به رتبیل پيشنهاد کرد که بدون اخذ حق الصلح برمیگردد.، اما اینبار رتبیل نپذیرفت وگفت:
میبایستی ۳۰۰ هزار درهم بپردازی و کتباً تعهد بکنی که تا تو در سیستان هستی نباید با ما جنگ کنی وخرابی وسوختن [برمردم ما] روانداری. عبدالله با خوشنودی این تعهد را با رتبیل پذیرفت و با پرداخت مبلغ معینه صلح نمود، ولی وقتی این خبر به عبدالملک بن مروان رسید او را از سیستان عزل کرد.( ۲۲) درسال ۷۸ هجری همينکه حجاج از طرف عبدالملک به فرمانداری کل خراسان مقرر شد، او از جانب خود مهلب را به خراسان و عبيدالله بين ابی بکره را به حکومت سيستان برگزيد.عبيدالله قبلاً در زمان خلافت معاويه طی سالهای ۵۱_ ۵۳ هجری نيز والی سيستان بود و به رموز منطقه بلديت داشت.
 

به هرحال در سال ۷۸ هـ (۶۹۶ م) عبيدالله به سيستان رسيد و وظيفه اصلی خود جنگ قطعی با زنبيل ها را در شرق سيستان قرار داد. متعاقباً عبيدالله فرمانی از حجاج دريافت که حکم ميکرد: « با مسلمانانی که نزد تو هستند با او (زنبيل) نبرد کن و باز مگرد تا سرزمينش را به غارت دهی وقلعه هايش را ويران کنی و جنگاورانش را بکشی و فرزندانش را اسير کنی» (۲۳)
دراین فرمان چنانکه دیده میشود از اسلام و قبول آن از جانب مردم حرفی نیست وفقط  دستور دستور غارت و ویرانی هست وبود مردم است. عبيدالله سپاهی مرکب از ۲۰ هزار نفر را بسوی کابل سوق نمود وخود دررأس سپاهی قرارگرفت که از مردم بصره فراهم آمده بودند و سرداری سپاه منسوب به کوفه را به شريح بن هانی حارثی داد و سپس بسوی بست و زابلستان تاخت آورد. زنبيل بدفاع برخاست و عبيدالله را با همان تاکتيک قديم جنگی، در دهن دره های مهيب کوهستانی کشانيد. زنبيل به آهستگی عقب می نشست و سپاه عرب او را تعقيب ميکرد، اما لشکريان عرب که در طول راه قلعه ها را ويران و اموال مردم را اغتنام ميکردند، آنقدر سنگين بار شده بودند که توان حرکت سريع را نداشتند. اين کندی حرکت در راه های دشوار گذار، فصل زمستان را نزديک ميساخت.
 

 شريح که سربازی کهنه کار بود به عبيدالله اصرار ميکرد که به غنايم فراوانی که بدست آورده اند خرسند باشند و چنان نکند که زنبيل دست از جان بشويد و در برابر ايشان بايستد. اما عبيدالله که هوای تسخير و غارت کابل را در سرمی پرورانيد، پند او نشنيد و سرانجام در دامی سخت گرفتار آمد. در نتيجه سپاه عبيده الله با کمبود شديد خواربار روبرو گرديد وسربازانش به خوردن اسپان خود پرداختند. سپاه عرب چنان در تنگنا گرفتار آمد که عبيدالله مجبورشد غرور خويش زيرپا نهد و از زنبيل با طلب پوزش صلح نمايد، و پيشنهاد کرد که ۷۰۰ هزار درهم غرامت دهد وشماری از بزرگان عرب و سه تن از پسرانش را به نوا پيش او بفرستد. او از زنبيل پوزش خواست و ادامه جنگ را نافرمانی سپاه از دستورات فرمانده شان وانمود ساخت. پس از پرداخت ۰۰۰ر۷۰۰ درهم واعزام گروگانهايی به نزد کابلشاه، عبيدالله اجازه يافت که بقيه سپاهش را از دامی که درآن گير افتاده بودند بيرون آورد، اما اينان به سبب سرما و گرسنگی متحمل تلفات سنگين شدند و سرانجام ۵۰۰ تن از ايشان خود را تا بست رساندند. و چون سخت گرسنه بودند پس از آنکه شکم سير نان خوردند، همگی جان دادند.(۷۹ هجری) (۲۴)
 
