ریشه واژه آشپز ، مگر آشپزها تنها آش پختن می دانند؟!



در گذشته کار اصلی آشپزها پختن آش بود و خوراکی هایی مانند پیتزا ، ساندویچ و ماکارونی همانگونه که از نامشان پیداست غربی اند و برخی خوردنی های دیگر نیز نوین هستند . مانند جوجه کباب و کوکو . خانم ها خوراکی هایی مانند آبگوشت ،قورمه سبزی، زرشک پلو با مرغ و ... را فراهم می کردند و در نشستهایی مانند مراسم مذهبی تاسوعا و عاشورا و افطاری های ماه رمضان این آقایان بودند که معمولاً آش می پختند و به آنها آشپز گفته شد . بعدها آشپزها خوراکی های دیگر نیز درست کردند . ولی نام آشپز همچنان روی آنها ماند گرچه آش نمی پختند و سرگرم خوراکیی دیگر بودند.
در عربی به آشپز می گویند الطَبّــاخ و در فارسی کهن خوالیگر می گفتند.
آشپز در لغتنامه دهخدا :
آشپز. آنکه شغلش پختن طعام است . خوالیگر. خوالگر. دیگ پز. مطبخی . طباخ . پزنده . خوراک پز.
- امثال :
آشپز که دو تا شد آش یا شور می شود یا بی نمک.
behnam5555
12-06-2010, 06:45 PM
داستان اندوهناک واژه خواجه ؛ چرا به مرد عقیم می گویند خواجه ؟


خواجه یعنی بزرگمرد و در گذشته به معنی مرد اخته یا عقیم نبوده است .معنی خواجه در فرهنگ لغت :
خواجه : کدخدا. رئیس خانه . || معظم . (برهان قاطع). سید. آقا. (یادداشت بخط مؤلف ). بزرگ :
در گذشته چه در ایران مانند دوره صفوی و چه در دوره خلفای بنی عباس بسیاری از غلامان یعنی پسرکان برده ی زیر 14 سال را که هنوز موی صورتشان در نیامده بود اخته می کردند تا در خدمت حرمسرای شاه باشند . بسیاری از این بردگان و بینوایان خردسال دور از خانواده و خویشان در اثر این کار پست غیر انسانی به گونه ای دردناک و با فریادی که گوش آسمان را کر می کرد در تنهایی و غریبی می مردند بی آنکه کسی برایشان اشکی بریزد و ارزشی قائل شود و امروزه نیز هیچ کس یاد از اینان نمی کند که چه بر سرشان گذشته است . آنان که زنده می ماندند ؛ غلام خواجه سرای می شدند . یعنی غلامی که می تواند آزادانه در حرمسرا میان زنان شاه در رفت و آمد باشد. زیرا اخته شده بود و خطری برای حرمسرای شاه نداشت . این غلامان بسیار گرانبها بودند .دردناک این است که خواهران ، مادران و خویشان همین پسرکان نیز برای ارضای غریزه ی حیوانی شاهانی مانند شاهان صفوی و نیز خلیفه های عباسی به گونه ای دیگر در حرمسرا شکنجه می دیدند .راستی چرا امروزه هیچ کس این وحشیگریها را نمی نگارد تا بدانیم بر نیاکانمان چه گذشته است و چرا این گونه شد ؟ آیا امروزه این گونه نیست و وضعیت آدمیان بهتر است یا بدتر ؟
باری ، کم کم کلمه « غلام خواجه سرای» به « خواجه » تبدیل شد و معنی « اخته » به خود گرفت و بعدها مرد عقیم را نیز به شوخی خواجه نامیدند . کم کم این شوخی از یاد رفت و گمان رفت که براستی خواجه یعنی عقیم .
نوشته ی زیر را که از لغتنامه دهخداست بخوانید تا در یابید که غلام خواجه سرا کیست.
غلام خواجه سرا؛ یا غلام سرایی ،یا غلام خانگی ،غلامان خواجه سرا، گروهی از غلامان زیبارو بودند که خصی ( اخته) شده بودند و پشت سر شاه میایستادند.
در کتاب سازمان اداری حکومت صفوی (ص107) آمده است : غلامان جوان دو نوع بودند: یکی غلامانخواجه سرا که خصی ( اخته ) شده بودند و دیگر غیر خواجگان (ساده ). شاردن در سفرنامه ٔ خود (ج5ص470و479) در توصیفمجالس رسمی میگوید: «در عقب (سلطان ) ده یا نه خواجه سرای خردسال ده تا چهارده سالهمی ایستادند. اینان از زیباترین و خوبروترین کودکان بودند و رختهای بسیار فاخرمیپوشیدند، وبه شکل نیم دایره در عقب شاه می ایستادند و به نظر چون تندیسهای مرمرجلوه میکردند زیرا هیچ حرکتی نداشتند و دست را بر سینه مینهادند و سر راست نگاهمیداشتند، و حتی مردمک چشم آنان حرکت نمی کرد.» این خدمتکاران به هنگامی که شاه برخوان می نشست بر زمین زانو می زدند. رجوع به غلام و بنده از نظر تاریخی شود.

- غلام ساده؛ غلامی که خصی ( اخته )نشده باشد. مقابل غلامخواجه سرا. در کتاب «سازمان اداری حکومت صفوی » آمده است : غلامان معمولی یا سادهاز جوانانی بودند که داوطلب خدمت سلطان شده یا خدمتکارانی که مخصوصاً جهت خدمت شاهتربیت یافته بودند. شاردن در سفرنامه ٔ خود (ج5ص308) میگوید: «قریب هزار تا هزار و دویست جوان نام افتخاری غلام شاه را داشتند. این خادمان یاپیشخدمتان خاص شاه برحسب استعداد خویش بعدها در بین ادارات مختلف توزیع می شدند، وبه تدریج به مشاغل مستقل و مهم میرسیدند. اصطلاح ترکی اواُغلی یا «خانزاد» که درزمان شاه عباس اول و جانشینانش بسیار به کار رفته بدون تردید اشاره است به این نوعغلامان که در دربار تربیت می یافتند».

- غلام سرایی ، یاغلام خانگی؛ غلامی که به اندرون و حرمخانه ٔ پادشاه یا امیر می توانست برود،ظاهراً همان غلام خواجه سراست که مقابل غلام ساده است .
behnam5555
12-06-2010, 06:51 PM
معنی غلام


غلام نامی است که ایرانیان ندانسته بر سر نامهایی چون رضا ، علی و حسین می آوردند و گاهی نیز نام غلام را به تنهایی بر فرزندان پسر خود می نهادند . حال آنکه عرب چنین نمی کند. چون معنایش را می داند .خوشبختانه امروزه به جای نامهایی چون غلامحسین ، امیر حسین به کار می برند . انصافاً امیر حسین زیباست یا غلامحسین ؟
غلام در صفحه 1532 فرهنگ عربی فارسی لاروس :
پسربچه ، کودک ، مزدور ، بنده ، برده . جمع آن غِلمان
غلامة نیز کنیزک است که خوشبختانه در فارسی راه نیافت . غلام بیشتر به معنی پسربچه ی برده است . پسرکی که در جنگ به دست عرب اسیر و به بردگی کشیده شده است .
در کتاب قرآن نیز غلام به صورت غِلمان ( حالت جمع) آمده و همانند حوریان که مؤنثند این مذکرها نیز در خدمت بهشتیانند.
البته پیشینیان ما برای نشان دادن اندازه مهرشان به بزرگان دین چنین می کرده اند و گاهی نیز برای فروتنی چنین می کرده اند . مانند واژه ی « حقیر » در نامه نگاری های رسمی که هیچ گاه عرب به خود نمی گوید حقیر ولی ما می گوییم . حال آنکه حقیر دشنامی بس گزنده و ناسزاوار است .حقیر یعنی پست و فرومایه .چرا من خودم را چنین بنامم من که بهترین آفریدگان ( اشرف مخلوقات ) هستم.
غلام . [ غ ُ] (ع اِ) کودک . (منتهی الارب ) (غیاث اللغات ). کودک شهوت پدیدآمده . (ترجمان علامه ٔ جرجانی تهذیب عادل نسخه ٔکتابخانه ٔ لغت نامه ). پسر از هنگام ولادت تا آمد جوانی . (از منتهی الارب ). کودک که خطش دمیده باشد و بعضی گویند از زمان ولادت تا حد بلوغ . و فارسیان غلام به معنی مطلق بنده و پسر استعمال کنند خواه کودک باشد و خواه جوان و خواه پیر، لیکن بر مذکر اطلاق کنند نه بر مؤنث . (آنندراج ). ریدک . (مقدمة الادب زمخشری ). کودک نرینه . پسر خردسال . پسر. امرد. مقابل دختر. غلام بزرگتر از صبی و خردتر از شاب است و آن سنی است از چهارده سالگی تا بیست و یک سالگی . (مسعودی ) : قال رب انی یکون لی غلام و قد بلغنی الکبر و امرأتی عاقرٌ. (قرآن 40/3). فأدلی دلوه قال یا بشری هذا غلام . (قرآن 19/12). و اما الجدار فکان لغلامین یتیمین فی المدینة. (قرآن 82/18). پس خواهر یعقوب گفت : یک ره که این غلام [ یوسف ] دزدی کرد چاره نیست تا دو سال مرا بندگی کند. (ترجمه ٔ تاریخ طبری چ بهار ص 270). || پسری یا امردی که با وی عشق ورزند. پسر زیباروی . معنی اصلی غلام ، پسر و امرد است ولی چون پادشاهان و امرا و شعرا و توانگران علاوه بر استفاده از غلامان خود در مورد خدمتگزاری و جنگاوری و تجمل با بعضی ازبندگان خوبرو عشق میورزیدند از این رو غلام در ادبیات مفهوم معشوق را به خود گرفته است . رجوع به «غلام و بنده از نظر تاریخی » در مطالب بعدی شود :
غلام ار ساده رو باشد و گر نوخط بود خوشتر
خوش اندر خوش بود باز آنکه با زوبین و چاچله .
عسجدی .

