علامه دهخدا در سال های تبعید سفری به منطقه کاشمر داشته و از اغلب روستاها و آبادی های محل بازدید نموده است. در ذیل واژه باب الحکم می نویسد: تلفظ آن با ضم «حُ» می باشد آن را کنار شهر بخش بردسکن، شهرستان کاشمر هفت هزار گزی باختر بردسکن، سر راه شوشه عمومی بردسکن – جلگه ، گرمسیر می باشد.
سکنه ی آن 1310 تن و آب آن قنات و محصول آن غلات ، تریاک، زیره سبز و شغل اهالی زراعت است و راه ماشین رو دارد.
باب الحکمی که پنجاه و پنج سال قبل از جلو چشمان این پیر لغت دان عبور کرده با، باب الحکم امروزه تفاوت ها دارد. از آن تفاوت هایی که با چشم دیده نمی شود و شاید اگر علامه خود سر از خاک برآرد و سفری در عالم ارواح به این قریه نماید، بی شک مدعی خواهد شد که این همان روستایی است، که من دیده ام!
آری پیشرفت فیزیکی نداشته بلکه از عظمت آن کاسته شده است. دلیل آن را باید در نظرات جامع شناسائی جستجو کرد که اعتقاد به نظریه صعود و نزول تمدن ها دارند. از تسمیه آن این گونه بر می آید که روستا محل حکم روایی و قضاوت و داوری بوده است که این خود پیشینه ای علمی و فرهنگی می طلبد. هرچند که هیچ یک از این موارد در امروز باب الحکم جایگاه ندارد.
موقعیت جغرافیایی
در تقسیمات جدید استانی، استان خراسان رضوی با وجود هشتمین اختر آسمان ولایت بر تارک مرکز عالم تشیع نور افشانی می کند. شهرستان کاشمر با پیشینه تاریخی و اسم قدیمی ترشیز در این استان مقدس با وجود امامزاده هایش خودنمایی می کند. اما براستی ترشیز در کجای جغرافیایی پهناور ایران قرار دارد. مورخان و جغرافیدانان نظرات خود را اعلام نموده اند. در بین آنها کمتر هم گرایی و هم گونی دیده می شود. به نظر می رسد که حس ناسیونالیستی شخصی مؤلفین بر تحقیقات علمی آنها سایه افکنده است.
آخرین نظریه را استاد احمد حسینی در کتاب تاریخ بردسکن اینگونه بیان می کند محل اصلی ترشیز در محل فعلی روستای برجک در پانزده کیلومتری شمال غرب بردسکن بوده است و هر شهری در طول تاریخ با سی کیلومتر شعاع تغییر مکان می دهد. وجود قلعه دختر و تلفظ ها و گویش ها را به عنوان شاهد آورده و منابع تاریخی و جغرافیایی را ذکر نموده است. در سال 1376 بردسکن که مهمترین بخش شهرستان کاشمر بود به شهرستان ارتقاء یافت، و به خواست قدیمی بردسکنی ها جامه ی عمل پوشانید. وقتی از بردسکن به سمت غرب خارج می شویم بعد از عبور از گلزار شهدا قدم به جاده ای می گزاریم که تخت پشت زخمی و لاغر این آسفالت حکایت های طولانی برایمان نقل می کند. از زمانی که ماشین های خاک برداری آن را صاف و همسر نموده اند تا بردسکن را از دهن قلعه به سبزوار وصل کنند. جاده ی خاکی که روز روشن آن به شب تیره تبدیل می شد و کامیون ها زوزه می کشیدند و بار به همت آباد و اسب کشان و بیارجمند و چاه تلخ می بردند. هنوز مسافرانی را یاد می آورد که برای رفتن به تهران شبانه روزها گردن می کشیدند تا ببینند کی غباری بلند می شود و خود را به جلو کامیون می انداختند تا آنها را در عقب کامیون سوار کنند و به سبزوار
برسانند و از آنجا به تهران. اصلاً برایشان مهم نبود که در سبزوار چند من خاک بر سر و گردن آنها نشسته است و شناخته نمی شوند، می رفتند تا تهران را برای کار فعلگی فتح کنند. زن و فرزندان در انتظار پدر بودند تا خودش یا نامه اش بیاید. جاده پر از جمجمه است با کسی تعارف ندارد، جوانان موتورسیکلت سوار و غافل از همه چیز، کامیون های وحشتناک پهلوی هم را چرب می کنند تا بتوانند با انداختن یک چرخ خود به شانه خاکی جاده از کنار هم عبور کنند و تاکسی هایی که عجله دارند که مبادا مسافر گیر راننده دیگر بیاید. نمی دانم چند بار شهادتین گفته ام، اما از روستای ابراهیم آباد عبور کردم، خیابانی باریک که جاده از میان آن عبور کرد این طور به نظرم رسید که ابراهیم آبادی ها جای دیگری برای ایستادن و بغل آفتاب کردن جز وسط جاده ندارند. چند نفر از این جمع راهی بیمارستان و قبرستان شده اند خدا می داند، اما یازدهمین جوان مقتول را خودم می شناختم 18-17 سال بیشتر نداشت و راکب موتور بود که زیر چرخ های تاکسی رفت. خدا بخیر گذراند. از ابراهیم آباد می گذرم و هنوز تمام نشده آبادی دیگری با کاج های بلند و دیوارهای گلی با شباهت هایی به ارگ بم سواد آبادی را تشکیل داده است. از بهشت رضای بردسکن تا اینجا دقیقاً پنج کیلومتر است. گویا دهخدا فاصله را از میان ده بردسکن هفت هزار گز حساب کرده و آن دو کیلومتر باقیمانده را باید در فاصله بهشت رضا تا مسجد جامع بردسکن به حساب آورد. روی جاده خلوت است. روستا از دو بافت قدیم و جدید کاملاً متمایز تشکیل شده است. بافت جدید خانه های آجر و آهنی شمال جاده و شرق روستا است و بافت قدیم از لبه جاده که منزل اشرافی مرحوم آقا میرزا علی آقای علوی است شروع می شود و در یک راسته خیابان که کمتر از یک کیلومتر است، به مسجد جامع ختم می شود.