مولف تاريخ سيستان يادآور ميشود «هيچکس از آن سپاه نماند، يا کشته شدند يا بمردند... چنانکه ايشان را «جيش الفنا» نام کردند»(۲۵)
هنگام موافقت صلح از قول کابلشاه به فرمانده اعراب پيغامی فرستاده شده است و آنطورکه سعيد نفيسی آن را نقل ميکند: «رتبيل ، به اعراب گفت: آنروز که بدينجا آمديد شکمهای تان به پشت چسپيده بود و چهره های تان سياه بود، و خويشتن را از برگ خرما تابه (پای پوش) ميساختيد و پيمان نيز نگاه ميداشتيد. آيا اکنون همان های اید (استيد) که بوديد!» ( ۲۶) عبيدالله دربازگشت به بُست از ننگ اين شکست و غيظ بسياراز پا درآمد.
در دوره اموی شاعران به عنوان ابزار تبلیغ وجلب پشتیبان برای ممدوحان خود مورد توجه خاصی قرار داشتند و این شاعران درحضر وسفربا رهبران وفرماندهان بزرگ همراه بودند. بلاذری ازشاعری بنام اعشی همدان کوفی یاد میکند که با سپاه عبیدالله در حمله برزنبیل وهمچنان با سپاه طاوسان در حمله برکابل همراه بوده است. وی به ارتباط شکست عبیدالله از زنبیل شعری دارد که از سراسرآن بوی نفرت واستخفاف ازعبیدالله به مشام میرسد و ازتلفات غم انگیزی یادمیکند که برسپاه عرب واردآمده بود.
" این اندوه سوزان در سینه چیست، وچرا سیل اشک فرومی باری؟
"هیچ ازسپاهی شنیده ای که بکلی درهم شکست وبه نگون بختی بسیار گرفتارآمد؟
"درکابل برای ایشان بسیارسخت گرفتند وآنان را واداشتند که ازسربیچارگی،
ازگوشت اسپان نژادهً خویش بخورند ودر بدترین جاها لشکرگاه بسازند.
"هیچ سپاهی درآن سرزمین به چنین سرنوشتی شوم گرفتار نیامده است،
"به زنان نوحه گر بگوییدکه برای چنان قربانیانی"چنان بگریید که راه گلویتان بگیرد".
"ازعبیدالله بپرسیدچگونه ازاین مردان، ازاین بیست هزارمرد که اسپان زرهپوش داشتند
وغرق درسلاح بودندحراست کرده ای؟
"سپاهیان گزیده که امیری آنان رابخاطرپایداریشان درنبرد برگزیده بود،
"سپاهیانی با ارواح شریف از دوشهرنیرومند(کوفه وبصره)پادرراه نهادند.
"ترا سالاری ایشان داده اند وبرایشان امیرکرده اند، اما تونابودشان کرده ای، درحالیکه آتش جنگ هنوزبا تندی فروان زبانه میکشد." دربقیه شعرگفته میشود که، عبیدالله سرکرده ای بسیارسختگیر وسنگ دل بود و با سربازان همچون جباری مستبد رفتار میکرد، وبدتر از آن اینکه وی از فرصت گرفتاری سپاهی که درمحاصره افتاده بود، سود میجست وخود به خریدآذوقه می پرداخت وبه بهایی گزاف به ایشان میفروخت.( ۲۷)
 اما ازاین شاعرباید پرسید که آیا کشتار مردم بیگناه وبرده کردن زنان وکودکان کابل بردست سپاه عرب درطول تسلط اعراب برسیستان وتجاوز برقلمرو زنبیل درد و دریغ  نداشت؟  این سپاه چرا از هزاران کیلومتر دور به این سرزمین حمله آورده بودند؟ و آیا جز غارت وگرفتن برده وکنیزهدفی دیگر داشتند؟
                                                                   
کابل وعاقبت سپاه طاوسان:
 
حجّاج که از خبر شکست عبيدالله در کابل متغير گشته بود، اینبار سپاهی مرکب از ۲۰۰۰۰ نفر از بصره و ۲۰۰۰۰نفر از جنگجويان کوفه را انتخاب و در تحت قيادت عبدالرحمن بن اشعث بجنگ کابلشاه فرستاد. حجاج کليه مواجب و حقوق اين سپاه را که دو ميليون درهم ميشد پيش از پيش به اين قشون پرداخت. سربازان آن را به اسپ وسلاح بياراست.و اين سپاه آنقدر مجهز و مجلل بود که نام «جيش الطواويس» يعنی لشکر طاوسان را بخود گرفت.( ۲۸)

اين سپاه در اواخر سال ۷۹ هجری ( اوايل ۶۹۹ ميلادی) به سيستان مواصلت ورزيد. و در خطبه ايکه ابن اشعث در زرنگ ايراد کرد همه جنگ آوران عرب سيستان را زير پرچم خود فرا خواند. درهمين وقت سپاه ديگری از طبرستان بسرکردگی برادران اشعث به نامهای قاسم وصباح نيز به او پيوستند. ابن اشعث درسال۸۰ بقصد حمله برکابل شاه حرکت نمود وبست را پايگاه عملياتی خود بسوی کابل برگزيد. کابلشاه از اين لشکرکشی به هراس افتاد و از تلفات مسلمانان در سفر جنگی "جيش الفنا" ابرازتأسف کردو پيشنهاد نمود که به قرار گذشته خراج به پردازد و گروگانهايی که عبيدالله برای دستيابی به صلح پيش اوفرستاده است بازفرستد. اما اين پيشنهاد مورد قبول سپاهسالار عرب قرار نگرفت.