غلام و جام می را دوست دارم
نه جای طعنه و جای ملام است .
منوچهری .

داد در دستش آهخته حسامی را
بر لت جام نگارید غلامی را.
منوچهری .

در کف جاهل همیگوید نبید
در بر فاسق همیگوید غلام .
ناصرخسرو (دیوان چ تهران ص 298).

می چه داری در صراحی ای غلام
جام پرکن تا به کف گیریم جام .
امیر معزی (از آنندراج ).

ملک درحال کنیزکی خوبروی پیشش فرستاد همچنین در عقبش غلامی بدیعالجمال لطیف الاعتدال . (گلستان سعدی ).
شمع نخواهد نشست بازنشین ای غلام
روی تو دیدن به شب روز نماید تمام .
سعدی .

کس ازین نمک ندارد که تو ای غلام داری
دل ریش عاشقان را نمکی تمام داری .
سعدی (بدایع).
behnam5555
12-06-2010, 06:54 PM
ریشه اصطلاح بی ادبانه کرسی شعر :


ببخشید که این اصطلاح را توضیح می دهم حمل بر بی ادبی نشود .
گاهی واژه ای را نادرست تلفظ می کنند و همان اشتباه بر سر زبان می افتد . تا پنجاه سال پیش مردم در زمستان برای گرم شدن دور کرسی می نشستند و برای سرگرمی و وقت گذرانی گاهی چرت و پرت هایی به هم می بافتند و می خندیدند و این سخنان کُرسی شعر نامیده شد که ما امروزه آن را بد تلفظ می کنیم.من تلفّظ درست این واژه را هنگامی که کودکی بیش نبودم از پیرمرد با سوادی شنیدم و از آن هنگام این را به یاد دارم . در آن وقت ندانستم منظور او چیست.چون همیشه به گونه ی دیگر شنیده بودم .
شایان یادآوری است که همیشه این گونه هم نبود که سخنان دور کرسی بیهوده گویی باشد.
behnam5555
12-06-2010, 06:57 PM
ریشه یابی « دَمت گَرم ! » :


« دَمِت گـَـرم » یعنی « آفرین بر تو که کار بجایی انجام دادی . یا سخن زیبایی بر زبان راندی. »
« دَم » به معنای « نَفَس » و نیز « دهان » است . « گرم » نیز که آشکار است . پس « دمت گرم » یعنی : « نفست گرم بادا ! » نفس سرد کنایه از مرگ است و خوب نیست . نفس گرم نشانه تندرستی است .
behnam5555
12-06-2010, 06:58 PM
ریشه واژه ی « خـَ fـَـ ــنْ » چیست ؟

واژه ای نو پدید است . { ناچارم این کلمه را به گونه ای بنویسم که گرفتار **********ینگ نشوم .} تا بیست سال پیش چنین واژه ای نبود . با راهیابی اینترنت به خانه ها و با دیدن برخی عکس ها این کلمه به فارسی و دیگر زبان های ایران راه یافت .« خـَ fـَـ ــنْ » از ریشه ی خَفه است . گویا « خـَ fـَـ ــنْ » آدم را خفه می کند . کسی که صحنه ی زیبا ، وسوسه انگیز و گیرایی را می بیند ؛ برای چند دمی نَفَس در سینه اش زندانی می شود ؛ گویا دارد خفه می شود. آمدن دو حرف « خ » و « ف » در کنار هم اشاره به گونه ای بی حسی و نهفتگی دارد . خفه ، خفقان ، خفتن ، خِفت کسی را گرفتن ، خِفّت ، خفا ...
اگر واژه « خـَ fـَـ ــنْ »به سادگی در میان جوانان و پس از آن در میان همگان راه یافته است به دلیل با مسمّا بودن آن است .ببخشید خواستم یک عکس هم برای این کلمه بگذارم ولی دیدم نمی شود.
« خـَ fـَـ ــنْ » : خفه کننده
behnam5555
12-06-2010, 06:59 PM
ریشه واژه ی خِیلی چبست ؟


ریشه واژه ی خِیلی از « خَیل » است . خیل یعنی گله ی اسبان . از آنجا که گله ی اسبان پر جمعیت است ؛ خیلی به معنی « بسیار» در زبان فارسی به کار رفته است . در فارسی این واژه از معنای اصلی اش بیرون رفته است و معنای نوینی یافته است .
behnam5555
12-06-2010, 07:03 PM
enter همان اندر به فارسی و doctor همان دستور در فارسی است.


در ایران باستان چون ایران و روم ابرقدرت بودند و صاحب تمدن درخشانی بودند واژه هایی از فارسی و لاتین به سایر زبانها رفت . یکی از این کلمات همین اینتر است . که اصل آن اندر است . اندر یا اندرون یا درون همان در است یعنی درون.واژه دکتر هم ریشه فارسی دارد . مفصل بحث را در دهخدا می توانید کامل و مستند ببینید .واژه دُستور در عربی که به معنی قانون اساسی است نیز از همین ریشه است .بعداً یک پست برای دکتر که فارسی است می نویسم .
البته واژگان مشابه بسیاری در فارسی و زبانهای اروپایی و هندی وجود دارد که به خاطر هم ریشه بودن است مانند:brothr برادرfather پدر no نه عدد نه nine هشت eight بد bad موش mouse اردک duck لنگ leg
behnam5555
12-06-2010, 07:05 PM
ریشه واژه « جـَـهـان »


ریشه واژه جهان از جهیدن است . جهان پیوندی از « جَه + ان » است . جهان یعنی آنچه جهیده است .
این واژه آدمی را به یاد داستان « انفجار بزرگ » big bang می اندازد . پس نیاکان ما واژه بامزه ای را برای نامگذاری برگزیده اند .
اما برخی بر این باورند که جهان دگرگون شده ی گیهان است . مانند گیان در کردی و پهلوی که در فارسی جان شده است .
behnam5555
12-06-2010, 07:07 PM
قُــدِّسَ سِــرُّهُ یعنی چه ؟

در زبان فارسی به ویژه پس از انقلاب رسم شده که از واژگان و اصطلاحات و جمله های عربی دشواری بهره گیری شود که گاهی خود عرب زبان نیز معنی آن را نمی داند . قُــدِّسَ سِــرُّهُ نیز یکی از همین هاست و به معنی « خاک قبرش مقدّس بادا » و یک جمله ی دعایی است . قُــدِّسَ فعل مجهول و در معنای دعایی است .. « سِرّ » نیز همان خاک است . زیرا خاک قبر به مانند سرّی است که کسی از آن با خبر نیست . چه کسی زیر خاک است و کجا می رود ؟ و...؟
behnam5555
12-06-2010, 07:09 PM
نام های به معنی شیر


