|
ریشه واژه تاریخ چیست ؟
تاریخ یک واژه عربی و بر وزن تَفعیل است . اصل این واژه تَوریخ بوده است که برای آسانی تلفظ حرف واو آن تغییر کرده است و به صورت تاریخ و تأریخ شده است . واژه پارسی سَره اش از یاد رفته است . در کردی به تاریخ می گویند میژو . بی گمان در پارسی نیز واژه ای برابر تاریخ بوده اما همچون هزاران واژه دیگر از یاد مردمان فارسی زبان برفته است . behnam5555 12-14-2010, 10:54 PM ریشه واژه "اُستاد" : این واژه که از پارسی در عربی به صورت استاذ وارد شده است در فارسی میانه به صورت awestadبوده و احتمالاً از ریشه ایستادن ( اِستادن) برگرفته شده باشد . استاد کسی است که می ایستد و به دانشجویان نشسته اش درس می دهد . behnam5555 12-14-2010, 10:55 PM ریشه واژه " اُجاق": اُجاق: آتشدان اجاق یک واژه تورکی ( ترکی )است . ojaq ( آتشدان) برگرفته از (ot) به معنای آتش + Jaq (پسوند جا ) می باشد. behnam5555 12-15-2010, 02:50 PM معنی و ریشه واژه کهکشان کهکشان: که ( کاه) + کش (بن مضارع کشیدن)+ ان = جایی که کاه کشیده شده است. این نامگذاری به این سبب است که درخشش ستاره های ریز و درشت کهکشان همچون راهی در آسمان است که پر از کاه شده و برخی را باور آن است که پیشینیان می پنداشتند این راهی بوده که کسی با بار کاه می گذشته و هنگام کشیدن کاه بخشی از کاه ها ریخته است . behnam5555 12-15-2010, 10:04 PM ریشه یابی واژه های فلسفه ، فیلسوف و سوفیست : فیلسوف که در عربی فَیلَسوف گفته می شود عربی شده فیلوسوفیا است . فیلوسوفیا واژه ای یونانی است .فیلوسوفیا به معنای دوستدار دانایی است. فیثاغورث نخستین کسی بود که خود را فیلوسوفوس (دوستدار دانش) نامید . افلاطون استاد (سقراط ) را فیلوسوفوس نامید. پیش از پیدایش سقراط سوفیست ها(مغالطه کاران) پیدا شدند که ادراک انسان را معیار حقیقت می دانستند. ادراک انسان معیار حقیقت است به این معناست که حقیقت اعتباری جدا از درک انسان ندارد. سوفیستها در استدلال های خود مغالطه می کردند. یعنی استدلالی که ظاهرا درست اما در واقع غلط بود. سوفیست که در ابتدا به معنی دانشمند بود به خاطر رفتار سوفیستها تغییر کرد و به معنی مغالطه کار شد. کلمه سفسطه از لفظ سوفیست گرفته شد و معنای رایج آن مغلطه کاری است. سقراط به دلیل فروتنی و به خاطر هم ردیف نشدن با سوفیستها دوست نداشت او را سوفیست بنامند.بنابراین خود را فیلوسوفوس(دوستدار دانش) خواند. behnam5555 12-15-2010, 10:07 PM معنی فَرهاد آد پسوند صفت سازی در پارسی کهن بوده که امروزه دیگر با آن واژه سازی نمی شود .آد در فرهاد، هفتاد، هشتاد،نواد یا نود هنوز به چشم می خورد . فرهاد به معنی شکوهمند( با شکوه ) است . فرهاد. [ ف َ ] (اِخ ) کوهکن . مردی است که بنابه روایت کتاب خسرو و شیرین نظامی شغل سنگتراشی داشته و رقیب خسروپرویز در عشق شیرین دختر شاه ارمنستان بوده است . وی سرانجام جان خود را بر سر این عشق گذاشت و هنگامی که خبر دروغین مرگ شیرین را به او دادند از فراز کوه درغلتید و جان سپرد : ... فرهاد فریفته ٔ این زن [ شیرین ] شد و خسرو او را به کندن کوه بیستون گماشت . فرهاد در آن کوه به بریدن سنگ مشغول شد و هر پاره ای که از کوه می برید چنان عظیم بود که امروز صد مردآن را نتواند برداشت . (ترجمه ٔ تاریخ طبری بلعمی ). به تندی چنان اوفتد بر برم که میتین فرهاد بر بیستون . آغاجی . تا چند کنی کوهی کو را نبود گوهر در کندن کوه آخر فرهاد نخواهی شد. خاقانی . که هست اینجا مهندس مردی استاد جوانی نام او فرزانه فرهاد. نظامی . هوسکاری آن فرهاد مسکین نشان جوی شیر و قصر شیرین . نظامی . من اول روز دانستم که با شیرین درافتادم که چون فرهاد باید شست دست از جان شیرینم . سعدی . شهره ٔ شهر مشو تا ننهم سر در کوه شور شیرین منما تا نکنی فرهادم . حافظ. behnam5555 12-15-2010, 10:10 PM نام روزهای هفته در ایران باستان به ترتیب از نخستین روز : کیوان شید / مِهرشید /مَهشید / بهرام شید / تیر شید / اورمزد شید/ ناهید شید یا آدینه نامگذاری روزهای هفته ابتکار بابلیان باستان بود که هر ماهی را به نام سیاره ای می گذاشتند . نامگذاریها تقریباً بر پایه این هفت سیاره است : خورشید ، ماه ، مریخ ،عطارد ، بهرام ، ناهید ، کیوان یا زُحَل امروزه از واژه عبری شنبه که به معنی استراحت است و اصل آن شَپَت است بهره می بریم و بقیه را یکشنبه تا پنج شنبه می گوییم و جمعه هم که عربی است یعنی جمع شدن . چون این روز روز دور هم جمع شدن است . به MONDAY در انگلیسی دقت کنید بخش اول یعنی mon همان moon به معنی ماه است که با مهشید ما یکی است . behnam5555 12-15-2010, 10:11 PM بررسی واژه دیو در زبانهای هند و اروپایی واژه دیو بیانگر اختلاف اقوام آریایی در پرستش خدا می باشد . "دیو" در زبانهای هند و اروپایی( جز ایران ) بررسیهای ریشه شناختی نشانگر این است که واژهی "دیو" در همه زبان های آریایی، معنای "خدا" داشته است. دیو در سانسکریت "devā" بوده که به خدایان کهن آریایی گفته می شد و امروزه در هند معنی خدا دارد ( deva). در یونانی این واژه به صورت "zeus" در آمده که نام بزرگ خدایان یونان باستان است. بخش نخست واژه "ژوپیتر" ( Ju)Jupiter نیز که پدر خدایان رومی است از همین ریشه است. در لاتین "deus" به معنی خداست . در فرانسه "dieu" در ایتالیایی "dio" و در اسپانیایی "dios" همه معنی خدا را دارند.در انگلیسی این واژه به صورتهای گوناگون آمده. واژهی "deity" که در انگلیسی ِ امروزبه معنی "خدا" است، با واسطه از فرانسوی، از "deitas" در لاتینی برگرفته شده. واژهی دیگر "divine " به معنای "خدایی " این هم از " divinus" لاتینی برگرفته شده. واژهی "deism" به معنای "خداگرایی" (گونه ای ویژه از باور به خدا) نیز از همان ریشهی لاتینی است. دیو در زبان فارسی "دیو" در فارسی باستان "daiva" بود. این واژه در واژه "daivadāna" نیز وجود داشته که به معنای "پرستشگاه دیوان" است. در اوستایی نیز این واژه به صورت "daēva" بوده. در فارسی میانه (پهلوی) این واژه به صورت "dēw" تلفظ می شده. و امروزه به صورت "div" تلفظ می گردد. در کردی دیو را dew می گویند. اما در فارسی برعکس دیگر زبان ها واژه دیو به معنی آفریدههای "اهریمن" است که جایگاهی برابر "ایزدان" - که کارگزاران اهورامزدا هستند را دارند .در شاهنامه فردوسی دیوان به مردمان پیش از کوچ آریاییان گفته شده که هرچند متمدن بودند اما به پای آریاییان نمی رسیدند .پس هر دو معنای "دیو" بد است. در متون دینی، کسانی را که پیرو دین مزداپرستی (مزدَیسنا) نبودند و بیگانگان و دشمنان، "دیویسنان" نامیده اند. behnam5555 12-15-2010, 10:13 PM معنی و ریشه یابی واژه میرزا: میرزا کوتاه شده "امیرزاده" است . میرزا : میر ( مخفف امیر ) + زا ( مخفف زاده) = امیر زاده این واژه ظاهراً از زمان تیموریان رواج یافته است در دوره قاجار هرگاه پیش از نام افراد ذکر می شد به معنای « آقا » بود مانند: میرزا جعفر و اگر بعد از نام افراد می آمد دلیل بر شاهزادگی بود.مانند: محمدعلی میرزا- احمد میرزا. بعدها به عنوان یک لقب محترمانه برای افراد با سواد بدون توجه به نکته ای که ذکر کردم به کار رفت . حتی کار به جایی رسید که میرزا به تنهایی یک نام شد بی آنکه دارنده آن امیرزاده باشد . تصویر میرزامحمدتقی خان امیر کبیر behnam5555 12-15-2010, 10:14 PM ریشه یابی واژه " پیغمبر" : پیغمبر : پیغم (کوتاه شده پیغام) + بر (بن مضارع بردن) = کسی که پیام می برد.پَیامبَر شکل دیگر این واژه است . اما نَــبیّ بر وزن فَعیل است و سه حرف اصلی اش ( ن ب ء ) است پس نبیّ بروزن فعیل باید در اصل نَــبیء باشد که همزه برای آسانی تلفظ به ی تبدیل شده است و دو تا حرف ی در هم ادغام شده اند آنگاه نَــبیْ تشدید گرفته است . ما در فارسی نبی را بی تشدید می خوانیم و می نویسیم . behnam5555 12-15-2010, 10:16 PM ریشه واژه " آستین " : در ریشه واژه آستین می توان واژه "دست" را یافت زیرا که صورت واژه در فارسی باستان "آدَستینه" a-dastaina یا "آدَستنیا" a-dastanya است.در بسیاری از واژگان که از نیاکانمان به ما رسیده است چنین دگرگونی هایی انجام شده است . به گونه ای که تشخیص ریخت اصلی کلمه برایمان بش دشوار است . behnam5555 12-15-2010, 10:17 PM ریشه واژه " گاوبَندی" : تا چندی پیش که تراکتور نبود ؛ شخم زدن به وسیله گاو انجام می شد با گذشت زمان واژه « گاوبندی »با قرارداد کارهای کشاورزی هم معنی شد.اما معنای مجازی آن « ساخت و پاخت » و « شرکت در سودهای نامشروع » از آنجا ریشه گرفته است که مباشران و مأموران گرفتن بهره مالکانه برای آنکه سود بیشتری به دست بیاورند ؛ با یک یا چند نفر از خوش نشینها در کشاورزی و گاوبندی شریک می شدند و سود به دست آمده از زمین های زیر کشت تعیین و از کشاورزان گرفته می شد مباشر مساحت زمینهای شراکتی را که با خوش نشینها گاوبندی کرده کمتر از میزان مقرر تعیین می کرد و یا اصلاً به حساب نمی آورد تا زیانی متوجه او و شریک گاوبندی اش نشود . ادامه این کار از طرف مباشر و خوش نشین موجب شد که اصطلاح گاوبندی برسر زبان ها بیفتد و گاوبندی که کشاورزی و شخم زدن با گاو معنی می داد به معنی ساخت و پاخت شود behnam5555 12-15-2010, 10:19 PM ریشه یابی واژه " اَلَــکی " : الک ابزاری است که از سیم های باریک بافته می شود، مانند غربال، ولی سوراخ هایش کوچک تر است. به همین جهت بیخته شده اش بسیار نرم است. در گذشته که الک سیمی امروزی نبود و یا در جاهایی که الک سیمی نداشتند ، پارچه های بسیار نازک پنبه ای را مانند الک سیمی به چوب وصل می کردند و آرد و دیگر چیزهای نرم را برای بیختن از آن رد می کردند. این گونه الک مانند نوع سیمی اش مقاوم نبود و پس ازمدتی از میان می رفت. بعدها با توجه به ناتوانی این گونه الک اصطلاح الکی رایج شد و نماد سستی و کم دوامی شد و واژه «الکی» به شکل کنایه در آمد . behnam5555 12-15-2010, 10:22 PM ریشه یابی واژه " پردیس یا فردوس " : پردیس :از دو بخش پیوند یافته است: Pairi ( پیرامون ) + ( Daeza) ( انباشتن و دیوارکشیدن )= درختکاری و گل کاری پیرامون ساختمان این واژه به شکل فِردَوس به عربی رفت و به اصطلاح مُعَرَّب شد .در انگلیسی پارادایس گفته می شود . شدنی است که این واژه از پارسی به یونانی و دیگر زبان های اروپایی رفته باشد .