● آستین نو پلو بخور!
در موردی گفته می شود که هنرمند را در لباس کهنه به هیچ می گیرند و بی هنران ظاهرساز را بر صدر می نشانند.

صائب می گوید:

هنر ز فقر کند در لباس عیب ظهور                که نان گندم درویش، طعم جو دارد
...
فصل « الف »

● از کوزه همان تراود که در اوست!
گر دایرۀ کوزه ز گوهر سازند                      از کوزه برون همان تراود که در اوست

● از ماست که بر ماست!
در موردی گفته می شود که شخصی از نزدیکان خود آسیب ببیند.

روزی ز سر سنگ عقابی به هـوا خاست         بهـــــر طلب طعمه پــــــر و بــال بیــــاراست
از راستی بــال منــی کـــرد و همی گفت         کامـــــروز همه ملک زمین زیــر پـــر مـاست
بـر اوج چو پرواز کنم از نظـــــر تیـــــــــــــــز         بینم سـر مــویی هم اگــــــر در ته دریـاست
گـــــر بـــر سر خاشاک یکـی پشه بجنبـد         جنبیـدن آن پشه عیـــان در نظــــــر مــاست
بسیـــــار منی کـــرد و ز تقدیـر نتــــرسید         بنگـر که از این چرخ جفـاپیشه چه برخاست
ناگـــه ز کمینگاه یکـــی سخت کمـانـــی          تیـــــری چــو قضـــا بد بگشـاد بـــر او راست
بر خاک بیفتـاد و بغلطید چـــــو مــــاهی           و آنگه نظر خویش فکنــد از چپ و از راست
زی تیــــــر نگه کرد و پر خویش در آن دید          گفتــا ز که نـالیم که از ماست که برماست

                                                                        «منسوب به ناصر خسرو قبادیانی»

● اسباب خونه به صاحبخونه میره!
مانند: الولدالحلال یشبه باالباب او الخلال. یعنی: بچه حلال زاده یا به باباش شبیه است یا به دایی اش، یا به شوخی می گویند الولدالچموش یشبه بالعموش!

● اگر دعای بچه ها اثر داشت یک معلم زنده نمی موند!

فصل « ب »

● به قاطر گفتند: بابات کیه؟ گفت: آقا داییم اسبه!
در مورد اشخاصی گفته می شود که می خواهند به وسیله ی خویشاوندانشان عنوانی بیابند.

فصل « ت »

● تا مار راست نشه توی سوراخ نمی ره!
در مورد اشخاص نادرست و دروغگو گفته می شود که تا دست از نادرستی و دروغ برندارند پیروز نمی شوند.

فصل « ج »

● جاده دزد زده تا چهل روز امنه!

فصل « چ »

● چشمش هزار کار می کنه که ابروش نمی دونه!
بسیار زیرک و آب زیر کاه است.

فصل « ح »

● حاکم به حرف دهاتی می گیره اما به حرف دهاتی ول نمی کنه!
در مورد کسی گفته می شود که بر اثر سعایتش کسی را تعقیب کنند ولی هر چه شفاعت کند بی اثر باشد.

فصل « خ »

● خانه دوستان بروب و در دشمنان مکوب!
درویشی را ضرورتی پیش آمد. گلیمی از خانه یاری بدزدید، حاکم قطع یدش فرمود و صاحب گلیم شفاعتش فرموده گفت: من او را بحل کردم، گفت: به شفاعت تو حد شرع فرونگذارم. گفت: آن چه فرمودی راست است ولیکن هر که از مال وقف چیزی بدزدد قطع یدش لازم نیاید که الفقیر لایملک شیئاً هر چه درویشان راست وقف محتاجان است. حاکم دست از او بداشت و ملامت کردن بگرفت که جهان بر تو تنگ آمده بود که دزدی نکردی الا از خانه چنین یاری؟ گفت: ای خداوند نشنیده ای که گفته اند: خانه دوستان بروب و در خانه دشمنان مکوب.

«گلستان سعدی»      

● خدا به آدم گدا، نه عزا بده و نه عروسی!
یعنی هر دو برای آدم فقیر اسباب زحمت است.

● خر را که به عروسی می برند برای خوشی نیست برای آبکشی است!
در موردی گفته می شود که مرد یا زنی زحمتکش را به جشنی دعوت می کنند ظاهرا به عنوان میهمان و در باطن برای خدمت کردن.

● خودشو نمی تونه نگهداره چطور منو نگه می داره!
بر سفره کریم خان زند، لرزانک گذاشته بودند. یکی از نزدیکان گفت: میل بفرمایید، خیلی قوت داره. کریم خان گفت: این که داره می لرزه! چیزی که خودش را نمی تونه نگهداره، چطور منو نگه می داره؟

فصل « د »

● در بیابان گرسنه را شلغم پخته به ز نقره خام!

● درخت اگر متحرک شدی ز جای به جای         نه جور اره کشیدی و نه جفای تبر!
کنایه از این است که اگر کسی در یک جا مدت ها ساکن شد خوار می شود و از چشم می افتد، مانند: آب که یک جا ماند می گنده.

● درخت پربار سنگ می خوره!
مردم لایق و کارآمد همیشه مورد تهمت و دشنام بی هنران هستند.