همه ی این نام ها به معنی شیر درنده هستند.:
اُسامه / حیدر / اسد /ضِرغام / لیث / ضَیغَم /قَسوَرة /غضنفر در عربی
اَصلان یا ارسلان یا آسلان یا اَسلان در ترکی
نام های دیگر به معنی شیر که البته پرکاربرد نیستند و در عربی به ندرت و تنها در متون کهن به کار رفته است :
ابوالابطال . ابوالاحیاس . ابوالنامور. ابواجر. ابوالاجری . ابوالجرا. ابوحفض . ابوالحذرة. ابورزاح . ابوالزعفران . ابوشبل . ابوالاشبال . ابوالضیغم . ابوعریس . ابوالعرین . ابوفراس . ابوالولید. ابولیث . ابومحراب . ابومحظم . ابوالنخس . ابوالهیضم . ذواللبد. (مرصع). ابوالعریف . ابومحراب .ابومحطم . ابوالنحس . ابوالهیصم . ابوالعباس . ابوالابطال . ابوجرد. ابوالاخیاس . ابوالتامور. ابوالحراة. ابوحفص . ابوالحذر. ابورزاح . ابوالزّعفران . ابوشبل . ابولیث . ابولبد. (از المزهر سیوطی ). ابوالحذر. ابوالحرارة.ابوالحرث . ابوالابیض . ابوالاشهب . ابوالاشبال . ابوفراس .ابوعدی (بچه شیر). ابوالحارث . بوالحارث . اسدة. اسامة. باقر. بیاض . بربار. بهنس . بهینس . متبهنس . بیهس . مُجَهْجَه ْ. حلبس .حلبیس . حطام . حطوم . مِحْطَم . حیةالوادی . حادر. دلهث . حمارس . حمز. دلاهث . دلهاث . ساعدة. ضبارم . ضمزر. ضمزز. طیثار. عنسة. عنترة. عفرنا. متبلل . مبربر. محمی . لبوة. لبوءة (ماده شیر). مبیح . محتصر. متحرب . محرب . مریمة. مبرر. هرماس . (یادداشت مؤلف ). سرحان . (لغت نامه ٔ مقامات حریری ). هزبر. (دهار). ابولبید. ابولِبَد. اخثم . اخنس . اربد. ارقب . اسجر. اشجع. اشدخ . اشهب . اصبح . اصحر. اصدع . اصهب . اصید. اضبط. اغثر. اغثی . اغثی ̍. اغلب . افضح . اقدم . الیس . جائب العین . جاهل . جأب . جراض . جرائض . جرئض . جریاض . جرواض . جرهام . جری ٔ. جلنبط. جواس . جهضم . جهم . خابس . خبوس . خبعثنة. خباس . خثعم . خبعثن . خیس .خیتعور. خزرج . خشام . خطار. خنابس . خنوس . خنافس . خوان . دبحس . دریاس . دبخس . ذوالزوائد. ذولبیدة. راهب . رئبال . ریبال . رزم . رماحس . زفر. زائف . زباف . زنبر. زهدم . سلاقم . سلقم . سرحان . سوار. سندری . سید. ساعدة. سبر. شجعم . شداقم . شدقم . شدید. شرابت . شرنبث . شریس . شنابث . شنبث . شندخ . شَکِم . شیظم . شیظمی . صارم . صعب . صلام . صلادم . صلقم . صلقام . صیاد. صم . صلهام . صمصام . صمة. صمادحی . صمصم . ضابط. ضبثم . ضیثم . ضموز. ضنبارم . ضنبارمة. ضباث . ضبارک . ضباثم . ضبوث . ضبر. ضبور. ضبث . ضبراک . ضرضم . ضراک . ضیغم . ضیغمی . ضیغنی . ضرغام . ضرغامة. ضرغم . ضرز. ضغز. ضمرز. طحطاح . طحن . طیشار. عارن . عثمثم . عترس . عَتَرَّس . عجوز. عرس . عذافر. عرزم . عِرْزَم . عَرازِم . عِرازِم . عرندس . عرصم . عِرْصام . عراصم . عرفاس . عفراس . عزام . عَرْهَم . عَرْهَم ّ. عُراهِم . عروة. عسرب . عَسْلَق . عِسْلِق . عَسَلَّق . عسالق . عضمر. عطاط. عفرفرة. عفرن . عفرین . عفرناة. عَفَرْنی ̍. عشارب . عَشْرَب . عَشَرَّب . عشرم . عشارم . عَمَیْثَل . عنابس . عنبس . عائث . عیاث . عیوث . عوف . عابس . عبوس . عباس . عیار. غثوثر. غادی . غثاغث . غثث . غشرب . غدف . غضب . غَطَمَّش . غضوب . غالی (به لغت یونانی ).غَضَوَّر. غضافر. غیال . فدوکس . فراسن . فراس . فروس . فصافصة. قائت . قارح . قداحس . قرضاب . قرضابة. قراضب . قرشب . قرثع. قرحان . قساقس . قسقاس . قسقس . قسور. قسورة. قصال . قِصْمِل . قَصْمَل . قُصَمِل . قضقاض . قطوب . قعنب . قعانب . قموص . قفصل . کفأت .. کهمس . کِرْشَب ّ. کعانب . کعنب . لائث . لابد. لَحِم . لیث عفرین . متربد. متجبر. متقدی . متناذر. مختلی . متورد. مجالح . مُجَهْجَه ْ. مجتری ٔ. مخسف . مختبس . مدرب . مخشف . مخثعم . مخیف . مرزبان الرازة. مرمل . مرثد. مُرَمِّل . مرزم . موهوب . مساری . مستری . مسافع. مستلحم . مِشَب ّ. مُشَرْشِر. مصحر.. مصطاد. مصمعد. مفترس .مفاجی ٔ. مضبث . مقبقب . مضطبث . مضطهد. معید. معتزم . مُعْتَلی ̍. مقتمی . معیل . مضرج . مِطْحَر. مُغِب ّ. مقصمل . مقرنصف . ملبد. ممقر. مِنْهَت . مَنْهَس . منیخ . مودی . مهتصر. مهصار. مهرب . مهراع . مهرع . مهیب . مهصم . مهصیر. مهصر. نَتَّآت . نَتَّآج . نجید. نحام . نهام . نَهّامة. نَهامة. نهد. ناهد. نَهِر. نهوس . نهاس . نهیک . ورد. وهاس . هاصر. هاضوم . هبرزی . هترک . هدب . هزابر. هزبر. هرّ. هراثم . هرات . هرثمة. هراهر. هَرِت . هرثم . هروت . هریت . هرهار. هَسَد. هشمة. هصار. هصام . هصم . هُصَر. هَصِر. هَصْوَر. هصورة. هضام . هضوم . هصرة.هلقام . همام . هماس . همهم . هموم . همهام . هنبع. هَوّام . هَیْزَم . هیصار. هیصم . هیصور. (منتهی الارب ( :
behnam5555
12-06-2010, 07:11 PM
ریشه یابــی واژه « مُــزَخْــرَف » . چرا این واژه را در معنای عکس آن به کار می بریم ؟


« مُـزَخْــرَف » یعنی « آراسته به زر » . ولی ما این واژه را به معنای « بیهوده ، جَفَنگ ، چرت و پرت و بیخود » به کار می بریم .
چرا این طور شده است ؟
گاهی چیزی را با ضدّ آن توصیف می کنیم . به آدم قد کوتاه می گوییم : ماشاء الله چه قدّ بلندی ! به چاق از روی ریشخند می گوییم : « چقدر لاغره ! » واژه ی مزخرف نیز چنین حالتی برایش پیش آمده است .
ریشه واژه ی مزخرف از « زُخْــرُف » است که عربی است و معنی « زیور و زینت » دارد. . مزخرف اسم مفعول است .
behnam5555
12-06-2010, 07:12 PM
بررسی واژه « من » در چند گویش ایرانی :

« مَــن » در زبان کردی کُرمانجی یعنی کردهای آذربایجان غربی ( بخش هم مرز با ترکیه ) و نیز ده استان کُرد نشین ترکیه و نیز کردهای شمال خراسان ( اطراف قوچان و شیروان و کردهای جنوب ترکمنستان و بخشی از شما عراق می شود : « اَز »جالب است که قوم تالشی ( ساکن ماسوله ، تالش ، ماسال و کلاً غرب گیلان ) و نیز تالشی های جنوب جمهوری آذربایجان ) نیز به « مَن » می گویند : « اَز » مثلاً « اَز زونُم » یعنی « من می دانم . » و در کردی کرمانجی « اَز دَزانِم . » همین معنی را می دهد .
در زبان تاتی مانند زبان مردم اشتهارد نیز اینگونه است . اشتهاردی ها نیز به « من می دانم » می گویند : « اَز زونُم »
در زبان پهلوی نیز به من می گویند « اَز »
« اَز » را با « ایش » در آلمانی مقایسه کنید . همانندی کمی دارد . هرچند در « از » حرف « ز » و در « ایش » حرف « ش » هست . ولی این دو حرف دارای دو مخرج نزدیکند . « روز » در پاره ای لهجه ها به « روش ، روژ و روچ » تبدیل می شود . خود واژه « روشن » و « روشنایی » نیز دارای « روش » است که همان « روز » است .
behnam5555
12-06-2010, 07:13 PM
ریشه یابی اصطلاح « نارسیسیسم » یا خود شیفتگی :



http://www.gozir.com/logman/wp-content/uploads/2006/08/narcissus.jpg

بارها اصطلاح « نارسیسیسم » را در زندگی روزانه به کار می بریم . می گوییم فلانی « نارسیسیست » یا « خود شیفته » است . شاید ریشه اش را برخی ندانند.
نارسیسم از ریشه ی واژه ی یونانی‌شدهٔ نارسیس (نرگس، اسطوره نارسیسیوس) گرفته شده‌است. نارسیس یا نرگس , مرد جوان زیبایی بود که از عشق اکو دوری کرده‌است و برای همین محکوم به دوست داشتن بازتاب رخسار خود در یک استخر آب می‌شود.
نام گل نرگس برگرفته از این افسانه است, نارسیس وقتی به عشق خود (یعنی بازتاب چهره اش در آب استخر ) نمی‌رسد, اندوهگین بر لب چشمه می‌نشیند از بسیاری اندوه درون آب می افتد و غرق می شود آنگاه خدایان او را به گل زیبایی که ریشه از نام او دارد تبدیل می کنند . خدایان این کار را کردند تا همواره نارسیس بتواند بر لب چشمه نگرنده ی چهره ی زیبای خود باشد .
در روان‌شناسی نارسیسیسم یعنی عشق به خود ، دوست داشت افراطی خود،شیفته ی خود شدن .
فروید _ روان شناس نامی – بر این باور بود که بسیاری از ویژگی های نارسیستی از زمان زاده شدن با آدمی زاده می شوند و او نخستین کسی بود نارسیسم را با روانکاوی توضیح داد.
ساقي
12-07-2010, 06:23 PM
سپاس آقاي بهنام عزيز:):53::53:
بسيار زيبا بود ، ياد گرفتم ممنونم
behnam5555
12-08-2010, 10:29 PM
ریشه واژه نماز


http://daneshnameh.roshd.ir/mavara/img/daneshnameh_up/9/9c/namaz.gif

برخی را باور این است که نماز از مصدر نمیدن به معنی خم شدن و تعظیم کردن است . در کردی فَهلَوی یا فیلی فعل «بِنَم » به معنی « خم کن » هنوز به کار می رود . و می گویند «نماز »بن مضارع «نمیدن »است .
ببینیم در لغتنامه دهخدا در باره ی نمیدن چه آمده است .
نمیدن . [ ن َ دَ ] (مصدر است ) میل کردن . توجه نمودن . (برهان قاطع) (ناظم الاطباء) :
کارم شهوی و غضبی بود شب و روز
بر خویشتن از عجب و تکبر بنمیدم .
خواجه نصیرالدین طوسی .