این واژه در قرآن نیز به کار رفته است . نزدیک به صد واژه فارسی عربی شده در قرآن یافت می شود behnam5555 12-15-2010, 10:23 PM ریشه یابی واژه " پاســُخ " : پاسخ: پات (ضد، مقابل) + سخون یا سُخَن (پاتسُخَن) = جواب سخن این واژه بعدها با کاهش واج در دو بخش خود به ریخت پاسخ درآمد. پات در پادمادّه ، پادزهر ، پاتسخن به معنی ضد است . behnam5555 12-15-2010, 10:24 PM ریشه یابی واژه های دبستان و دبیرستان : دبستان : دب( خط) + ستان( پسوند مکان ) = جای آموزش خط و نوشتن . دب یا دپ به معنای خط یا نوشتن می باشد. این واژه که به ریخت « دیپ » در سنگ نبشته های هخامنشی آمده است در حقیقت یادگاری از زبان سومر می باشد که به ریخت dub به معنای لوح و خط بود. بعدها این واژه به زبان اکدی رفت و به ریخت duppu و tuppu نوشته و خوانده شد. سپس با رفتن به زبان آرامی به ریخت dup درآمد و هنگامی که به زبان فارسی باستان آمد به ریخت های گونه گون : دب ، دیب در آمد .و ما امروزه این گونه ها را می توانیم در واژه هایی مانند : دبیر ، دبیرستان ، دیباچه ، دیبا و دیوان ببینیم. behnam5555 12-17-2010, 11:44 AM ریشه یابی واژه بوستان: بوستان = بوی (رایحه) + ستان = جایی که گل های خوشبو بسیار باشد. جای پر از بوهای خوش این واژه به صورت بُستان به عربی وارد شده و جمع مکسر نیز شده است ( بَساتین ) behnam5555 12-17-2010, 11:47 AM ریشه یابی واژه " آبشار " : آبشار : آب + شار (بن مضارع شاریدن به معنی ریختن) = ریزش آب ، جایی که آب می ریزد . behnam5555 12-17-2010, 11:50 AM ریشه یابی واژه حُـقّـه باز حقه ( جعبه ویژه نگهداری چیزهای با ارزش ) + باز:حقه باز در اصل یعنی فرد چیره دست در بازی و جابه جایی حقه ها. در گذشته تردستان چند حقه را با رنگ های گوناگون واژگون بر زمین می نهادند و مهره ای در زیر یکی از آنها می گذاشتند سپس با جابه جایی حقه، مهره را ازحقه ای به حقه ی دیگر جابه جا می کردند که مایه ی شگفتی تماشاگران می شد. این واژه بعدها بار منفی یافت و امروزه هم معنی با واژه فریبکار است . behnam5555 12-17-2010, 11:51 AM ریشه یابی واژه میزبان : میزبان : میز ( مهمان ) + بان ( پسوند دارندگی و نگهداری ) = کسی که دارای مهمان است، کسی که مهمانانش پشت میز هستند . behnam5555 12-17-2010, 11:52 AM ریشه واژه جُغرافی جغرافی عربی شده ( مُعّرَّب) ژئوگرافی است . چون در عربی فصیح یعنی نوشتاری گ و ژ نیست ؛ ژئوگرافی به جغرافی تبدیل شد .این واژه از زبان یونانی در هنگامی که مسلمانان با فرهنگ و تمدن یونان آشنا شدن وارد زبان عربی و پس از آن وارد فارسی شد . behnam5555 12-17-2010, 11:54 AM ریشه دو واژه بالا و پایین بال + ا = بالا پا + ین = پایین در بسیاری از زبانهای ایرانی هنوز بال به معنی دست است . در فارسی نیز گاهی دست و بال را باهم می آورند .اگر دست خود را بر فراز سرمان ببریم آنگاه می بینیم که دست بالاتر از سر می شود . پس اگر جهت بالا چنین نامیده شده است به همین دلیل است . پایین نیز همین گونه است .پایین منسوب به پا است . behnam5555 12-17-2010, 11:55 AM معنی و ریشه واژه "شعرباف" : شعربافی نام عمومی و كلی صنعتی قدیمی و متداول در یزد است كه كار آنبافتن پارچه از نخ است. قدمت برخی رشته های شعربافی به بیش از هزار سال می رسد. محققین این صنعت و دستگاه های آن را اختراع زنان می دانند. شعر بافی یا پارچه بافی از مرسوم ترین پیشه ها در یزد بود؛ صنعت پارچه بافی، در بیشتر شهر های كویری ای كه در مسیر جاده ابریشم واقع است از صد ها سال پیش، رایج بوده است و در این میان، یزد از نامدارترین آنهاست. اینصنعت را «شعربافی» و بافنده آنرا «شعرباف »می گویند. هرچند امروزه به خاطر گسترش كارخانه های نساجی، شعربافی رو به کاهش نهاده است ولی در گذشته اینصنعت، همیشه از صنایع مهم، و این طبقه، یعنی شعربافان، از طبقات محترم جامعه بودند.شعر باف از دو بخش «شعر» و «باف» تشكیل شده است. معنی بخش دوم یعنی باف، روشن است وبن ماضی مصدر «بافتن» است؛ اما در مورد بخش نخست واژه، این پرسش مطرح است كه «شعر» یعنی چه ؟اگر به واژه نامه ها یی مانند «آنندراج» و «ناظمالاطباء» مراجعه كنیم، «شعر»، به معنی موی حیوانات، به خصوص بز و در مواردی واختصاصاً به موی سر انسان اطلاق می شود اما در شعربافی مو به کار نمی رود پس یقینا این واژه اشتباه نوشته شده یعنی با عین نوشتن آن درست نیست و شاید چیزی شبیه شارباف بوده است. behnam5555 12-17-2010, 11:57 AM معنی و ریشه واژه داوطلب داوطلب: داو( هر دست بازی نرد ) + طلب( بن مضارع طلبیدن) = کسی که خواستار بازی کردن بازی نرد باشد. این کلمه بعدها عمومیت یافت. behnam5555 12-17-2010, 11:59 AM معنی و ریشه واژه اِبریق ابریق عربی شده (معرَّب) آبریز است و آبریز نوعی پارچ آبخوری بوده . این واژه پس از ورود به عربی ابریق شد . این واژه به صورت جمع ( أباریق ) در قرآن هم به کار رفته است .ببینیم در فرهنگ لغت در باره اش چه آمده است : ابریق . معرب آبری (تاج العروس ) یا آبریز. ظرف سفالین برای شراب : ابریق می مرا شکستی ربّی برمن در عیش من ببستی ربّی از خیام behnam5555 12-17-2010, 12:01 PM معنی و ریشه آسمان آسمان: آس( سنگ گرد ) + مان(پسوند همانندی) فضای همانند سنگ آس این همانندی به این دلیل است که به باور پیشینیان آسمان گِرد همچون سنگ بزرگ آسیاب است که بر فراز زمین در حال چرخش است.بخش نخست این واژه را می توان در واژه های آسیاب و خراس نیز دید . behnam5555 12-17-2010, 12:02 PM معنی موسیقی واژه موسیقی از واژه یونانی Mousika است که آن هم برگرفته از واژه Muse میباشد که نام رب النوع نگهدار شعر و ادب و موسیقی یونان باستان میباشد.با آشنا شدن مسلمانان با فرهنگ و تمدن یونان و ترجمه آثار آنان واژگان یونانی بسیاری مانند جغرافی ( ژئوگرافی : شناخت زمین ) و فیلسوف ( فیلوسوفیا : دوستدار دانش )و... وارد عربی شد. behnam5555 12-18-2010, 06:34 PM پیشوند دُش در آغاز دشمن ، دشنام ، دشوار ، دُشخیم (دِژخیم ) این پیشوند امروزه به کار نمی رود و تنها در چند واژه کهن فارسی کاربرد دارد . دُش به معنی بد است . پس دشنام یعنی نام بد ، دشمن یعنی انسان بد ، دشخیم در برابر بدخیم است . امروزه دشخیم را دژخیم می گوییم . دشوار براس اینکه آسان نیست چنین گفته شده است . تنها این پیشوند فارسی نیست که فراموش شده است . پیشوندها و پسوندها و واژگان بسیاری را ما ایرانیان در گذر تاریخ از یاد برده ایم . اگر این واژه ها را جان بود از دست ما فریادشان به آسمان می رفت که چرا ما را فراموش کرده اید . ما یادگار نیاکانتانیم . behnam5555 12-18-2010, 06:35 PM معنی واژه "لغت" برخلاف گمان بیشتر مردم واژه لغت ریشه عربی ندارد . لغت همان logo در یونانی است .logo به گونه لُــغــة در عربی وارد شده است .در قرآن همه جا از لسان به جای لغة استفاده شده . مثال : لساناً عربیاً /ما أرسلنا من رسولٍ إلا بلسان قومه . و ...اما در فارسی منظور ما از لغت آن نیست که عرب می گوید . مقصود ما فارسی زبانان واژه است . پس کاربرد فارسی آن با عربی اش گوناگون است . behnam5555 12-18-2010, 06:37 PM معنی لامَصَّـب یا لامَذهَب لامَصَّـب یا لامَذهَب یک اصطلاح عربی است . درست این کلمه لا مذهب است که به غلط به گونه های دیگری تلفّظ می شود .یعنی کسی که مذهبش قبول نیست . بی مذهب و بی دین است .این ناسزا را متعصبان بی خرد نسبت به مذاهب دیگر روا می دارند .امروزه بدون توجه به اصل معنی آن در جایی که شخص کلافه و خسته می شود همین طور بر زبان می آورد بی آنکه معنای درستش را بداند . behnam5555 12-18-2010, 06:39 PM معنی مُـزمِــن واژه مُـزمِــن در نام بیماریها بسیار گفته می شود . بیماری مزمن . خیلی ها نمی دانند معنایش چیست . مزمن یعنی دارای زمان و دیرینه و کهنه ،زمان بَر ، زمان گیر و یک واژه عربی است . اسم فاعل از یُــزمِنُ می باشد .( أزمَنَ ، یُزمِنُ ، إزمان بر وزن أفعلَ ، یُفعِلُ ، إفعال می باشد )اما این واژه را در فرهنگ لغت ببینید: مزمن . (عربی ، صفت ) بر جای مانده شونده . (از منتهی الارب ) (از اقرب الموارد) (آنندراج ) (غیاث ). بر جای مانده . کهنه و دیرینه . دارای زمان و دیرینه . (ناظم الاطباء). دیرینه و کهنه . (آنندراج ) (غیاث ) . کهن . عتیق . طویل (از نظر زمان ). پیاده (مقابل حاد). متقادم . (یادداشت به خط مرحوم دهخدا). در اصطلاح پزشکی دیرگذر. مقابل حاد. آهسته . (ذخیره ٔ خوارزمشاهی از یادداشت مرحوم دهخدا) : به علت های مزمن و دردهای مهلک گرفتار گشته . (کلیله و دمنه ). بیماری که اشارت طبیب را سبک دارد... هر لحظه ناتوانی بروی مستولی گردد و علت مزمن تر شود. (کلیله و دمنه ). - بیماری مزمن ؛ بیماری کهنه و دیرینه و بیماری که مدت زمان طول کشیده باشد. (ناظم الاطباء). در تداول امروزین به معنی دیرمانده و علاج آن مشکل شده . (یادداشت به خط مرحوم دهخدا). مرضی که از آدمی دست برندارد. (یادداشت ایضاً) : هر کجا بیماریی مزمن بدی یاد اوشان داروی شافی شدی . مولوی (مثنوی ). - تب مزمن ؛ تب دیرینه . تب که قطع نشود. (یادداشت به خط مرحوم دهخدا). - دل درد مزمن ؛ دل درد کهنه . (یادداشت به خط مرحوم دهخدا). - سرفه ٔ مزمن ؛ سرفه ٔ کهنه . (یادداشت مرحوم دهخدا). - مرض مزمن ؛ بیماری مزمن . مرض کهنه . ناخوشی کهنه و زمان بر وی گذشته . (اقرب الموارد). توسعاً دیرعلاج . وخیم . کهنه مانده . صعب العلاج : بیماریی که چهل روز و بیشتر کشد. (یادداشت مرحوم دهخدا). || زمینگیر. علیل . از ناخوشی افتاده : و هر کجا مزمنی بود و مبتلائی روی بدو آوردند. (جهانگشای جوینی ). || لنگ و کسی که دست و پایش از حرکت و رفتار مانده باشد. (غیاث ) (آنندراج ). behnam5555 12-18-2010, 06:42 PM چرا جمع زنده زندگان است ؟ گاف در زندگان از کجا آمد ؟ اصل کلماتی مانند زنده ، مرده و فرشته به صورت زندَگ ، مُردَگ و فرشتَگ بوده و جمع آن ها با ( ان ) بوده به شکل ( زندَگان ، مردَگان و فرشتَگان ) به کار می رفته است . البته ما امروزه فتحه یکی مانده به آخر این کلمات را کسره کرده ایم و گاف آخر را برداشته ایم . تا صد سال پیش در تهران این کلمات با فتحه و به صورت زندَه، مردَه و فرشتـَه تلفظ می شد . همان طور که در لغتنامه دهخدا چنین است . به هر حال زبان تغییر کرده است . چون نمی دانیم اصل این کلمات چه بوده به غلط می گوییم " هـ در زنده موقع جمع بستن به گ تبدیل می شود اما چنین نیست .کلمه روزنامگ هم جالب است که به صورت رُزنامَج وارد عربی شدو به صورت رُزنامَجات جمع بسته شد و این کار موجب ساخته شدن جمع هایی مانند ترشیجات ، کارخانجات ، اداره جات و میوه جات در فارسی شد در حالی که بخش دوم رزنامجات اصلاً جات نبوده است .بلکه ات می باشد . چه کنیم زبان است و نمی شود جلوی تغییراتش را گرفت . behnam5555 12-18-2010, 06:43 PM معنی عینک عینک از پیوند( عین به معنی چشم + ــَـک ) ساخته شده است . ظاهراً عربی است .