نام ايران از دوران ساسانيان بر سرزميني نهاده شد كه تيرههاي گوناگون مردماني در گذر هزارهها در آنجا بودند يا به آنجا آمده و با هم درآميخته و خانواده و فرهنگي با همسانيهاي سرزميني و تفاوتهاي بومي و اقليمي پديد آورده بودند. اقوامي كه بخشهاي بزرگي از آنها از جايي در گذشتههاي دور آمده بودند و خود را از تيرة «اير» ميدانستند، جمع آن را «ايران» خواندند كه هم نام سرزمينشان شد و هم نام مردمانش، و آناني را كه بيرون از آن دايره بزرگ بودند، «اَنيران» يعني غير ايران ناميدند.
تا زمان ساساني، وضع چنين بود. شادروان امانالله قرشي در كتاب ايران نامك در اين زمينه بررسي جالبي كرده است. همسايگان باختري كه نزديكترين به بخش پارس از ايران بودند (يعني عربها و يونانيان)، ايران را به نام ايالت همسايه يعني فارس يا پارس ميخواندند، و با توجه به آميختگي زياد مردمان پارس و ماد، اغلب اينان را نيز در اين جمعبندي قرار ميدادند؛ همچنان كه ايرانيان سرزمين هلني را به نام نخستين ايالت آشناي همسايه، ايونيا و مردمانش را «ايونيان» (يونان) ميخواندند.
پس از اسلام كه عربي زبان حاكم شد، آنان اين همسايه تازهمسلمان را كه عربي نميدانست، يكسره عجم و زبانهايش را نيز كه برايشان نامفهوم بود، يكسره فارسي ناميدند؛ خواه اين زبان، فارسي پهلوي ساساني بود يا فارسي دري خراساني كه از دوران اشكانيان در باختر ايران نيز همچون خاستگاهش در خراسان و بلخ رواج داشت.
اينكه چگونه در ميان خانواده زبانهاي فارسي، بيان دري برتري يافته و به قول فرنگيها به زبان مشترك دوستي و ارتباطي (يا لينگوا فرانكا) تبديل شده، اينكه نه تنها در ميان تيرههاي گوناگون ايراني از خاور و باختر و شمال و جنوب رواج يافته، بلكه به زبان ارتباطي و ادبي و سياسي مشترك از قسطنطنيه تا اعماق شبه قاره تبديل شده، بيگمان دلايلي داشته است: هم ادبي، هم تاريخي و سياسي.
بيش از چهار سده فرمانروايي اشكانيان بر ايران، موجب شد گويش خراساني در باختر ايران نيز گسترش يابد و به گويشي آشنا بدل شود، درحالي كه گويش فارسي پهلوي چنين پراكنشي نيافت. اشكانيان براي پشتگرمي سياسي و نظامي، در آن دورانهاي ايلي و عشيرهاي، به جابجاييهاي جمعيتي دست زدند. در پژوهشي از خاورشناسي آلماني خواندم كه از جمله طوايفي را از خاستگاهشان در شهر و ديار باختر [باكتريا = بلخ]، به نزديك پايتخت (تيسفون) كوچ دادند كه به هنگام بسيج و جنگ در دسترس باشند. برپاية اين نظريه، نام بختياري، كه بر بخش بزرگي از لرها نهاده شده، گوياي ريشة باختريايي آنان است. ويژگيهاي جسماني و رفتاري لرها، كه در ميان فارسيزبانهاي يكجانشين تنها مردماني هستند كه گرايشهاي ايلي و عشايري و دامداري همراه با كوچ دارند، با قدهاي بلندتر، و مهارت در سواركاري و تيراندازي پارتي، ميتواند گواهي بر اين نظر باشد. من خود در گفتگويي كه با ديپلماتي افغان در تهران به نام خانم بختيار داشتم، از او پرسيدم آيا ريشه بختياري ايراني دارد؟ پاسخ منفي داد و گفت اين نام در افغانستان بسيار است، كه چه بسا منتسب به همان باختريا يعني بلخ است.