زنبيل مشاور هوشياری از خوارج داشت که از زمان زياد بن ابيه درسيستان زندگی ميکرد. به مشورت او زنبيل از پيش سپاه طاوسان به شرق عقب نشست . ابن اشعث برادر خود قاسم را به الرخج فرستاد تا درآنجا مستقر شود. قاسم وقتی به الرخج رسيد دريافت که جز بيوه زنان کسی باقی نمانده است. زنبيل مثل گذشته به آهستگی عقب می نشست و سپاه عرب او را تعقيب ميکرد، اما لشکريان عرب که در طول راه گاو و گوسفند و اندوخته های مردم را اغتنام ميکردند، آنقدر سنگين بار شده بودند که توان حرکت سريع را نداشتند. ا
ين کندی حرکت در راه های دشوارگذار، فصل زمستان را نزديک ميساخت . عبدالرحمن مجبورشد جنگ فيصله کن را به بهار سال آينده موکول کند و بنابرین توسط  نامه از حجاج اجازه خواست، ولی اين چيزی بود که حجاج آن رانمی پذيرفت و بنابرين عبدالرحمن را مورد عتاب قرار داد و کتباّ او را متهم به ترس و جبن و تهديد به عزل نمود. عبدالرحمن که مردی مدبر و دليری بود، برآشفت و فرمان حجاج را با دستکاری در اجتماع سپاه قرائت نمود که در آن برخی از رجال و سرکردگان سپاه برطرف و برخی بجای آنها نامزد شده بودند و نيز امر شده بود که: بدون درنگ بر زابل و کابل حمله کنند، آباديها را ويران و زنان و مردان را اسير نمايند. سرداران عرب چون ابوطفيل عامر و عبدالمؤمن ربيعی مخالفت خود را با اين فرمان ابراز داشتند و اولی خطابه ای برضد حجاج داد وگفت:

 «اگر سپاه پيروز شود، غنايم و باج وخراج از آن حجاج است و اگردشمن برشما چيره شود، شما درنظر حجاج پست و دون همت خواهيد بود. درحالی که اين مملکت گورستان ابدی شماست و ديگر به ديدارعزيزان وخانواده های خودنخواهيد رسيد. سوقيات حجاج در اين کشور، شبيه سوقيات فرعون در رود نيل است. پس بيائيد که دشمن خدا(حجاج) راخلع وبا اميرخود عبدالرحمن بيعت کنيم و عوض کابل به کوفه رويم و حجاج را از وطن خود طرد نمائيم.» سپاه عرب با شخص عبدالرحمن با سوگند قرآن بيعت کردند.( ۲۹)

 سپس عبدالرحمن ابن اشعث عیاض بن همیان بکری سدوسی وعبدالله بن عامرتمیمی را به جانشینی خود درسیستان برگزید واولی را به حکومت بست ودومی را به حکومت زرنگ گماشت. همچنان بازنبیل صلح کرد به این شرط که اگر اوپیروزگردد از زنبیل دیگرخراج نخواهدگرفت واگراز حجاج شکست خورد زنبیل وی رادرکابل پناه دهد.( ۳۰)  سپاه طاوسان را باخودگرفت و برحجاج بشوريد و گويند در نزديکی کوفه درهشتاد حرب، حجاج را هزيمت داد ولی در حرب هشتاد ویکم از طرف قشون حجاج شکست خورد دوباره به سيستان روی آورد ولی حاکم دست نشانده ً او عبدالله بن عامر دروازه های زرنگ را بروی ابن اشعث بست ، اما مردم سيستان از او حمايت کردند.عبدالرحمن ناگزیر چند روزی در بیرون شهر لشکرگاه زد، ولی مجبور شدرهسپار بست گردد. حاکم بست عياض بن هميان ابن اشعث را پذیرفت ولی همینکه به شهر داخل شد وی را در بند کرد بدان اميد که با دستگيری ابن اشعث حجاج به او امان دهد و از گناهانش درگذرد. اماوقتی زنبيل از قضيه مطلع شد، به بست آمد و آن شهررا درمحاصره گرفت وعياض را تهديد کرد که اگر به او آزار رسانی ويا آسيبی دهی، من از اينجا نخواهم رفت تا ترا نکشم و خانواده ترا اسير و اموال ترا به غارت نسپرم. عياض از تهديد زنبيل برجان خود ترسيد و ابن اشعث را با گروهی از سپاهيانش به زنبيل تحويل داد و زنبيل وی را بگرمی پذيرفت و حرمت بسيار نهاد.( ۳۱)