اما در عربی به عینک می گویند نَظّارة یا مِنظار و در عامیانه عراق مَنظرة . پس این واژه ساختگی است . ما فارسی زبانان از ریشه عربی واژه جدیدی ساخته ایم . سمعک هم چنین است . پسوند ــک برای ساخت اسم ابزار است مثل غلتک ، روروک، غربیلک ،مگسک و ... behnam5555 12-18-2010, 06:47 PM فلسفه نامگذاری روز ولنتاین داستانهای گوناکونی در این باره هست . این هم یک از آن داستانهاست : ولنتاین مقدس یک کشیش مسیحی در سده سوم میلادی بود. زمانی که امپراتور CLADIUS دوم بر روم فرمان می راند، کلادیوس دریافت که از آنجا که مردان مجرد همسر و خانواده ای ندارند نسبت به مردان متاهل بیشتر به سربازی رویمی آورند و سربازان بهتری هستند. از همین رو ازدواج را برای مردان جوان ممنوع نمود . ولنتاین که این حکم را ستمگرانه می دانست از فرمان کلادیوس سر پیچی کرد . ولنتاین پنهانی دلدادگان جوان را به عقد یکدیگر در می آورد. هنگامی که این کار ولنتاینآشکار شد ،کلودیوس حکم اعدام وی را صادر کرد. ولنتاین خودش نخستین فردی بود که برای نخستین بار نامه ولنتاین را نوشت . وی هنگامی که در زندان بسر می برد دلداده دختر جوانی شد که دختر زندانبان او بود. این دختر جوان زمانی که ولنتاین در بازداشت بسر می برد به ملاقات وی می آمد. در پایان این نامه ولنتاین چنین نوشته بود: "از طرف ولنتاین تو." این عبارت هنوز در نامه های روز ولنتاین استفاده می گردد. * ولنتاین در روز 14 فوریه تقریبا در سال 269 پس از میلاد اعدام شد. . به گرامیداشت وی کلیسایی در سال 350 میلادی ساخته شد که پیکر وی نیز در آنجا به خاک سپرده شد . در واقع روز ولنتاین سالروز مرگ و خاک سپاری ولنتاین است . . behnam5555 12-18-2010, 06:48 PM چرا می گوییم سرما ؟ ریشه واژه سرما چیست ؟ گرما از ریشه ی گرم است . اما سرما از ریشه ی سرم نیست . چون گرما و سردا را با هم می گوییم سردا به سرما تغییر کرده است . پس در اصل گرما و سردا است . نمونه دیگر عدد پنجده یا پانجده است که گفتنش سخت است و پانزده شده و ششده بنا به همسایگی با آن تبدیل به شانزده شد . نمونه دیگر ( یا مَن اسمُهُ دَواء و ذکرُهُ شِفاء ) است که ما در فارسی شِفاء به کسر حرف شین را به فتح شین و شَفا می گوییم و این به دلیل نزدیکی دواء و شفاء است که شَفاء تحت تأثیر دَواء تغییر حرکت داده است . جالب اینکه اصلاً شَفا معنی خوبی هم ندارد و به معنای جان کندن است و آخرین لحظات زندگی شخص محتضر را شَفا می گویند . پس شاید بهتر است بگوییم خدا شِفایت دهد . behnam5555 12-18-2010, 06:50 PM چرا برای یک مفهوم چند واژه وجود دارد ؟ خـُفتن ، خـُسبیدن ، غـُنودن ، آرمیدن . خوابیدن همه به یک معنی هستند . حقیقت این است که این طور نبوده که پیشینیان ما برای یک معنی و مفهوم عمداً چند کلمه ساخته باشند بلکه هر واژه مربوط به جایی از ایران است . مثلاً امروزه مردم ایلام و کرمانشاه و شرق کردستان و غرب لرستان همگی از خفتن استفاده می کنند . مثلاً ( بِچو بِخَف : یعنی برو بخواب ) و در گیلکی از خسبیدن استفاده می کنند و در فارسی از خوابیدن .بعدها که همه ی گویش ها به هم نزدیک شده اند این کلمات با هم مترادف شده اند . behnam5555 12-18-2010, 06:52 PM کانگورو یعنی (نمی فهمم چی میگی؟!) وقتی کشتی مهاجرین انگلیسی در سواحل این قاره پهلو گرفت و مهاجران به درون سرزمین جدید رفتند با این حیوان روبرو شدند و با تعجب از بومیان پرسیدند :What 's this?اما آنان که نمی فهمیدند انگلیسی ها چه می گویند به زبان خودشان گفتند کانگورو یعنی نمی فهمم چی میگی . انگلیسی ها گمان بردند این اسم این حیوان است . بعدها که این اسم جا افتاد از کار خود خنده شان گرفت و این نام همچنان تا به امروز در تمام زبانهای جهلن مانده است. به طور گسترده برگزار - باور است که واژه کانگورو می آید از کلمه بومی استرالیایی به معنی "من نمی دانم". این در واقع غیر واقعی است. واژه اولین بار در سال 1770 ضبط شد توسط کاپیتان جیمز کوک ، هنگامی که فرود آمدند به تعمیرات در امتداد ساحل شمال شرقی استرالیا می باشد. در سال 1820 ، یک سروان فیلیپ پادشاه K. ثبت کلمه مختلف برای حیوان ، نوشته شده "- nuah می دهد." در نتیجه ، آن که کاپیتان کوک اشتباه شده بود به عهده گرفت بود ، و اسطوره بزرگ شده است که آنچه را نشنیده بودند یک کلمه به معنای "من نمی دانم" بود (احتمالا به عنوان پاسخ به سوال به زبان انگلیسی است که به حال درک نشده است ). اخیر fieldwork زبانی ، با این حال ، تایید کرده است وجود gangurru کلمه در زبان بومی از شمال شرق Guugu Yimidhirr ، با اشاره به گونه های کانگورو. چه کاپیتان پادشاه شنیده ممکن است minha کلمه خود را ، به معنای "حیوان خوراکی". behnam5555 12-18-2010, 06:54 PM معنی یوغور ، یغور ، یوقور ،یغر یوغور چند املا دارد . این واژه به معنی ستبر و زمخت است .معنی این کلمه در لغتنامه ها : یُــغور. [ ی ُ ] (ترکی ، صفت است ) یغر. از مصدر یغورماق (خمیر کردن ) . در تداول عامه ، ستبر و عظیم الجثه (از لحاظ تشبیه به خمیر ورآمده ). یوقور. [ی ُ قُرْ ] (ترکی ، صفت ) یوغور. یغور. گنده . بزرگ . گردن کلفت . زمخت . behnam5555 12-18-2010, 06:56 PM معنی قالپاق قالپاق ماشین نامی ترکی است .از ریشه واژه ای به معنی کلاه. در فرهنگهای لغت معنی قالپاق چنین آمده است :قالپاق . (ترکی ، اسم )کلاه ترکان از پوست که پشم آن بازکرده نباشند . در این کلاه که به قالپاق معروف است چند ویژگی وجود دارد که بنظر شاید مهم نباشد. اول انکه کناره پائین کلاه یا قالپاق بریده شده است و این علامت و نشانه ان است که کوههای قرقیزستان دارای صخره های زیادی است. مطلب دوم در خصوص گلهای روی کلاه است گلهای روی کلاه گل هائی است که تنها در قرقیزستان یافت میشود و در کوههای این کشور میروید و به ان اوی موق میگویند ویژگی بعدی ان است که در بالای کلاه معمولا یک چهار گوش وجود دارد و ان نشانه توندور در یورت یا خانه قرقیزی یا به اصطلاح دودکش بالای یورت است . سوم انکه کلاه سفید نشانه ان است که کوههای قرقیزستان همیشه پربرف اند و اخر انکه سیاهی های کناره کلاه نشانه ان است که در قرقیزستان کوههایش به دو دسته تقسیم میشوند. نشانه های طبیعی مانند کوه و یورت در پرچم این کشور نیز بازتاب یافته است معمولا بزرگان در جشنها و اعیاد کلاه قرقیزی را بسر میکنند وان را نشانه ملی گرائی می دانند . رئیس جمهور این کشور معمولا در مراسم های رسمی و استقبال از سران کشورها از این کلاه استفاده میکند. عکس از آقایف با کلاه قرقیزی behnam5555 12-18-2010, 06:57 PM معنی گلن گدن اسلحه( یک اسم ترکی است ) اصل این کلمه ترکی است و با ط نوشتن آن نادرست است . قره یعنی سیاه و قاتی یعنی مخلوط.قاتی . (از ترکی ) از قاتمک و قاتمق . مخلوط. درهم behnam5555 12-19-2010, 08:57 PM کلمه ی شَل و پَل کردی است . کردها این واژه را از زبان خود در فارسی انداخته اند . شل و پل برابر درب و داغان در فارسی است . behnam5555 12-19-2010, 08:59 PM اوزون برون ترکی است . ماهی اوزون برون یک واژه ی ترکی است . یعنی دماغ دراز . اوزون یعنی دراز و برون دماغ است . behnam5555 12-19-2010, 09:00 PM یأجوج و مأجوج چه طوایفی هستند ؟ در قصص قرآن ،نویسنده : صدر بلاغی ، انتشارات امیر کبیر اطلاعات مفیدی در مورد این دو طایفه می توانید بیابید .اینها دو طایفه مغول به نام یاگوک و ماگوک هستند که در عربی به صورت یأجوج و مأجوج در آمده اند . مردم از دست این دو طایفه در عذاب بودند .کورش بزرگ با اینان جنگید او سدّی ساخت تا اینان نتوانند از آن بگذرند و به مردم همسایه حمله کنند . behnam5555 12-19-2010, 09:02 PM معنی سالهای ترکی (که هر سال به نام حیوانی است ) سال های ترکی براساس یک دوره دوازده ساله به نام دوازده حیوان تشکیل می شوند. نام این سال ها عبارتنداز: (سیچقان ییل(سال موش)، اودییل(سال گاو)، بارس ییل(سال پلنگ)، توشقان ییل(سال خرگوش)، لوی ییل (سال نهنگ)، ییلان ییل (سال مار)، یونت ییل (سال اسب)، قوی ییل(سال گوسفند)، بیچی یا پیچی ییل(سال میمون)، تخاقوی ییل(سال مرغ)،ایت ییل(سال سگ)،تنگوزییل(سال خوک) بر اساس یک باور خرافی گمان می کرده اند هر سال به گونه ای است . یک سال سال جنگ و گریز است . یک سال سال فراوانی نعمت . یک سال سال دشمنی ها و .. و گمان می کردند آفرینش همواره بر مبنای این 12 نام دور می زند . امروزه هنوز برخی این را باور می کنند . اما اغلب به خاطر بامزه بودن این نامگذاری از آن استفاده می کنند بی آنکه بله آن اعتقاد داشته باشند . behnam5555 12-19-2010, 09:04 PM ریشه واژه ی اسکناس ریشهٔ واژه ی اسکناس آسی نیای فرانسوی است که در زبان روسی به صورت آسیگناتسیا و در زبان فارسی، با دگرگونی واژه ای در زمان قاجار به صورت اسکناس درآمد.حتماً می دانید نخستین بانک ایرانی توسط روس ها در ایران بنیانگذاری شد . behnam5555 12-19-2010, 09:06 PM واژه ی ( است ) در زبان های اروپایی و ایرانی: در سانسکریت و یونانی : اَستیدر لیتوانی : اِستی در اسلاو و روم باستان : جِستی در ژرمنی : ایست در فرانسه : اِسْت در انگلیسی : ایز در کردی : هَس در فارسی : است صدها مثال دیگر مانند این واژه وجود دارد که بیانگر هم خانواده بودن فارسی با زبانهای اروپایی است . behnam5555 12-19-2010, 09:11 PM نام های ایرانی توضیحاتی در باره ی نام های ایرانی دغدویه مادر زرتشت که اصلا از شهر ری بود و در آنجا با کوی ها و کرپن ها که مردم را گمراه می کردند و از آنها مرتب فدیه و قربانی می خواستند و دین را وسیله ای برای رسیدن به امیال و خواستهای ناروای خود کرده بودند به مبارزه پرداخت. پدر و مادرش چون جان او را در خطر دیدند او را نزد یکی از نزدیکان خود به آذربایجان فرستادند او در آنجا با پوروشسب ازدواج کرد و ثمره این پیوند همایون، زرتشت پیامبر بزرگ ایرانیان است. پوروچیستا: پوروچیستا ششمین و کوچکترین فرزند زرتشت و سومین دختر اوست. معنی پوروچیستا یعنی پردانش. در گفتار زرتشت که برای ما باقی مانده است از او با پوروچیستا بیش از فرزندان دیگرش سخن واندرز مانده است، یکی از مهمترین سخنان زرتشت با پوروچیستا درباره همسری با جاماسب حکیم، وزیر شاه گشتاسب و منجم و ستاره شناس معروف زمان است. زرتشت به دخترش می فرماید: "پوروچیستا، جاماسب خواهان همسری با توست و تو را از من خواستگاری کرده است من او را برای همسری تو مناسب می دانم ولی تو با خرد مقدست مشورت کن ببین آیا او را شایسته همسری خود می دانی یا نه؟" این گفتار زرتشت یک حقیقت مسلم را آشکار می سازد و آن این است که دختر در آئین زرتشت درانتخاب همسر آزاد است و عقیده پدر بر او تحمیل نمی گردد. همچنین قسمتی از اندرزنامه زرتشت به پوروچیستا در موقع گواه گیری او با جاماسب اکنون هنگام گواه گیری دختران و پسران زرتشتی از طرف موبد بازگو می گردد. رکسان یا رکسانا: رکسان یا رکسانا یا روشنک دختر داریوش سوم است که بنا به مقتضیات ---------- و برای انجام حسن رابطه بین یونان و ایران، همسری اسکندر را پذیرفت. پانته آ: یکی از زنان فداکار زمان کوروش، او همراه همسرش که فرمانده سپاه کوروش بود به میدان جنگ رفت. همسرش در میدان جنگ کشته شد. به درخواست پانته آ مراسم با شکوهی برای همسرش برپا شد و آرامگاه مجلل و شایسته ای برای او ساختند. پانته آ پس از سخنرانی مهیجی که برای لشکریان کوروش ایراد کرد و آنان را به ادامه رزم و پیروزی تشویق نمود بر بالای آرامگاه همسرش با خنجری که همراه داشت خود را کشت. موزا: زن فرهاد چهارم و مادر فرهاد پنجم که در سکه های مکشوفه از زمان اشکانیان تصویر این ملکه مقتدر اشکانیان کنار پسرش فرهاد پنجم بر روی سکه ها منقوش است. آرتا: آرتادخت وزیر خزانه داری در زمان اشکانیان ارشیا: از زنان با کفایت دوران هخامنشی آرتمیس: آرتمیس یا آرتمیز از زنان بنام زمان هخامنشیان که فرماندهی یکی از ناوگانهای خشایارشاه را در جنگ ایران و یونان به عهده داشت در حالی که بسیاری از ناوگانهای دیگر که تحت فرماندهی مردان بود از دشمن شکست خورد، ناوگان تحت فرماندهی مردان بود از دشمن شکست خورد، ناوگان تحت فرماندهی ارتمیس بر یونانیان پیروز شد. کاساندان: همسر با کفایت کوروش پروشات: یکی از زنان مشهور دوران هخامنشی ماندان: ماندان یا ماندانا دختر آژی دهاک آخرین پادشاه ماد که همسر کمبوجیه پدر کوروش شد و از این وصلت کوروش متولد گردید. او در تربیت و نیز انتقال قدرت به کوروش سهم بسیار موثری داشت. آتوسا: دختر کوروش و همسر با کفایت کوروش و مادر خشایار شاه behnam5555 12-19-2010, 09:13 PM زَنبیل یعنی چه؟ زَن+ بال ( بیل) = زنبال ، زنبیل زنبیل در اصل زنبال بوده یعنی وسیله ای که بر بال زن قرار دارد . توجه داشته باشید که هنوز در بسیاری از شهرستانها به دست می گویند "بال" . لفظ "بالا" نیز از همین ریشه است زیرا با بلند کردن دست می توان آن را بر فراز بقیه جاهای بدن برد. گاهی الف به ی تبدیل می شود . مانند طرح اسلامی که به اسلیمی تبدیل شده است . زنبیل در متون کهن عربی نیز وارد شده است . اما امروزه واژه های دیگری برای زنبیل در عربی ساخته شده . مانند عَــلّــاقة در عراق. هر واژه ای که در نظر بگیرید . چنین داستانی دارد . behnam5555 12-19-2010, 09:16 PM دیو در فارسی ، هندی و زبان های اروپایی "دیو" در زبان فارسیآریاییان خدایان را به دو گروه اَسورا (asura) و دیوا (daeva) تقسیم می نمودند. در زبانهای ایرانی «س» به «هـ» و اسورا به اهورا تبدیل می گردد. (همان گونه که امروزه در کردی به آهن و ماهی «آسِن » و «ماسی» می گویند . کیَنی ماسی به معنی چشمه ماهی در بان پرور بدره استان ایلام و نیز«گاماسیاو» به معنی گاو ماهی آب در ایلام و کرمانشاه از نمونه های تبدیل «س» به « ه » است . «سند» را نیز «هند» خوانده اند. هرچند امروزه سند با هند فرق دارد ). زندگی هندیان وایرانیان طبقاتی بود و هر طبقه، گروهِ خدایان خود را دارا بود. شاهان، روحانیان، جنگاوران و تودهی مردم. دیواها خدای جنگاوران و اهوراها خدایان شاهان و روحانیان بودند. پس زرتشت «اهورا مزدا»را بزرگترین خدا اعلام نمود . در برابر «اهورا مزدا»، «انگره مینیو» (Angra Mainyu) بود. مینیو به معنای روح است و امروزه به صورت مینو در آمده است. در زبان اوستا، «یزته» (yazata) یعنی «شایستهی ستایش» و به فرشتگانی گفته میشد که فروتر از «اَمِـشا سپندان» بودند. این واژه در فارسی نو به صورت «ایزد» درآمد و به معنای خود خدا به کار رفت. «اهورا مزدا» در زبان پهلوی به صورت «اورمزد» یا «هرمز» درآمد و «انگره مینیو» به صورت «اهریمن». از همان زمان زرتشت دیگر در زبانهای ایرانی (از جمله پارسی) دیو به معنای خدای بد به کار رفت. هم چنین خدای مردمان دیگر نیز دیو گفته میشد و به پرستندگان این خدایان نیز دیوپرست و بعدها دیو گفته شد. در شاهنامه «تهمورث دیوبند» در واقع دشمنان ایران را به بند کشید. هم چنین رستم با «اکوان دیو» و «دیو سپید» جنگید. امروزه ریشهی دیوا در انگلیسی نیز فراوان به کار میرود مانند «آسمانی » (divine). خوانندهی اپرا یا زنان برجسته را دیوا (diva) مینامند. در زبان فرانسه، خدا را Deiu میگویند. در اسپانیایی «خدانگهدار» میشود Adios. در زبان لاتین خدا «تئو» (theo) گفته میشود که از آن به عنوان ریشه در اصطلاحاتی مانند «خداشناسی» (theology) استفاده می شود و نام تئودور (Theodore به معنای خداداد) استفاده میشود. هم چنین نام خدای بزرگ یونانیان «زئوس»نیز از همین ریشه است. بررسیهای ریشهشناختی نشان میدهد که واژهی "دیو" در همه زبان های آریایی، معنای "خدا" داشته یا دست کم، نام یکی از خدایان بوده است. بعدها در دستگاه عثمانیان، به حاکم مصر - که زیردست امپراتور عثمانی بود - خدیو گفته شد. اما دیو در دیگر زبانهای هند واروپایی معنای خوب خود را نگه داشت. شگرف آن که در زبان هندی دیوا به معنای خدای خوب و اسورا به معنای خدای بد است. پس هر دو معنای "دیو" بد استدر زبان یونانی این واژه به صورت "zeus" شده که نام پدر خدایان یونان باستان است. بخش اول "ژوپیتر" Jupiterیعنی «ژو که پدر خدایان رومی است از همین ریشه می باشد. در لاتین "deus" به معنای خدا است . در زبان فرانسه "dieu" درزبان ایتالیایی "dio" و در اسپانیایی "dios" همگی به معنای خدا هستند. دیو در فارسی باستان، نه تنها معنای "خدا" نداشته، بلکه به معنی آفریده ی "اهریمن" است که نقشی در برابر "ایزدان" دارد. دیو در زبان سانسکریت "devā" بوده که به خدایان کهن آریایی گفته میشده است و تاکنون نیز در هندی به معنای خدا است. ریشه و معنی "دیو" و "خدا" و البته در شاهنامه فردوسی دیو به گروهی از اقوام نامتمدن ایران پیش از ورود آریاییان اطلاق شده که ظاهری نازیبا داشتند.نمونه این امر جنگ رستم با اَکوانِ دیو است . behnam5555 12-19-2010, 09:18 PM ریشه واژه الله کلمه الله در اصل ال +اله بوده و همزه به خاطر کثرت استعمال حذف شده است. درباره ریشه لغت الله چند نظر وجود دارد. بعضی گفته اند این کلمه از اله گرفته شده است .عرب در دوره جاهلی خدا را می شناخته اما برایش شریک قائل می شده و چند اله داشته و الإلــه یعنی آن خدای بزرگ و برتر از سایر خدایان. گروهی دیگر بر این باورند که این کلمه از (وله) گرفته شده و اله بر وزن فعال به معنای مفعول است مانند کتاب که به معنای مکتوب است . و اگر از وله گرفته شده باشد، وله یعنی سر گشتگی و اله یعنی سرگشته ( حیران)و یا شیداست و از این رو خدا را الله گفته اند که عقل ها در مقابل او سرگشته و شیدا می شوند. سیبویه از علمای صرف و نحو ادبیات عرب از طرفداران این نظر است که ریشه کلمه الله «وله» است. مولوی در مثنوی نظر او را بیان کرده و می گوید: معنی الله گفت آن سیبویه یولهون فی الحوائج هُم لَدَیـه گفت الهنا فی حوائجنا الیک و التَمَسناها وَجَدناها لَدَیــــک ترجمه: سیبویه درباره معنی الله گفت: الله کسی است که مردم در نیازهای خود شیداوار به سوی او می روند. گفت خدای ما در نیازهایمان به سوی تو روی می آوریم و از تو می خواهیم و آن ها را نزد تو می یابیم. شاید هم اله و وله دو گویش از یک زبان باشند، یعنی اول وله بوده و بعد آن را به صورت اله استعمال کرده اند؛ و وقتی آن را به صورت اله تلفظ نمودند معنی پرستش هم پیدا کرده؛ بنابراین معنی الله چنین می شود: آن ذاتی که همه موجودات ناآگاهانه شیدای او هستند و او تنها وجودی است که شایستگی پرستش دارد. برخی براین باورند که که در فارسی واژه ای معادل کلمه الله نداریم، و هیچ واژه ای رساننده تمام معنی الله نیست. زیرا اگر به جای الله «خدا» بگذاریم رسا نخواهد بود، چون خدا مخفف «خودآی» است و اگر خداوند به کار رود باز رسا نخواهد بود زیرا خداوند یعنی صاحب. اما چنین نیست .در هر زبانی برای معادل الله واژه های زیبایی وجود دارد که از جنبه هایی بر زبانهای دیگر برتری دارد. در فارسی نیز اهورامزدا ، ایزد ، یزدان ، کردگار ،خدا، خداوند ، پروردگار واژگانی زیبایند . با قاطعیت می توانیم بگوییم در عربی نیز هیچ واژه ای به زیبایی و رسایی خدا( خود+آی) نیست . این ها قدری مبالغه و خودباختگی در برابر زبان عربی و کوچک کردن زبان فارسی است . اما برخی که چندان نگاه خوشبینانه ای به اسلام ندارند این واژه را از ریشه ی بت لات می دانند و اصل الله را اللات می دانند که به الله تغییر شکل داده است . behnam5555 12-19-2010, 09:21 PM آنفلوانزا ریشۀ عربی دارد .یعنی یک کلمه ی عربی است . اما در خود عربی هم با تلفظ لاتین این کلمه را ادا می کنند .(!) ابن سینا پزشک مسلمان نام این بیماری را ( أنــفُ الــعَنــزة ) یعنی (بینیِ بُز ) نهاد. این کلمه در زبانهای لاتین تغییر تلفظ داد و حال در عربی هم به صورت آنفلونزة گفته می شود . از این اتفاقات در دنیای کلمات بسیار است . مانند واژۀ دکتر که ریشۀ فارسی دارد .در فرهنگ دهخدا مفصلاً در مورد این کلمه توضیح داده شده است که چه مسافرت طولانی ای داشته که دوباره به سوی ما برگشته . البته اصل کلمه دکتر (دستور ) بوده . لطفاً به لغتنلمه دهخدا مراحعه کنید . behnam5555 12-19-2010, 09:22 PM تشک ترکی است نه فارسی . دشک از مصدر « دُشَماخ » گرفته شده و دشماخ یعنی پهن کردن و گستراندن . دشک یعنی پهن شده . در عراق بدان دَوشَک و در عربستان مَرتَبة و در عربی فصیح فِراش گویند . تجدید فراش به معنی ازدواج مجدد نیز به معنی نو کردن دشک است . behnam5555 12-19-2010, 09:25 PM سهراب،سور،سُرخ ، سهرورد چه ربطی به هم دارند؟ سهراب،سور،سُرخ ، سهرورد ، چهارشنبه سوری ، سور دادن ، سرخ کردن و... همه ی این کلمات از ریشه (سُخـر) به معنی رنگ قرمز می باشند . تلفظ (سُخر) دشوار است و تبدیل به سرخ ،سور و سُهر شده است . سهراب یعنی سرخ روی . تهمینه مادر سهراب و همسر رستم زال او را چنین نامید زیرا سرخ روی بود . سهرورد یعنی جایی که گل سرخ دارد. رنگ سرخ رنگ شادی و جشن است و سور دادن از این روی اینگونه نامیده شده است . behnam5555 12-19-2010, 09:27 PM زعفران در همه زبانها زعفران واژه ای فارسی است که به تمام زبانهای جهان رفته است مثلاً در انگلیسی بدان می گویند safron .علت هم این است که تا چندی پیش فقط ایران آن هم در جنوب خراسان کشت می شد .حالا در اسپانیا هم عمل می آورند ولی به خوبی ایرانی آن نیست . behnam5555 12-19-2010, 09:30 PM ریشه آرم مار به عنوان سمبل برای داروخانه ریشه آرم مار به عنوان سمبل برای داروخانه دو اسطوره یونانی در این مورد وجود دارد. داستان اول اینکه روزی اسکولاپ پسر آپولو سرگرم درمان مردی به نام گلائوکس بود که زئوس او را با آذرخشی از پای درآورده بود . ماری به اتاق او خزید و اسکولاپ مار را با عصایش کشت.مار دیگری به درون اتاق آمد و گیاهانی در دهان مار مرده نهاد و او را زنده کرد .سپس اسکولاپ از همان گیاه برای زنده کردن گلائوکس بهره گرفت .از آن پس مار نماد داروخانه و پزشکی شد . داستان دیگری نیز هست که می گوید در شهر رُم بیماری طاعون آمد و مردم ماری را که در معبدی در بیرون شهر رم بود آوردند تا بیماری را از بین ببرد.