البته وجوه مشترك و همسانيهاي گويشهاي تيرههاي گوناگون ايراني به اندازهاي بوده كه فرا گرفتن زبان دري را به عنوان زبان مشترك و ارتباطي ميان مازني و گيلك و تات و تالش و كرد و پارس (با گويش ساساني) و اصفهاني و كرماني و... آسان ميكرده است. از همينرو، پس از اسلام كه حكومتهاي ايراني بار ديگر سر برآوردند، اين گويش برتري يافت؛ زيرا حكومتهاي ايراني از خاور برخاستند كه در آنجا گويش خراساني خود به خود رايج بود. از يعقوب ليث نقل شده است كه وقتي در ستايش او شعري به عربي خوانده شد، شاعر را ننواخت و گفت چرا بايد به زباني گويد كه او آن را درنيابد! پس از او، صفاريان و طاهريان نيز از همان بخش خاوري بودند. سامانيان خود را از دودمان بهرام پنجم ميدانستند، كه در واقع بهرام چوبينه سردار خسرو پرويز است، كه چهار سالي بر او شوريد و در تيسفون تاجگذاري و سلطنت كرد، و از دودمان مهران و در اصل اشكاني بود.
باري، سامانيان هنگامي به قدرت رسيدند كه زبان فارسي در عمل اين فراگيري سياسي را در دوران صفاريان و طاهريان پشت سر گذاشته بود و از ديدگاه ادبي نيز كمابيش دو سده از زماني كه حنظلة بادغيسي شعر معروف «آهوي دشتي» را سروده بود، ميگذشت. نكته ديگري كه بايد به آن توجه داشت، ظرفيت و توانمندي ادبي و فونتيك فارسي دري است كه به آن اين فرصت و امكان را داده كه در زماني كوتاه از آن حالت به اصطلاح ساده و حتي ناپختة حنظله، به كمال پختگي در دوران عنصري و عسجدي و زبان پرنياني رودكي برسد!
ايران اسطورهاي و ادبي
پرسشي كه بارها با آن روبرو شدهام، اين است كه آيا نام ايران، كه بر كشور ما نهادهاند، نامي اسطورهاي برگرفته از داستانهاي فردوسي است، يا واقعيتي جغرافيايي و تاريخي و سياسي با ريشههاي استوار؟ گرچه فردوسي اين نام را در اسطورههاي ملهم از تاريخي گنگ بسيار آورده است، ولي فراموش نكنيم كه بخش تاريخي شاهنامه دربارة ساسانيان، به ويژه توالي پادشاهان تا فروافتادن آنان، همخواني بسيار با تاريخ دارد، كه در آن ايران نام كشور ساساني بوده است. گرچه عجم خوانده شدن صفاريان و طاهريان به همان معناي ايراني بودن آنان است، ولي ميبينيم كه رودكي شاعر بزرگ دربار ساماني، در بخارا، كه گويي شعر «مير ماه است و بخارا آسمان / ماه سوي آسمان آيد همي» را همين ديروز سروده است، درجايي در ستايش از ابوجعفر شاه سيستان، چنين گفته است: «شادي بوجعفر احمدابن محمد / آن مه آزادگان و مفخر ايران»؛ و اين گواهي است بر اينكه نام ايران در زمان او، كه شاعري رسمي و حكومتشناس و دربارنشين بوده است، توهمي زيباشناختي و ادبي نبوده، بلكه نام سرزميني درجاي ايران ساساني بوده است. ابوشكور بلخي، نوح ساماني را پادشاه ايران خوانده است:
خداوند ما نوح فرخنژاد كه بر شهر ايران بگسترد داد
يا فرخي سيستاني در مدح بواحمد ابن محمد، او را چنين نامد:
سر شهرياران ايران زمين
كه ايران بدو گشت تازه جوان
شير نر در كشور ايران زمين
از نهيبش كرد نتواند زبان
هيچ شه را در جهان آن زهره نيست
كو سخن راند ز ايران بر زبان
بو احمد بن محمد آن ابرِ درمبار
مير همه ميران پسر خسرو ايران
خليلالله خليلي اديب نامدار افغان در مقالهاي درباره اينكه افغانستان در بخشهايي از فلات ايران و شبه قاره هند تشكيل شده است، نمونههاي ديگري به دست ميدهد كه در سطور زير از سايت او وام ميگيرم: «فردوسي نه در اسطورهها، و نه حتي در تاريخ، بلكه در مدح پادشاه زمان سلطان محمود غزنوي گويد:
به ايران و توران ورا بندهاند به راي و به فرمان او زندهاند
شهنشاه ايران و زابلستان ز قنّوج تا مرز كابلستان