در اين ميان قسمت بيشتر سپاهيان او که شمارشان از تازی و سگزی به ۶۰ هزار ميرسيد در سيستان باقی مانده بودند. در میان سپاه ابن اشعث سرکردگانی چون عبدالرحمن بن عباس هاشمی وعبیدالله بن عبدالرحمن بن سمره وجود داشتند و اینان سپاه را بشورش واداشتند و زرنگ را شهر بندان کردند و آن را از دست عبدالله بن عامر بيرون آوردند و به ابن اشعث پیغام فرستادند که به سيستان باز گردد. چون ابن اشعث در دست شاه کابل بود، شورشيان با شنيدن آوازه آمدآمد سپاه شام تحت سرکردگی عماره بن تميم بيمناک گرديدند. رهبران سپاه میدانستند که نمی توانند چشم عفو ازحجاج داشته باشند، پس بسوی خراسان حرکت کردند وامیدوار بودند که همقبیلگان عراقی ایشان درخراسان به پشتیبانی از ایشان برخیزند. آنان هرات را به تصرف خود در آوردند و حاکم محلی رقاد بن عبيد ازدی را کشتند. اين عمل سبب شد تا والی خراسان(یزید) برضد شان اقدام کند، وسپاه شورشی را تار ومارو عده ای راگرفتار نماید.وی برخی ازسرکردگان شورشیان را که ا زقبیله او از یمن بودند توانست از زیر ساطور حجاج نجات ببخشد،ولی بقیه را نزد حجاج بفرستد و حجاج تمام آنان را در شهرنوبنیادواسط گردن زد. (۳۲)
بدستور حجاج سپاه عظيمی از خراسان تحت قيادت «مفضل» برادریزید والی خراسان، برای دستگيری ابن اشعث بسوی سيستان حرکت کردو در نبردهای که باسپاه ابن اشعث در سيستان نمود، ابن اشعث شکست خورد وبسوی قلمرو زنبیل کشيد وسپاهيان قتیبه سيستان را به جرم هواداری ازابن اشعث ويران نمودند.

حجاج نامه تهديد آميزی به زنبيل نوشت و ابن اشعث را از او مطالبه کرد، سرانجام عربی که در دربار زنبيل حضور داشت باب گفتگو با حجاج را باز نمود .حجاج پيشنهاد کرد که اگر زنبيل ابن اشعث را بدو تسليم کند وی تا هفت سال از پرداخت خراج معاف خواهد بود. سرانجام پيمانی بسته شد که در آن شرط گرديده بود:
مسلمانان تا ده سال به قلمرو زنبيل نتازند و پس از پايان اين مدت وی سالانه ۹۰۰ هزار درهم خراج دهد.  قرار شد ابن اشعث را با تنی چند از همراهان و خانواده اش به نماينده حجاج عماره بن تميم تسليم کنند، اما پيش از اينکه اين کار انجام کيرد، ابن اشعث خود را کشت.( ۳۳) بروايت تاريخ سيستان، کابلشاه عبدالرحمن را گرفت ويک پای او را با يک زندانی ديگردربند نهاد واين دو همبند مدتها در بند بودند. سرانجام ابن اشعث خود را از بامی در رخج فروانداخت و هردو همبند جان دادند (۸۵هجری). بدستور رتبیل سرعبدالرحمن از تن جدا و برای حجاج فرستاده شد.( ۳۴) بدین ترتیب داستان شورش سپاه طاوسان به پایان رسید.
 
بدعهدی حجاج در برابر کابلشاه :
 