مار هر جا حرکت می کرد بیماری را با نیروی جادویی خود از میان می برد . آنگاه به پاس کار آن مار در سر راه او جام شرابی نهادند تا از آن بنوشد . مار دور آن جام حلقه زد و از آن بالا رفت و سر در آن کرد و از آن نوشید و رفت . از آن پس ماری را که سر در جام شراب کرده به عنوان نمادی برای داروخانه برگزیدند behnam5555 12-19-2010, 09:32 PM وجه تسمیه بور بور روستاهایی که پیشوند بور دارند مانند :بوران، بورآلان، بورنگ ، بورنجان و ... درزبان پهلوی بور(boor) به معنای سرخی مایل به قهوه ای وبوران(booran) به معنای گلگون وسرخ فام می باشد . در کردی و لَکی نیز عیناً همین واژه به کار می رود . در نام جاهای بسیاری این واژه به کار رفته است که شاید یک دلیل آن رنگ خاک وکوه های سرخ آن جاها باشد: روستای بور بور در دهستان شیان اسلام آباد غرب روستای بوران در نزدیکی آمل در استان مازندران، روستای بورآلان در آذربایجان غربی، بورنجان در استان فارس،بورنگ در استان خراسان جنوبی،بوروی درسیستان وبلوچستان، بوری آباددراستان خراسان رضوی وروستای بوریان در استان خراسان شمالی روستاهای بوران علیاوبوران سفلی دراستان اردبیل،روستای بوربوردراستان همدان، روستای بورسردرجنوب ایران در نزدیکی چابهار،بورک در نزدیکی لردگان در استان چهارمحال وبختیاری، . behnam5555 12-19-2010, 09:35 PM کلمات ایرانی در انگلیسی Nav-1 ناو: واژه ایرانی به معنی کشتی است و ازهمین ریشه ناوبان – ناوخدای (ناخدا) مشتق می شود. درانگلیسی Navigate (کشتی رانی) وNavigable (قابل کشتی رانی) Navigator (ملاح) Navy blue (آبی سیر) و Naval (وابسته به نیروی دریانی) ازهمین ریشه آمده اند. Caravan – 2کاروان. Arch-3 قوس: درانگلیسی به مفهوم قوس می باشد. درفارسی "ارک" اراک واریکه داریم که به معنای مرکز قلب وحتی قوس به کار رفته اند . واژه اراک ایرانشهر به معنی دل ایرانشهر بوده است. ازهمین ریشه کلمات Archreology (قوس شناسی وسپس معماری ) گرفته شده است. King- 4پادشاه : این واژه انگلیسی و Konig آلمانی و واژه های مشابه درسوئدی دانمارکی نروژی فنلاندی وایسلندی از ریشه Kay پهلوی وKavi اوستایی است. درزبان پشتو خنتما (نجیب زاده وبزرگوار) ودرزبان ترکی خان به احتمال زیاد بااین ریشه ها قرابت دارند. به این کلمات دقت کنید تا پی به شباهت آنها ببرید. کی – کیان Kikg- Kigam KONIG- خان – خنتما – کان- کاندیدا. dinar-5 دینار: پول عربی که ریشه ایرانی اوستایی دارد. (دَریک ) نام پول زمان هخامنشیان که درکتاب مقدس تورات وانجیل یاد شده است. مدتی هم یونانیان مسکوک خود را به صورت دریک به کار می برده اند. هردو ریشه ایرانی دارند ریشه Darik بعدا به صورت Dram ودراخما Drachmaدر زبان یونانی وانگلیسی درآمده است. better/best-6از ریشه بهتر و بهشت فارسی هستند . اینکه این دو صفت برتر و برترین در انگلیسی بی قاعده اند علت همین است. Pepper-7 این واژه ازفلفل ایرانی گرفته شده است. این واژه به شکلPiper درلاتین Poivre درفرانسه peppe ایتالیا و پیری دریونانی است. Spinach-8 اسفناج: این واژه ایرانی درزبان های دیگربه صورت گوناگون یافت می شود ازجمله درفنلاند Pikatia پیناتیا در انگلیسی و فرانسه Spinach ودرزبان های دیگر اروپایی کم وبیش تغییراتی کاربرد دارد. جالب این است که بدانیم اسفناج خود معرب سپاناج فارسی است . Candy-9کلمه قند واژه ای است پارسی همان طور که شکر واژه ای است ایرانی. پس ازساخته شدن شکر در ایران که ریشه آن ایرانی و فارسی است کلمه کَندکه عربی شده اش قند است به وجود آمد .کَندو نیز از همین ریشه ی کَند است . یکی از واژه های انگلیسی که ریشه مشابهی با کند یا قند دارد عبارتست از: Candy (شیرینی ). به گفته محمودی بختیاری کاندیدای وکالت در زمان قدیم لباس سفید رنگ شکری می پوشیده وبه همین ترتیب خود را نامزد انتخابات می کرده و بدین گونه واژه Candidate (کاندیدا نامزد) ساخته شد. sugar-10 به معنی شکر نه تنها در فارسی بلکه در عربی (سُکَّــر) و در همه ی زبان های جهان وارد شده است. Nuphar-11 نیلوفر زردNenophar- نام گل زیبای نیلوفر است که درزبان های دیگر اروپا ازجمله فرانسه – یونانی و نیز در ترکی دیده می شود. - Orange-12 نارنج وترنج درپارسی کهن به نارنج وپرتقال اطلاق می شده اند درفرانسه Orang در ژاپنی Orenzi ودرزبان های ترکی ،کردی ، آسوری وبسیاری اززبان های دیگر دنیا وارد شده است. safron- 13زعفران در همه زبانهای جهان وارد شده. - Ginger-14زنجبیل: درزبان انگلیسی Zenzero ایتالیایی. Lemon- 15لیمو: ریشه لیمو درغالب زبان های دنیا ازجمله ترکی، فرانسه اسپانیولی ،ایتالیایی و..به کارمی رود .همچنین کلمه Limonade که ازلیمو گرفته شده است. Lemon آب نبات ترش Lemon juice آب لیمو و ... . 16 - کلمه بوته که ریشه ای پارسی واصیل است درزبان های اروپایی به گونهBotanic (علم گیاه شناسی) وارد شده است. وبه نظر می رسد که واژه ی Pon فنلاندی نیز کوتاه شده آن باشد. درزبان ترکی نیز واژه بوته را داریم.در عربی به صورت بوتَق وارد شده و این واژه Botanic تقریبا بین المللی است ودرتمام زبان های اروپایی به کارمی رود. alcohl -17 یا همان الکل نیز هر چند عربی است اما فراموش نکنیم کاشف الکل زکریای رازی ایرانی بود و در دوره ی او چون زبان عربی زبان نوشتار جهان اسلام از جمله ایران بود این دانشمند به جای اینکه یک اسم فارسی روی کشف خود بگذارد یک اسم عربی گذاشت . 18- بیجامه بیژامه همان پاجامه در فارسی است . 19 - cake کیک همان است که در کرمانشاه کاک گفته می شود . البته کاک همان کیک نیست . بلکه واژه ی کاک وارد انگلیسی شده است . حتی در عربی نیز وارد شده است .( کَعک ) . اگر کیک و کاک و کعک را امروزه کنار هم بگذاریم سه نوع شیرینی متفاوت هستند . اما ریشه ی آن ها یکی است . یوگورت به معنی ماست نیز ترکی است که وارد انگلیسی شده است . behnam5555 12-20-2010, 07:22 PM معنی کوچه کوی + چه = کویچه یا کوچه / پس کوچه یعنی کوی کوچک behnam5555 12-20-2010, 07:23 PM یلدا یلدا واژه ای سُریانی است به معنی میلاد . سریانی زبان کهن سوریه است که با آمدن اسلام از بین رفت و امروزه در بخش کوچکی از سوریه در کوهستان القلمون بدان سخن می رانند . شب یلدا با جشن شب میلاد مسیح "نوئل" برابر است. و ریشه نخست این جشن بزرگ دنیای مسیحی، میراث فرهنگی نیاکان ماست .میلاد مسیح)ع( که هم اکنون در بیست و پنجم دسامبر برگزار می شود، در اصل جشن ظهور میترا (مهر) است که مسیحیان در سده ی چهارم میلادی آن روز را تولد حضرت مسیح(ع) قرار داده اند. نزد نیاکان ما خورشید (مهر یا میترا) نجات بخش گیتی از چیرگی اهریمن بود. آنان که به ایزد میترا دل بسته بودند، روز اول زمستان را که هنگام انقلاب زمستانی خورشید بود و خورشید دوباره چیرگی خود را بر جهان می گستراند روز تولد "میترا" می دانستند و آن روز را در روز بیست و یکم دسامبر جشن می گرفتند. ولی هنگامی که میترا پرستی به صورت دینی بزرگ در آمد و در سال 66 میلادی در جهان متمدن آن روزگار منتشر شد. در روم و بسیاری از کشورهای اروپایی، به صورت دین رسمی تنهای امپراتوران درآمد و به همین خاطر روز بیست و یکم دسامبر که برابر با اول دی ماه بود روز مقدس میتراپرستان اروپایی شد و آنان این روز را به عنوان روز تولد مهر یا میترای شکست ناپذیر (Natalis-Invictus ) جشن می گرفتند. behnam5555 12-20-2010, 07:26 PM معنی "قلب" قلب واژه ای عربی و دارای چند معنی و معادل دل در فارسی است . معانی قلب در عربی عبارتند از: دل / وسط هر چیزی /میانه /دگرگون کردن . پشت و رو کردن . واژه ی انقلاب از این ریشه است . behnam5555 12-20-2010, 07:28 PM وجه تسمیه خرم آباد لرستان خرمآباد از دو بخش( خرم)به معنی خرّم و آباد تشکیل شده است . آباد به صورت پسوند در آخر نام های مكان می آید. ب چون این شهر در جلگه بسیار زیبایی ساخته شده كه دارای باغ و چشمهسارهای چشمگیر است به آن خرمآباد گفتهاند.تا سالها پیش این شهر را ( خرمآباد فیلی) می نامیدند .( مصاحب ، غلامحسین . دایرهالمعارف فارسی ، جلد اول ، ص 891 ). در زبان محلی بدان خُرماوا می گویند . behnam5555 12-20-2010, 07:29 PM پیجامه فارسی است نه انگلیسی. واژه "پیجامه" یا "بیژامه" پس از ورود به زبان انگلیسی به صورت "pyjama" در آمده است. ریشه این کلمه" پای جامه" یعنی " جامه پا" بوده. شاید چنین کلماتی ، پس از استعمار هند توسط انگلستان، به این زبان وارد شده. behnam5555 12-20-2010, 07:31 PM ریشه ی واژه ی آتش آتش را به شکل های آتَش، آتِش،آتیش، آذَر به کار رفته است. در کردی شمالی آوِر و آیِر و در کردی جنوبی آگِر می گویند. در پهلوی آتش را آتَخش میگفتند. در زبان اوستایی آتَرش گفته می شده. در پهلوی آتور به کار رفته است. behnam5555 12-20-2010, 07:32 PM معنی حَمورابی حمورابی: خویشاوندِ مرد شفادهنده اَمّو در زبان اَموری به معنای «خویشاوند مرد» بوده و راپی یا رابی (Rāpi) به معنی «شفادهنده» است . پس نام این پادشاه «خویشاوندِ مرد شفادهنده» است. حَمورابی پادشاه بابل و فرمانروای اموری ها از ۱۷۹۵ تا ۱۷۵۰ پیش از میلاد مسیح بود. حمورابی ششمین پادشاه اولین سلسله شاهان بابل است. ستونی که قوانین حمورابی بر روی آن حک شده در حدود ۲٫۵ متر ارتفاع دارد. متن قوانین گرداگرد این ستون در ۳۴ ردیف به خط میخی نوشته شده است که شامل ۲۸۲ ماده در باره ی حقوق جزا ، حقوق مدنی و حقوق تجارت است. این قانون که مجموعهای از دستورهای لازمالاجرا بود، به دستور حمورابی بر روی تخته سنگی حک شد و در گذرگاه حرکت مردم در شهر بابل نهاده شده بود. در زمان حکومت این پادشاه (حدود 1800 سال قبل از میلاد) بابل به شهری بزرگ و مترقی تبدیل شد و جمعیت زیادی برای سکونت به بابل آمدند، بطوریکه پس از مدتی این شهر پرجمعیت به سختی اداره می شد. به همین دلیل و برای برقراری نظم، به دستور پادشاه (حمورابی) قوانینی را روی سنگ بزرگی نوشتند و آن را در میدان شهر قرار دادند تا همه مردم آن را ببینند و دستوراتش را رعایت کنند. حدود 1100 سال قبل از میلاد، در یکی از جنگها که عیلامیان توانستند بابلی ها را شکست دهند، لوح حمورابی را بهمراه غنائم دیگر به شوش آوردند. متاسفانه چند سال پیش فرانسویان، این لوح سنگی بسیار گرانبها را از ایران سرقت و به موزه لوور پاریس منتقل کردند behnam5555 12-20-2010, 07:33 PM ریشه واژه ی "مزبور" در لغت «ذبر» به معانی نوشتن آمده است (لغت نامه دهخدا، واژه "ذبر"). «زبر» نیز به همان معنای نوشتن در لغتنامه ها آمده است. (لغت نامه دهخدا، واژه "زبر"). پس این واژه ها به یک معنی می باشند. واژه «ذبر» معرب کلمه «دبیر یا دِپیر» است به همین سبب «ذبر» از زبان فارسی به عربی رفته است. بنابراین عرب واژه «دبیر»را که فارسی است معرّب نموده در نتیجه کلمه «ذبر»ساخته شده است اما واژه «زبر» نیز احتمال دارد دارای ریشه فارسی باشد و کلمه «زبور» که نام کتاب حضرت داوود (ع) از آن گرفته شده است از این ریشه است . برخی بر این باورند که واژه « مزبور » بر گرفته از کلمه «زِ بَر» (به کسر ز و فتح ب) می باشد. در حالی که «ز بر» از «ز+بر» یعنی از یک حرف اضافه+اسم ساخته شده است و به معنی «بالا » می باشد.