یاد شب نشینی های که فراموش شده پذیرایی ها که ساده بود و در کمتر خانه ای میوه وجود داشت . از این سال تا سال دیگر شاید یک بار هم رنگ مرکبات نمی دیدند . مجمه روی کرسی پر بود از شب چره هایی از مغز گردو و ... به یاد شب نشینی های فراموش شده بعد از شنیدن صحبتهای پدربزرگها و سالمندان روستا می بینم که با اینکه در کنار یکدیگر زندگی می کنیم چقدر از همدیگر دور هستیم . صحبت از زمانی است که سن حاج حسن کم بود.وقتی کوچک بودم قدیمی ها برایمان صحبت از سرمای سوزان و برف هایی است که تا زانو آدم در برف می رفت می گفتند ومقداری هم خودم آن دوران را دیده ام ،مثلا سال بارانی یا سال برفی که مدت های زیادی برف یا باران باریده و خانه های روستای سیان را خراب کرده است.

 

صحبت از آن روزهایی است که حتی نفت نقش بسزایی در گرم کردن خانه ها نداشت چه برسد به بخاری تبریزی و گازی ... کرسی بود که با گرمای پِهِنِ خشک شده که در زبان محلی به آن "تا ل" می گویند اهل خانه را از سرمای سوزان آن شب محافظت می کرد شب ها وروزها سوزان زمستان را نگه می داشت و روز ها بگویم که جانوران وحشی مثل گرگ ، روباه ، شغال ویا پرندگان مثل کبک زاغ ،غراب ، گنچشک تا روستا می آمدند که غذای تهیه کنند وبخورنند وچه بسا خطراتی زیادی برای اهالی محل داشت یا مردان وپسران که با علف خوردن کردن گوسفندان و گاوها وقاطران وگاهی( هم ماشینی در راه توی برف می ماند وصدا می زدند آهای بین فلانی ماشین بماندی بیم بشیم راه را پاک کنیم مردم سرما د یخ میزنند) کمک کردن به هم محلی ها ودست همدیگر را می گرفتند من یاد دارم که آنقدر برف می زد که تا خانه همسایه می خواستی بروی باید تونل درست می کردی یا تمام کوچه ها پر از برف می شد از بالا پشت بام خانه ها باید رفت آمد می کردی جوانان و بچه ها کارشان سر سر ه بازی بود یا اینکه سگها را با خود به باغها می بردند تا حیوانات که باغها را خراب می کردند فراری دهند . از چه بگویم از مادران وخواهرانی بگویم که با هنر قلاب بافی یا میل بافی خود برای اهل خانه جوراب ،شال ،کلاه ، دستکش یا بولیز پشمی وکانوای و با هنر خود رو قرآنی روطاقچه ای های زیبا درست می کردند. آن روزهایی که همه همسایه ها زیر یک کرسی جمع می شدند و بزرگتر ها گرداننده های این مراسم بودند . پدران از کشاورزی و دامداری و مادران از خانه داری و فرزندان از آقا و خانم معلم جدیدشان که از شهر آمده بود می گفتند . پدربزرگها به طرح معما و چیستان و گفتن داستان هایی از امیر ارسلان رومی یا داستانهای پیامبران ویا از گذشته های دور و ظلم و ستمی که از اربابان وکد خداها گذشته بر آنها روا شده بود می پرداختند . بچه ها نیز سرگرم به نقطه بازی و شاه و دزد ، بازی می شدند . آن موقع خانواده ها آنقدر با هم صمیمی بودند که اگر میانشان بحثی در میان می گرفت کینه در آن رسوخ نداشت . پذیرایی ها ساده بود و در کمتر خانه ای میوه وجود داشت از این سال تا سال دیگر شاید یک بار هم رنگ مرکبات نمی دیدند . مجمه روی کرسی پر بود از شب چره هایی از مغز گردو، کشمش و نخود ، سنجد، قیصی ، گندم و عدس برشته ، و یا سیبی که تازه از زیر خاک در آورده بودند . و آنچه که لذت خوردن این ها را چند برابر می کرد آن بود که همه آنها حاصل دسترنج و روئیده شده از خاک پاک روستای خودمان بود و از همه مهمتر از روزی حلال بود . آن روزها مثل امروزه تلویزیون چندان فراگیر نبود که در همه خانه ها وجود داشته باشد و تعداد معدودی از خانواده ها تلویزیون داشتند و آن هم در شبانه روز فقط چند ساعت برنامه داشت و مثل امروز نبود که کل فضای خانه را اشغال نماید . این شب نشینی ها به همین جا ختم نمی شود و چه گره ها و مشکلات در بطن همین دور هم جمع شدن ها باز می شد . مادران برای پسران جوان خود از میان دختران روستا یک به یک سبک و سنگین می کردند و از همین شب نشینی ها چه زندگی ها که سرو سامان نمی گرفت .  حال نمی دانم چه بگویم آیا پدران ما نتواسته اند خود را با عصر تکنولوژی وفق دهند یا ما هویت خودمان را در این عصر وانفسای تکنولوژی گم کرده ایم . میدان از دست داده ایم ما در یک خانواده در کنار یکدیگر زندگی می کنیم اما عضوء شبکه های اجتماعی می شویم و از این طریق با یکدیگر ارتباط برقرار می کنیم و رنگ و بویی از زندگی سنتی در زندگی روزانه مان حس نمی شود و یا اگر شب نشینی هایی هم برگزار می کنیم نشانه هایی جز تجملات در آن دیده نمی شود . با کمی تأمل می توانیم به این نکته پی ببریم که زندگی سخت نیست ما سختش می کنیم و می توانیم همانند پدرانمان به دور از هرگونه تجملات و با سادگی در کنار یکدیگر زندگی کنیم

 

 

 

 

مجمه پر از گردو  سنجدو آلو و ......

برگرفته از وبلاگ حاجی آباد


برچسب‌ها: جرقویه ای
+ نوشته شده در  چهارشنبه ۱۷ آذر ۱۳۹۵ساعت 21:44  توسط سيد مصطفي محمدزاده   |