سوابق تاریخی
پیشینه تاریخی روستا اگرچه تاریخ مدونی ندارد اما تنها سند موجود مکتوب سنگ قبرهایی است که به تاریخ سال های 1300 تا 1100 قمری نوشته شده است، کلمات حکاکی شده روی سنگ های خارا با نقش هایی بسیار هنرمندانه و حجیم در ابعادی 30 × 30 × 110 به شکل پیکان و مستطیل با زاویه های کمانی و نقش های برجسته و حاشیه های زه واری برآمده، حکایت از حیات ساداتی جلیل القدر دارد و اما تاریخ مدون را باید از افواه پیر مردانی گرفت که بیش از یک قرن عمر مفید داشته اند و به خوبی عهد قاجار را به یاد می آورند.
در عهد ناصر الدین شاه سرهنگی با لیاقت به کاشمر می آید و گذرش به باب الحکم می افتد در آنجا با دختر یکی از خان ها ازدواج می کند و بعد از مدتی مالک عمده ای در روستا می شود. پس از مدتی قصد سفر حج را دارد و مردم برای مشایعت به اطرافش می آیند چند پا در رکاب اسب می گذارد، رکاب پاره می شود و می گوید من از این سفر بر نمی گردم همسرم را به عقد برادرم در آورید. قضای روزگار طبق پیش گویی او حرکت می کند و با کابوس هایش موافق می آید. خبر مرگش در سفر می آید و همسر که صاحب یک فرزند به نام «عزیز خان» می باشد، به عقد برادرش در می آید عزیز خان می بالد و جوانی نیرومند می شود. «تفنگدارانی» اسب سوار و تمرین کرده در اطراف خود جمع می کند و به یاری مردم زجر کشیده و گرسنه می رود، در همان سال ها قحطی شدیدی منطقه را فشار می داد. عزیز خان با خبر می شود که در زیرک آباد انباری گندم متعلق به (ارباب) آنجا وجود دارد که از مردم مضایقه می کند . با مردان مسلح حمله می کند و بعد از شکستگی قفلها گندمها را بین مردم تقسیم می کند. این امر بر شهرت عزیز خان می افزاید و او را محبوب عامه می سازد . از قضای روزگار دزدی راه زن با گروه خود به نام یعقوب خان که اصالتاً از مردم بویر احمد می باشد، گذرش به باب الحکم می افتد، با عزیز خان طرح دوستی می ریزد و مراوده دارد. اما مکان اصلی او نواحی نیشابور وجاده تهران – مشهد است. برخی گفته اند او جاسوس ناصرالدین شاه بوده و برای تفتیش از امر عزیز خان مزدوری می کرده است اما اخلاق حسنه و مردم داری عزیز خان او را از این کار منصرف نموده است و به دوستان و مریدان عزیزخان تبدیل کرده بود. تا اینکه در اوایل حکومت احمد شاه جوان، عمّه شاه راهی مشهد است. یعقوب خان به کاروان این شاهزاده خانم حمله می کند و بعد از غارت احوال و جواهرات، شاهزاده را سه شب نزد خود نگه می دارد. شاهزاده خانم با سیاستی که دارد خود را به یعقوب علاقه مند نشان می دهد و از او می خواهد تا به تهران بیاید و با هم ازدواج کنند. یعقوب جهان دیده و سرد و گرم روزگار چشیده متوجه این سیاست می شود و ظاهراً جواب مثبت می دهد و خود را عزیز خان باب الحکمی معرفی می کند. شاهزاده خانم سفر خود را نیمه تمام می گذارد و به تهران بر می گردد. به نزد شاه می رود، روسری زنانه اش را بر سر شاه می کند و می گوید تو شاه ایرانی یا عزیزخان در باب الحکم؟ تمام ماوقع را برای برادر زاده نقل می کند و بلافاصله شاه در یک تصمیم خشمگینانه به قوام استاندار خراسان دستورات لازم را می دهد. قوام بلافاصله پس از دریافت این تلگراف لشکر 77 خراسان را مجاب می سازد، تا با 9 قبضه توپ به باب الحکم حمله کند و این روستا و تمام آبادی های اطراف آن را با خاک یکسان نمایند و مردم را از دم تیغ و گلوله بگذرانند. وقتی لشکر به روستا می رسد عزیز خان با فرزندش میرزا محمد علی می گریزد و سایر اعضاء خانواده اش را به کوه سرخ به نزد طهماسب خان می فرستند تا از آنها نگهداری کند، اردو در باب الحکم مستقر می شود و اثری از گزارشات کذب پیدا نمی کند و از تخریب و قتل عام مردم منصرف می شود و با غارت آذوقه مردم قانع می شود. که البته به گفته شاهدان آذوقه را برای خوراک خود و اسبهایش می خواهند، بعد از سه روز تفتیش و گشت و گریز روستا را ترک می کند. تمرین اسب سواری و نشانه گیری کدو و تیراندازی از سرگرمی های سربازان بوده است. لشکر به قصد دستگیر و کشتن عزیزخان روستا را ترک می کند و بعد از تعقیب و گریز او را در تابران نواحی کوه پیغمبر نزدیک بیارجمند محاصره می کند. عزیزخان داخل برج است و از تاریخی شب برای استتار استفاده می کند، مرتب از روزنه های برج تیر اندازی می کند و برای غلبه بر خوابش به قلیان تریاک متوسل می شود. تا صبح مقاومت نموده و در گرگ و میش هوا از میان حلقه محاصره می گریزد. در آبادی مجاور قبیله ای به نام طایفه ی جامی لق او را پناه می دهند که مورد تهدید اردو هستند. از ترس لشکر، عزیزخان را او می دهند و او را دستگیر می کنند، بلافاصله به مشهد انتقال می دهند و بعد از محاکمه در میدان اعدام مشهد در سال 1336 قمری برابر با 1294 شمسی به دار آویخته می شود. برخی گفته اند نیم ساعت بعد از اجرای این حکم بیگناهی عزیز خان ثابت می شود و فقط به جرم درگیری به شش ماه زندان محکوم می شود و یعقوب خان که خلاف کار اصلی بوده است دستگیر می شود و به همه چیز اعتراف می کند.
