روزی یک شکارچی با قایق چوبی اش به دنبال شکار بود. هوا تقریباً تاریک شده بود اما هنوز نتوانسته بود هیچ شکاری پیدا کند. شکارچی به شکل تصادفی یک صخره را در وسط دریا دید که به نظر می رسید چیزی در اطراف آن تکان می خورد. همینطور که به صخره نزدیک تر شد، متوجه گردید که چند زن زیبا دور و بَر آن صخره در حال شنا هستند و اشتیاق شدیدی برای تصاحب آنها در وجودش شکل گرفت. او در لبه صخره یک پوست فُک دید که انگار متعلق به یکی از آن زن ها بود و آن را دزدید. پس از اینکه آب تنی آن زن های زیبا تمام شد و لباس هایشان را پوشیدند و آماده شدند تا به خانه آبی شان برگردند، یکی از آنها متوجه شد که پوستش (یا همان لباسش) نیست.

مردی که پوست را دزدیده بود، فریاد زد: «من تنها هستم. همسر من باش.» اما آن زن پاسخ داد: «نمی توانم چون من متعلق به گروه تِمِک وانِک هستم و در زیر دریاها زندگی می کنم.» مرد در جواب گفت: «اگر همسر من شوی، من بعد از هفت تابستان پوستت را به تو بر می گردانم و آن وقت هر راهی که بخواهی می توانی انتخاب کنی.» بالاخره زن با بی میلی این پیشنهاد را پذیرفت. آنها صاحب یک فرزند دوست داشتنی شدند و نامش را اوروک گذاشتند. مادر اوروک تمام داستان هایی را که درباره دریا بود برایش تعریف کرد. پس از مدتی پوست بدن زن خشک و تیره شد و بینایی چشمش نیز کم شد. به نظر می رسید زمان پس گرفتن بدنش فرا رسیده باشد.

همسرش نمی خواست پوست را به او پس بدهد برای همین به او گفت: «می خواهی من را بی همسر و پسرت را بی مادر و تنها بگذاری؟»

یک شب اوروک صدای فکی را شنید و به دنبال صدا رفت. در صخره ای که کنار دریا بود یک پوست فک را مشاهده کرد و وقتی آن را بوئید متوجه شد که آن پوست متعلق به مادرش است. پوست را برای مادرش برد و مادرش با دیدن آن خیلی خوشحال شد. پوست را پوشید و پسر را با خودش به اعماق دریا برد. در آنجا پسرش را با فک بزرگ و سایر فک ها آشنا کرد. زن به مرور رنگ طبیعی پوست و سلامتی اش را بدست آورد چون به محل طبیعی زندگی اش بازگشته بود. او به فکی معروف شد که هیچکس نمی تواند او را بکشد. نام او تانکوئی چاک شد، یعنی فک مقدس.

استیس معتقد است که فک یک سمبل قدیمی و زیبا از روح رام نشدنی است. فک ها معمولاً رابطه خوبی با انسان ها دارند اما مثل زنان جوان و بی تجربه، نمی دانند که چه خطرات و آسیب هایی از سوی دیگران آنها را تهدید می کند. همه ما در مقطعی از زندگی مان دچار از دست دادن پوست و در واقع هویت مان می شویم، یعنی معصومیت و روح مان مورد استفاده قرار می گیرد و هویت مان را از دست رفته می بینیم. وقتی دچار این حالت می شویم در شرایط بسیار بدی قرار می گیریم، اما بعدها از دیگران می شنویم که این اتفاق بهترین اتفاق زندگی است، زیرا به انسان نشان می دهد که کیست و از زندگی چه می خواهد. این اتفاقات انسان را با موضوعات اساسی زندگی آشنا می کنند. این داستان تفاوت های «زندگی بیرون از آب» یعنی دنیای کار و رقابت و خانواده و «زندگی زیر آب» یعنی دنیای افکار خصوصی، رویاها و آرزوها را نشان می دهد. انسان نمی تواند نیازهای روحی اش را برای مدت زیادی کنار بگذارد، چون مثل زنِ داستان، شخصیت، انرژی و انگیزه حیات را از دست می دهد. فداکاری بیش از حد یا ایده آل گرایی بیش از حد بعضی از زن ها و در نتیجه نارضایتی و ناتوانی شان، باعث می شود که از طبیعت واقعی شان فاصله بگیرند.

همه دوست دارند که زن ها مدرن باشند یعنی از روح و طبیعت حقیقی شان فاصله بگیرند اما او باید بتواند در مقابل این خواسته ها جواب رد بدهد، روحیه اش را حفظ کند و زمانی را نیز به خودش و نیازهایش اختصاص بدهد. به عنوان مثال می تواند آخر هفته به پیک نیک برود، یک روز را با دوستانش سپری کند یا حداقل ساعاتی از روز را به خودش اختصاص بدهد و تنها باشد. ممکن است دیگران این حالت های زنان را درک نکنند، اما انجام هر یک از این کارها و موارد مشابه باعث می شود زن آرامش خودش را حفظ کرده و طراوت جسمی و روحی اش را احیا کند که در نهایت هم به نفع خودش و هم به نفع دیگران خواهد بود.

+ نوشته شده در  پنجشنبه ۲۲ آذر ۱۳۹۷ساعت 8:18  توسط سيد مصطفي محمدزاده   |