وقت مرگ آید در آن سو می نمی
چون که دردت رفت پس چون اعجمی .
مولوی .


برخی نیز می گویند : نماز (نه + ماز ) است و ماز یعنی پیچ و خم و نماز یعنی پیچ و خم ندارد .بلکه راه راستی به سوی خداست .
اما گروه دیگر می گویند : در زبان پارسی باستان ( دوره‌ی ساسانیان) ، نماز عبارت بود از کرنش و نیایشی كه فرودستان نسبت به بالادستان و ایزدان انجام می‌دادند این واژه در متون دینی باستان «نماچ» تلفظ شده. برابر آنچه در كتاب «مینوی خرد» آمده است ،نماز در برابر ایزدان در سه زمان«سه‌پاس» انجام می‌گرفت كه عبارت بودند از بامداد، نیمروز، و ایوار( غروب). شاید واژه «سپاس» كه امروز در زبان ما رایج است ریشه در همان «سه‌پاس» داشته باشد. این‌هم كه ما ایرانیان نمازهای پنج‌گانه را در سه نوبت می‌خوانیم شاید بی‌ارتباط با این ریشه تاریخی نباشد.
برخی را باور این است که نماز از مصدر نمیدن به معنی خم شدن و تعظیم کردن است . در کردی فَهلَوی یا فیلی فعل «بِنَم » به معنی « خم کن » هنوز به کار می رود . و می گویند «نماز »بن مضارع «نمیدن »است .
ببینیم در لغتنامه دهخدا در باره ی نمیدن چه آمده است .
نمیدن . [ ن َ دَ ] (مصدر است ) میل کردن . توجه نمودن . (برهان قاطع) (ناظم الاطباء) :
کارم شهوی و غضبی بود شب و روز
بر خویشتن از عجب و تکبر بنمیدم .
خواجه نصیرالدین طوسی .

وقت مرگ آید در آن سو می نمی
چون که دردت رفت پس چون اعجمی .
مولوی .


برخی نیز می گویند : نماز (نه + ماز ) است و ماز یعنی پیچ و خم و نماز یعنی پیچ و خم ندارد .بلکه راه راستی به سوی خداست .
اما گروه دیگر می گویند : در زبان پارسی باستان ( دوره‌ی ساسانیان) ، نماز عبارت بود از کرنش و نیایشی كه فرودستان نسبت به بالادستان و ایزدان انجام می‌دادند این واژه در متون دینی باستان «نماچ» تلفظ شده. برابر آنچه در كتاب «مینوی خرد» آمده است ،نماز در برابر ایزدان در سه زمان«سه‌پاس» انجام می‌گرفت كه عبارت بودند از بامداد، نیمروز، و ایوار( غروب). شاید واژه «سپاس» كه امروز در زبان ما رایج است ریشه در همان «سه‌پاس» داشته باشد. این‌هم كه ما ایرانیان نمازهای پنج‌گانه را در سه نوبت می‌خوانیم شاید بی‌ارتباط با این ریشه تاریخی نباشد.
behnam5555
12-08-2010, 10:31 PM
چگونه بدانیم کدام واژه ریشه عربی و کدام ریشه فارسی دارد؟