نکته مهمی که قابل ذکر است نامه ای است که میرزا کوچک خان جنگلی به عزیز خان می نویسد و از وی تقاضا می کند تا مردانش به اردوی میرزا در شمال ملحق شود و حتی عزیز خان این تصمیم را داشته است، که اجل او را مهلت نداده است اما برخی عقیده دارند که عزیزخان تصمیم داشته است خود را به تهران برساند و اصل ماوقع را بر شاه نقل کند و خود را به عمه شاه بنمایند تا بی گناهی اش ثابت شود. آنچه مدرک برای لشکر قرار گرفت برخی از لباس های فاخر عمه شاه بوده که در نزد عزیز خان بوده است. بی خبر از همه جا که این لباس ها را یعقوب مرموز به عنوان هدیه و رونوایی به عزیزخان پیش کش کرده است. دو فرزند عزیز خان بخشیده می شوند، و در قبال آنها مقدار زیادی سکّه، همسر عزیز خان به اردو می پردازد. هر دوی آنها حدود صد سال عمر نمودند پس از انقراض سلسله قاجار و روی کار آمدن رضاخان، عزیزخان در ردیف مبارزان قرار می گیرد و شاه پهلوی برای این خانواده ارزش خاصی قائل بوده تا آنجا که یکی از افسران عالی رتبه به همراه چند نظامی دیگر جهت تجلیل از وی و خانواده اش به باب الحکم می فرستد تا رأساً مراتب تقدیر شاه را اعلام کند و این گروه نظامی پس از تشریفات از همسر عزیزخان می خواهد تا دو فرزند مذکور وی را تحویل آنها دهد، تا جهت تحصیل در مدرسه نظام آنها را به تهران ببرد، اما همسر عزیزخان که داغ شوهر را دیده است به این امر رضایت نمی دهد. در دوره پهلوی اول همزمان با سراسر ایران در باب الحکم از زنان حجاب اسلامی کشف شد.
ابتدا حاج میرزا محمد علوی به کاشمر دعوت می شود و دستورالعمل رضاخانی به او و سایر ارباب ها اعلام می گردد. در شب دهم دیماه 1313 تعدادی نظامی اسب سوار به روستا می آیند و صبح روز بعد تمام زنان و مردان را در مسجد جمع می کنند و به زنان دستور می دهند که چادر و روسری را بر دارند و به جای آن پالتویی شبیه به مانتو و کلاه لبه دار بر سر گذارند و به منزل بروند، مردان نیز لباس محلی را در بیاورند و کلاه پهلوی بر سر گذارند، از آن پس از ارباب روستا که حاجی علوی بود تعهد می گیرند که حق ندارد زنی با حجاب بیرون بیاید، ناگفته نماند که همسر حاجی علوی و دختران و خانواده اش و اقوامش به این مراسم نیامدند و کسی هم جرأت نکرد آنها را به مأموران گزارش دهد.
یک نفر به عنوان مباشر با اخلاقی تند و خشن معرفی شد تا چادر را از سر زنان بکشد و در کوچه و خیابان کشیک دهد تا زنی چادری بیرون نیاید. زنان خانه نشین شدند و بدور از چشم مباشر به حمام و باغ و مزرعه می رفتند. اما مباشر دست از تعقیب آنها بر نمی داشت و چادرها را می کشید و به منزل ارباب تحویل می داد، البته علی رغم تمام تهدیدات و رعب و وحشت، حاجی علوی در این مورد زیاد سختگیری نمی کرد.