و يا فرخي سيستاني در مدح سلطان محمود گويد:
ز يمن دولت عالي امين ملت باقي
نظامالدين ابوالقاسم ستوده خسرو ايران
ز ايراني چگونه شاد خواهد بود توراني
پس از چندين بلا كامد ز ايران بر سر توران
جالب اينكه فرخي در اين شعر، محمود غزنوي را نماد پيروزي بر توران دانسته است. خليلي از مسعود سعد سلمان نمونه زير را آورده است:
به هر شهري كه بگذشتي به آن شهر اين خبر ده
كه آمد بر اثر اينك ركاب خسرو ايران
و از زبان حكيم سنايي آورده است:
آن كه تا چون دست موسي طبع را پرنور كرد
ملك ايران را چو هنگام تجلي طور كرد
اما زبان شاعران جاي خود دارد، خليلي سجع مُهر محمود دراني قندهاري را آورده است كه او نيز پس از برانداختن شاه سلطان حسين صفوي خود را شاه ايران خوانده است:
سكه زد از شرق ايران همچو قرص آفتاب
شاه محمود جهانگيرِ سيادت انتساب
ديـن حـق را سكه بر زر كرد از حكم الـه
عـاقبت محمود باشد پادشاه دينپناه
دولت سلطان حسين نابود شد
شاه ايران عاقبت محمود شد
از محمود دراني به محمود غزنوي بازگرديم. از مديحهگوييها براي او كه در اينجا به نيت ديگري دربارة نام ايران آورده شد، به ياد ايراد ناصر خسرو قبادياني از مدح عنصري از محمود ميافتم در قصيده جاودانياش با مطلع:
برون كن ز سر باد و خيرهسري را
نكوهش مكن چرخ نيلوفري را
چو تو خود كني اختر خويش را بد
مدار از فلك چشم، نيكاختري را
كه در آن از عنصري چنين گله ميكند:
پسندست با زهد عمار و بوذر
كند مدحِ محمود، مر عنصري را؟
من آنم كه در پاي خوكان نريزم
مر اين قيمتي درّ لفظ دري را
باري، ميبينيم كه شاعران پارسيزبان با گويش دري، تمركزي نزديك دربار ساماني و در خراسان داشتهاند؛ ولي همانگونه كه دربارة حنظله گفتيم، پيش از سامانيان، زمينه در خراسان بزرگ و در بخشهاي خاوري ايران امروزي فراهم بوده است. دقيقي و فردوسي نيز در خراسان هستند. نام ايران و فردوسي از يكديگر جداييناپذيرند.
خليلي در همين يادداشت مينويسد: «رضاشاه پهلوي كمي پس از رسيدن به سلطنت تصميم گرفت كه كشور او كه تا آن زمان فارس يا پرسيا ياد ميگرديد، ايران خوانده شد.» كه البته برداشتي نادرست از واقعيت است. هدف اين يادداشت، گذشته از نشان دادن دامنة نفوذ و گسترش سياسي زبان پارسي دري، اين است كه روشن شود چگونه اين سرزمين، ايران و حاكمانش، شاهان ايران ناميده ميشدهاند. البته از دوران صفوي، نام ايران بيشتر در قالب «ممالك محروسه» يا «ممالك ايران» بهكار رفته و در زمان رضاخان نيز كشور نامي جز اين نداشته است. برخي كسان، بخشنامه رضاخان به خارجيان درباره نام ايران را تغيير نام كشور پنداشتهاند، درحالي كه بخشنامه او درباره تغيير نام ايران نبود، بلكه درخواست از بيگانگان بود كه در زبانهاي خود و در اسناد و مكاتباتشان، ايران را پرسيا يا پرشيا يا پرس و فارس نخوانند، بلكه نامي را بهكار برند كه ايرانيان خود آن را بدان مينامند. اين بخشنامه مخالفاني نيز داشته است كه لزومي به اين كار نميديدهاند.
زبان مشترك همه تيرههاي ايراني
چند سال پيش، پس از آزادي افغانستان از مصيبت طالبان، در فرودگاه دوبي، به افغان محترمي برخوردم كه پس از سالها دوري از ميهن، در راه بازگشت به افغانستان بود. پشتون بود، ولي فارسيزبان. تعصبي در تفاوت قائل شدن ميان فارسي و دري داشت. گفتم: «فردوسي را ميشناسي؟» گفت: «مگر ميشود نشناخت!» گفتم: «او شعري در تأييد فرمايش شما دارد، كه همه ميدانند.» گفت: كدام؟ گفتم: «آنجا كه ميفرمايد: «بسي رنج بردم بدين سال سي / عجم زنده كردم بدين دري!» سخن مرا تصحيح كرد و گفت: «پارسي»، گفتم: آري!