درسال ۸۶ هجری قتیبه بن مسلم باهلی که در خون خواری وظلم دست کمی از حجاج نداشت بحیث والی و فرماندار خراسان مقررشد. اقدام اول قتیبه اعزام برادرش صالح بن مسلم برای تصرف دُژترمذ بود که ازسال ۷۷ هجری در دست یکی از شورشیان محلی بنام موسی بن عبدالله افتاده بودوتلاش های والی خراسان امیه بن عبدالله در مدت چهارسال حکومتش بجای نرسید تاموسی رااز شهرترمذ که دژ استراتیژیکی مهم برگذرگاه رودخانهً آموبود خارج سازد.گرچه امیه درسال۷۷ هجری سفرجنگی به ترمذنمودمگر نیروهای او درمقابله باشورشیان کم آوردند و نزدیک بود بشکست ورسوایی قشون عرب بیانجامد مگر او بادرک موقعیت سپاه خود با شتاب عقب نشینی کرد. وهمین امر سبب بی اعتباری او نزد خلیفه عبدالملک گردید ، امیه از خراسان برطرف وبجای اویزیدبن مهلب گماشته شد.( ۳۵)
اقدام دوم قتیبه درسال ۸۶ هجری رفتن به سیستان بود ولی پیش ازخود برادرش عمروبن مسلم را به آنجا فرستاد.قتیبه هنگام ترک سیستان که باخون ریزی همراه بود، عبدربه بن عبدالله لیثی را نمایندهً خود دراین ولایت تعیین کرد وبعد نعمان بن عوف یشکری را بجای عبدربه گماشت.هنوز ازقول وقرار حجاج با رنبیل مبنی برمعافیت از خراج کابل سه سال بیشتر نگذشته بودکه اشهب یا اشعث بن بشر یربوغی مستقیماً از سوی حجاج وگویا بدون مشورت قتیبه به حکومت سیستان گماشته شد ووظیفه داشت با زنبیل  نبرد کند. (۳۶)  سپاه عرب بسرکردگی ابن اشهب از سیستان برقلمرو زنبیل حمله برد و دربست با زنبیل به نبردپرداخت. زنبيل ناچار شد با سرداراعزامی قتیبه در بدل پرداخت سالانه ۸۰۰ هزار درهم خراج صلح کند،اما حجاج اين مال الصلح را نپذيرفت و حاکم سیستان را معزول کرد (۸۸ هجری) وبه قتیبه دستور داد تا با زنبیل به جنگ پردازد. قتیبه بازبرادرش عمرو را به سیستان فرستاد وبه اوهدایت داد با زنبیل نبرد کند، اما او هم پس ازرویارویی با زنبیل  فقط راضی شد که زنبیل هرسال چهارصدهزار درهم خراج به او بپردازد.حجاج از این سازش عمرو با زنبیل نیز بخشم آمد ووی را از سیستان فراخواند وبه قتیبه دستورداد خود به جنگ زنبیل بشتابد. اما قتیبه که ازسال ۸۷ تا ۹۰هجری مصروف فتح بخارا وخوارزم وسرکوب کردن شورش تخارستان بودو ازسال    ۹۰تا۹۲هجری بسرکوبی شورش نیزک بادغیسی مشغول بود، فرصت نکرد به نبرد زنبیل برود وفقط درسال۹۲هجری توانست دوباره برسیستان بتازد و زنبیل راکه درسیستان بعد ازعزل برادرش عمرو شورشی برپاکرده بود به مصاف بطلبد وبرقلمرو اوبتازد.
درسال ۹۲ هجری قتیبه در راًس لشکرفراوانی برسیستان تاخت وپس ازکشتاری عظیم درآنجا ،بقصد حرب زنبیل و بسوی بست حرکت کرد. بگفته علی ميرفطروس : مردی چنگ نوازدرکوی وبرزن شهرسيستان که غرق درخون وآتش بود، از کشتارها و جنايات «قتيبه» قصه ها ميگفت و اشک خونين از ديدگان بازماندگان مقتولين، جاری ميساخت و خود نيزخون ميگريست: و آنگاه چنگ خويش برميگرفت و ميخواند: با اين همه غم درخانه دل،اندکی شادی بايد،که گاه نوروز است...( ۳۷)
بگفته صاحب تاریخ سیستان  قتیبه در بست هزار جفت گاو کارگر(قلبه) جمع کرد و دوهزار مرد برزیگر با ادوات کشت با سپاه همراه ساخت و به جنگ زنبیل بسوی کابل کشید. وطوری وانمود کرد که با این هزارجفت گاو زمینهایی را که میتواند به تصرف درآورد کشت میکند وحاصل آنرا صرف سپاه میکند وتا زنبیل را شکست ندهد از نبرد دست نخواهد گرفت. زنبیل وقتی از این تصمیم قتیبه مطلع گردید، دچار خوف و اضطراب شد وبه قتیبه پیشنهاد نمود که حاضراست سالانه دوهزار هزار(دومیلیون) درهم خراج باقتیبه بپردازد وبه این گونه با قتیبه مصالحه کرد.( ۳۸) قتیبه که از این نمایش قدرت خوشنود بود وا پس بخراسان برگشت وحکومت سیستان را به عبدربه بن عبدالله داد وسپس به نعمان بن عوف داد. واین هنگامی بودکه حجاج وولیدبن عبدالملک هردو چشم از جهان فروبستند وموقعیت قتیبه نیز درخراسان متزلزل گردید.