پس از این ماجرا رضا خان تمام روضه خوانی ها و عزاداری های ائمه را ممنوع کرد. مردم در تاریکی تمام (مطلق) به مسجد می آمدند و عزاداری می کردند. به این ترتیب که مثل جریان کشف حجاب چند مأمور مسلح و اسب سوار به روستا آمدند و خبر ممنوعیت را اعلام کردند و مرتب شب و روز به روستاها گشت می زدند تا مراسمی بر پا نشود. مردم باب الحکم پس از اینکه در مسجد جمع می شدند چراغ موشی ها را خاموش می کردند و پنج و شش نفر با فاصله ای که صدای هم را بشنوند از درب مسجد تا بیرون از ده نگهبانی می دادند. با شنیدن صدای اسبها هر کس کناری اش را خبر می کرد تا به مردم مسجد می رسید و آنها سریع متواری می شدند. در دوره ی محمدرضا شاه عده ی زیادی به علت فقر و خشکسالی در فاصله ی سال های 1350 تا 1330 از روستا به شهرهای تهران ، مشهد و گرگان مهاجرت کردند بطوری که جمعیت ده تا 50% کاهش یافت . اما حاجی علوی این ارباب با نفوذ توانست کشاورزی و دامداری خود را به مقدار زیادی گسترش دهد و خانواده های بی شماری را به کار بگمارد . وی نه تنها در باب الحکم بلکه در اغلب روستاهای منطقه صاحب املاک فراوانی بود ، تا جایی که از درونه تا کاشمر و کویر ، کبودان ، کاسف ، کوه میش ،عشق آباد ، تصرفاتی داشت . او نه تنها ارباب با سیاست بلکه یک چهره ی روحانی داشت و اهل ذکر و تقوا نیز بود.
فرزند وی مرحوم سید صادق علوی در فاصله ی سالهای 1326 تا 1320 به فرانسه می رود و مدرک دکترای پزشکی می گیرد ، جالب اینجاست که آقای دکتر برای طبابت ، روستای باب الحکم را انتخاب می کند .حتی بعد از بازنشستگی به کار دعوت می شود و از طرف سازمان متبوعش مسئول بهداری می شود همین امر موجب شد که حاجی علوی بهداری را که قرار بود در بردسکن احداث شود به باب الحکم آورد .
جریان از این قرار بوده که بعد از ارتقاء بردسکن به بخش یک دستگاه بهداری با تمام تجهیزات برای این مرکز بخش اختصاص می یابد . حاجی علوی با نفوذ و تسلطی که بر امور اداری زمان داشته است ، دست به کار می شود و با نامه نگاری و مراجعه به ادارات ، کارشناسان و مسئولین را متقاعد می کند که بهداری را در باب الحکم احداث کنند ، با این ادعا که باب الحکم و بردسکن فاصله ای ندارند و درست نیست که تمام ادارات در سمت بردسکن قرار گیرند و در واقع این سوی بردسکن یعنی باب الحکم متروکه و مخروبه شود . مجوز احداث بهداری را از تهران می گیرد و کارشناسان را جهت پیاده کردن نقشه دعوت می کند ، حاج آقا با اتومبیل جیپ شخصی به پیشواز آنها به کاشمر میرود ، تا پاسی از شب و تاریکی هوا مهندسین را در کاشمر دست به سر می کند . با اطلاع به اینکه بردسکنی ها عادت دارند که بعد از اذان مغرب درب مغازه ها را می بندند و بازار را تعطیل می کنند و خیابان در تاریکی مطلق می ماند ، مهندسین را از تاریکی شهر می گذراند بدون اینکه متوجه محل شوند از طرفی به اهالی باب الحکم دستور می دهد تا مغازه ها را باز کنند در خیابان چراغ روشن کنند . مسافران با دیدن این منظره در شب نظر حاج آقا را تأیید می کنند و قطعه زمینی که به محوطه زعفران مشهور بوده را به احداث بهداری اختصاص می دهد ، در همان شب مأموران نقشه را پیاده می کنند و دستورات امور ساختمانی را به حاج آقا ابلاغ می کنند ، شب را در منزل اشرافی علوی می گذرانند و صبح روز بعد آنها را به سبزوار می برد تا چشمان آنها به بردسکن در روشنایی نیفتد .مرحوم حاجی علوی در سال 1349 از دنیا می رود و قبر او در باغ رضوان مشهد است و پس از آن می توان از آن به دوره افول (غروب) ستاره باب الحکم نام برد .
با شعله ور شدن آتش انقلاب باب الحکم به سبب وجود جوانان تحصیل کرده و محصل جایگاه خاصی پیدا کرد تعداد زیادی دانش آموز و هنرآموز در کاشمر تحصیل می کردند که همگی دارای گرایشات سیاسی بودند .