هرچند برای کسی که به دو زبان چیره نیست کار دشواری است ولی راه های ساده ای هم وجود دارد که دانستن آنها جالب است.
از میان 32 حرف الفبای فارسی برخی حروف تنها ویژه واژه های عربی است .
حرف (ث) : هر واژه ای که دارای ث است بی گمان عربی است و ریشه ی فارسی ندارد . جز (کیومرث: مرد دانا یا گاو مرد) ، ( تـَهمورث : دارنده ی سگ نر قوی ) و واژگان لاتین مانند بلوتوث یا نام هایی مانند ادوارد ثورندایک و ... که بسی آشکار است نام های لاتین هستند نه عربی یا فارسی.
حرف (ح): هر واژه ای که دارای حرف ح است بی گمان عربی است و ریشه ی فارسی ندارد.غیر از کلمه ی حوله که درست آن هوله است وبه گمان نزدیک به یقین ریشه ی ترکی دارد و به معنی (پُرزدار ) است . عرب به هوله (حوله) می گوید : مِنشَفة در سعودی / خاولی یا خاولیة و بَشکیر در عراق / بِشکیر یا فوطة در سوریه .واژه حول و حوش هم به گمان بسیار فارسی و درست آن هول و هوش است . کردهای فهلوی یا فَیلی هنوز به خانه می گویند هاوش که با house در انگلیسی همانندی دارد.
حرف (ذ) : هرچند در فارسی کهن تلفظ این حرف مانند تلفظ عربی آن وجود داشته اما امروزه دیگر هیچ ایرانی ای ذال را ذال تلفظ نمی کند بلکه زاء تلفظ می نماید .بیش از 95% واژه های دارای ذال ریشه ی عربی دارند مگر واژه هایی مانند گذر ، گذراندن ، گذشتن ، پذیرش ، پذیرفتن ، آذین، گنبذ (امروزه گنبد خوانده می شود.)ذانستن ( که امروزه دانستن تلفظ می شود. اما کردها ، لَکها و برخی دیگر از اقوام ایرانی ذانستن را زانستن تلفظ می کنند. مانند تالشی ها که به (می دانم) می گویند ( زُنُـمzonom)
و کردها می گویند ( اَزانِـم یا زانِـم یا مَزانِم یا دَزانِم )
حرف(ص): هر کلمه ای که صاد دارد بی شک عربی است مگر عدد شصت و عدد صد که عمداً غلط نوشته شده اند تا با انگشت شست و سد روی رودخانه اشتباه نشوند.
صندلی نیز بی جهت با صاد نوشته شده و البته عربی شده ی چَندَل است. عرب به صندلی می گوید کُرسی ، مَقعَد و در گویش محلی عراق و سوریه اِسکَملی .
صابون هم در اصل واژه ای فارسی است و درست آن سابون است و این واژه از فارسی به بیشتر زبانهای جهان رفته مثلاً soap در انگلیسی همان سابون است . ما سابون را به صورت معرَّب صابون با صاد می نویسیم.اصفهان نیز معرّب یعنی عربی شده ی اَسپَدانـه یا سپاهان است.
حروف( ض/ظ /ع ): بدون استثنا تنها ویژه واژه های دارای ریشه ی عربی است و در فارسی چنین مخارجی از حروف وجود ندارد . به ویژه ضاد تا جایی که عرب ها به الناطقین بالضاد معروفند زیرا این مخرج ویژه عرب است نه دیگر مردمان نژاد سامی.
حرف(ط) : جنجالی ترین حرف در املای کلمات است . مخرج طاء تنها ویژه واژه های عربی است و در فارسی ط نداریم و واژه هایی که با ط نوشته می شوند یا عربی اند و یا اگر عربی نیستند غلط املایی هستند . مانند طهران ،طالش، اصطهبان ، طوس که خوشبختانه امروزه دیگر کسی تهران ،تالش ، استهبان و توس را دیگر نادرست نمی نویسد. اما بلیت واژه ای فرانسوی است . تایر tire واژه ای انگلیسی است . اتاق مغولی است . تپش فارسی است و دلیلی ندارد که آن ها را نادرست بنویسیم و امروزه دیگر این واژه ها را درست می نویسند مگر کسانی که با ریشه واژه ها آشنا نیستند.
حرف( ق ): نیز در مرتبه دوم حروف جنجالی است . در فارسی قاف نداریم غ داریم . قاف ویژه واژه های عربی در 90 درصد موارد است واژه های عربی دارای ریشه ی اغلب سه حرفی و دارای وزن و هم خانواده اند مانند: قاسم ، تقسیم ، مقسِّم ، انقسام ، قَسَم ، قسمت ، اقسام ، مقسوم ، قسّام ، منقسم و تشخیص واژه ی عربی الاصل دارای قاف کار ساده ای است . اما دیگر کلمات قاف دار یا ترکی اند و یا مغولی . مانند قره قروت: کشک سیاه / قره قویونلو : صاحبان گوسفند سیاه/ قره گوزلو: دارنده ی چشم سیاه / قزل آلا : ماهی طلایی
کلماتی مانند آقا ،قلدر ، قرمساق نیز مغولی اند. کلمه قوری نیز روسی است اصلاً قوری ،کتری ، سماور ، استکان همه واژه های روسی اند و اینها زمان قاجاریه و در دوره صدارت اعظمی امیر کبیر وارد ایران شدند . کلماتی مانند قند و قهرمان و قباد معرب کند کهرمان و کَواذ هستند همان گونه که کرماشان یا کرمانشاه را عرب قرماسان یا قَرمسین تلفظ می کرده اما امروزه ما ایرانیان کرمانشاه یا کرماشان را قرماسان یا قرمسین تلفظ نمی کنیم اما کواذ را قباد می گوییم و این تأثیر زبان عربی بر فارسی است.
حروف چهارگانه ( گ /چ/ پ / ژ ) : نیز در عربی فصیح یعنی نوشتاری وجود ندارد. و هر کلمه ای که دارای یکی از این چهار حرف است حتماً عربی نیست و به احتمال بسیار ریشه ی فارسی دارد . مانند منیژه ، مژگان ، ژاله ،پروین ، پرنده ، گیو، گودرز ،منوچهر ، پریچهر و ... البته اغلب چنین است و موارد اندکی نیز امکان دارد از دیگر زبانها باشد مانند پینگ پونگ که چینی است . یا چاخان و خپل که مغولی اند . اشتباه نکنید چاخان ترکی نیست . مغولی است زیرا در ترکی به دروغ می گویند یالان .یا پارتی partyکلمه ای انگلیسی است و آپارتمان واژه ای فرانسوی است.
شاید بپرسید پس سایر حروف مانند الف ب ت ج د ر ز س ش ف ک ل م ن و ه ی چگونه هستند ؟ پاسخ شما این است که اینها حروف مشترک در سراسر زبانهای جهان است . هرچند برخی اقوام بعضی حروف را ندارند و به گونه دیگر ادا می کنند . مانند حرف ر که در فرانسه غ گفته می شود و یا همین ر در چین ل خوانده می شود .
behnam5555
12-08-2010, 10:37 PM
واژه های دارای ریشه فارسی در قرآن و نیز در عربی پیش از اسلام این واژه های پارسی بود که به زبان عربی می رفت اما پس از اسلام برعکس شد .بودن واژه های دارای ریشه فارسی ، قِبطی ، حبشی ، یونانی ، سُریانی ، عِبری ، ترکی ،انگلیسی ، فرانسه در زبان عربی امری کاملاً اثبات شده است و هیچ زبانی وجود ندارد که واژه ستانی نکرده باشد . ولی زبان عربی یک زیبایی دارد که در بسیاری از زبان ها نیست و آن این است که در واژه ستانی واژه های برگرفته را مُـعّــرَّب کرده یعنی به وزن و قالب شناخته شده عربی برده است و از آن کلمات جدید ساخته است . مثل اندازه که آن را هندسة کرده و مثل کنده یا کَندَک که خندق شده و مثل مُـزَرکَش یعنی به زر کشیده ( پارچه زربفت) و کِشوانیة در زیارتگاههای شیعیان در عراق یعنی کفشداری یا کفشبانی و مثل پردیس ( فردوس) و حتی واژه های غربی را زبان عربی بسیار زیبا و هنرمندانه دگرگون می سازد مانند مُبَستَر : پاستوریزه ، تَلفَنَ : تلفن زد. معادل اِتَّصَلَ هاتّفیاً . این دست بردن در واژه ها موجب شده کمتر کسی به فارسی بودن این کلمات شک کند.البته اینها واژه های قرآنی نبودند که مثال زدم .کمی پایین تر به مثال های قرآنی می رسیم. همه زبان ها چنین هستند .برای نمونه نیمی از واژگان زبان انگلیسی از فرانسه و آلمانی است .از آنجاکه ایران پیش از اسلام یک امپراتوری و یکی از دو ابرقدرت جهان بود پس طبیعی است که واژگان بسیاری بنابه همسایگی ایرانیان و عرب ها از پارسی به عربی برود و با نزول قرآن به زبان عربی این کلمات از پیش در عربی فصیح وجود داشت .
برخی از پژوهشگران چه قرآن شناسان و چه زبان شناسانی همچون طبرى، امام شافعى، ابوعبیده معمر بن مـثـنـى، قـاضـى ابـوبكر باقلانى و ابن فارس، بودن واژگان غیر عربی در قرآن را دروغ دانسته اند .استناد ایشان به آیاتی است كه در آنها، سخن از فرو فرستادن قرآن به زبان عربی مبین است. ( یوسف، 2؛ نحل، 103، شعراء، 195، فصلت، 44 ). "امـا باورکنندگان بودن واژگان غیر عربى در قرآن بر این باورند كه بودن چند واژه غیر عربى، قرآن را از صفت عربى نمى اندازد. چنانكه قصیده و غزل فارسى هم با آنكه واژه های عربى بسیارى دارد، ولى این واژگان عربى اش، آن را غیر فارسى نمى گرداند. و امروزه زبان شناسان همه پیرو این نظریه اند و برآنند كه هیچ زبانى از زبان هاى زنده و حتى مهجور جهان نیست كه در آن كم یا بیش واژگان دخیل از زبان دیگر وجود نداشته باشد. سیوطى در المهذب 140 واژه قرآنى را معرب - یعنى غیر عربى الاصل كه سپس عربى شده است - شمرده است.
برخى از واژه های فارسى كه در قرآن آمده عبارتند از:
استبرق كهف، 31; انسان، 21)عربی شده ی اِستَبرگ یا سِتَبرَگ :ابریشم ضخیم
سِجّیل: (هود، 82، حجر، 74) عربی شده ی سَنگ گِل
مقالید: (زمر، 62; شورى، 12)جمع مقلاد که از ریشه ی کلید است
اباریق: (واقعه، 18) جمع اِبریق که عربی شده ی آبریز به معنی پارچ است .
تنّور; (هود، 40) برخی آن را سُریانی می دانند .
جهنم; (77 مرتبه در قرآن آمده است) عربی شده ی گهنام است .
دینار; (آل عمران، 57) برخی آن را یونانی می دانند .
زنجبیل: (انسان، 17)
جُناح ( 25 بار در قرآن رفته است. از جمله بقره , 158 ).عربی شده ی گناه است .
---------------- ---------------
كلماتى که به گفته ی جلال الدین سیوطى در اتقان فارسی هستند عبارت است از :
«أباریق » ، «بِیَع » ، «تَنُّور» ، «جهنّم » ، «دینار» ، «الرَّس » ، «زَنْجَبیل » ، «سجّیل» ، «سُرادِق » ، «سندس » ، «قُفل» ، «كافور» ، «كنز» ، «مِسك » ، «مَقَالید» ، «یاقوت » .
-------------- ---------------
الاریكة
[ كه تنهاجمع آن به صورت الارائك، 5 بار در قرآن به كار رفته است: از جمله در كهف، 31 ].
ادى شیر ( در الالفاظ الفارسیة المعربة، ص 9 ) آن را معرب اورنگ فارسى مى داند. كه خود تلفظى از آورند است. جفرى مى نویسد كه به نظر نمى رسد كه این سخن درست باشد. اما آن را دارای ریشه ی فارسی می داند.
------------- -------------