 ازاین ببعد مهلبیان برخراسان بحکومت میرسند که طرفدار یمنیها بودند. یزید بن مهلب نخست برادرخود مدرک را به سیستان فرستاد(۹۷ق) اما دیری نگذشت که او در گرفتن خراج از زنبیل ناکام گردید ویزید پسرخود معاویه را بجای برادر به سیستان گماشت. معاویه نیز نتوانست  از زنبیل خراج کابل را حصول کند. درسال ۹۹ هجری که عمر بن عبدالعزیز بخلافت نشست، حکومت خراسان به جراح بن عبدالله رسید واو سباک بن منذر شیبانی را به سیستان گماشت. حکومت خراسان در رمضان سال ۱۰۰ هجری به عهدهً عبدالرحمن بن نعیم غانمی گذاشته شد وتاریخ سیستان از آمدن عبدالرحمن بن عبدالله قسری به سیستان دراین تاریخ خبرمیدهد. اما چنانکه معلوم است عبدالرحمن بن عبدالله قسری درواقع عامل اداری ومالی سیستان بودکه درسال ۱۰۰ هجری همراه با عبدالرحمن بن نعیم که فرمانده نظامی بود به این سرزمین فرستاده شد. تاریخ سیستان از نصب معارک بن صلت به حکومت سیستان سخن میگوید واشاره میکند که همه این تغییرات درسال آخر حکومت عمربن عبدالعزیز روی داده است.در زمان خلافت عمر بن عبدالعزیز زنبیل  پرداخت خراج به حکام اعراب را متوقف نمود.درعهد یزید بن عبدالملک عمر بن هبیره ، والی یزید دوم درعراق ومشرق، در سال ۱۰۰هجری نخست قعقاع بن سوید رابرای امورمالی وحکم بن عبدالله را برای اداره اموربه سیستان سیستان فرستاد.بگفته تاریخ سیستان ازکارهای نیک قعقاع بن سوید درسیستان کشیدن نهرطعام از رودخانه هیرمند بود که بردروازه جنوبی زرنج میگذشت وبوستانهای جنوب زرنگ راآبیاری میکرد.این مرد تا بمرد درسیستان والی بود.( ۳۹)
   درسال ۱۰۷هجری یزید بن غریف همدانی بحکومت سیستان گماشته شد. یزید بشر حواری را صاحب شرط و محدث نامدار معمر بن عبدالله را به سمت قاضی القضات ولایت برگزید. ایام فرمانروایی یزید بن غریف در سیستان روزگار پرآشوب بود وبه سبب  روش سختگیرانه ایکه داشت مردم از او بیزار بودند.این شیوه حکومتداری خشم خوارج را برانگیخت و پنج تن از آنان بسرکردگی صبیح، بشرحواری رئیس شرط سیستان را کشتند.شورش خوارج بسراسر سیستان گسترش یافت ودامنه آن تا خراسان کشیده شد. در این میان والی،باری بلال بن ابی کبشه را برای گرفتن خراج به جنگ زنبیل فرستاد، اما وی بی آنکه دراین جنگ به پیروزی دست یابد به زرنگ بازگشت. ناتوانی ابن غریف درشکستن خوارج سیستان از یکسو وعدم وصول خراج کابل از سوی دیگرسبب گردید که وی از ولایت برکنار واصفح بن عبدالله شیبانی بجای اوبحکومت سیستان برداشته شد.
بروایت تاریخ سیستان، درسال  ۱۰۸هجری(=۲۲۶ م) گذشته ازآنکه خوارج از درون این سرزمین را تهدید میکردند، زنبیل نیز از بیرون برآن آتش روغن میریخت. اصفح از اعتماد بنفس فراوانی برخوردار بود، اما نشان داد که شناخت چندانی از وضعیت ارضی واقلیمی قلمرو زنبیل ندارد وهمه هشدارهایی را که دراین زمینه مشاورن محلی به او میدادند ناشنیده میگرفت. باری سعی کرد تا درزمستان برسرزمین زنبیل بتازد، اما در دام تاکتیک جنگی زنبیل گیرافتاد . اصفح میخواست معابرصعب العبورقلمرو زنبیل را پشت سرگذارد، مگر در ناحیه تنگی گرفتار آمد وزنبیل با فروگرفتن راهها اصفح وشمارزیادی از نیروهایش را از پای درآورد(۱۰۹هجری). خالد قسری مجبورشدولایت داران تازه ای به سیستان بفرستد. نخست محمدبن حجرکندی و در پی اوعبدالله بن ابی برده بن موسی اشعری را که  شورش صبیح خارجی را درخراسان شکسته بود، به سیستان فرستاد_شعبان ۱۱۱ هجری_.(۴۰)
گزارش بلاذری نشان میدهد که زنبیل مردان کوچکتر ازحجاج راکه از راه وروش وی پیروی میکردند، خوار میشمرد وبه دیدهً استخفاف درایشان مینگریست. وقتی یزید بن عبدالملک به خلافت رسید، زنبیل ازپرداختن خراج به کارگزاران خلیفه سرباز زد وگفت:« برآن قوم گرسنهً ازنماز سیه شده که موزه هایی از برگ خرما به پا داشتند وبه دیار ما می آمدند چه افتاده است؟»، گفتند «"پریشان شدند." گفت:" اگرچند شما خوب روی تر از ایشان هستید، اما ایشان پیمان دارتر ودلپذیرترند.» نیز کسی از تازیان وی را گفت:« تورا چه افتاده که باج به حجاج می پرداختی وما را چیزی نمیدهی ؟» گفت: « حجاج مردی بود که چون به آرمان خویش میرسید به مالی که در راه آن هزینه کرده بود چشم نداشت، حتی اگر یک درهم از آن مال باز نمیگشت، اما شما چون یک درهم هزینه کنید چشم آن دارید که ده چندآن باز ستانید.» زنبیل پس از آن به کارگزاران بنی امیه ونیز ابومسلم خراجی نمی پرداخت. (۴۱)
 