این گروه می گویند مزبور یعنی در بالا آمده و بر گرفته از ( ز+بر) است. انظریه اول بهتر به نظر می رسد . behnam5555 12-20-2010, 07:42 PM زیگورات یعنی چه ؟ ذیققوررت واژه ای به زبان اکدی است در ایران تلفظ این کلمه از مقالات رومن گیرشمن گرفته شده و زیگورات گفته شده و به معنای بلند و بر افراشته ساختن است . در تمدنهای باستانی آسیای غربی پرستشگاه هایی برای خدایان میساختند و مهم ترین آن زیگورات نامیده میشد و معنای آن بالا رفتن به آسمان است .آنها زیگورات را بر بلندیها میساختند و در زیگوراتها از بهترین و مقاومترین مصالح ساختمانی آن زمان استفاده می کردند. برای نخستین بار در فلات مرکزی ایران نیز از بقایای زیگوراتی در سیلک کاشان خاک برداری شدهاست. زیگورات سیلک کاشان تاریخ ساخت این بنا به ۲۵۰۰سال قبل از میلاد میرسد. زیگورات اور «اور نمو» موسس سلسله سوم اور درسال ۲۱۰۰قبل از میلاد در شهر اور (عراق فعلی)این زیگورات را ساخت. زیگورات چغازنبیل در خوزستان نزدیک شوش واقع شده و سالم ترین زیگورات باقی مانده در جهان است و تاریخ ساخت ۱۲۵۰ سال پیش از میلاد مسیح است این زیگورات به فرمان «اونتش گال» پادشاه دوره ایلام ساخته شد. زیگورات دورشاروکین «سارگون» دوم پادشاه آشور در حدود ۷۰۰ سال قبل از میلاد مسیح. اور: اور نام شهری باستانی در جنوب میانرودان بود، نزدیک دهانه دو رود دجله و فرات آنجا که به سوی خلیج فارس میریزند و چسبیده به اریدو. این مکان به عنوان یکی از شهرهای تمدن سومر و اکد، یکی از مناطق باستانی پر ابهت در عراق به حساب میآید. این شهر که از آن چندین بار در کتاب مقدس به عنوان زادگاه حضرت ابراهیم نامبرده شده یکی از مهمترین شهرهای تمدن سومر در ربع اول هزاره سوم پیش از میلاد، از زندهترین و فعالترین مراکز شهری در جنوب بین النهرین در قرونِ ذکر شده بود. اور پایتخت تمدن باستانی سومر بود. چنین مینماید که اور نخستین تمدن بشری است. به دلیل پسرفت دریا سرزمینی که امروزه بخشی از عراق خوانده میشود پدید آمد، جنوب بستر راست فرات، که تلالمقیر خوانده میشود و نزدیک شهر ناصریه در ۳۶۵ کیلومتری جنوب بغداد.این منطقه از راست به یک زیگورات ویران که هنوز دستنخورده به جا مانده محدود است. این نیایشگاه که در ارتفاع ۲۱ متری بناشده و از آن ننا خدای ماه در اسطورههای سومری است دارای دو اشکوب میباشد و از آجر ساخته شده است. بعدها بابلیها از نیایشگاه ننا برای نیایش همتای بابلیاش (سین) استفاده کردند. در اشکوب پایینی آجرها با قیر به هم چسبانده شدهاند و در طبقه بالا برای چسباندشان از ساروج بهره گرفته شده است. سومریان بدین شهر اوریم میگفتند. رومن گیرشمن: رومن گیرشمن (۱۸۹۵-۱۹۷۹) (به فرانسوی: Roman Ghirshman) باستان شناس مشهور فرانسوی بود. وی در خارکف اکراین به دنیا آمد. به سال ۱۹۱۷ به پاریس نقل مکان کرد تا باستانشناسی و زبانهای باستانی را فراگیرد.تحصیلاتش را در دانشگاه سوربن، مدرسه تحصیلات عالیه و مدرسه عالیه لووربه پایان رسانید. اولین کار تجربی او زمانی بود که همراه با یک هیئت باستانشناسی فرانسوی به تلو واقع در کشور عراق رفت (۱۹۳۰).وی بیشتر به آثار باستانی ایران علاقمند بود، در سالهای بعد، در راس هیئی به ایران آمد و به حفاریهایی در تپه گیان، لرستان، اسد اباد، تپه سیلک، بگرام در افغانستان، بیشاپور در کازرون فارس (شهری که ساسانیان در قرن سوم میلادی بنیانگزاری کرده بودند)، و شوش پرداخت. وی در ۱۹۴۹ سفری به کوههای سختگذر بختیاری کرد و برای اولین بار در ایران موفق به کشف غاری که مسکن انسانهای عصر نو سنگی بود گردید. مطالعات وی در چغازنبیل در ۴ جلد چاپ گردیده، و هم چنین وی گروه کاوش در جزیره خارک، ایوان کرخه، و آثار پارتها در مسجد سلیمان در نزدیکی ایذه در خوزستان را سرپرستی کرد. چغازنبیل : مختصات: 32°0′30″N 48°31′15″E / 32.00833°N 48.52083°E / 32.00833; 48.52083 چُغازَنبیل نیایشگاهی باستانیاست که در زمان عیلامیها و در حدود ۱۲۵۰ پیش از میلاد ساخته شدهاست. چغازنبیل بخش بهجامانده از شهر دوراونتش است. این سازه در ۱۹۷۹ در فهرست میراث جهانی یونسکو جایگرفت. این نیایشگاه توسط اونتاش گال (پیرامون ۱۲۵۰ پ.م.)، پادشاه بزرگ ایلام باستان، و برای ستایش ایزد اینشوشیناک، نگهبان شهر شوش، ساخته شدهاست. مکان جغرافیایی زیگورات چغازنبیل در ۴۵ کیلومتری جنوب شهر شوش در نزدیکی منطقه باستانی هفتتپه که از جاده شوش به اهواز قابل دسترسی است، میباشد. بلندی آغازین آن ۵۲ متر و ۵ طبقه بودهاست. امروزه ارتفاع آن ۲۵ متر و تنها ۲ طبقه و نیم از آن باقی ماندهاست. «چغازنبیل» که نام باستانی این بنا است، واژهای محلی و مرکب از دو واژه «چُغا» (در زبان لری به معنی «تپه») و زنبیل (به معنی «سبد») است که اشارهای است به مکان معبد که تپه بوده و آن را به زنبیل واژگون تشبیه میکردند. این مکان نزد باستانشناسان به «دور-اونتَش» معروف است که به معنای «دژِ اونتش»» است. اونتاش گال پادشاه ایلام باستان است که دستور ساخت این شهر مذهبی را دادهاست. بنای چغازنبیل در میانه این شهر واقع شدهاست و مرتفعترین بخش آن است. بروشور راهنمای مجموعه، سازمان میراث فرهنگی، ۱۳۸۶. این نیایشگاه توسط اونتاش ناپیریش (حدود ۱۲۵۰ پ.م.)، پادشاه بزرگ ایلام باستان، و برای ستایش ایزد اینشوشیناک، الهه نگهبان شهر شوش، ساخته شدهاست. و در حمله سپاه خونریز آشور بانیپال به همراه تمدن ایلامی ویران گردید. سدههای متمادی این بنا در زیر خاک به شکل زنبیلی واژگون مدفون بود تا اینکه به دست رومن گیرشمن فرانسوی در زمان پهلوی دوم از آن خاکبرداری گردید. گرچه خاکبرداری از این بنای محدب متقارن واقع شده در دل دشت صاف موجب تکمیل دانش دنیا نسبت به پیشینه باستانی ایرانیان گردید اما پس از گذشت حدود ۵۰ سال از این کشف، دست عوامل فرساینده طبیعی و بی دفاع گذاشتن این بنا در برابر آنها آسیبهای فراوانی را به این بنای خشتی - گلی وارد کرده و خصوصا باقیمانده طبقات بالایی را نیز دچار فرسایش شدید کردهاست. چغازنبیل جزو معدود بناهای ایرانی است که در فهرست آثار میراث جهانی یونسکو ثبت شدهاست. در بعضی از کتب تاریخی نام قدیمی شوش، چغازنبیل نامیده شدهاست. behnam5555 12-20-2010, 07:44 PM کُمُد فرانسوی دولاب فارسی است. اما در فارسی کمد و در عربی دولاب می گویند.(!)واژۀ دولاب فارسی است ولی ما ایرانی ها فراموش کرده ایم در عوض عرب ها هنوز از این کلمه فارسی استفاده می کنند . در ساختمان های قدیمی هنوز لفظ دولابچه کاربرد دارد . در عربی به چرخ فلک نیز ( دولابُ الهواء ) گفته می شود . در عربی حتی دولاب را جمع مکسر می بندند و دَوالیب به کار می رود . به چرخ ماشین نیز دولاب السیارة گفته می شود . یعنی این کلمه را وسعت معنا داده اند . behnam5555 12-21-2010, 08:45 PM چند کلمه ترکی در فارسی واژه ستانی و واژه دهی میان اقوام همسایه امری کاملاً طبیعی است و در تمام زبانهای جهان وجود دارد. اتابک(پدربزرگ)/اتاق/بلدرچین/چارُق/چخماق/خاتون/سنجاق/قَراوُل/ گلن گدن ( یعنی آمدن و رفتن . بخشی از اسلحه )/یونجه / قشنگ / قرمز / قره قروت / قالپاق ( در اصل نوعی کلاه نمدی بوده) / قاراشمیش/ عزب اوغلی ( عزب : عربی است . یعنی مجرد و اوغلی همان اوغلان است .یعنی پسر./قاشق / قیچی/ قره قوش/ قره سو ( آب سیاه یا آب بزرگ)/قزل آلا / اوزون برون ( یعنی دماغ دراز )/قزلباش ( یعنی سرخ سر )/آبجی ( همان آغاباجی است . یعنی خواهر )/ داداش( یا قارداش به معنی برادر.)/ آیدین ، آیلار، آیسان،آیناز نلمهای ترکی اند . (آی) ماه است . آیلار برابر ماهان و آیسیان برابر مهسا و آیناز برابر مهناز است . /سولماز یعنی گلی که هرگز پژمرده نمی شود . behnam5555 12-21-2010, 08:47 PM چند کلمه روسی در فارسی: استکان / سماور/ قوری / کتری/ اسکناس / کالسکه/ پامادور( گوجه در گیلان و آذربایجان) / بلشویسم/چرتکه /درشکه / این کلمات در زمان قاجار وارد فارسی شد . البته سماور وارد همه ی زبانهای جهان شده است . نه فقط زبان فارسی. behnam5555 12-21-2010, 08:48 PM چند کلمه ی مغولی در فارسی: چاخان/ آقا/آغا/ بیگ/ بیگم/ خان/ خانم/ خپل / قُرُمساق / اُلاغ /یوغور / قلدر/ آلتون( زر)/ اردو/ ایل / ایلخان/ایلچی/بَهادُر/تومان ( به معنی ده هزار)/سوغات/سیورسات/قورچی/نوکر / یاسا( به معنی قانون)/ یاغی behnam5555 12-21-2010, 08:50 PM better best در اصل واژه های فارسی اند . آیا تابه حال فکر کرده اید چرا صفت تفضیلی و عالی ( برتر و برترین ) این دو کلمه بی قاعده اند ؟ این دو واژه همان بهتر و بهشت در فارسی هستند . بهشت نیز در فارسی کهن بهترین است. behnam5555 12-21-2010, 08:52 PM هشتاد به ترکی چی میشه ؟ عجیب است بسیاری از هم میهنان ترک زبان نمی دانند هشتاد به ترکی چه می شود و همان هشتاد فارسی را می گویند . هشتاد می شود سَکسان که از ریشه ی سَکّیز یا سَقّیز یا سَگّیز می آید . دقیقاً مانند دوقسان به معنی نود که از دوقّوز به معنی نه می آید. شاید علت این باشد که سَگسان معنی ( تو سگ هستی ) می تواند داشته باشد و به همین خاطر به کار نمی رود . behnam5555 12-21-2010, 08:54 PM معنی گریپ فروت دلیل اینکه این میوه را گریپ فروت می نامند آن است که میوه آن مانند انگور بصورتجمعی تا دوازده تابر روی شاخه می روید . این میوه که یکیاز مرکبات می باشد بیشتر از 4000 سال پیش در هند و مالزی کاشته می شده است ولی تاقرن شانزدهم میلادی در دیگر کشورها ناشناخته مانده بود تا اینکه اسپانیائیها آنرابه کشورهای دیگر بردند . جالب است که بدانید آمریکا 97% مصرف گریپ فروت دنیا راتامین می کند و تنها ایالت فلوریدا و تگزاس با هم 90% گریپ فروت آمریکا را تولید میکنند . درخت گریپ فروت به اندازه درخت پرتقال و ارتفاع آن تا 12 متر می رسدبرگهای آن سبز و گل آن سفید است . میوه گریپ فروت درشت تر از پرتقال و پوست آنهنگامیکه رسیده باشد نازک و برنگ زرد روشن است . اگر در چیدن گریپ فروت تاخیر شودپوست آن کلفت شده و قسمت سفیدی زیر پوست ضخیم می شود و مقدری از آب خود را از دستمی دهد . گریپ فروت رسیده ترش و شیرین و کمی تلخ می باشد . نوعی از گزیپ فروت که درشمال ایران می روید چون داخل آن قرمز رنگ است به آن توسرخ می گویند . گریپ فروت در حال حاضر در چین ، هند ، خاورمیانه و در ایران هم در شمال و همجنوب پرورش داده می شود. گریپ فروت در تمام طول سال در بازار وجود دارد ولی فصل آن از ژانویه تا می میباشد . گریپ فروت، میوه ای توپر، خوش طعم و مغذی است behnam5555 12-21-2010, 08:57 PM معنی و ریشه واژه بانو بانو یک واژه فارسی کهن است . (بان + و = بانو ) بان در نام شهر بانه هنوز به کار می رود . بان یعنی بالا و بانو به معنی کسی است که در بالا جا دارد و این به نشانه گرامی داشتن بانوان است .