● درزی در کوزه افتاد! (خیاط در کوزه افتاد – نخ نما)
به شهری مردی درزی بود و بر در دروازه شهر دکان داشت و کوزه ای از میخی به در آویخته بود و هوس آنش بودی که هر جنازه ای که از شهر بیرون بردندی وی سنگی در آن کوزه افکندی و هر ماه حساب آن سنگ ها بکردی که چند کس را بردند و باز کوزه تهی کردی و از میخ درآویختی و سنگ همی افکندی تا ماه دیگری تا روزگار برآید. از قضا درزی بمرد. مردی به طلب درزی آمد و از مرگ درزی خبر نداشت و در دکانش بسته دید، همسایه را پرسید که درزی کجاست که حاضر نیست؟ همسایه گفت: درزی در کوزه افتاد.

«قابوس نامه»      

● دو قرت و نیمش باقیه!
می گویند روزی حضرت سلیمان تمام حیوانات پرنده و درنده و خزنده را بارعام داد و سخنانی گفت و قصد کرد یک وعده به تمام جنبدگان غذا بدهد.

پیش از همه نهنگی سر از آب بیرون کرد و از سلیمان غذا خواست. به امر سلیمان لقمه ای در دهانش افکندند، بلعید و باز از سلیمان غذا خواست تا آن که تمام ماحضر را که برای تمام حیوانات آماده کرده بودند در دهانش ریختند و او بلعید ولی باز طالب غذا بود.

سلیمان از خوراک آن حیوان درشگفتی شد و از او پرسید: خوراک تو در هر روز چقدر است.

نهنگ گفت: روزی «سه قرت» و تمام این غذاها که به من دادید نیم قرت بود و هنوز دو قرت و نیمم باقیست.

فصل « ر »

● رسیده بود بلایی ولی به خیر گذشت!
نریخت درد می و محتسب ز دیر گذشت            رسیده بود بلایی ولی بخیر گذشت

                                                                                          «آصفی هروی»

● روزگار است این که گَه عزت دهد گَه خوار دارد!
روزگار است این که گَه عزت دهد گَه خوار دارد         چرخ بازیگر از این بازیچه ها بسیار دارد

                                                                                           «قائم مقام فراهانی»

فصل « س »

● سوزن همه رو می پوشونه اما خودش لخته!
بسیار جوانمرد است. خودش گرسنگی می خورد که دیگران سیر باشند.

فصل « ش »

● شعر چرا می گی که تو قافیه اش بمونی؟!

فصل « ط »

● طاس اگر نیک نشیند همه کس نرّاد است!
این مثل در میان تخته نرد بازان مشهور است که در موقع بردن حریف می گویند.

● طمعش از کَرَم مرتضاعلی بیشتره!

فصل « ع »

● عروس که مادر شوهر نداره، اهل محل مادر شوهرشند!
معمولا اهل محل و همسایه ها در کار عروس تازه فضولی می کنند.

فصل « ف »

● فقیر، در جهنم نشسته!
هر چه از دست تهی دست برود می گوید: به جهنم!

فصل « ک »

● کباب پخته نگردد مگر به گردیدن!
مردم با تجربه کسانی هستند که در میان مردم و فرقه ها می گردند.

● کفشاش یکی نوحه می خونه یکی سینه می زنه!
بسیار نامرتب و مندرس است.

فصل « گ »

● گوش اگر گوش تو و ناله اگر ناله من         آن چه البته به جایی نرسد فریاداست!

                                                                                                «یغمایی جندقی»
فصل « م »

● ما و مجنون همسفر بودیم در دشت جنون    او به مطلب ها رسید و ما هنوز آواره ایم!

● ماه درخشنده چو پنهان شود        شب پره بازیگر میدان شود!
کنایه از این است که وقتی مردم با کفایت و عالم عرصه را خالی می کنند، بی هنران و بی سوادان معرکه دار می شوند.

فصل « هـ »

● هر شب، شب قدر است اگر قدر بدانی!

فصل « ی »

● یک مرده بنام به که صد زنده به ننگ!

__________________________________________________________________

(۱) این مطلب را نمی توان به طور قطع پذیرفت. چه بسا مصرعی از یک شعر به صورت یک ضرب المثل درآمده و مردم آن را در گفتگوی روزانه خود به کار می برند. در این صورت آفریننده ضرب المثل را می توان سراینده شعر دانست. – نخ نما

این که اسم این سایت،"نخ نما" شده است از این جا سر چشمه می گیرد که نام کوچک من با حرف "نون" شروع می شود و نام بزرگ من با حرف "خ" و در فارسی به سایت، "نما" می گویند. پس نخ نما یعنی سایتی که من آن را ایجاد کرده ام. اما راستش را بخواهید این سایت برای استفاده عموم است و متعلق به همه ماست.

هر ایرانی آشنا با فرهنگ و هنر ایران می داند که در فارسی به فرشی که با زحمت بسیار بافته می شود، سالها زیر پا می افتد و نهایتا فقط تار و پودی از آن باقی می ماند و ارزش صادراتی پیدا می کند، نخ نما می گویند. نخ نما می تواند سایتی ایرانی باشد که مدتها با عشق و علاقه روی آن کار شده و دست مایه سالها کتاب خوانی و خلاصه نویسی است و در نهایت به مرحله انتقال به دیگران رسیده است. همان طور که فرشها بافتهای متفاوت دارند، در این سایت با طیف وسیعی از کتابها آشنا می شوید. باشد تا با معرفی کتابها، فرازها و خلاصه آنها به هدف کتاب خوانی، نزدیکتر شویم.

+ نوشته شده در  دوشنبه ۱۴ بهمن ۱۳۹۲ساعت 9:24  توسط سيد مصطفي محمدزاده   |