گفتنی است که آن دسته از فرماندهان و والیان عربی که از سرزمینهای مرکزی خلافت، به سیستان می آمدند، بالاتفاق نمی توانستند در برابر زنبیل کاری از پیش ببرند. گویی آنان همگی نیروی کابلشاهان، وارادهً مردم به ایستادگی ومقاومت در برابرتازیان را دست کم گرفته بودند. فرماندهان عرب نتوانستند دشواریهای ارضی وآب وهوای ناسازگار زمینداور ومهمتر ازهمه ناحیهً برکشیده وسردتر زابلستان وغزنه رادریابند. تنها عیاران سیستان و در راًس یعقوب لیث وبرادرش عمروبودند که باشناخت وتجربه ایکه از محل داشتند توانستند درشرق سیستان تا زابلستان وکابلستان پیروزی های بدست آورند.
دوره حکومت عبدالله بن ابی برده در سیستان هفت سال طول کشید وکمتر حاکمی این همه سال دراین سرزمین حکومت رانده است. تا آنجا که معلوم است این مدت دراز در صلح وآرامش گذشت. تاریخ سیستان حکومت خردمندانه و عدالت پسندانه عبدالله و اقدام او را درگماشتن محدث معروف مکتب بصره عبدالله بن حسین، معروف به ابوحریربه قضای سیستان را می ستاید. همچنین این تاریخ از مسجدی یاد میکند که عبدالله بن ابی برده نزدیک دروازه فارس زرنگ برآورد ومستغلات فراوانی خریده برآن وقف کرد. مولف میگوید: این مسجد تا روزگار وی( یعنی تاسالهای میانی سده پنجم هجری =یازدهم میلادی)هنوز برجای بود.( ۴۲) این حاکم با همه تدبیر وزیرکی توسط جانشین خود ابراهیم بن عاصم عقیلی جزری که درسال ۱۱۹هجری به سیستان  از سوی یوسف بن عمرثقفی والی جدید عراق گماشته شده بود، زندانی و شکنجه وتمام دارایی او مصادره ودرآخر کشته شد. حاکم جدید تا سال ۱۲۵هجری یعنی تا پایان زندگی هشام درسیستان باقی ماند.( ۴۳) وهیچ اشارتی نیست که در دوران حکومت خود برقلمرو زنبیل تاخته باشد.
درشوال سال ۱۲۶هـ (=۷۴۳ م) یزید سوم منصور بن جمهور رااز حکومت عراق برداشت وبجای آن عبدالله پارسا، پسر عمربن عبدالعزیز را بجای او گماشت. عبدالله پارسا، حرب بن قطن هلالی را به حکومت سیستان فرستاد، اما دوره ولایت داری حرب دوره ای بسیارآشفته وپریشان بود. تاریخ سیستان آغاز درگیری فتنه وتعصب درمیان اعراب سیستان را دراین تاریخ قرارمیدهد، اما نشانه های آشکاری در دست است که کشمکش های قبیلوی اعراب چندین دهه پیش ازاین آغاز شده بود. نفاق عمده درسیستان مانند سالهای گذشته ، میان قبایل تمیم وبکربن وائل بود، و درمیان گروه اخیرهمدلی با خوارج، بویژه ازارقه ریشه های ژرف داشته است. این هیّجان و اضطراب میان اعراب محلی حرب بن قطن را هراسان ساخت تاآنجاکه سیستان راترک گفت و سواربن اشعررا به جانشینی خود گماشت. عبدالله پارسا باشنیدن خبرجبن حرب بن قطن، سعید بن عمر را بجای او فرستاد وسعید درمحرم سال ۱۲۸هجری= اکتبر ۷۴۵ میلادی وارد سیستان گردید.سوار بن اشعر که از تمیمیان بود درطی مدتی که والیان عراق پی درپی تغییر می یافتند، قدرت خود را نگهداشت ، اما بکریها زیرلوای یکی ازاعضای خود بنام بحتر (یعقوبی، بجیر)متحد گردیدند. بحتر فرمانی از زبان عبدالله بن عمر عبدالعزیز جعل کرد وخود راحاکم سیستان وکرمان خواند. ولایتدار واقعی یعنی سعیدبن عمر که خود از طرفداران تمیم بود نتوانست شناسایی بکریها رابدست آورد. بنابرین جنگ تمام عیاری میان دوگروه درگرفت که مدت دوسال دوام کردو طی آن علاوه از جوانان، بسياری از بزرگان و پيران سيستان نيز کشته شدندو بدان سبب آن حرب را «واقعه الشيوخ» ناميدند.( ۴۴)
اکنون در زرنگ قدرت دردست غوغاومردم شورشی بود.توده مردم سوار بن اشعر را به امیری خویش برگزیدند( ۱۳۰هجری)، اما چندان نگذشت که سوار از چشم مردم افتاد وبدست آنان کشته شد، بحتررا نیزازشهر بیرون کردند وسرانجام وی را در بیابان دریافتند واز پای درآوردند.عوام الناس امیری تازه بنام هیثم بن عبدالله البعاث رابرگزیدند،بدان شرط که هیچ بکری رابه سیستان(منظور زرنگ است) راه ندهد.( ۴۵)
در این ایام قیام ابومسلم خراسانی برضد سلطه اموی به پیروزیهای دست یافته بود ونصر بن سیار آخرین فرمانده اموی  درخراسان به غرب عقب نشسته بود. درهمان روزها ابومسلم نیرویی مرکب از۳۰۰۰ (شاید ۳۰۰۰۰۰) مرد به فرماندهی مالک بن هیثم خزاعی به سیستان فرستاد. مالک به پای دروازه های زرنگ رسید وبه مردم شهر دستور داد تا دروازه های شهر رابکشایند وحاکم اموی را با نیروی هزار نفری او به وی تسلیم کنند، اما مردم از خیانت به امیری که خود برگزیده بودند وسپردن او به دست کسی که قصدکشتن او را داشت سرباز زدند و حاضر شدند یک میلیون درهم فدیه بپردازندو والی را از مرگ نجات بدهند. مالک این پیشنهاد را پذیرفت وپس از آن اجازه یافت به شهر وکهندژ آن درآید.( ۴۶)
 