اما کلمه خانم مغولی است و ریشه فارسی ندارد . خان و خانم و بیگ و بیگم نام های مغولی است . خان و بیگ مذکرند و خانم و بیگم مؤنث هستند. حدس دیگری می زنم که شاید خان بر گرفته از کیان باشد که به صورت خان در ترکی و مغولی و کاندیدا در زبانهای غربی و به صورت خاقان و به صورت کینگkingنیر در سایر زبانها رفته است اضافات 1- خان در واژه ی دهقان به شکل قان بکار رفته و از آنجایی که این واژه(خان) از مسیر فرارود آمده احتمال قوی دارد که سغدی یا تخاری (زبان تورانیان)باشد که بعدا سرزمینشان ترکنشین شد. و از آنجایی که زبان تورانیان همخانواده فارسی بوده به احتمال زیاد این واژه مغولی و بیگانه نیست. خانم هم مرتبط با خان است چنانچه مردم مرتبط با مرد است پس از یکسو نیاز به دیدن یک واژه نامه ی مغولی و از یکسو بررسی زبان های توران (تخاری- سغدی) نیاز است 2- هرآنچه درباره ی واژه های مغولی گفته میشود نقل قول(گفتاورد) است و اگر یک نفر اشتباه کرده باشد تماما به بیراهه میروند behnam5555 12-21-2010, 09:04 PM ریشه زبان زد ( ضرب المثل ) " حکایت ما هم شده ، حکایت روباه و مرغ های قاضی " گرگی و روباهی با همدیگر دوست بودند . روباه از هوش و زیرکی اش و گرگ از زور بسیار و چنگال تیزش بهره می برد. روباه شکار را پیدا و گرگ آن را شکار می کرد . سپس می نشستند و شکاری را که به چنگ آورده بودند ، می خوردند . از بخت بد چند روز شکاری نیافتند .با خودشان گفتند هر یک به راهی برویم شاید چیزی بیابیم و دیگری را آگاه کنیم. گرگ لانه مرغی پیدا کرد و با شتاب خودش را به روباه رساند و گفت که شکار یافتم . روباه شادمان شد و گفت : " چه پیدا کرده ای که این گونه شاد شده ای ؟ جای آن کجاست ؟ " گرگ گفت : " دنبالم بیا تا نشانت بدهم . " گرگ جلو افتاد و روباه هم در پی او. به خانه ای رسیدند . خانه ، حیاط بزرگی داشت و یک مرغدانی هم در گوشه حیاط بود . گرگ ایستاد ، رو به روباه کرد و گفت : " این هم آن شکار . ببینم چه می کنی. " روباه که بسیار گرسنه بود ، شابان به درون حیاط رفت و خودش را به مرغدانی رساند . در گوشه ای نهان شد تا در فرصتی مناسب به مرغدانی حمله کند . درون مرغدانی چند مرغ و خروس چاق بودند. در مرغدانی باز بود و او می توانست به آسانی یکی از مرغها را شکار کرده بگریزد . ولی ناگهان در اندیشه شد و با خود گفت : " در باز است و مرغ چاق در مرغدانی .پس چرا گرگ خودش به مرغدانی حمله نکرده ؟ تاکنون من شکار پیدا می کردم و او شکار می کرد . اکنون چه شده که او شکار به این خوشمزگی را دیده ، ولی کاری نکرده و آمده دنبال من . بی گمان خطری در کمین است. بهتر است بی گدار به آب نزنم . " با این فکرها روباه نزد گرگ برگشت . گرگ تا روباه را دست خالی دید ، خشمگین شد و گفت : " مطمئن بودم که تو توانایی شکار یک مرغ را هم نداری . چرا دست خالی بازگشتی ؟ " روباه گفت : " چیزی نشده . تنها می خواهم بدانم این خانه و این مرغدانی از آنِ کیست و چرا صاحب خانه در مرغدانی اش را باز گذاشته ؟ " گرگ گفت : " این خانه ، خانه شیخ قاضی شهر است که بی گمان کارگرش فراموش نموده در ِ مرغدانی را ببندد . " روباه تا نام قاضی شهر را شنید ؛ گریخت . گرگ شگفت زده شد و دنبال روباه دوید تا به او رسید و از وی پرسید: " چرا می گریزی چه شده ؟ " روباه گفت : " گرسنه بمانم بهتر از این است که مرغ خانه قاضی را بخورم . وقتی كه آن شیخ قاضی پی ببرد من مرغ خانه اش را دزدیده ام ، به مردم می گوید که گوشت روباه حلال است . مردم هم با شنیدن این حکم ، به دنبال روباه ها می افتند و نسل روباه را از روی زمین بر می دارند . گرسنه باشم بهتر از این است که دودمانم را به باد بدهم . " از آن به بعد هر گاه کسی بخواهد از در افتادن با افراد با نفوذ دوری نماید ، این زبان زد را می گوید : " حکایت ما هم شده ، حکایت روباه و مرغ های قاضی " behnam5555 12-21-2010, 09:06 PM ریشه زبانزد ( ضرب المثل) سرش کلاه رفت : هنگامی که کسی فریب دیگران را بخورد می گویند : « سرش کلاه رفت .» و اگر فریب بزرگی باشد ؛ می گویند : « کلاه گشادی سرش رفت. » در گذشته شاید تا صد سال پیش برای کیفر دادن گناهکاران ، بر سرشان کلاه خنده داری که از آن زنگوله و چیزهای مسخره آویخته بودند و جامه ای خنده آور می پوشاندند و در کوچه های شهر در برابر دیدگان مردم رو به دُم خر می نشاندند تا بینندگان به آنان بخندند و این گنهکاران پشیمان و شرمنده شوند و آبرویشان همه جا برود و برای دیگران مایه ی اندرز گردند . از آنجا که در نتیجه ی سادگی و غفلت بسیاری از افراد فریب فریبکاران را می خوردند و گرفتار این کلاه خنده دار می شدند ؛ این سخن در میان مردمان زبانزد شد . هر کس فریب می خورد می گفتند سرش کلاه رفت یا سرش کلاه گذاشتند. behnam5555 12-21-2010, 09:08 PM ریشه یابی « دَمت گَرم ! » : « دَمِت گـَـرم » یعنی « آفرین بر تو که کار بجایی انجام دادی . یا سخن زیبایی بر زبان راندی. » « دَم » به معنای « نَفَس » و نیز « دهان » است . « گرم » نیز که آشکار است . پس « دمت گرم » یعنی : « نفست گرم بادا ! » نفس سرد کنایه از مرگ است و خوب نیست . نفس گرم نشانه تندرستی است . behnam5555 12-21-2010, 09:09 PM چرا هنگام اشک دروغین می گوییم « اشکِ تمساح » ؟! هنگامی که کسی به دروغ بر پیشامدی می گرید و اندوه ناراستین آشکار می سازد این زبانزد را به کار می بریم. ولی داستان چیست ؟ و چرا می گوییم : « اشکِ تمساح» ؟ داستان این است که : تمساح شکار خود را نمی جَود بلکه آن را قورت می دهد و پیش می آید که شکار نگون بختی که بلعیده شده است غده های اشکریز تمساح را که برای شست و شوی چشم اوست در هنگام بلعیده شدن فشار می دهد و چشم تمساح اشک می ریزد و به نظر می رسد که تمساح بر شکار خود می گرید . این در میان مردم زبانزد ( ضرب المثل ) شده است چون کُشنده و گرینده بر کُشته یکی است و آن تمساح است . behnam5555 12-21-2010, 09:11 PM ریشه زبانزد ( ضرب المثل) سایه شما از سر ما کم نشود : این زبانزد ( ضرب المثل ) یعنی مهرورزی شما به ما کم نشود . خدا کند زنده باشی که بتوانی به ما مهر بورزی و به ما سود برسانی. حتی اگر این سود سایه انداختن در برابر گرمای آفتاب باشد.آری این زبانزد نیز ریشه ای تاریخی دارد. دیوژن یا دیوجانس از فیلسوفان نامدار یونان است که در سده ی ششم پیش از زایش مسیح می زیست . او پیرو فلسفه کلبی بود و چون کلبی ها بر این باور بودند که: «پایان وجود در برتری است و برتری در رها کردن خوشی های جسمانی و روحانی است.» به همین دلیل دیوژن از دنیا و خوشی هایی که در آن است دوری می نمود و دارایی و رسوم را کنار نهاده بود. یعقوبی در باره شُوَند نامگذاری ( وجه تسمیه ) کلب یا کلبی باور دیگری دارد . « به او گفتند چرا کلب نامیده شدی؟ گفت برای آنکه من بر بدان فریاد می زنم و برای نیاکان چاپلوسی و فروتنی دارم و در بازارها جای می گزینم. » خوب است بدانید واژه ی « کَلْب » در عربی به معنی « سگ » است . به سخن دیگر کلبیون هیچ خوشی ای را بهتر از رها کردن خوشی ها و نعمتهای مادی و طبیعی نمی دانستند. دیوژن با سر و پای برهنه و موی ژولیده در برابر دیدگان آشکار می شد و در رواق پرستشگاه می خوابید. بیشتر روز را دور از سر و صدای شهر و در زیر آسمان کبود سپری می کرد و در آن خاموشی می اندیشید. جامه اش یک ردا و خانه اش یک خمره بود. تنها یک کاسه چوبین برای نوشیدن آب داشت، که چون یک روز کودکی را دید که دو دستش را پر از آب کرده آنرا آشامید، در همان زمان کاسه چوبین را به دور انداخت و گفت: «این هم زیادی است، می توان مانند این کودک آب نوشید . » بی توجّهی او به مردم تا اندازه ای بود که در روز روشن فانوس به دست گرفته به جستجوی انسان می پرداخت. چنان که گویند: روزی بر بلندایی ایستاده بود و می گفت: ای مردم! گروهی بسیار بنابر اعتقاد درباره او گرد آمدند. گفت: «من مردمان را خواندم، نه شما را . » دی شیخ با چراغ گرد شهر همی گشت کَـز دیو و دَد مَلولم و انسانم آرزوست گفتند یافت می نشود جُسته ایم ما گفت آنکه یافت می نشود ، آنم آرزوست بی اعتنایی به مردم و بی پروا سخن گفتن، موجب شد که دیوژن را از شهر تبعید کردند. از آن به بعد آغوش طبیعت را بر همنشینی مردم ترجیح داد و خم نشین شد. در همین دوران تبعیدی بود که کسی به ریشخند گفت: «دیوژن؛ دیدی همشهریان ترا از شهر بیرون کردند؟» پاسخ داد: «نه، چنین است. من آنها را در شهر گذاشتم ». دیوژن همیشه با زبان ریشخند و سرزنش با مردم برخورد می کرد، «به اندازه ای به مردم طعنه زده و گوشه و کنایه گفته که امروزه در سخن فرنگیان دیوژنیسم به جای گوشه و کنایه زدن رایج است.» میرخواند از دیوژن چنین بازگو می کند: «چون اسکندر را گشودن شهری که زادگاه دیوجانس بود فراهم گردید به دیدار او رفت. حکیم را خوار یافت، پای بر وی زد و گفت: «برخیز که شهر تو در دست من گشوده شد.» پاسخ شنید که: «گشودن شهرها خوی شهریاران است و لگد زدن کار خران.» به سخنی دیگر: زمانی که اسکندر مقدونی در کورنت بود، آوازه ی وارستگی دیوژن را شنید و با شکوه شاهی به دیدنش رفت. دیوژن که در آن هنگام دراز کشیده بود و در برابر تابش خورشید خود را گرم می کرد، توجهی به اسکندر ننموده از جایش تکان نخورد. اسکندر برآشفت و گفت: «مگر مرا نشناختی که احترام بایسته به جای نیاوردی؟» دیوژن با خونسردی پاسخ داد: «شناختم، ولی از آنجا که بنده ای از بندگان من هستی گرامی داشتن تو را بایسته ندانستم.» اسکندر توضیح بیشتر خواست. دیوژن گفت: «تو بنده آز و خشم و خواسته هستی؛ در حالی که من این خواهشهای درونی را بنده و پیرو خود ساخته ام.» به سخنی دیگر در پاسخ اسکندر گفت: «تو هر که باشی جایگاه مرا نداری، مگر جز این است که تو پادشاه و فرمانروای بی چون و چرای یونان و مقدونیه هستی؟» اسکندر آری گفت . دیوژن گفت: «بالاتر از جایگاه تو چیست؟» اسکندر پاسخ داد: "هیچ". دیوژن بی درنگ گفت: «من همان هیچ هستم و بنابراین از تو بالاتر و والاترم!» اسکندر سر به زیر افکند و پس از لختی انیشیدن گفت: «دیوژن، از من چیزی بخواه و بدان که هر چه بخواهی می بخشم .» دیوژن( دیوجانس ) به اسکندر که در آن هنگام میان او و آفتاب ایستاده بود، نیم نگاهی کرد و گفت: «سایه ات را از سرم کم کن.» به سخنی دیگر گفت: «می خواهم سایه خود را از سرم کم کنی.» این جمله به اندازه ای در وی اثر کرد که بی اختیار فریاد زد: «اگر اسکندر نبودم، می خواستم دیوژن باشم.» این سخن کم کم در میان مردمان زبانزد ( ضرب المثل ) شد. با این تفاوت که دیوژن می خواست سایه مردم، حتی اسکندر مقدونی از سرش کم شود، ولی بیشتر مردم روزگار به سایه ی بزرگان و دارایان نیازمندند و می خواهند سایه ی آنان بر سرشان باشد و این سایه از سرشان کم نشود. دیوژن ( دیوجانس ) در هشتاد سالگی چشم از جهان فرو بست . Princess NazaniN 12-21-2010, 09:12 PM با سپاس از زحماتتون..