عمده ترین گرایش سازمان مجاهدین خلق (منافقین) بود . مرتب از یک سال مانده به پیروزی انقلاب جلسات تحلیل سیاسی آنها در روستا برگزار بوده و از شخصیت ها و فعالان سیاسی مانند میرزایی دعوت می شدند تا آنها را در جریان امور قرار دهند .نکته جالب توجه حضور شهید میرزا محمد بهبودی طلبه حوزه علمیه قم در این فعالیتها بود وی در ماه مبارک رمضان 57 به روستا آمد و برای دانش آموزان ابتدایی کلاس آموزش قرآن گذاشت پایگاه خود را مسجد جامع و با سبک خاصی که در تدریس داشت ، جذابیت و محبوبیت خاصی در میان جوانان و نوجوانان بدست آورد . علاوه بر باب الحکم در روستاهای اطراف کلاس قرآن و ایدئولوژی می گذاشت و با تمام گروههای فعال سیاسی ارتباط داشت ، در بردسکن با انجمن حجتیه در کاشمر با منافقین و حزب توده و حوزه علمیه قم لحظه ای آرام نداشت ، اعلامیه ها و نوارهای امام (ره) را از قم می آوردند و برای پخش تمام روستاها را تحت پوشش داشت . نهایتأ درروز هفتم محرم 1357 به دست مزدوران شاه کاشمر به شهادت میرسد و طبق وصیت خودش او را در کنار مرقد شهید مدرس به خاک می سپارد . توضیح آنکه شهید بهبودی بعد از اینکه چند راهپیمایی بزرگ را به کمک حوزه علمیه کاشمر راه می اندازد و مجسمه شاه را پایین می کشد و آتش می زند رژیم شاه به علت ناتوانی شهربانی کاشمر در سرکوب راهپیمایی مردم یک گروه ضربت سنی مذهب از هنگ ژاندارمری شهر مرزی تایباد به کاشمر می فرستد . این گروه ضربت به فرماندهی استوار محمودی و گروهبان اکبر نامیله و علی علمی به مردم حمله می کنند و شهید بهبودی را در جلوی گاراژهای قدیم (روبه روی ایران خودرو ) با اسلحه یوزی مورد هدف قرار می دهند . تیر از پهلوی او وارد شده و هر دو کلیه او را پاره می کند و از پهلوی دیگر خارج می شود ، مردم وی را به بیمارستان کاشمر می برند و از آنجا به تربت اعزام می شود سه شب بعد در شب عاشورا به لقاء معبود واصل می شود .حضرت آیت ا.. سعیدی که وی از شاگردان او بوده مراسم بزرگی برای تشییع جنازه اش می گیرد . شهید بهبودی در سن 21 سالگی به شهادت رسیده و هنگام شهادت مجرد بود.
همین امر موجب شد تا باب الحکمی ها در روزهای انقلاب از پای ننشستند و در تمام راهپیمایی های کاشمر و بردسکن شرکت کنند . بعد از پیروزی انقلاب و شروع جنگ تحمیلی جوانان حزب الهی دوشادوش سایر اقشار ملت به جبهه ها شتافتند تا از عزت و ناموس این ملت دفاع کنند و در این راه پنج تن از بهترین گلهایشان را تقدیم نمودند ، اولین شهید حسین شبانی بود که در حین خدمت مقدس سربازی در کردستان به شهادت رسید وی هنگام شهادت متأهل بود و یک فرزند دو ساله دختر داشت .دومین شهید علی شعبانی بود که وی نیز در خدمت سربازی در منطقه کردستان به شهادت رسید سومین شهید دانش آموز سید سعید حسینی بود که در هجده سالگی در جزیره مجنون شهید شد . در همین اثناء دو نفر دیگر از دانش آموزان دبیرستان بنام علی کریمی و حسن معصومی مفقود الاثر شدند که بعد از حدود 10 سال جنازه های آنان پیدا شد و در جوار شهداء آرام گرفتند . شهید حسن معصومی در منطقه پنج وین و شهید علی کریمی در عملیات خیبر به درجه رفیع شهادت نائل آمدند . در آخرین روزهای جنگ تحمیلی دو نفر از سربازان بنام های حسین شبانی (برادر زاده شهید حسین شبانی) و مهدی زمانی مفقود گردیدند که بعد از گذشت دو سال و نیم خیل آزادگان به آغوش خانواده هایشان برگشتند .
قدیمترین اثر باستانی که تاریخ آن مشخص است قبرستان سادات با حدود 300 سال قدمت می باشد که در کنار آن دو رأس کاج تنومند منظره ای خاص و منحصر به فرد دارند .
منزل مرحوم حاج علوی با دیوارهایی به ارتفاع 9 متر و اتاقهای مجلل در مساحتی حدود 10000 متر با درختان و حوض خانه و صحن های درونی و اندرونی فاخر و بی نظیر که در سال 1302 بنا گردیده است و اکنون به منزل دکتر علوی مشهور است . منزل مرحوم آقا میرزا علی آقای علوی در کنار جاده که شباهت زیادی به منزل پدرش مرحوم حاج آقای علوی دارد و در سال 1338 بنا گردیده . گفتنی است که منزل عزیز خان پس از مدتی متروک و مخروب می شود . حوض انبار آخری معروف به شیر حاج آقا که در سالهای سال آب سرد کن روستا بوده است اکنون متروک است .
حوض انبار دیگری در کنار مسجد در وسط ده قرار داشته که بعد از خالی شدن این محل از سکنه در زیر خاک مدفون گردیده است و قدمت آن به بیش از 300 سال می رسد . درخت کاجی به تنومندی همان درخت مقبره سادات وجود داشته که در سال 75 خشک شده است . در کنار همان کاج حوض دیگری به شعاع 10 متر و عمق 3 متر وجود داشته و با پله های آجری شکل بسیار زیبایی در میدان ده داشت و بعد از لوله کشی منازل و ساخت مدرسه راهنمایی به علت بلااستفاده ماندن مدفون گردید .مسجد پائین ده قدمتی به اندازه روستا دارد اما در طول تاریخ بارها تجدید بنا گردیده و صحن توسعه یافته است .
در جنوب روستا میان اراضی کشاورزی با فاصله ی حدود 3 کیلومتر از جاده 3 بنای خشتی و گلی در یک خط شرقی – غربی وجود دارد که اولی و دومی داش خانه نام دارد . و از آثار بجای مانده مشخص است که این ها محل پختن ظروف سفالی و کوزه بوده است و در واقع می توان آنها را کوره سفال پزی نامید . بنای سوم یخدان است که به گفته ی کهن سالان در زمستان آنرا آب می کردند و در تابستان از یخ آن استفاده می کرده اند .
