|
روزی یک ماهیگیر تنها در قطب در حال ماهی گرفتن بود و با خودش تصور می کرد که اگر یک ماهی بزرگ بگیرد، می تواند مدتی استراحت کند و ماهیگیری نکند. وقتی فشار زیادی به قلاب ماهیگیری اش وارد شد هیجان زده شد و فکر می کرد که آرزویش برآورده شده است. اما وقتی قلابش را بیرون کشید از دیدن آنچه به قلاب گیر کرده بود شوکه شد: اسکلت یک زن. پدر آن زن او را روی صخره ها انداخته بود و او غرق شده و به زیر آب رفته بود. ماهیگیر از مشاهده آنچه صید کرده بود ترسید و خواست آن را دوباره به آب بیندازد، اما اسکلت ناگهان جاندار شد و ماهیگیر را تا خانه اش تعقیب کرد. دل ماهیگیر به حال اسکلت سوخت، او را تمیز کرد و قبل از اینکه بخوابد به او گفت که استراحت کند. شب هنگام و وقتی که ماهیگیر خوابید، اسکلت قطره اشکی را دید که از چشم ماهیگیر جاری شد. اسکلت اشک های ماهیگیر را نوشید چون خیلی تشنه بود. سپس قلب ماهیگیر را گرفت تا بتواند گوشت و پوست را به اسکلت خودش برگرداند. وقتی زن اسکلتی به یک انسان کامل تبدیل شد پیش ماهیگیر ماند و آنها همیشه غذاهای خوبی برای خوردن داشتند زیرا زن اسکلتی در زمانی که در عمق دریا بود با موجوداتی برای خوردن آشنا شده بود که مرد آنها را نمی شناخت. استیس معتقد است که این داستان به توصیف روابط می پردازد. وقتی انسان تنها است همیشه به دنبال کسی می گردد که به اندازه کافی دوست داشتنی یا ثروتمند باشد تا همانطور که ماهیگیر آرزو داشت «مدتی مجبور به شکار نباشد» انسان در چنین حالتی فقط به دنبال آرامش و لذت است. با این حال وقتی که به آنچه بدست آوردید نگاه دقیقی می اندازید، مثل ماهیگیر داستان تصمیم می گیرد آن را پس بزنید. احساس می کنید که ممکن است گرفتار شوید. طرف مقابل تان دیگر معنای سابق را برایتان ندارد، درست مثل اسکلتی که نصیب ماهیگیر شد و گرفتار ترس از یکجانشینی، اخلاقیات، تعهد طولانی مدت، فراز و نشیب های زندگی، پیری و پایان این مرحله از زندگی تان می شوید. اما اگر خوش شانس باشید اسکلت به جواب رد شما توجه نمی کند و شما را تا خانه تان یعنی قلمرو محدودیت ها و ناامنی هایتان تعقیب می کند. پس از مدتی متوجه می شوید که این رابطه برایتان سود زیادی داشته و با وجود ظاهر پُردردسر، جذاب بوده است. به همین دلیل تصمیم می گیرید برای شریک زندگی تان کاری انجام بدهید. در عوض او هم مانند زن اسکلتی از منابعی که شما از آنها بی خبر هستید به شما نعمت هایی می دهد. داستان زن اسکلتی درباره موضوعی است که خانم استیس آن را چرخه زندگی – مرگ – زندگی می نامد. در دنیای مدرن همه انسان ها از مرگ، هر نوع مرگی می ترسند اما در گذشته همه می دانستند که بعد از هر نوع مرگی یک حیات تازه وجود دارد. وقتی می خواهیم یک رابطه جدی را بهم بزنیم به خاطر شخص مقابل مان نیست بلکه علتش بی میلی ما برای ورود به یک چرخه طولانی مدت است زیرا در هر رابطه ای یک روند طولانی از افت و خیزها وجود دارد. البته انسان به این شکل هرگز رشد نمی کند. چنین فردی به دنبال فرد تازه ای می گردد و باز هم او را کنار می گذارد و رابطه جدید را آغاز می کند تا فقط دوران خوش رابطه ها را تجربه کند و به این ترتیب فقط از زندگی لذت می برد اما اینکار، ذهن را فرسوده می کند. در هر رابطه ای شروع و پایان های زیادی موجود است. مثلاً شاید اتفاقی که پایان رابطه مان با دیگری می دانیم در واقع یک تغییر ضروری باشد که باعث احیای رابطه مان می شود. زن و مرد باید نسبت به چرخه زندگی – مرگ – زندگی آگاه باشند و آن را با آغوش باز بپذیرند تا بتوانند با طبیعت حقیقی شان آشنا شوند. استیس درباره زن اسکلتی می گوید: «زن اسکلتی به سطح آب می آید چون بدون وجود او، شناخت مان از زندگی حقیقی نیست و اگر شناخت درستی از زندگی وجود نداشته باشد، وفاداری، عشق حقیقی و فداکاری هم وجود نخواهد داشت.» ممکن است شما با خودتان فکر کنید که اگر من طبیعت رام نشدنی ام را آشکار کنم، برای خودم و خانواده ام دردسر درست می کنم! اما استیس می گوید اینطور نیست. شما با اینکار یکپارچگی و انسجام بیشتری به زندگی تان می دهید. چون دیگر لازم نیست ظاهرسازی کنید و از اینکه خلاق و عاشق هستید و به دنبال حقیقت هستید تاسف نخواهید خورد. از اینکه به ابهامات درونی تان ایمان دارید، زنی هستید که قدرت هایتان را می شناسید و با طبیعت تان همسو هستید ناراحت نخواهید بود. همه اینها حقوق طبیعی تان هستند و نباید از ابرازشان وحشت داشته باشید.
+ نوشته شده در پنجشنبه ۲۲ آذر ۱۳۹۷ساعت 8:19  توسط سيد مصطفي محمدزاده
|
|