برزخ
[ 3 بار در قرآن به كار رفته است، از جمله در المؤمنون , 100 ] ادى شیر آن را عربی شده ی پرزك فارسى مى داند , و آرتور جفرى نظر او را نمی پذیرد. و بر این باور است كه برزخ ( یعنى مانع یا فاصله میان دو چیز ) و گونه ای از فرسخ است كه همان پرسنگ یا فرسنگ فارسى است ( واژه هاى دخیل، ص 139 ).
اما ویدن گرن در شرحی كه بر این واژه نوشته است نظر جفرى را به دلایل زبان شناختى رد كـرده و این واژه را مركب از برز + اخو كه بخش نخست آن به معناى بلند و بخش دومش از ریشه آهو به معناى هستى استمی داند . پس برزخ به معناى هستى برتر است در مقابل دوزخ كه به معناى هستى بد مى باشد، و بهشت به معناى هستى برین ( واژه هاى دخیل، ص 36 ).
------------ -------------------
زور
[ این كلمه چهار بار در قرآن به كار رفته است. از جمله : حج , 30 ].
جوالیقى آن را به معناى نیرو و معرب از فارسى مى داند. ( المعرب , ص 165 ). ادى شیر نیز بر همین سخن . باور است . ( الالفاظ الفارسیة المعربة , ص 82 ). اما در فـارسـى زور بـه معناى دروغ و باطل آمده است . واژه زور نه تنها در پهلوى به صورت ساده زور بـه مـعـنـاى دروغ و بـاطل و افسانه آمده , بلكه در تركیبهایى مانند زورگوكاسیه به معناى گواهى دروغ , و در پازند به معناى زور و به معناى دروغ نیز به كار رفته است . و گذشته از آن , در فارسى باستان , در سنگ نبشته بیستون هم آمده است . شاید هم این واژه مستقیما از فارسى میانه وارد زبان عربى شده باشد. ( واژه هاى دخیل , ص 240 ). در قرآن این کلمه , یك بارآن هم در مورد شهادت به كار رفته است : و الذین لا یشهدون الزور ( فرقان , 72 ) ( و كسانى كه شهادت ناحق نمى دهند ).
------------------ ----------------
زمهریر
[ در قرآن فقط یك بار , در سوره انسان , آیه 13 به كار رفته است ].
محمد على امام شوشترى در مورد زَمهَریر می نویسد : لغت زم به معنى سرما در تركیبات فارسى بسیار آمده است . از جـمـلـه در لفظ : زمستان و سمیرم و سمیران ( نام كوهى بوده در شمال بندر سیراف قدیم ) و شمیران و دیگرها دیده مى شود.
-------------- ----------------
زرابى
[ در قرآن فقط یك بار در سوره غاشیه , آیه 16 , به كار رفته است .]
یعنى فرشهاى با شکوه . ادى شـیـر آن را عربی شده ی زرآب فارسى مى داند و مى نویسد كه فرانكل آن را معرب از زیرپا مى داند ( الالفاظ الفارسیة المعربة , ص 77 ). آرتور جفرى مى نویسد كه فرانكل آن را سریانى مى داند ولى از قول هوفمان آن را برگرفته از زیرپا ى فارسى مى داند .
---------------- -----------
زبانیة
[ فقط یك بار در سوره علق , آیه 18 به كار رفته است ].
ادى شیر مى نویسد : به نظر من واحد آن زبانى است و معناى آن جهنمى است و منسوب به زبانه فارسى به معناى لهیب است . ( الالفاظ الفارسیة المعربة , ص 77 ). آرتـور جـفـرى نظر ادى شیر را نقل مى كند و مى افزاید كه زبانه خود از واژه پهلوى زبان به معنى زبان گرفته شده است . اما در پایان نظر او را تایید نمى كند , و این واژه را سریانى مى داند. ( واژه هاى دخیل , ص 230 ).
------------------------- -------------------
رزق
[ در قرآن بارها به صورت اسم و فعل و با مشتقات دیگرى چون رازق و رزاق به كار رفته است ].
ادى شیر مى نویسد : تعریب روزى است كه خود منسوب به روز است . ( الالفاظ الفارسیة المعربة , ص 72 ). آرتـور جـفـرى مى نویسد : دانشمندان غربى از خیلى پیش , این واژه را , واژه اى دخیل و قرضى دانسته اند كه از اصلى ایرانى گرفته شده و از طریق زبان آرامى وارد زبان عربى شده است . در پهلوى روچیك به معناى روزى و نان روزانه است . ( واژه هاى دخیل , ص 223 ).
------------------ ---------------------
جند
[ 21 بار به صورت مفرد و جمع ( جنود ) در قرآن به كار رفته است. از جمله : یس , 38 ].
آرتـور جفرى مى نویسد : امكان دارد كه این واژه از اصل ایرانى خود [ گند در پهلوى ] مستقیما به زبان عربى رفته باشد. اما احتمال بیشتر آن است كه این كار از طریق زبان آرامى انجام گرفته باشد. ( واژه هاى دخیل , 171 ـ 172 ). واژه ی جُندی در عربی به معنی سرباز از گُند در زبانهلی ایرانی گرفته شده در شاهنامه گُنآوران به معنی دلاوران است . در زبان کردی هنوز واژه ی گُند ( به حذف دال ) به معنی تخم (بیضه مرد)به کار می رود .
-------------- ------------------
تنور
2 بار در قرآن به كار رفته است، از جمله: هود، 40
جوالیقى آن را فارسى معرب مى داند ( المعرب، ص 84 ) سیوطى هم مى نویسد كه جوالیقى و ثعالبى [ در فقه اللغة، ص 316 ] بر این باورند كه فارسى معرب است ( اتقان، 2/131؛ المهذب، ص 50 ). اَدى شیر چنین مدخلى در كتابش ندارد. آرتـور جـفـرى از قول مزهر سیوطى و معرب جوالیقى برمى آورد كه اصمعى و ابن درید هم آن را فارسى معرب مى دانسته اند. و بـر آن باور اسـت كـه این واژه هم در زبان هاى سامى ( آرامى و اكدى و غیره ) سابقه دارد، و هم در زبانهاى ایرانى ( از جمله اوستایى ).
-------------------------------- -------------------------------
دکتر آذرتاش آذرنوش، در کتاب «راه های نفوذ فارسی در فرهنگ و زبان تازی» تلاش کرده است تا خاستگاه‌های اصلی ورود واژگان عربی به فارسی را مورد بررسی قرار دهد. پیش از وی نیز افرادی همچون محمد علی امام شوشتری (۱۲۸۱-۱۳۵۱)، نویسنده «فرهنگ واژه‌های فارسی در زبان عربی» و ادی شیر (۱۸۶۷-۱۹۱۵)، پژوهشگر زبان و ادبیات سریانی در «الالفاظ الفارسیة المعرب» و پس از وی دکتر محمد التونجی استاد دانشگاه الازهر که دکترای ادبیات فارسی نیز دارد در کتاب «معجم المعربات الفارسیه» واژه‌نامه‌هایی از واژگان فارسی راه یافته به عربی فراهم نموده اند . آرتور جفری نیز در مورد واژگان قرآنی در کتاب واژه‌های دخیل در قرآن چنین کاری کرده است مفسران و زبان شناسان اسلامی نیز در گذشته گاه خود به فارسی بودن برخی از واژگان فارسی در عربی اعتراف کرده‌اند. نخستین پژوهش مستقل در این باره، به دوره ی میانی اسلام باز می‌گردد. موهوب بن احمد مشهور به ابی مقصور جوالیقی (۵۳۹ هجری) از پیشگامان این کار در سده ی ششم هجری بود. او در کتاب المعرّب بیش از ۸۰۰ واژه را در زبان عربی از ریشه ی فارسی دانسته است. در دوره کنونی، اَدّی شیر نزدیک به ۱۰۷۰ واژه و دکتر محمد التونجی بیش از ۳۰۰۰ واژه را به عنوان واژگان فارسی در عربی نام برده اند .
behnam5555
12-08-2010, 10:39 PM
معنی سَـیِّــد و سادات و ریشه یابی آن:



سَ یْ یِ د ==» سَیِّد بر وزن فَیعِـل و در اصل سَیْــوِد بوده که سید شده است . معنی آن سَروَر و آقا است . در میان شیعیان ایران و عراق و لبنان به کسانی گفته می شود که خود را از نسل پیامبر می دانند . ریشه واژه سید در این حدیث پیامبر اسلام (ص) است .
{الحسن و الحسین سیّدا شَبابِ أهلِ الجنّة.}
حسن و حسین دو سرور جوانان اهل بهشت هستند.
در میان اهل سنت مثلاً در عربستان سعودی اصطلاح شَریف به جای آن به کار می رود . مانند ملک حسین پادشاه فقید اردن که شریف حسین نیز نامیده می شد . أنـا مِـن شُرَفاء : یعنی من از سادات هستم . در کشورهایی مانند عربستان و عراق عدّه ای که خود را از نسل پیامبر می دانند کمند ولی در ایران شاید ده در صد جمعیت بر این باورند که از نسل پیامبر اسلام (ص) هستند .
معنی سید در لغتنامه ها :
سید. [ س َی ْ ی ِ ] (ع ص ، اِ) پیشوا. مهتر قوم . سردار. (آنندراج ) (غیاث اللغات ). مهتر. (دهار) :
اما سادات جمع الجمع سادة است. سادة به معنی خانم ها نیست . بلکه به معنی آقایان است . پس سادات نیز که جمع آن است به نظر بنده نباید برای خانم ها به کار رود . مثلاً به جای مریم سادات باید گفته شود سیده مریم .هرچند در برخی منابع خلاف نظر من وجود دارد . مثال:
سادات . (ع اِ) جمع سادت (سادة) است که در اصل سَیَدة بود، جمع تکسیر سائد، و سائد بر وزن فاعل بمعنی سید است . پس سادات جمع الجمع سائد باشد نه جمع سید. (غیاث ) (آنندراج ). مهتران :
behnam5555
12-09-2010, 10:22 PM
ریشه زبان زد ( ضرب المثل ) « حلوای لَن تَرانی تا نخوری ندانی . »


حَلوای لَن ترانی تا نخوری ندانی

http://daneshnameh.roshd.ir/mavara/img/daneshnameh_up/f/f7/Moses.jpg



یعنی تا این بلا سرت نیاید نمی فهمی . تا دچار این درد یا این وضع نشوی درک نمی کنی. حلوا خوردن معمولا آدمی را به یاد مراسم ختم کسی می اندازد و حلوای کسی را خوردن یعنی مردن او.

از آنجا که مردم خواندن واژه ی لَن تَرانی را درست در نیافته بودند ؛ هرکسی آن را به گونه ای خوانش می کرد . یکی تَنتَنانی دیگری به گونه ای دگر . امّا لن ترانی درست است .
لن ترانی اشاره به داستان موسی و قومش در قرآن است که قوم موسی از او می خواهند خدا را به ایشان بنمایاند و هرچه موسی بدیشان می گوید شدنی نیست ؛ همچنان مردم وی پافشاری می کردند .و آیه « لن ترانی یعنی هرگز مرا نخواهی دید » فرود می آید .
{ قالَ رَبِّ أرِنـی أنظُر إلَیکَ . قالَ لَن تَرانی ولکِن انظُرْ إلی الجَبَلِ فَإن استَقَرَّ مَکانَـهُ فَسَوفَ تَرانی .} 143 أعراف
گفت پروردگارا خودت را به من نشان بده . گفت هرگز مرا نخواهی دید ولی به کوه بنگر . اگر در جایش ماند؛ مرا خواهی دید.}
مردم همراه موسی (ع) برای دیدن خدا به سوی کوه راه می افتند که با جلوه گر شدن خدای به کوه آذرخشی می آید و جز موسی همگان نابود می شوند و موسی به درگاه خدا ناله می کند که من چگونه نزد قوم برگردم و چه بگویم . آیا بگویم همه کشته شدند؟ و ...
پس این زبان زد ( ضرب المثل) ریشه از این داستان دارد .
این زبان زد را وقتی به کار می برند که بخواهند به کسی هشداری دهند و بگویند تو که نمی دانی با انجام این کار چه بر سرت خواهد آمد و چه خواهد شد .
behnam5555
12-09-2010, 10:28 PM
چند واژه فارسی در انگلیسی