در همان امتداد قبری با تخت سنگهای بزرگ بصورت تپه ای کوچک به ارتفاع حدودأ یک متر وجود دارد که به آن پیر می گویند و محل ذکر توسل می باشد . از شواهد چنین به نظر می آید که روزگاری آنجا قبرستان بوده و آثار آن در میان زمینهای کشاورزی باقی مانده است ، کشاورزان آن را قبرستان گبرها می نامند .
قنات و سیستم آب رسانی
قنات آب شیرین باب الحکم از چاهی در شمال روستا و مسیر جاده ی برجک به نام بیت العلم (اَلَم) سرچشمه می گیرد و پس از طی کردن یک کانال چهار کیلومتری از منزل سید علی علوی خود را نشان می دهد. عمق چاه ها در سر چشمه حدود هفتاد متر می باشد که آب مظفرآباد نیز از همین چاه جاری است. طبق نظر پیران روستا، آب قنات تا اوایل حکومت رضاخان خیلی بیشتر از وضع موجود بوده است و کانال ها گواه بر آن نیز می باشد. گویند که در یکی از سال ها آب در چاه بیت العلم مسدود می شود و استاد کاری به نام میرزا نصیر قصد بازگشایی آن را دارد. اما وقتی به داخل چاه می رود فقط سر بریده اش در داخل دلو بیرون می آید. مریم آن را به پای اجنه می گذارند و جرات نزدیک شدن به چاه را از دست می دهند و به همان آب کم قناعت می کنند. در جریان زلزله های خفیف مقداری بر وسعت آن افزوده می شود. چیزی که هست شیرینی و طعم و پاکی و سلامت آن سرآمد آب های منطقه است. آب پس از ورود به خیابان اصلی وارد آسیاب قدیمی می شده و از آن پس از طریق کانالی زیر زمینی خیابان را طی می کرده و به منزل حاجی علوی در پایین دست وارد می شده ناگفته نماند که زمانی که آسیاب لازم نبوده آب از یک مجرای دیگری به نام درز آب و از طریق منزل آقا نور علوی به همان کانال می ریخته است. در مسیر راسته خیابان منازلی که توان داشته اند با حفر زیرزمینی های پلکانی خود را به کانال می رسانده اند و از آب استفاده می کرده اند. و اسم این زیرزمین را پی آب گذاشته بودند. داخل منزل با شکوه و اشرافی حاجی علوی چند حوض خانه با فواره های زیبا و آب نماهای دل انگیز همراه بادگیرهای مجلل وجود دارد که حیرت نسل امروز را بر می انگیزد. سپس آب از محلی به نام برق وارد مزارع می شد و آن را آبیاری می کرد.
به علاوه اغلب مردم در خانه های خود حوض های به اندازه های مختلف داشته اند که آب غیر شرب آن ها تأمین می شده است. برخی نیز یک حوض زیرزمینی در طبقه ی تحتانی همان حوض می ساخته اند که آب شرب داشته و بوسیله ی یک تلمبه ی دستی از آن آب می کشیده اند. در حوض انبار بسیار زیبا در نهایت دقت و ظرافت بنا شده که شاهکار مهندسی و معماری به حساب می آیند. اولی در دهه ی بیست توسط مرحوم حاجی علوی با خشت و ملات که چهل پله دارد و آب آن در تابستان بسیار سرد و گوارا . دومی که قدمتی چند صد ساله دارد و برخی آن را هم سن کاج های مقبره سادات می دانند در میان ده اما ظرافت و دقت استادکاران آن به پای حاج آقا نمی رسد. پله ها بزرگتر و داخل آب انبار (شیر) تاریکتر و آب آن همانند شیر دیگر است. حمام قدیمی که تا دهه ی پنجاه پابرجا بود ابتدا به روش خزینه ای و بعداً لوله کشی و دوش در آن ساخته شد. مصالح آن از سنگ و ساروج است و آب آن از قنات تأمین می شد و موقوفاتی نیز داشت. داخل روستا دو حوض دیگر یکی سرپوشیده و مستطیلی به نام حوض حاجی علی جمعه و دیگر در میان میدان گاهی ده دایره و روباز هر کدام به عمق سه متر از سنگ و آهک و ساروج پرآب بودند که ریخت و ریز مردم را برآورده می کردند. اما زنان روستایی بخصوص وقتی هوا مناسب بود ترجیح می دادند که در سر جوی به شست و شوی بپردازند.
آسیاب آبی
گودالی بزرگ در ابتدای راسته خیابان وجود دارد که با اجرای طرح بهسازی در حال پر شدن است. این گودال که عمق آن به بیش از ده متر هم می رسیده روزگاری آسیاب آبی بوده است و تا سال های 1330 از آن استفاده می شده است. آب قنات پس از گذشتن از منزل آقا میرزا علی آقا و باغ آقای دکتر و منزل شیخ محمد علی شریفی به بالای آسیا می آمده که محل آن پشت تنوره نام داشته است. آب وارد یک تنوره ای با ارتفاع حدود 8 متر می شد و این استوانه ی سنگی و آهکی با معماری منحصر به فرد و قطر دو متر آب را به پایین ترین نقطه که پره خانه نام داشته است هدایت می کرده و فشار آب را بر پره وارد می کرده است. پره می چرخیده و سنگ های آسیاب را می چرخاند و گندم و جو را آرد می نموده. پس آب آسیاب از یک تونل به طول حدود پانصد متر از پایین ده به نام برقابه بیرون می آمده است. آب در عمق 7 یا 8 متری زمین بوده است و هر جا که از داخل منازل می گذشته است با حفر یک زیرزمین پله دار به جوی آب دست می یافته اند و از آن استفاده می کرده اند. در اصطلاح به آن چاه پی آب می گفتند. (چاه پی او) وقتی آسیاب بی کار می شده و بار برای آرد نداشته است آب را از تنوره و آسیاب می چرخانده اند و از یک مجرای دیگری به همان تونل وارد می شده که آن را درز آب (درزو) می گفته اند.