                           
مآخذ بخش دوم این گفتار:
 ۱۷_ تاریخ سیستان، ص۸۸
 ۱۸_ تاریخ سیستان، ص۸۵
 ۱۹_ تاریخ سیستان، چاپ بهارص، ۸۸،۸۷

۲۰_ تاريخ سيستان ، ص ۹۴ _ ۹۵ ، بوسورت، همان، ص۹۸_ ۱۰۱

۲۱- تاريخ سيستان ، ص ۱۰۸

۲۲_ فتوح البلدان بلاذری، ترجمه فارسی ص ۲۷۷، بوسورت، ص ۱۱۳ ، تاریخ سیستان، ص۱۰۸ (پاورقی)

۲۳ _ بوسورت ، سيستان ، ص۱۱۸

۲۴ _بوسورت، سيستان، ص ۱۱۹

۲۵- تاريخ سيستان، چاپ بهارص۱۱۱

۲۶_ سعيد نفيسی ، تاريخ اجتماعی ايران، ص ۱۲۹، شفا، پس از ۱۴۰۰ سال، ص ۴۴۲، بلاذری ، ص ۴۰۸
 ۲۷_ بوسورت، سیستان،ص ۱۲۰
 ۲۸_ تاریخ سیستان، ص ۱۱۲
 ۲۹_ بوسورت، سيستان، ص ۱۲۷ ، آصف آهنگ ، ياد داشتهايی از کابل قديم، ص۲۰،
 ۳۰_ بوسورت،سیستان، ص ۱۳۰، بلاذری،۳۲۷ب، تاريخ يعقوبی، ج۱، ص ۲۲۹
 ۳۱ _بوسورت، همان، ص۱۳۲

۳۲_ بوسورت، همان ،ص ،۱۳۳  ، طبری ج ۸، ص۲۸_ ۳۷۱۷، تاریخ سیستان، ص۱۱۶_۱۱۷
 ۳۳_ بوسورت،همان، ص ۱۳۴، بلاذری، ص ۲۷۸، طبری، ج ۹، ص۳۷۶۴، گرديزی، چاپ حبيبی ص ۱۱۰

۳۴- تاريخ سيستان ،ص۱۴۶
 ۳۵_بوسورت ، سیستان ،ص۱۱۰
 
۳۶- علی ميرفطروس ، ديدگاه ها، چاپ ۱۹۹۳، ص۴۴

 ۳۷_بلاذری، ص ۴۰۰، ترجمه فارسی ص ۲۷۸
 
۳۸_تاريخ سيستان ، ص۱۲۰
  ۳۹_ بوسورت ، سیستان، ص ۱۲۴_۱۲۶
  ۴۰ _بلاذری، فتوح البلدان ص۲۷۹،بوسورت، ص ۱۵۵ 
  ۴۱_ بوسورت ، سیستان، ص ۱۵۵، بلاذری، ص ۲۷۹
  ۴۲ _تاریخ سیستان، ص ۱۲۷
  ۴۳_ یعقوبی، البلدان، ترجمه فارسی، ص۶۰، طبری، ج ۲، ص ۱۵۹۵، ۱۷۱۷، تاریخ سیستان، ص۱۲۸
  ۴۴_ تاریخ سیستان، ص۱۳۰_ ۱۳۲ 

  ۴۵_تاریخ سیستان، ص ۱۳۲_۱۳۳ 
  ۴۶_یعقوبی، البلدان، ص۶۰ ، تاریخ سیستان، ص ۱۳۴_۱۳۵     
 
+ نوشته شده در  پنجشنبه ۲۴ مرداد ۱۳۹۸ساعت 13:19  توسط سيد مصطفي محمدزاده   |