واژه ستانی و واژه دهی در میان همه زبانهای جهان پدیده ای طبیعی است که دانستن آنها گاهی برای آدمی جالب است . به پاره ای واژگان فارسی که برخی از راه هندی به انگلیسی رفته توجه کنید . توجه داشته باشید که در زبان هندی واژگان فارسی بسیار است .
بی گمان شمار واژگان انگلیسی در فارسی بسیار است و واژه های فارسی در انگلیسی اندک هستند بسیاری از این واژه ها در زمان چیرگی انگلیس بر هند درون زبان انگلیسی رفته است .
Baksheesh
از فارسی "بخشش" از فعل "بخشیدن".در انگلیسی به معنای انعام.جالب است که در عربی نیز بَخْشیش یا بَقشیش معادل انعام است و با اینکه فرهنگستان عربی واژه إکْرامیّة را پیشنهاد است ولی عرب ها بیشتر همان بخشیش یا بقشیش فارسی را به کار می برند.
Candy
کندی از ریشه کند است که ما واژه کندو را از آن داریم و واژه قند نیز همان کَند است که با کندو هم ریشه است.
Algorithm
از نام"خوارزمی"، دانشمند ایرانی گرفته شده است .
arsenic
از "زرنیگ"(zarnig).
Assassin
این واژه از "حَشّاشین" (پیروان حسن صباح) برگرفته شده است.
aubergine
از فارسی "بادنجان" که خود این واژه نیز شاید از سانسکریت آمده باشد.
Aumildar
از واژه عربی "عمل" + دار (پسوند فارسی). تحصیلدار در هند.
Caviar
از فرانسوی caviar، از ایتالیایی یا ترکی وارد انگلیسی شده، از فارسی "خاویار"
Checkmate
از فرانسوی میانه eschec mat، از فارسی "شاه مات" یا " کیش مات " .
khaki
پارچه ارتشى ،لباس کار،خاکى رنگ ،لباس نظامى
علوم نظامى : خاکى رنگ
kiosk
مشتق از< کوشک فارسی> کلا ه فرنگی , خانه تابستانی , دکه.
paradise
تفرجگاه ،باغ ،بهشت برین ،فردوس ،خوشى . از یونانی paradeisos(باغ چینه بسته)،از فارسی باستان paradaida "دورتادور دیواربندی شده".
Satrap
از لاتین satrapes، از یونانی satrapes،از فارسی باستان xshathrapavan- "شهربان".
sugar
شیرینى ،ماده قندى ،با شکر مخلوط کردن ،تبدیل به شکر کردن ،شیرین کردن ،متبلور شدن
شیمى : قند
soap


همان سابون که با ورود به عربی سین به صاد تبدیل شد و به صورت صابون دوباره به فارسی برگشت .امروزه سابون به صورتهای گوناگون وارد همه زبانهای جهان شده است .
پسته
نام انگلیسی: Pistachio

نام علمی: Pistaca
در عربی نیز فُستُق همان پسته است . پیجامه نیز از هندی به انگلیسی رفته و همان پاجامه است یعنی جامه ی پا و پیش از آن از فارسی به هندی رفته بود .
البته بسیاری از واژه های فارسی با انگلیسی هم ریشه است و من کاری به چنین واژه هایی ندارم . برای نمونه mother و مادر . یا عدد هشت .
همانندی عدد هشت در زبانهای هند و اروپایی نشانه ی این است که همه ی این زبانها هم ریشه اند .
به یک تا ده به آلمانی توجه کنید :
آینس /تسوای / دغای/ فییِغ/فونف/ زیکس / زیبن / آخت / نوین / تسِن
چقدر شبیه انگلیسی است؟!
اگر به شمردن هندی ها توجه کنید خیلی جالب است .به آسانی می توانید هم ریشه بودن آن را با فارسی دریابید.
ارمنی ها به مرد می گویند : مارت که شبیه مرد در فارسی است .
در انگلیسی warmگرم/lip:لب/brother:برادر / father:پدر /daughter:دختر/;worm:کِرم/jungle:جنگل/tree:دار ، درخت/ cow:گاو /chan: چانه/leg: لنگ، پا /door:در و ... همه نشان دهنده ی این است که در بیش از پنج هزار سال پیش نیاکان هندیان و ایرانیان و اروپاییان در یک جا با هم بوده اند و یک خانواده ی زبانی و نژادی هستند .
اما می بینیم که عربی چنین نیست زیرا به گروه زبانهای سامی تعلق دارد . به یک تا ده در عربی دقت کنید :
واحد/ اثنان / ثلاثة / أربعة / خمسة / سِتــة / سَبعــة / ثَمانــیة / تِسعــة / عَشَرة
حال به ترکی دقت کنید ؛ باز هم هیچ شباهتی نیست زیرا از زبانهای تورانی است . به یا تا ده در تورکی ( ترکی) توجه کنید :
بیر / ایکی / اوچ / دُرد / بِش / آلتی / یِــدّی / سَقّــــیز / دُقّــــــــوز /اُن
شبامتی با هندی و فارسی و انگلیسی ندارد . حال به یک تا ده در کردی به گویش فیلی ( فهلوی ) دقت کنید .:
یَــک / دُ / سِـــه / چُوار/ پَنج / شَش / هَفت / هشت / نویَـه / دیَــه
behnam5555
12-09-2010, 10:32 PM
آیا واژه های عربی که در فارسی به کار می بریم برابرهای پارسی ندارند؟


http://t0.gstatic.com/images?q=tbn:jwuE0JJomxADoM:http://www.aghlam.com/uploads/posts/2008-09/1222701473_image002.jpg

بیشتر واژه های دارای ریشه ی عربی که در فارسی به کار می بریم برابر فارسی دارند ولی ما فارسی زبانان آگاهانه یا ندانسته از آنها بهره نمی بریم و به جای آن از واژه های عربی بهره می بریم .
برخی نیز می پندارند چنانچه از واژه های ناآشنا و " هرکس ندان" استفاده کنند و یا اگر از واژگان عربی ، انگلیسی یا فرانسه در سخن خود و یا در نوشتار خود آورند دلیل بر دانایی ایشان است و بدبختانه زبان فارسی را دچار آسیب می سازند . زیرا زبان ابزاری برای فهمیدن سخن و مقصود دیگران و فهماندن سخن و مقصود خودمان است .
گفتن مستأصَل به جای درمانده ؛سبط اکبر به جای نوه بزرگ تر ؛ مُحاجّه به جای ستیزه گویی؛تعمّق به جای دور اندیشی ؛ متموّل به جای دارا ؛ به غَضِّ نظر به جای چشم پوشی همه برای این است که گوینده یا نمی تواند درست سخن بگوید و یا دچار " خودکوچک بینی" است و فرهنگ و زبان خودش را خوار می انگارد و یا می خواهد خود را فردی بالاتر از دیگران بنمایاند.
خواننده ی گرامی توجه داشته باشد که منظور من دور ریختن کلمات عربی نیست زیرا هیچ زبانی نیست که از زبان های دیگر واژه ستانی نکرده باشد و بدانید که من خود مدرّس زبان عربی هستم و هیچ گاه با زبانی که با علاقه درس می دهم دشمنی ندارم . زبان میراث بشریت و از آنِ همگان است . ترکی ، کردی ،فارسی ،عربی ، انگلیسی و...از آنِ به همه ی بشریت است نه اینکه عربی فقط از آنِ عرب است . چنین فکری مایه ی دشمنی بیهوده مردمان و پسرفت و کج اندیشی است .
ما باید از کلمات زیبای عربی استفاده کنیم اما به اندازه و به گونه ای که به فارسی کمک کند نه اینکه آسیب برساند و موجب شود املای فارسی دشوار شود و فراگیران زبان فارسی با سختی روبرو شوند و فارسی را زبانی یادنگرفتنی بپندارند .
آیا هر کس حق دارد وارد مرزهای ایران شود ؟ واژگان نیز چنین است هر واژه ای نباید به زبان راه یابد مگر اینکه موجب پیشرفت و بهبودی آن شود . زمانه، زمانه ی سادگی در زبان است دوره ی کلیله و دمنه به پایان رسیده است . ما سخن می گوییم تا بفهمانیم و بفهمیم نه اینکه منظور گوینده و نویسنده را در نیابیم.
ما باید از هر واژه ای که بتواند در فهمیدن و فهماندن منظورمان یاری رسان ما باشد بهره ببریم ولی به شرط اینکه سود برساند نه زیان . مثلاً تا وقتی که به سادگی می توانیم بگوییم « دریافت » چرا از واژه ی « دریافت » بهره نبریم و به جایش از واژه ی نا آشنایی مانند « استلام » استفاده کنیم .
اکنون به نمونه های از برابرهایی که برای کلمه های عربی وجود دارد ولی ما بسیاری از اوقات از معادل عربیشان استفاده می کنیم دقّت کنید :
حاضر ،موجود: باشنده
اجازه : پَرَک
زینت: آراستن
فارغ التحصیل : دانش آموخته
راضی : خشنود
احساس : سِهیدن ، سهش
تأثیر: فَرجاد
مقدس: ورجاوند ، اسپند ، سپنت ، سپنتا
دلیل و علت : شُوَند
حقیقت: آمیغ
هویت یا ماهیت : چِبود
ضامن : پایندا
تحقیق : پژوهش
تعلیم و تعلم : آموزش و پرورش
استبداد: خودکامگی
مجسمه : تندیس( خود مجسمه را عرب به کار نمی برد و تمثال می گوید.)
منظم: بسامان
عادت : خوی
اجداد: نیاکان
صفحه: سات ، رویه
خصومت : دشمنی ، ستیز
قرن: سده
معما: چیستان
غیر قابل اشتعال: نسوز
غیر قابل معالحه: بی درمان
خلقت: آفرینش
اقتصاد: اندازه داری
نصیحت: اندرز، پند
عضو: اندام ، هموَند
فرضیة : انگاره
خداحافظ: بدرود
سلام علیکم : درود بر شما
استعمال : به کارگیری
اکتفاء: بسنده کردن
جمعیت یا حزب: باهَماد
سوء ظن : بد گمانی
اطراف: پیرامون
مضیقه: تنگنا
ممانعت: جلوگیری
مطبوعات : چاپاک ها
اغماض: چشم پوشی
امواج: خیزاب ها
امضا کردن: دستینه نهادن
عمیق : ژرف ، گود
متشکر: سپاسگزار
طریقه: شیوه
معجزة : نتوانستنی ، نیارستنی
ظهر: نیمروز
فجر: پگاه
صبح: بامداد
خصوصیات: ویژگی ها
خاص: ویژه
اقتدار: یارایی
اول: نخست ، یکم
شبیه: مانند ، همچو ، چون ، به سانِ
التماس: لابه
بشارت: مژده
وساطت: میانجیگری
اجتماعات: گردهمایی ها
علم هیأت: ستاره شناسی
ریاضت: سختی کشی
صورت و ظاهر : رویه
مشکل: دشوار
مبارک : خجسته
مشتق: برگرفته
میثاق: پیمان
حوادث: رویدادها
قابل رؤیت: بیناک
مسؤول: پاسخ ده
تبادل افکار : هم اندیشی
مسألت : درخواست
مرئی/نامرئی : دیدنی / نادیدنی
رعیت : بازیار
قافیه : پَساوَند
شاعر : چامه گو ، سخن سرا ، سراینده
نقد: دَستادَست
نسیه : پَستادَست
مُقِــرّ/ مُعتَرِف : خُستو
( ز آز و فُزونی به یک سو شویم به نادانی خویش خُستو شویم)
بله : آری
عکس العمل : واکنش
منوّر الفکر : روشنفکر
بی حدّ و حصر : بی اندازه
اگر بخواهم بیشتر بنویسم باید یک فرهنگ کامل در این مورد بنویسم . اما کوتاه سخن اینکه بسیاری از واژه های فارسی را ما از یاد برده ایم و واژه های عربی را جایگزین آن کرده ایم و این در حالی است که در برابر واژه های عربی واژه های فارسی ریشه داری وجود دارند.بدبختانه برخی به این پندار نادرست فرو رفته اند که فارسی بدون کلمات عربی یک زبان ناقص است . این سخن ناشی از ناآگاهی این افراد نسبت به دانش زبان شناسی است و ما دیدیم که فارسی معادل های عربی را به جای کلمات خودش به کار می برد.
behnam5555
12-09-2010, 11:12 PM
آشنایی با چند نام دخترانه به زبان عـِـبری