قلعه ی باب الحکم
اگر چه از این اثر گلی و خشتی تنها دیوارهای قطور آن باقی مانده است، اما تا سال های 1350، چند سال بعد از آن از جمعیت موج می زند، به نظر می رسد که سکونت مردم در این قلعه بوده است. در بی چوبی در جنوب و دربی کوچکتر در شمال داشته است. در داخل آن نهر آب جریان داشت که آن را بهاروند یا بهاربند می گفتند. یک حوض انبار کوچک بطور عمومی و داخل منازل یک حوض انبار کوچکتر و برخی از منازل اعیانی مثل حاجی اسلامی تلمبه ای روسی هم داشت. مدخل ورودی آن از جنوب بصورت تونل مانند بود و حدود شصت، هفتاد متر روی کوچه پوشیده بود. خانه های آن دو طبقه و صحن ها بسیار کوچکتر از صحن حیاط اهالی بیرون از قلعه بود. در عین حال داخل هر حیاطی به غیر از سه چهار اتاق نشیمن، اماکنی برای نگهداری دام و طیور و بعضاً اسب داشته اند. دیوارهای اطراف بلند و مرتفع بوده است و یک برجی در وسط قلعه مشرف به تمام منازل وجود داشته است. اثری از درخت سبز دیده نمی شود و جوی های آب در برخی جاها از وسط اتاق ها می گذشته است. داخل راهروها تاقچه های کوچک گرد مانند به شعاع 15 سانتیمتر وجود دارد که محل روشن کردن چراغ موشی بوده است.
مردم شناسی
در باب الحکم چهار تیره ی متمایز زندگی می کنند که هنوز این چهار تیره اصالت خود را حفظ کرده اند. تیره ی اول سادات هستند که متشکل شده اند از سادات علوی، حسینی، موسوی، اگرچه تعداد زیادی از آن ها تغییر فامیل داده اند اما هنوز خود را به این خاندان منسوب می دانند. از سادات رضوی و جعفری و سایر خانوارها کسی زندگی نمی کند. تیره ی دوم خان ها هستند که از نسل عزیز ا... خان معروف می باشند و با سادات وابستگی های زیادی دارند. و بر اثر ازدواج اغلب آن ها دارای مادر سیده هستند. تیره ی سوم عام ها هستند که به آن ها رعیت می گویند و در میان آن ها کرمانی، خوری و لر نیز دیده می شود که سه چهار نسل قبل به روستا مهاجرت کرده اند. آخرین تیره درویش ها می باشند که با لباس های بلند محلی و محاسن و عمامه ظاهر می شوند و ذکر اشعاری در مدح علی (ع) و خاندان او می کنند. البته در سال های اخیر بخصوص پس از انقلاب روند رو به رشد مهاجرت از جمعیت آن ها کاسته است. مردانی که زن سیده می گیرند به افتخاری بزرگ دست یافته اند و فرزندان ذکور آن ها را که از مادر سید هستند میرزا می نامند.
لهجه و گویش
لهجه مردم باب الحکم شباهت زیادی به لهجه کاشمر دارد و با اینکه فاصله ای کمتر از یک فرسخ با بردسکن ندارد اما لهجه آن ها خیلی تفاوت دارد. اصلاً اگر ما در تمام مسیر شهرستان کاشمر ، خلیل آباد و بردسکن در یک خط حرکت کنیم و به درونه برویم متوجه خواهیم شد که لهجه ی این مردم از یک ریشه است اما لهجه ی بردسکن مشترکات زیادی با کبودان، کوهسرخ و نیشابور دارد و به عبارتی می توان بردسکن را در یک خط شمالی به کوهسرخ و نیشابور وصل کرد. در بردسکن به اغلب افعال در زمان گذشته و حال ب اضافه می کنند و مصوت ـُـ را به ا تبدیل می کنند مثل خوردم – بِخاردم لهجه ی باب الحکم مقداری از کاشمر غلیظ تر است و تمایل زیادی به فتحه گویی دارد بسیاری از کسره ها را به فتحه می گویند مثل کَی – کَیف – و برخی مصوب های بلند را کوته می کنند مثل میخ – مـِخ، خروس = خِرِس گاهی صدای صامت حرف وسط یک واژه سه حرفی را در زنجیره ی گفتار متحرک می کنند. مثل درد = دَرِد ، سرد = سرِد . روی هم رفته با طمانینه و درنگ سخن می گویند و کلمات را با وقار و غروری خاص ادا می کنند.
فرهنگ مردم
- حجاب اسلامی زنان روستا در میان تمام روستاهای منطقه زبان زد است برخلاف تمام روستائیان زنان کمتر در معابر عمومی و مزارع دیده می شوند.
