صبح آقاي خامنه­ اي که رئيس شوراي عالي دفاع وقت بود براي بازديد پيش ما آمد. وقتي چشمم به لباس‎هاي نظامي و کلاهي که بر سرش بود افتاد و چشم­هاي زيبايش را در پس عينک کائوچويي ديدم، احساس کردم که مردي است از قبيلۀ خودمان. نزديک‎تر رفتم و از روي ادب سلام کردم. به گرمي پاسخ داد. بدون هيچ مقدمه­اي در حالي که با دست به تپه‎گچي اشاره مي­کردم گفتم: «آقا

فاصلۀ اين‎جا تا آن‎جا چقدره ؟»

تبسمي کرد و گفت: « خب يه چيزي هست، حالا حرفت را بزن!»

گفتم: «حضرت آقا، اين فاصله سي کيلومتر مي­شه. يک شب مجروح بدحال داشتيم. چند بار با برادران ارتشي تماس گرفتيم و درخواست گلولۀ منوّر کرديم تا مجروح را به بيمارستان برسانيم. ولي فردایش ساعت شش صبح وقتي هوا روشن شده بود، يک گلوله شليک شد؛ موقعي که مجروح به بيمارستان رسيده بود! آقا، اين نتيجۀ تبليغاتِ غلطِ آقاي بني‎صدر در مورد سپاه و بسيجه!»

لحظه‎اي سکوت کرد. دستش روي شانه­ام گذاشت و با لبخند گفت: «درست مي­شه پسرم، درست مي­شه!»  و بعد براي جمع سي چهل نفري ما صحبت کرد.

منبع: کتاب سنگرهای برفی خاطرات حاج رجب

+ نوشته شده در  یکشنبه ۱۴ اسفند ۱۳۹۰ساعت 19:47  توسط سيد مصطفي محمدزاده   |