|
مرد کلید را با احتیاط در قفل می چرخاند. دسته در را آرام پایین می کشد. در با ناله ای کوتاه باز می شود. لحظه ای درنگ می کند. گوش به سکوت خانه می سپارد، هیچ صدایی نیست، مگر آهنگ یکنواخت موتور یخچال که در فضا پیچیده. تلفن زنگ می خورد. مرد لمیده بر مبل چشم می گشاید. نور کمرنگ آباژور بر دست هایش انعکاس مهتابی دارد. به دست هایش می نگرد، تلفن همچنان زنگ می خورد. نگاه از دست هایش می گیرد مرد با کرختی بلند می شود. صدای زنگ قطع می شود. با دست چپ از یخچال تنگ آب را برمیدارد. آب لیوان را تا ته سر می کشد. صدای زنگ تلفن دوباره به گوش میرسد. «الو ...» چهار زانو بر زمین می نشیند. «الو، بفرمایید الو ...» صدای نازک و کشدار از آن سوی خط می آید. «الو سلام علیکم بنده شریفی هستم ...» میبخشین دوباره مزاحم شدم ...» «الو ... الو ...» «صداتونُ دارم ... بفرمایید» «اجازه میدین مزاحم بشیم برای انجام مصاحبه؟» «من قبلاً جوابمو دادم.» «خواهشمیکنم 8 سال کم سالی نیست لابُد خیلی حرفا دارین حیفه ...» «نه ...» مرد سر را بر باریکه ی انگشت هاش می لماند، «دوباره مزاحمتان خواهم شد ...» گوشی را به زمین می گذارد مرد. «الو ... الو ... جناب ابراهیمی الو ...» دراز می کشد. سردی سرامیک کف پذیرایی بر پشتش می نشیند. چشم بر هم می گذارد. قطره ای اشک از مُورَب پلک هاش فرو می افتد. در خود جمع می شود هق هق کوتاهش با صدای ممتد موتور یخچال می آمیزد ... - به نور کم سوی آباژور می نگرد. و به چشم هاش می نگرد. و به انعکاس زردی نور - در خاکستری چشم هاش در آینه به خواب سایه وارِ سیاه ابروهاش دست می کشد. به تصویر آینه خیره می شود سوزش در ته مانده استخوان انگشتان دست راستش حس می کند. مرد در آینه لبخند می زند. بوی گوشت سوخته و نخل و باروت میآید. چشمهاش بزرگ می شود. بلند میخندد تصویر در آینه. مرد کف دست راست را به روی آینه می گذارد. و با او خنده را سر می دهد ... ـ آقاجان بدت نیادها ... کم بخور ... رحم کن ... آخه چقدر باید گندوگُه بشوریم؟» مرد برمی گردد. به صورت زن نگاه می کند. به چشم های درشت و قهوهای زن، به صورت گرد و سفیدش، به موهای صاف کوتاه زن. زن از شرم سر را پایین می اندازد. تاب نگاه در چهره مرد را ندارد. زن، حس میکند هوا سنگین است. صندلی اش را آهسته می کشد عقب، بلند می شود. می رود. لب بالایی پیرمرد به حالت کج از دندانهایش فاصله گرفته. چشمان غبار گرفتهاش را به جای نامعلومیدوخته. مرد با تأنی ملافه هایش را عوض میکند. ورقه هایی را که شب قبل اصلاح کرده برمی دارد و از خانه خارج میشود می نشیند پشت موتور با سرعت گاز می دهد. چشم ها را می بندد. موتور، با سرعت خیابان را طی می کند. زن کمر مرد را چسبیده است باد می افتد زیر روسری اش یخ می کند. «اونجا دانشگاه نیس ها می تونی پدر منو تحمل کنی؟» صدای مرد می آید. در باد. زن سر را نزدیک تر می برد. می خواهد بهتر بشنود. حرف های مرد را می داند: «جنوب فرق می کنه ها با تهران ...» اگر هم نشنود باز می داند او چه می خواهد بگوید. نمی شنود. سرعت موتور و صدای ماشین های دیگر حرف های او را به آسمان می برد. مرد، هنوز دارد حرف می زند. زن کمر مرد را چسبیده است. مرد میخندد. زن هم می خندد. - فهمیدی ...؟ شرایط بابامو می پذیری؟ زن فریاد می زند: - آره ... آره ...» می پذیرم شب عجیبی است! شبی دیوانه و کلافه کننده! ستاره ها در آسمان پراکنده شده اند صدای خرخر پیرمرد در فضای بویناک و کثیف اتاق پیچیده است. مرد چراغ را روشن می کند پیرمرد بیرون از رختخواب سرش را با معصومیت و بیگناهی غیرقابل وصفی روی زمین گذاشته و خفته است. ناگهان صدای مهیب منطقه را به شدت می لرزاند. مرد بی اختیار روی زمین پهن می شود. فریاد وحشیانه زن به گوش می رسد. به دنبال انفجار، منطقه روشن می شود و به فاصله چند ثانیه انفجارهای دیگری زمین را تکان می دهد قسمت هائی از شهر شعله ور است. برق شهر قطع شده است. مرد خیس عرق توی تاریکی دنبال چراغ قوه می گردد. تکمه ی چراغ قوه را می زند و می گیرد توی صورت پیرمرد. پلک هایش هم می آید و دستش را می برد جلو صورتش. بوی عرق و نا و شاش و گرما نفسش را سنگین می کند. در اتاق را می بندد و می رود سراغ زن. زن کنج دیوار کز کرده و از ترس می لرزد مرد سرش را آرام به سینه اش می فشارد. عکس العملی نشان نمی دهد. آن همه خشماهنگ تحکم آمیز، محو شده. مرد می ترسد. «ترانه ... ترانه ...» شانه های فرو افتاده و به هم نزدیک، سر خم شده به طرف سینه ای تو رفته، نگاهی ترسناک و سرخورده. «سهیل من فردا از اینجا خواهم رفت ...» اگه منو بخوای بدون بابات میریم ... گرد نرمی توی هوا معلق است بوی خون و گوشت سوخته دماغش را اذیت می کند. نفس نفس می زند. دهانش خشک و زبانش زبر شده. صدای تانک و صدای پوتین و خمپاره از دور و نزدیک شنیده می شود. هر کسی به طرفی می دود. زمین پر است از بدن های پاره پاره و خون. هوا بوی باروت میدهد. صدای زنانی که بالای سر عزیزانشان نوحه می خوانند، توی همهمه ی مردم گم شده است. پسر جوانی که صورتش پر از خون است با چشم های خیره در حالی که دست بریده ای تو بغلش محکم گرفته میان جنازه ها دنبال کسی می گردد. مرد ریشویی می پرسد: «این تن مال شماست؟» پسر جوان رویش را برمیگرداند به طرف جسد تیکه پاره شده که صورتش هم معلوم نیست. پسر تن بی جان را روی برانکارد می گذارد و دست بریده را روی سینه. جنازه کودکی شش ماهه به یک پهلو کنار خیابان افتاده و نفس نفس می زند و دهانش را آهسته باز می کند و دوباره می بندد. مرد شتابان بچه را از روی زمین برمی دارد و بغل می کند. خم می شود روبرویش پیرزنی ایستاده، صورتش پر از چین و چروک است و دماغی بزرگ و عقابی دارد. نگاه ماتش مرد را میخکوب می کند. یک لحظه به خود می آید و می گوید: «این دیگرکارش تمام است.» پیرزن تکان نمی خورد. چشمهای سردش را به او دوخته است. برمی گردد و به راه می افتد شانه هایش از پشت می لرزد. معلوم نیست می خندد یا گریه می کند. پس از چند لحظه پشت تلی از خاک محو می شود. مرد بی اراده به سمتی که پیرزن رفته بود روانه می شود. چند لحظه مات می ایستد. بعد نگاهش را به اطراف می گرداند. خطی از روشنایی آفتاب از پنجره روی کف اتاق افتاده است. مرد به طرفش می رود. قاب پنجره با قسمتی از دیوار ریخته. مرد از آنجا بیرون را نگاه می کند. زیر نور آفتاب، برگهای سبز درختان سدر برق می زند. کمی بیشتر دقت می کند. زیر درختها نهر آب بزرگی است که تا آن وقت نظیرش را ندیده. پرندگانی کوچک با پرهای مسی رنگ و دمهای بلند نقره ای و سبز لا به لای شاخه ها نشسته اند. چندبار مژه هایش را به هم می زند. صدای جوشش چشمه ای را می شنود. انگار آنجا کنار چشمه عدهای ایستاده اند. دلش می خواهد خودش را به آنها برساند. کمی بیشتر خم می شود. - چکار می کنی؟ برمیگردد. صدای فریاد پیرزن در گوشش می پیچد: - داشتی میافتادی. پیرزن دستش را می گیرد: - بده من بچه را تلف شده. مرد با دست به بیرون اشاره می کند: آنجا یک چشمه ... پیرزن پوزخند می زند: - تو وسط بمبارون چشمه؟ مرد سعی می کند، دستش را از دستهای پیرزن بیرون بکشد: - خودم صدایش را شنیدم. - بچه را باید تحویل بدیم واسه دفن. خدا لعنتش کنه، همه انگار قاطی کرده اند! موهایمجعد و مشکی بچهروی بازوانشپخششده. سریعبچه را میاندازد بغل پیرزن و می رود طرف خانه. صدای جیغ و داد ترانه است ... با حالت گیجی می آید پشت در اتاق پیرمرد. «برو بیرون ببین چقدر جوون تلف شده.» در حالی که در را با سر و صدا باز می کند به اتاق می آید. زن آرام شده و مات و مبهوت مرد را نگاه می کند. پیرمرد به پهلوی چپ افتاده و دارد خود را از رختخواب بیرون می کشد. با التماس چیزی می خواهد. دست راستش را به طرف پسرش دراز می کند. نگاه می کند. پیرمرد به پهلوی چپ افتاده و دارد خود را از رختخواب بیرون می کشد. با التماس چیزی می خواهد. دست راستش را به طرف پسرش دراز می کند. چمدان کوچکی در دست زن است. نزدیک به مرد طوری که بالا و پایین رفتن سینه اش را مرد می بیند. آستین مرد را می گیرد . ـ می تونی بفهمی؟ نه . نه، من چی می گم، تو نمی تونی این لحظات را درک کنی. با من بیا، نباید بمونی، نمی ذارم بمونی. زن می خواهد بقبولاند که مرد حق اوست و دارد از حقش دفاع می کند. بند دلش پاره می شود و اشک پهنای صورتش را پرمی کند. مرد نمی خواهد گریه کند به خود فشار می آورد. ولی اشکهایش سرازیر می شود. زن سوار اتوبوس که شد آرزو کرد دست مرد را دور خودش حس کند تا از هم نپاشد. ولی مرد از او فاصله می گیرد و بی خداحافظی برمی گردد. پیرمرد فهمیده که زن رفته. صورتش متشنج است و دندان هایش به طرز رقت انگیزی خودنمایی می کند. اشک پشت پرده مه آلود چشمانش حبس شده و فرو نمی ریزد. مرد آخرین لقمه را که در دهان پیرمرد می گذارد، روانه مدرسه می شود. تقریباً همه بچه ها آمده اند. صدای غرش می آید. دختران با چهرههای وحشت زده و رنگ و رو پریده به آسمان نگاه می کنند. آسمان آبی و صاف است. صدایی هولناک و کر کننده به گوش می رسد. یک لحظه سکوت و بعد جیغ بچه ها. شیشه پنجره ها جرینگ جرینگ خرد می شود و می ریزد روی نیمکتهای قهوه ای زهوار در رفته. یکی از روی نیمکتها می پرد، یکی روی زمین افتاده و بچه ها او را لگدمال می کنند. خرده شیشه ها ریخته روی کتابهای نیمه باز و کلاسورها. دخترها بیشتر بدنهایشان از پله پایین می آید تا پاهایشان. در سرسرای مدرسه. بوی نخلهای سوخته، بوی دود و آتش همه جا را فرا گرفته است. مرد سرش را زیر لحاف پنهان کرده و رادیوی کوچک را به گوشش چسبانده. پیچ رادیو را می چرخاند. صدای پارازیتها کم و زیاد می شوند. خواننده ای به عربی می خواند ... البت مجنون تشنه اش شده، کورمال کورمال به دیوار دست می کشد و به آشپزخانه می رود. با پشت دست عرق پیشانی اش را پاک می کند. صدای آژیر و هیاهو مثل وزوز سمج یک دسته زنبور توی سرش افتاده است. حس می کند انگار سرش بزرگ می شود. جوری که تاب سنگینی آن را ندارد. از میان آن همه سر و صدا، فریاد زن همسایه را به وضوح می شنود. «یا اباالفضل، زدن، زدن». گرد و خاک خانه را پر کرده است. زن جیغ می زند: «بچه هام، بچه هام» از خانه که بیرون می زند، بوی سوخته باروت که قاطی ذرات گرد و غبار کوچه شده بود، گلویش را می سوزاند. مردم از خانه ها بیرون ریخته اند. به زحمت خودش را از میان آنها جلو می کشد. خانه روبرویی شان در هم غلتیده. از حیاط خانه صدای ضجه می آید ... پیرمردی که کنارش ایستاده دشداشه اش را تا روی قوزک پا بالا میکشد پایش زخمی شده است. نخل روبروی خانه شان از وسط شکسته و از قسمت شکسته، دود غلیظی پیچ و تاب می خورد. مرد اولین بار است که شادی را به وضوح در چشمان پیرمرد می بیند. لباس سبز زیتونی سیاه خیلی به مرد می آید. - مبارکت باشه سهیل؟ تا صدای زن را می شنود ناباورانه برمی گردد. - ترانه . زن چارچوب اتاق ایستاده و با غرور به مردش نگاه می کند ... مرد از خانه خارج می شود. نخل های جوان تماماً شکسته اند و پیکرهایشان روی زمین مانده است. مرد دستش را به نخل ها می کشد کف دستش سرخ شده است آرام فوت می کند. خانه های تکیده و تو سری خورده، دیوارهاشان پر از سوراخهای ریز و درشت است وارد ساختمان مدرسه که می شود بیشتر به یک ویرانه شبیه است. قطره اشکی از گوشه چشمش می سُرد. همه نیمکت ها شکسته و کف کلاس پر از خاک و آجر است. بوی کُنار و نخل و صدای جاشورهای از صید برگشته را توی دانه اشکی که روی میز خاک خورده کلاس می ریزد گم کرده است. ساعتها از شب گذشته، از روی تک صندلی جان بدر برده از حوادث کلاس بلند شده و از مدرسه خارج می شود. قورباغه ها یک نفس میخوانند گشتی داخل شهر می زند. هر از گاهی که باد توی شاخ و برگ نخل ها می افتد. چشم می گرداند. تنها چیزی که در سیاهی شهر دیده میشود آتش گاه و بیگاه اسلحههاست که گاه شعله میکشد و گاه خاموش می شود. به جیب سوخته ای تکیه می دهد. صدای قدم هایی از درون تاریکی کوچه شنیده می شود. شانهاش را از جیب میکند و میرود پشت دیوار روبرویی. از کنج دیوار به کوچه سرخم میکند. دسته کلت را می فشارد. دستش خیس است. عرق روی پلکها و مژههایش میریزد و چشمهایش را میسوزاند. شبح توی کوچه با صدای پوتینهایش روی سنگریزهها از روبروی مرد میگذرد. عرق پیشانی اش را می چکاند روی زمین. صدای خنده مردی را که معلوم است مست کرده می شنود. حتم دارد که عراقی است. به طرفش می آید. او را دیده است. تفنگ را به طرفش گرفته. کلت را بیرون می کشد. ضامن را آزاد می کند. رگ گردنش می زند. و تا عراقی اقدامی کند خیس عرق شلیک می کند. تلپ! عراقی بی سر و صدا می افتد روی دستهاش. نفسنفس می زند. انگار سقف آسمان غرمبیده رو سرش. حس میکند غریبه ای است در این شهر، آدمی تنها، روی زمین. به دستانش مینگرد ... با دهانی خشک در حیاط را باز می کند. صدای جیغ و دادِ ترانه، بهگوش می رسد. تنه نخل شکسته مقابل خانه شان رو زمین دراز به دراز افتاده است تمام برگ هایش سوخته، می شود به راحتی بلندش کرد. مرد چاق و قد بلند کف اتاق با ترانه کلنجار می رود. زن پاهایش را توی شکمش جمع کرده و جیغ می کشد. مرد با قسمت سوخته نخل ضربه ای بر پیکر مرد فرود می آورد بطری شکسته ای کنار زن، رو زمین افتاده. مرد عراقی با چابکی تیزی بطری را در گلوی زن فرو می کند و حنجره اش را می درد. مرد دیوانه میشود ضربان پی در پی نخل سوخته عراقی را از پا می اندازد. صورت زن از خون پر شده و با چشم های خیره به او زل زده از صورت زن فقط چشم هایش مانده چشمهای درشت و قهوه ای. سرنیزه بلند عربی را از تن سرد پیرمرد بیرون می کشد. بوی کُنار و نخل سوخته، جان تازه به او می دهد. صدای تلفن دوباره به گوش می رسد. «باشه خانم شریفی باشه.» شریفی، دوربین را روی دست سوخته «مرد» فیکس می کند. از آن سوی حیاط صدای ترانه می آید. آقا سهیل! ... آقای ابراهیمی ... رطب ها از پنگ خرما جدا شده و روی زمین ریخته دلش مالش می رود. بوی نخل و کُنار بوی رازقی همراه با نوایی موزون به سویش می آید. کمی خم می شود چند پرنده کوچک با پرهای مسی رنگ و دمهای بلند نقره ای و سبز ... کمی بیشتر خم می شود نخل ها و کُنار بوی رازقی همراه با نوایی موزون به سویش می آید. کمی خم می شود چند پرنده کوچک با پرهای مسی رنگ و دمهای بلند نقره ای و سبز ... کمی بیشتر خم می شود نخل ها صدایش می کنند. میان چشمه هزار پاره می شود. «آقای ابراهیمی ... آقای ابراهیمی ...»
برچسبها: عمومی
+ نوشته شده در دوشنبه ۱ اسفند ۱۳۹۰ساعت 21:58  توسط سيد مصطفي محمدزاده
|
|