داستان گربه بیدانجیری و گوسفند زبل

 

یکی بود یکی نبود یک روز گرم تابستان  در مزرعه گربه بیدانجیری و گوسفند زبل به هم رسیدند گربه بیدانجیری که از گرما کلافه شده بود  به گوسفند زبل رو کرد و گفت: گوسفند عزیز سلام ،گوسفند هم جوابش را داد و گفت علیک سلام ، گربه بیدانجیری که حسابی گرمش بود گفت: چه می کنی با این گرما، من که حسابی دارم می پزم تو چطور،گوسفند گفت :وای راست گفتی من هم حسابی گرمم شده ،گربه بیدانجیری رو کرد به گوسفند و گفت :تو راه چاره ای برای نجات از گرما نداری ،گوسفند گفت: چرا ندارم هر سال برای نجات از گرما آقای چوپون پشم های من رو قیچی می کنه و من کلی خنک می شم ،با شنیدن این حرف گربه بیدانجیری خوشحال شد و گفت : خدا را شکر پس من سریع برم به آقای چوپون بگم پشم های من را هم قیچی کنه ،گوسفند که خنده اش گرفته بود گفت :چوپون پشم های تو رو قیچی کنه تو که گوسفند نیستی که چوپون این کار را انجام بده، گربه بیدانجیری ناراحت شد و گفت تو چیکار به این کارها داری من رفتم پیش چوپون.  گربه بیدانجیری با عجله رفت پیش چوپون و گفت من آمدم پشمم را قیچی کنی تا خنک بشم چوپون در حالیکه جلوی خنده اش را گرفته بود گفت پشم تو رو قیچی کنم مگه تو گوسفندی تا از پشمت پارچه ببافم . لباس درست کنم ،گربه بیدانجیری که گرما حسابی عصبانیش کرده بود گفت تو رو خدا کاری بکن پختم از گرما تو رو خدا پشم های منم قیچی کن،گربه بیدانجیری این قدر گفت و گفت و گفت تا چوپون را راضی کرد پشمهاش رو قیچی کنه ،تنها به این شرط که اگه زشت شد تقصیر خودش باشه ،گربه بیدانجیری با خوشحالی قبول کرد و گفت باشه پای خودم ،بله بچه ها چوپون قبول کرد و پشم های گربه بیدانجیری را قیچی کرد ولی گربه بیدانجیری بیچاره این قدر زشت شده بود که نگو ،گربه بیدانجیری که خیلی از کارش ناراحت بود گفت :وای عجب کاری کردم خیلی زشت شدم چیکار کنم همه به من می خندند .گوسفند رو به گربه بیدانجیری کرد و گفت :چاره ای نداری تا سال دیگه باید صبر کنی تا پشمات در بیاد .گربه بیدانجیری که این رو شنید با ناراحتی گفت :وای خیلی سخته اما تقصیر خودم است ، چاره ای ندارم پس من صبر می کنم ولی عجب اشتباهی کردم ولی عجب اشتباهی کردم ولی عجب اشتباهی کردم . او این جمله را سه بار گفت و دوباره گفت ولی عجب اشتباهی کردم ولی عجب اشتباهی کردم ولی عجب اشتباهی کردم. پس از این که این جمله را شش بار تکرار کرد برای بار سوم گفت ولی عجب اشتباهی کردم ولی عجب اشتباهی کردم ولی عجب اشتباهی کردم اگر دقت کرده باشید گربه بید انجیری تا کنون 9 بار  گفته است ، ولی عجب اشتباهی کردم بعد از اینکه گربه بید انجیری 9 بار گفت ولی عجب اشتباهی کردم برای بار چهارم آهی کشید و گفت ولی عجب اشتباهی کردم ولی عجب اشتباهی کردم ولی عجب اشتباهی کردم ولی عجب اشتباهی کردم . اگر دقت کنید بار چهارم 4 بار گفت : ولی عجب اشتباهی کردم و لی دفعه های قبل 3 بار گفته بود ولی عجب اشتباهی کردم جمع کل جمله ولی عجب اشتباهی کردم تا الان 13 بار است از آن جایی که عدد 13 نحس است بعد از گفتن آخرین جمله ولی عجب اشتباهی کردم بر زمین خورد و شکمش پکید(ترکید) و جان به جان آفرین تسلیم کرد.میش یا همان گوسفند وقتی این ماجرا را دید درس عبرتی برایش شد و از آن روز سعی کرد که هیچ وقت در زندگی نگوید ولی عجب اشتباهی کردم زیرا پس از 13 بار خواهد مرد، زیرا عدد 13 نحس است .
نتیجه گیری : دوستی گربه بیدانجیری  و میش یا همان گوسفند عاقبت ندارد و در واقع اشتباه است وهر چه زودتر باید برای پایان دادن به این دوستی ولو به قیمت از دست دادن جانمان  اقدام کنیم . و اگر خود به تنهایی نتوانستیم از یک دوست کمک بگیریم و باز هم اگر نشد از یک دشمن کمک بگیریم زیرا باز هم ارزش دارد که برای از بین بردن این دوستی از یک دشمن تا دندان مسلح کمک بگیریم.

.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه ۸ خرداد ۱۳۹۷ساعت 15:39  توسط سيد مصطفي محمدزاده   |