خسته نباشید behnam5555 12-21-2010, 09:13 PM ریشه ضرب المثل " زیراب کسی را زدن " : زیرآب ، در خانه های قدیمی تا کمتر از صد سال پیش که لوله کشی آب تصفیه شده نبود معنی داشت . زیرآب در انتهای مخزن آب خانه ها بوده که برای خالی کردن آب ، آن را باز می کردند . این زیرآب به چاهی راه داشت و روش باز کردن زیرآب این بود که کسی درون حوض می رفت و زیرآب را باز می کرد تا لجن ته حوض از زیرآب به چاه برود و آب پاکیزه شود . در همان زمان وقتی با کسی دشمنی داشتند. برای اینکه به او ضربه بزنند زیرآب حوض خانه اش را باز می کردند تا همه آب تمیزی را که در حوض دارد از دست بدهد . صاحب خانه وقتی خبردار می شد خیلی ناراحت می شد چون بی آب می ماند .این فرد آزرده به دوستانش می گفت : « زیرآبم را زده اند. » نوشته : عادل اشکبوس این اصطلاح که زیرآبش را زدند ریشه از همین کار دارد که چندان دور هم نبوده است .زیرآب در لغت: مجرایی است در ته مخزنهای آب که هنگام خالی کردن آب ، آن را بگشایند. (فرهنگ عامیانه جمال زاده ). مخرجی دربسته در تک خزانه یا حوض یا آب انبار و غیره که به چاهی یا مغاکی منتهی میشود تا آنگاه که خواهند، آن را باز کنند و آبدان از آب و لجن تهی شود. (از یادداشت بخط مرحوم دهخدا). -زیرآب زدن ; باز کردن زیرآب تا آب مستعمل یا گنده فروشود. (از یادداشت بخط مرحوم دهخدا). -زیرآب کسی را زدن ; او را نزد کسی متهم کردن و بدین وسیله دست او را از عملی و جز آن کوتاه کردن . چاکری را پیش خواجه به غمازی منفور ساختن و سبب اخراج او شدن . (یادداشت بخط مرحوم دهخدا). کسی را از سر کاری برداشتن و از خدمت معاف کردن یا بشدت بر ضرر و به ضد او اقدام کردن و او را بی آنکه بداند از جایی راندن . (فرهنگ عامیانه جمال زاده ). - عقاید عالمی را به کفر و زندقه نسبت کردن . رای او را با دلیلی تردید کردن . (یادداشت بخط مرحوم دهخدا). - تعبیری است نظیر: کلک کسی را کندن و امثال آن که شاید بتوان آنرا حتی در مورد از میان برداشتن و از بین بردن کسی یا چیزی استعمال کرد. (فرهنگ عامیانه جمال زاده ). behnam5555 12-21-2010, 09:24 PM ریشه ضرب المثل " زاغ سیاه کسی را چوب زدن. " : اشتباه نکنید منظور از زاغ ، همان پرنده شبیه کلاغ نیست . زاغ (زاج ) نوعی نمك است كه انواع گوناگون دارد: ( سیاه، سبز، سفید و غیره ) زاغسیاه بیشتر به مصرف رنگ نخ قالی ،پارچه و چرم میرسد . اگر هنرمندی ببیند كه نخ ،پارچه یا چرم همكارش بهتر از مال خودش است، در نهان سراغ ظرف زاغ همکارش می رود و چوبی در آنمی گرداند و با دیدن و بوییدن ، تلاش می کند دریابد در آن زاغ چه چیزی افزوده اند یا نوع ، اندازه و نسبت تركیبش با آب یا چیز دیگر چگونه است . این مثل وقتی به کار می رود که کسی کسی را می پاید و می خواهد ببیند او چه می کند و از چیزهایی پنهان و رازهایی آگاه شود که برایش سودمند است behnam5555 12-21-2010, 09:27 PM ریشه ضرب المثل « ایراد بنی اسرائیلی » بنی اسرائیل فرزندان یعقوب پیامبر و پیروان دین یهود هستند که پیامبر آنان حضرت موسی، و کتاب آسمانیشان تورات است. بنی اسرائیل نیاکان کلیمیان امروزی و همچون ایرانیان ، نخستین مردمان یکتاپرست جهان اند که از دو هزار سال پیش از میلاد مسیح در سرزمین فلسطین زندگی می کردند. مانند پیروانِ دیگر دین ها، پیروان حضرت موسی نیز پیامبر خود را بسیار آزار دادند . آنان از او نیارستنی ( معجزه ) می خواستند. بنی اسرائیل زیر ستم فرعون بودند و در داستان نامدار گریز آنان از رود نیل پس از رهایی از آن آن گرفتاری بزرگ به پیامبرشان گفتند : «ای موسی، ما به تو ایمان نمی آوریم مگر آنکه توان خداوندی را در این بیابان سوزان و بی آب و گیاه به گونه ی دیگری به ما نشان دهی.» پس فـرمـان خدا بر ابر فرود شد که بر آن مردم سایبانی کند و تمام مدتی را که در آن بیابان به سر می برند برای آنها خوردنی فرستاد. پس از چندی از موسی آب خواستند. حضرت موسی چوبدستی خود را به فرمان خدا به سنگی زد و از آن دوازده چشمه جوشید که قبیله های دوازده گانه بنی اسرائیل از آن نوشیدند و سیراب شدند. بنی اسرائیل به آن همه داشته ها بسنده نکردند و خشنود نشدند و ایراد گرفتند که : یکرنگ و یکنواخت بودن این خوراک با سرشت ما سازگار نیست. به خوراک دگری نیاز داریم . به خدای خودت بگو که برای ما سبزی، خیار، سیر، عدس و پیاز بفرستد. در این میانه جوانی از بنی اسرائیل کشته شد و بر سر یافتن کشنده ی او هنگامه به پا شد . حضرت موسی گفت: «خدای می فرماید اگر گاوی را بکشید و دم گاو را بر پیکر کشته شده بزنید، کشته به زبان می آید و کشنده را می شناساند.» بنی اسرائیل گفتند: «از خدا بپرس که چگونه گاوی را بکشیم؟» پیام آمد آن گاو نه پیر از کار رفته باشد و نه جوان کار ندیده. سپس از رنگ گاو پرسیدند. پاسخ آمد زرد ناب باشد. چون پایه کار بنی اسرائیل بر ایراد و بهانه گیری بود، باز هم ایراد گرفتند که این نام و نشانی بسنده نیست و خدای تو باید ویژگی های دیگری از این گاو بدهد. حضرت موسی از آن همه ایراد و بهانه به ستوه آمد و باز به کوه طور رفت، پیام آمد که این گاو باید رام باشد، زمینی را شیار نکرده باشد، از آن برای آبکشی برای کشاورزی استفاده نکرده باشند و کاملاً بی عیب و یکرنگ باشد. بنی اسرائیل گاوی به این نام و نشان را پس از مدتها جستن و پرس و جو پیدا کردند و از صاحبش به بهای گزافی خریداری کرده سر بریدن و سرانجام کشنده آن جوان را به روشی که نوشته شد یافتند. از آن پس این داستان زبانزد مردمان شد و « ایراد بنی اسرائیلی » نام گرفت . این داستان در سوره بقره از کتاب قرآن نیز آمده است و دلیل نامگذاری خود سوره بقره نیز آمدن این داستان در آن است . behnam5555 12-21-2010, 09:30 PM ریشه ضرب المثل " از تعجّب شاخ در آوردن " : در داستانها هر ویژگی ای از ویژگی های انسانی را به جانوری نسبت می دهند .این کار بس هنرمندانه انجام شده است . نیرنگ به روباه ، بی رشکی به گراز ، کینه توزی به مار ، نجابت به اسب ، نادانی به خر ، تقلید به میمون ، وفا داری به سگ، درنده خویی به گرگ ، بی ارادگی به بز ، دلاوری به شیر و ... اما اینکه از تعجب شاخ در بیاوریم ؛ چرا این سخن زبانزد شده است ؟ زیرا شاخ تنها برای جانور است و زیبنده آن است . اگر انسانی شاخ داشته باشد مایه شگفتی بی مانندی است . در اینجا باژگونگی شده و انسان به جانور همانند شده است . همه جا ویژگی های آدمی به جانوران نسبت داده شد . یک بار هم باژگونه شد و ویژگی جانوران به آدمی نسبت داده شد.این کار برای نشان دادن اوج شگفت زدگی از کاری یا سخنی یا چیزی است. behnam5555 12-21-2010, 09:32 PM ریشه ضرب المثل " دست کسی را توی حنا گذاشتن -به گونه ای قرار گرفته باشد که هیچ کاری نتواند انجام دهد. در گذشته نه چندان دور که وسایل آرایشی مانند امروز نبود، مردان و زنان دست و پا و سر و موی خود را حنا می بستند و از آن برای زیبایی و پاکیزگی و گاهی برای جلوگیری از سردرد بهره می بردند.برای این کار به حمام می رفتند و در آنجا دست و پای خود را در حنا می گذاشتند . البته کارگرهایی هم بودند که این کار را انجام می دادند و دست و پا را در حنا می گذاشتند . آنگاه با هندوانه و چیزهای خنک از فردی که دست و پایش در حنا بود پذبرایی می کردند . زیرا آب بدنش در اثر چند ساعت نشستن در حمام کم می شد و چنین فردی هیچ کاری هم نمی توانست انجام دهد . کم کم ( دست و پا در حنا گذاشتن ) از یک اصطلاح در حمام خارج شد و عمومیت یافت و تبدیل به ضرب المثلی شد . behnam5555 12-21-2010, 09:36 PM ریشه ضرب المثل " خر ما از کُــرگی دُم نداشت. " مردی خری را دید که در گِل مانده بود . رفت تا صاحب خر را یاری کند . کمک کرد و زور زد . نمی دانست کجای خر را بگیرد و زور بزند . یک بار سرش و یک بار دمش و بار دگر پای خر را می کشید . از بخت بد وقتی دم خر را کشید ؛ دم کنده شد . صاحب خر تاوان خواست. مرد یاری رسان که دید گرفتار شده به کوچه ای گریخت که بن بست بود. خود را به خانه ایی انداخت. زن بارداری آنجا بود با دیدن مرد گریزان ترسید و بار بینداخت ( سقط جنین کرد.) شوهر زن باردار نیز با او هم آواز شد و در پی مرد نهاد. مردِ گریزان بر بام خانه ای دوید. راهی نیافت، از بام به کوچه ایی جهید که در آن پزشکی خانه داشت. جوانی پدر بیمارش را به انتظار نوبت در سایه دیوار خوابانده بود؛ مرد بر آن پیر بیمار فرود آمد، چنان که بیمار در حای بمُرد. پدر مُرده نیز به آن دو نفر پیوست . مَرد، هم چنان گریزان، در پیچ کوچه با مردی یهودی سینه به سینه شد و بر زمینش افکند. پاره چوبی در چشم یهودی رفت و او را کور کرد. او نیز نالان و خونریزان به گروه دنبال کنندگان پیوست . مردگریزان، به ستوه از این همه، خود را به خانه قاضی افکند و گفت : ” پناه به تو می برم. “. قاضی در آن ساعت با زنی شاکیه خلوت کرده بود. چون رازش فاش دید، چاره رسوایی را در جانبداری از او یافت و دنبال کنندگان را به درون فرخواند . نخست از رهگذر کور شده پرسید . گفت : این مرد یک چشم مرا نابینا کرده است. قصاص می خواهم . قاضی گفت : دیه مسلمان بر یهودی نیم است. باید آن چشم دیگرت را نیز نابینا کند تا بتوان از او یک چشم برکند ! و چون یهودی سود خود را در انصراف از شکایت دید، به پنجاه دینار جریمه محکومش کرد . جوانِ پدر مرده را پیش خواند . گفت : این مرد از بام بلند روی پدر بیمار من افتاد و او را درجا کشت . برای قصاص آمده ام. قاضی گفت : پدرت بیمار بوده است، و ارزش زندگی بیمار نیمی از ارزش فرد سالم است.حکم این است که پدر او را زیر همان دیوار بگذاریم و تو بر او فرود آیی، چنان که نیمه ای جانش را بستانی . و جوان پدر مُرده را نیز که مصلحت در گذشت دیده بود، به پرداخت سی دینار جریمه شکایت بی مورد محکوم کرد . وقتی نوبت به شوهر آن زن رسید که از ترس بار افکنده بود، گفت : قصاص شرعاً هنگامی روا است که راهِ جبران از دست رفته بسته باشد. می توان آن زن را به حلال در عقد ازدواج این مرد کرد تا کودکِ از دست رفته را جبران کند. باید زنت را طلاق دهی. مرد بینوا فریاد برآورد و با قاضی ستیزه می کرد، که ناگاه صاحب خر برخاست و به جانب در دوید . قاضی با صدای بلند گفت : هان ! بایست که اینک نوبت تو رسید . صاحب خر با ترس و لرز گفت : شکایتی ندارم . می خواهم بروم چند شاهد بیاورم که خر من از کُرگی دم نداشته است .
+ نوشته شده در پنجشنبه ۹ آذر ۱۳۹۱ساعت 19:35  توسط سيد مصطفي محمدزاده
|
|