دوران سربلندي و فرمانروايي سياسي ـ فرهنگي ساماني پس از چندي به سر آمد، و نوبت به سرداران غزنوي رسيد كه در خدمت سامانيان بودند. گرچه سامانيِ سياسي رفت، سامانيِ فرهنگي برجا ماند كه فردوسي نماينده آن و «درّ دري» حاصل آن است. فردوسي آگاهانه ميگويد: «نميرم از اين پس كه من زندهام / كه تخم سخن را پراكندهام!» و اين تخم سخن بود كه در دل و بر زبان همان غاصبان ريشه كرد و به دست نخبگان ايراني و سرداران ترك، رو به خاور و باختر نهاد و بار داد؛ با اين مزيت كه فراگيري اين زبان زيبا و لعابخورده و سوار شدن آن بر گويشهاي فارسي بومي در بخشهاي گوناگون ايران، به آساني ميسر گشت. مردمان در هرجا به گويش خود سخن ميگفتند، ولي به فارسي دري شعر ميسرودند و ميخواندند و نامه مينوشتند.
مجله فروزش (زمستان 91) نوشتاري از زندهياد محمد بهمن بيگي دارد كه در آن آمده است: «من با آنكه در خانوادهاي تركزبان به دنيا آمدهام، عاشق بيقرار زبان فارسي هستم. از اين لحاظ شباهت زيادي به سلطان محمود غزنوي دارم. آن مرحوم هم عاشق زبان فارسي بود و دربار باشكوهش را پر كرده بود از شاعران فارسيگو. [اهالي] آسياي ميانه... بلاهاي بزرگي براي ايران و همسايگان بودهاند... آنها با تاتار و مغول جز قتل و غارت سوغات ديگري براي مردم سرزمين ما نداشتند، ولي انصافاً فهميده يا نفهميده، از عهده انجام يك خدمت عظيم فرهنگي هم برآمدند: كمك به رواج زبان فارسي. به همين دليل همة گناهان اين قوم و قبيله را ميبخشم...» خواستم نمونهاي آورده باشم كه بهتر از من دليل ادبي فراگير شدن فارسي را نشان دهد.
من نيز با زنده ياد بهمن بيگي موافقم، ولي برجا ماندن فارسي در دوران غزنويان علتهاي ديگري هم داشته است. يكي اينكه سلطان محمود، سومين نسلي بود كه در دربار ساماني بار آمده بود؛ يعني درباري كه فارسي دري علت وجودياش بود؛ بنابراين دربار غزنوي را بايد وارث و دنباله دربار ساماني دانست. به سخن ديگر، با كودتايي غزنوي، جاي سلطان عوض شده و سلطان ساماني شده جاي سلطان پيشين را گرفته بود. او گرچه بيگمان متكي به سربازان وارداتي بوده، ولي پادشاه كشوري بود ايراني. پس، از ديدگاه سياسي نيز ميبايست خود را با حوزه فرمانروايياش تطبيق ميداد.
پس از غزنويان، نوبت به سلجوقيان و سپس به خوارزمشاهيان رسيد كه در امتداد يكديگر يا گاهي با تداخل در يكديگر فرمانرواي ايران شدند. نكته اين است كه سلجوقيان و خوارزمشاهيان نيز از همان دربارهاي پيشين سر برآورده و دگرگون شده بودند. به سخن ديگر، نخست دوران دگرديسي ادبي را گذرانده و سپس فرمانرواي ايران شده بودند. گفتني است كه نقش سلجوقيان از آنچه شادروان بهمن بيگي در زمينه گسترش فارسي دري نوشته، مهمتر است. در دوران فرمانروايي آنان، پايتخت ايران به اصفهان يعني درونيترين بخش سرزميني ايران منتقل شد، با زبان فارسي جلا يافتة ارمغان سلجوقي. وقتي نگاه مياندازيم، بزرگاني چون خواجه نظامالملك توسي وزير اعظم، و حكيم عمر خيام نيشابوري، شاعر و دانشمند بزرگ و تنظيمكننده تقويت تقويم جلالي با مبدأ نوروز را ميبينيم كه ستاد خراساني شاه را در اصفهان تشكيل ميدادند.