- مراسم عزاداری ماه محرم و شبیه خوانی منحصر به فرد است. شبیه خوانان زبده و حرفه ای دارند که برای آموزش و کارگردانی به سایر محلات دعوت می شوند. روز عاشورا بعد از دو سه ساعت عزاداری و سینه زنی و زنجیرزنی تا غروب شبیه می خوانند . نسخه های شبیه هم خطی است و قدمتی یکصد ساله دارد که با خطی نیکو و قلم های فرانسوی توسط کاتب مشهور روستا به نام مرحوم سید فخرالدین تقدیسی نوشته شده است. از شبیه های معروف می توان به شبیه حضرت عباس، علی اکبر، مسلم، چاه چراغ، امام حسین (ع) ، حر و حضرت علی (ع) اشاره کرد. شبیه حضرت علی ویژه روزهای احیای بیست و یکم ماه مبارک رمضان است. اما سایر شبیه ها به جز ماه محرم در سایر تعطیلات نیز اجرا می شود در شب های محرم و روز عاشورا و تاسوعا از طرف خیرین روستا مردم شام و نهار می دهند. غذای مخصوص این مراسم آشی است که به آن بز باش می گویند. این غذا از حبوبات، گوشت، ترشی درست شده است و فقط منحصر به باب الحکم است. البته در سایر مراسمات مثل افطاری ها و اربعین و آخر صفر نیز برای اطعام از همین غذا استفاده می شود.مراسم عروسی روستا با خواستگاری خانواده داماد شروع می شود. در یک شب مشخص بزرگان و ریش سفیدان طرفین جمع می شوند و صورت قباله را می نویسند و توافقات لازم انجام می گیرد. مراسم در دو مرحله عقد و عروسی برگزار می شود. قبل از شب عقد کنان دو نفر از زنان سرشناس یک نفر از زنان سرشناس یک نفر از خانواده عروس و یک نفر از خانواده داماد به تمام منازل می روند و رسماً اهل ده را خبر می کنند که به این کار «شایا» (شایع کردن) می گویند. در قدیم تر ها برای رخصت اول به منزل حاجی علوی می رفتند که بعد از فوت ایشان این رسم کم رنگ تر شد بعد از خبر کردن مردم یک بعد از ظهری مردم در مراسمی جداگانه برای زنان و مردان در منزل عروس و داماد تجمع می کنند و عاقد پس از خواندن خطبه ی عقد آنها را به عقد هم در می آورد و همانجا در دفتر ثبت می کنند. البته آزمایشات پزشکی را صبح همان روز انجام می دهند.
مدارس
علم آموزی در این روستا سابقه ای به بلندای تاریخ دارد. مکتب خانه های قدیم هم بصورت مجزی و هم بصورت مختلط به بچه ها قرآن می آموختند. علاوه بر قرائت قرآن به سبک قدیم کتاب های شعر در مدح منقبت ائمه تدریس می شده که از این میان می توان به کتاب صد کلمه، خزائن الاشعار، طوفان جودی، مفاتیح الجنان اشاره کرد. مرحوم حاج میرزا مسیح بحرینی که در ابراهیم آباد سکونت داشت دو مکتب خانه معروف در روستا داشت که تا سال های 1345 دایر بوده است. مرحوم بی بی گل و زن حاج میرزا علی تعداد زیادی از بچه ها را قرآن خوان کرده بود. در این مکاتب فقط خواندن آموزش داده می شد و از نوشتن خبری نبود، روش یاد دهی کلمات روش هجی کردن بوده و تنبیه بدنی و فلک از ابزار لاینفک کمک آموزشی استادان بوده است. در سال های 1340 مدارس جدید بطور رسمی به روستا آمده است و از آن زمان دانش آموزان زیادی از ابراهیم آباد و باب الحکم در این مدارس تحصیل کردند. قبلاً دانش آموزان برای تحصیل در مدارس جدید به بردسکن و انابد می رفته اند که سابقه ی آن به سال های 1310 می رسد . مدارس جدید در ابتدا بصورت مختلط بوده و بعداً مجزی شد.
ساختمان اولیه مدرسه منزل میرزا هادی ابراهیمی در جنب مسجد جامع بود و بعداً در سال های 1350 یک باب مدرسه سه کلاسه در شمال روستا کنار جاده ساخته شد که هنوز پا برجاست. مدرسه دخترانه در منزلی دو اتاقه روبروی مدرسه قرار داشت معلمین از ابتدا سپاهی دانش آموز بودند و با لباس نظامی و کلاه و درجه ی گروهبان سه به کلاس می آمدند. معلم دختران نیز از خانم های سپاهی دانش بود که با حجاب کامل تدریس می کردند. معلمین سه چهار نفر بودند و در ده خانه می گرفتند و بچه ها موظف بودند که امور منزلشان را انجام دهند. سپاهی دانش اهل این مناطق نبودند و بعد از اتمام دوره ی خدمت به وطن خود بر می گشتند. آقایان خالقی، مرجانی، بگجانی، شفیعی نژاد، یزدانی، رحیمی ترابیان، خدابخش ، حاجی پور ، کاسب ، مفیدی و احمدی قانعی (دبیر شیمی) از سپاهیان دانش قبل از انقلاب بودند. در دهه ی شصت مدارس جدیدی تأسیس یافته که ابتدایی دخترانه، راهنمایی ، پسرانه و دخترانه به آن اضافه گردید.