اُرا (אוֹרָה): اُرا به معنی «روشنایی و نور» است. (سایر گونه ها: اُریت)
اُرلی (אוֹרלִי): ارلی یعنی «من نور و روشنایی دارم».
اُرنا (אוֹרנָא): اورنا از كلمه عبری אוֹרֶןبا معنای «درخت کاج» مشتق شده است.
آریِلا (אֲרִיֵּלָּה): اریلّا به معنی «ماده شیر حد.اوند» است. این نام، مشتق از نام اریِل و نامی دیگر برای شهر یروشالییم به ویژه مذبح (قربانگاه) واقع در بیت همیقداش است (یحزقل 43:15). (سایر گونه های مصطلح: اریل ـ اریله)
اِستِر (אֶסְתֶּר): استر در عبری به معنی «پنهان شده» ، و در فارسی به معنی «ستاره» است. استر نام ملکه یهودی ایران در زمان خشایارشاست که یهودیان را از توطئه هامان، وزیر مشرک و کافر وقت رهانید (رجوع ک. به طومار استر).
آسنَت (אָסְנַת): آسنت یك نام مصری به معنی «متعلق به حد.اوند» است. آسنت در كتاب مقدس، به عنوان همسر یوسف و مادر افرییم و منشه است (برشیت 21:4). (تلفظ صحیح این کلمه در تورا، «آسنَت» می باشد.) ( سایر گونه ها: اُسنت)
اِفرات (אֶפְרָת): افرات به معنی مورد احترام، عزتمند، متمایز و برجسته» است. در كتاب مقدس، افرات به عنوان زن كالِو آمده است. (تورایخ ایام اول 2:19)
اِلیشِوَع (אֵלִישֶׁבַע): الیشوع یعنی «حد.اوند، پیمان و سوگند من است». الیشوع در كتاب مقدس، به عنوان همسر اهرون کوهن گادول است (شموت 6:23). (سایر گونه های مصطلح: الیشِبَع، الیزابت)
اِلیانا (اِلیعانا –אֵלִי-עָנָה): الیانا یعنی «حد.اوند، مرا پاسخ داده است».
اِمونا (אֶמוּנָה): امونا به معنی «ایمان» است.
اوریِلا (אוּרִיֵלָּה): اوریلا به معنی «نور و روشنایی از سوی حد.اوند» است.
اَویتال (אֲבִיטָל): اویتال در كتاب مقدس به عنوان همسر داوید هملخ آمده است (کتاب دوم شموئل 3:4). اویتال به معنی «پدر شبنم، پدر ژاله» است، و به حد.اوند به عنوان حمایت كننده اشاره دارد. در قبالا، «טָל– شبنم» بر فیض حد.ایی و ا.لهی به صورت پنهان، دلالت می‌كند، به مانند شبنم، كه به نحوی كه دیده نمی‌شود برای آبیاری گیاهان نازل می گردد.
behnam5555
12-09-2010, 11:16 PM
بهترین و پر ارزش ترین کارها در زندگی چیست ؟

پاسخ را در شعر شیخ بهایی بیابید :

همه روز روزه بودن همه شب نمازکردن
همه ساله حج نمودن ، سفر حجاز کردن

ز مدینه تا به مکّه، به برهنه پای رفتن
دو لب از برای لبّیک ، به وظیفه باز کردن

به معابد و مساجد ، همه اعتکاف جستن
ز مَناهی و مَلاهی ، همه احتراز کردن

شبِ جمعه ها نخفتن، به خدایْ راز گفتن
ز وجودِ بی نیازش ، طلبِ نیاز کردن

به خدا قَسَم که آن را ، ثَمَر آن قَدَر نباشد
که به روی ناامیدی درِ بسته باز کردن

معنی چند واژه ی دشوار:

لبیک : دعوتت را برآورده کردم
اعتکاف : گوشه نشینی در مسجد و دوری از دیگران برای عبادت
مناهی : کارهایی که از آن بازداشته شده ایم . نهی از منکر
ملاهی : بازی های گناه آلود
احتراز : دوری جُستن
behnam5555
12-09-2010, 11:18 PM
ریشه ی واژه های دُشمن ، دُشنام ، دُشوار ، دُژخیم

دُشمن ، دُشنام ، دُشوار ، دُژخیم این چهار واژه که با دُش آغاز شده اند چه همانندی ای با همدیگر دارند ؟
دُش همان دُژ است به معنی « بد »
دُشمن که در کردی دُژمِن گفته می شود یعنی آدم بد در برابر بَهمَن که آدم خوب است .البته بیشتر بهمن را بِهمنش یعنی دارای منش و اندیشه ی نیک معنی می کنند.
دُشوار در ریشه دُشخوار بوده به معنی سخت و چیزی که آسان نیست . خوار در دُشخوار به معنی پست و پایین است .
دشنام به معنی نام بد است که همان ناسزا باشد .
دُژخیم به دِژخیم تغییر تلفّظ داده است و در برابر خوش خیم است. امروزه دژخیم به معنای خونریز و آدمکُش به کار می رود .
behnam5555
12-09-2010, 11:22 PM
شُـوَند نامگذاری صحنه در استان کرمانشاه

صحنه شهری است در استان کرمانشاه که به زبان کردی سخن می گویند و بیشتر مردمش از فرقه ی اهل حق هستند که شاخه ای از مذاهب شیعه ولی بسیار متفاوت با آن است .
این نام به اشتباه به صورت « صَحْنه » نوشته شده است . نام درست آن همان گونه که مردم آن بر زبان می رانند « سَهنه » است که در واژه هایی مانند سَناباد ( نام کهن مشهد ) ، سینا ، سَنا ( روشنایی )، سِنه ( نام بومی سنندج ) ،سایین دژ ، سان ( معادل خورشید در انگلیسی ) نیز یافت می شود . از آنجا که مردم این دیار اهل حق هستند و بسیاری از باورهای ریشه دار فرهنگ ایران کهن در آداب آنان وجود دارد به سادگی می توان نام سهنه را به شهر روشنایی معنی کرد . سَنَه به سَهنَه و سپس صَحنه تغییر کرده است . ناگفته نماند در زبان فارسی و کردی اصیل مخرج صاد و حاء وجود ندارد و صحنه نمی تواند ریشه ایرانی داشته باشد.این نام نادرست است و باید سنه یا سهنه نوشته شود . مانند توس ( طوس ) ، استهبان ( اصطهبان ) ، تهران ( طهران ) ، تپورستان یا تیرستان ( طبرستان ) که برای نمونه نام توس از نظر املایی امروزه اصلاح شده و دیگر طوس نادرست است .

+ نوشته شده در  پنجشنبه ۹ آذر ۱۳۹۱ساعت 19:31  توسط سيد مصطفي محمدزاده   |