در آذر 1390 سميناري به نام «از بلخ تا قونيه» در مركز دايرهالمعارف اسلامي برگزار شد كه به مناسبت آن، يادداشتي نوشتم زير عنوان از «قلتمش تا كيقباد» كه نشاندهندة گسترش زبان فارسي و بقاي ايران در دوران حكومتهاي ترك ايراني است و بخشهايي از آن را در اينجا ميآورم: «ميتوانم در وجود مولانا بهانهاي براي تحليلي زماني و مكاني، يعني تاريخي و جغرافيايي، درباره زبان و فرهنگي بيابم كه ابزار بيان اشعار و افكارش بوده است. به اين دليل به زمان زندگي مولانا از تولد تا مرگ نگاهي مياندازيم.
تاريخ ولادت اغلب بزرگان علم و ادب ايران دقيقاً روشن نيست؛ زيرا ثبت اينگونه وقايع نزد مردمان عادي رايج نبوده، گرچه تاريخ وفات بسياري از آناني كه در طول زندگي خود نقش و شهرتي يافته بودند، مشخصتر است. اما تاريخ ولادت مولانا، 8 مهر در سال 1207م مشخص است؛ زيرا از خانداني فرهنگي و پرآوازه بود. مكان ولادتش وَخش در شمال آمودريا بخشي از ولايت بلخ بوده است. امروز وَخش در خاك تاجيكستان و بلخ در جنوب آمودريا در خاك افغانستان است. باز گفته ميشود كه در 12 يا 13 سالگي، كه حمله مغول امنيت مردمان منطقه را به مخاطره انداخته بود، به همراه پدر كه ظاهراً از سلطان محمد خوارزمشاه نيز آزردهخاطر بود، به قصد حج و هجرت ديار پدري را ترك ميكند. مدتي در شام ميمانند و سپس به دعوت كيقباد يكم، پسر كيكاووس يكم، پادشاه سلجوقي روم در پايتخت او قونيه سكونت ميكنند...
چنگيز پس از خراسان سراسر ايران را تسخير كرد. از جمله، باقيماندة امپراتوري سلجوقي در آناتولي مستقر در قونيه را نيز بينصيب نگذاشت؛ اما چنگيز در سال 1227م مرده بود و حكومت ايلخاني جانشينانش (آباقاخان) كه در سال 1244 كيخسرو دوم را كه از سال 1237 جانشين پدرش كيقباد يكم شده بود، شكست دادند و او را تابع و خراجگزار خود كردند. ناظر و وكيلي نيز بر كار او گماردند و بههمين اندازه بسنده كردند. بدينترتيب زندگي مولانا از لهيب سوزان حمله مغولان، خصوصاً از امواج آغازين ايرانسوز آن مصون ماند. بهاءالدين ولد در سال 1231م در زمان كيقباد اول مرده بود و پيروانش مولاناي جوان 24 ساله را مراد خود قرار دادند. در همين شهر بود كه ماجراي ديدار مولانا با شمس تبريزي و آن دگرگوني بزرگ در احوال و افكارش پديد آمد. تحولي كه تراوشات آن بر غناي گنجينه ادب فارسي و عرفان جهاني افزود. مولانا پس از مرگ كيخسرو دوم با پسرانش كيقباد دوم و كيكاووس دوم و سپس با قليچ ارسلان چهارم و سرانجام با كيقباد دوم و كيخسرو سوم (1282ـ 1265) معاصر بود، و هم در زمان او در 26 آذر ماه در سال 1273م در 66 سالگي در قونيه درگذشت. و آن بزرگداشت بينظير را با شركت پيروان همه اديان و فرقههاي قونيه برپا داشتند، و بنا به سنتي كه به خواست خودش برقرار شد، آن شب را كه مولانا شب وصال و بازگشت به آغوش يار ميدانست، «شب عروسي» ناميدند و هر سال آن را با همين نام با جشن و سماع بزرگ ميدارند؛ سنتي كه تاكنون ادامه دارد و خود چند سال پيش در قونيه شاهد برگزاري مجلل آن بودهام.
+ نوشته شده در چهارشنبه ۸ آبان ۱۳۹۲ساعت 8:21  توسط سيد مصطفي محمدزاده
|
درباره وبلاگ
جرقویه - سیان جرقویه اصفهان سیان نمکی امامزاده شاه عبدالمظفر شاه چشمه- سیان سفلی - سیان خمین