پس از مطالعة عميق ديوان غني اين حقيقت عيان ميشود که غني عمر دراز يافته بود و او پيري خود را وبال جان ميشمرد:
از ضعف پيـري اسـت مرا تکيـة عصا
گردم هنوز هرزه چو طفلان ني سوار
بهسبب ضعف چشم، او عينک زيب چشم ميکرد:
نيست عينک که نهاديم ز پيري بر چشم
نگه از شوق جمال تو زند سر بر سنگ
بهسبب ضعف طاقت سماعت او بيزار بود و ميگفت:
رهين منت گوش گـران خويشتنم که تا بلند نگردد سخن نميشنوم
تأثير شاعري غني بر صائب بيحد بود. او يک بيت غني را ميخواست که با سراسر ديوان خود عوض بکند.موي سفيد شده بود و دندان ريخته بود:
مو گشت سفيد و ريخت دندان در صـبح شـود سـتاره پنهان
«مسلم» که مرتب ديوان غني بود و خود را شاگرد غني ميدانست، بهنسبت پيري و ضعف جسماني غني چنين گوياست: «از پيکر هيولايش پوست و استخوان مانده بودي.» آخرش او در 1079 هجري رحلت کرد و او را بهکشمير در «مقبرهالشعرا» مدفون کردند. بهسلسلة وفات او «محمد علي ماهر» يک قطعة تاريخ چنين گفت:
چو دادش فيض صحبت شيخ کامل محسن فاني
غني سر حلقة اصحاب او در نکتهداني شد
تهي چون کرد بـزم شـيخ را گرديد تاريخش
که آگاهي سـوي دارالبقا از دار فاني شد1
(1079ق)
طاهر نصرآبادي يک واقعه بلعجب بهسلسلة وفات غني بيان نموده است؛ ميگويد که اورنگزيب به والي کشمير ـ سيفخان ـ نامهاي نوشت که: «غني را به دربار بفرست.» سيفخان غني را طلبيد و حکم اورنگزيب پيش نهاد. غني پاسخ داد که: «شما شهنشاه را اين خبر بفرستد که غني سودايي شده است، چطور آنجا خواهد رفت؟» سيفخان گفت که: «به نسبت يک مرد عاقل من چطور چنين خواهم گفت؟» غني اين شنيد و جامههاي خود را دريد، چاک کرد و به عالم سودايي بيرون خانه دويد و رفت. بعد از سه روز خبر انتقال او شنيدند.
غني چيرهدست در علم و فضل هم بود. او حس کرده بود که بهسبب فن شاعري، علم و فضل را پس پشت گذاشته است. ميگويد:
ز شعر من شده پوشيده فضل و دانش من
چو ميوهاي کـه بمـانـد به زيـر برگ نهان
غني براي حصول زر در شأن هيچ رئيس يا امير يا سلطان مدحسرايي نکرد. او مانند شمع به محفل خود ميسوزد و ميگدازد و زينت محفل غير نميشود:
سعي روزي برنميدارد مـرا از جاي خويش
آبرو چو شمع ميريزم ولي در پاي خويش
غني فقط يک رباعي در مدح اورنگزيب سروده است:
در عهد تو بسکه بخت شد يار به خلق
هرگز ندهد سپهر آزار بهخلق
در باغ جنان نهـال جودي که ز فيض
هر روز دوباره بدهي بار بهخلق
تخمين نتوان نزد که غني چند شعر سروده بود، لکن در ديوان غني الحال تقريباً هزار و نهصد بيت وجود دارد. همراه با محسن فاني کشميري، غني يکي از مهمترين شاعران فارسي هند است. اهميت و ارزش شاعرانة او در احوال حيات و آٍثار او مضمر است. صائب با يک شعر غني آماده بود که سراسر ديوان خود را عوض بکند. گر کسي از هند به ايران ميرسيد، صائب جويا ميشد که آيا آن کس شعر غني را به طور اهدا آورده است؟ طاهر وحيد که هم عصر صائب بود، دلدادة اشعار غني بود. بيدل هم طرز شاعري غني را بسيار عزيز ميداشت. اقبال به خدمت غني با احترام تمام نذرانة عقيدت پيش ميکند. از اشعار ذيل عيان ميشود:
شاعر رنگيننوا، طاهر غني فقر او باطن غني، ظاهر غني
غني علامه اقبال را اين پيغام ميرساند:
زندگي جولان ميان کوه و دشت
تـازه آشوبي فگن اندر بهشت
اي خُنک موجي که از ساحل گذشت
يک نوا مستانه زن اندر بهشت
ديدگاه غني دربارة شاعري در غزليات او واضحتر ديده ميشود. او مخالف سرقت و تکرار است. او اعتراض و نقد با معني را ميپسندد. اين هم درست است که هر شاعر شهير و بزرگ داراي اشعار پرمغز و بيمغز و خوب و زشت و بلند و پست هردو ميباشد. چنان که در يد بيضا ميبينيم. هر شاعر را بايد که زانوي تلمذ پيش اساتذة فن ته بکند. غني ميگويد:
چون نگيني که بهکندن شود از رگ خالي
کرد از عيب مرا سرزنش ياران
*
شعر اگر اعجاز باشد، بيبلند و پست نيست
در يد بيضا همه انگشتها يکدست نيست
*
بهر خدمت پيش ارباب سخن آماده باش
نقش خود را چون قلم بنشان و خود استاده باش
فن شاعري غني بهتدريج منزل رد و قبول و تکميل و تحسين طي کرده، بهآن مقام و محل بلند رسيد که از آنجا شاعر از هر چهار سو مستحق تحسين و آفرين و تهنيت شد. دانشمندان و دوستان زبان و ادب فارسي از هند وبيرون هند منتظر اشعار او بودند و او را دوست ميداشتند، لکن چون او بر منتهاي شهرت رسيد، اجل آمد و او را از محفل زبان و ادب به بالابرد. او بسيار تأسف ميخورد که دوستان زبان و ادب فارسي ديوانة شاعري او هستند، لکن کسي را فکر ذات او نيست:
ياران بردند شعر ما را افسوس که نام ما نبردند
مردمان به وسيلة شاعري او عزت و شهرت را فرا ميگيرند، لکن غني خود بهگوشة گمنامي مانده است و ماتم تنهايي و پيروي خود ميکند. از طبع غني نديمي و مدحنگاري هزار فرسنگ دور بود. بهاين سبب او سامان عيش و عشرت دنياوي نميداشت. او قانع بود، و ميدانست که:
غني چرا صلة شعر از کسي گيرد
همين بس است که شعرش گرفته عالم را
او تفکر ميکرد که رتبه شاعري بسيار بالاست. او قطره را بازسازي کرده در دُر تبديل ميکند. پس چرا دُر را با گلهاي سيمين عوض کند:
آب بود معني روشن غني خوب اگر بسته شود، گوهر است
اساساً غني شاعر غزلگو بود. در غزلهاي او، بهمطابقت طبع آن عهد، مضامين اخلاق و تصوف و فقر و ماورائيت فراوان يافته ميشود. تفکر خمريه ضد طبع غني بود. اگرچه گاهگاه او اين تفکر را بهکاربرده است، در شاعري او يک آب و تاب و درخشندهگويي نو پيدا شده است.
آن چشم مست باده کشي را چو عام کرد
نرگس زري که داشت همه صرف جام کرد
*
باد صبا بهگلشن حسن تو ره نيافت
آن غنچه دهن به نسيم سخن شگفت
در اشعار ذيل عکاسي حسن و مرغزار و سبزهزار کشمير موجود است:
پيرهن گل، تن گل، عارض گل، لب دلدار گل
باغبان صنع بسته دستة اين چار گل
پيکر ساقي سراپا گويي از گل ساختند
دست گل، پا گل، بدن گل، چهره گل، رخسار گل
*
شوم عريان تن و در جامه از شادي نميگنجم
اگر يک شب دهد آن ماهپيکر تن در آغوشم
*
تا کي آن نازک بدن را تنگ در بر ميکشد
روز محشر دست ما و دامن پيراهنش
يک عنصر اساسي غزل تلميح است و حسن غزل بهکاربردن تلميح با خوبي است. در غزل فارسي حکايت يوسف(ع) را بهحد زياد استفاده کردهاند؛ اما شعر غني چنين است:
غني، روز سياه پير کنعان را تماشا کن
که نور ديدهاش روشن کند چشم زليخا را
بعضي از اشعار غني سرشار از استعمال ايهام و تمثيل است:
ديده چون آن دو لب شيرين ديد معني قند مکرر فهميد
نسخههاي قلمي و مطبوعة ديوان او بسيار ديده ميشود و از اين هم اندازة مقبوليت فراوان او ثابت ميشود و عظمت شاعري او بههر دور تابنده و پاينده خواهد بود.
خوشا عهـدي که مردم آدم بيسـايه را ديدند
غريب است اين زمان گر ساية آدم شود پيدا
غـني تـا چـند پُرسـي دسـتگاه اهـل دنـيا را
که باشـد وسـعت آن از حصـار جم شود پيدا
منابع
ـ ديوان غني کشميري
ـ شعراي مهم فارسي کشمير، کتابستان خانقاه منعميه، ميتن گهات، پتنهسيتي.
ـ شيرازه، مجلة کشمير.
ـ غني و همعصر او، کتابستان خانقاه منعميه، ميتن گهات، پتنهسيتي.
ـ فارسي ادب بهعهد اورنگزيب، دکتر نورالحسن انصاري.
*رئيس بخش فارسي اورينتل کالج، پتنا سيتي
+ نوشته شده در چهارشنبه ۸ آبان ۱۳۹۲ساعت 8:22  توسط سيد مصطفي محمدزاده
|
درباره وبلاگ
جرقویه - سیان جرقویه اصفهان سیان نمکی امامزاده شاه عبدالمظفر شاه چشمه- سیان سفلی - سیان خمین